7سالگی بچه های دریا  مبارک


دوستانم بامهر خود، مرا صد ساله کنند!



دوستان باز هم سلام.

ـــــــــــــــــــــ

هفت سال پیش حول وحوش چنین روزهایی بود ...

 نه اجازه بدهید اینجوری بگویم؛ دقیق هفت سال پیش ، دوشنبه سوم بهمن ماه 1384 بود که متولد شدم. نوزادی کوچک ، وآسیب پذیر، حتی فکر نمی کردم تا چند روز دوام بیاورم، اما، مراقبی داشتم که  مرتب دور وبرم بود ونمی گذاشت کوچک ترین آسیبی به من برسد. در همان روزهای اوایل بود که حس زیبایی به من دست داد. احساس کردم خیلی شیرین شده ام. دوستانی به من سرزدند وابراز دوستی کردند.با آنها دوست شدم، اما هرگز لوس نشدم.کم کم بر تعداد دوستانم اضافه می شد واین را برای خود برد بزرگی تلقی می کردم.روزها پشت سر هم می گذشتند ومن نیز بزرگتر می شدم واین حس زیبا روز به روز شیرین تر می شد. ...

 آنقدر با دوستانم گرم گرفته بودم که نمی دانم زمان چطور گذشته بود وقتی به خود آمدم دیدم ای وای من چه قدر بزرگ شده ام...! اگه بچه آدمی بودم باید امسال به مدرسه می رفتم .از اینکه بزرگ شده ام خیلی خوشحالم واین سبب شده در پوستم نگنجم.حق  هم دارم . دوستان من هم این را قبول دارند ، من در این 6- 7 سال خیلی معروف شده ام، خیلی از حرف ها را به آنها گفته ام، بخشی از فرهنگ و آداب و رسوم مردمم را به گوشه وکنارمردم دنیا در شناسانده ام .دوستانم مرا می شناسند وبسیاری هم بیشتر از دیگر دوستان دوستم می دارند ، این لطف خود را بی دریغ با ارسال نظران وکامنت به من نشان می دهند.می دانم ، دوستانم روز به روز بیشتر می شوند. از اینکه توانسته ام به 7سالگی برسم خدا را سپاس می گویم.امید وارم دوستانم با مهر همیشگی  مرا صدساله کنند.

                                                                                       به امید صدمین سال



بهار 1371 زمانی که به خدمت سربازی رفته بودم دوست نازنین شاعرم « محمد علی دهقانی» مثنوی زیبایی سرودند.مثنوی شیرینی که با یک بار شنیدن از زبان او ابیاتی از آن در خاطر من ودیگر دوستان بلوچ او ماند.حالا 21 سال از این سروده او می گذرد . وحیف است این سروده در این پست قرار داذه نشود.با اجازه او تقدیم می کنم به همه شما بزرگوارانی که می خوانید. خوشحال می شوم نظرات شما را در باره این سروده ببینم.از آن دسته از دوستانی که این سروده را به اشتراک می گذارند نهایت سپاس را دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« قلم »

(محمد علی دهقانی)
ـــــــــــــــــ
ای قلم ، آتش به جانم می زنی
دشنه بر زخم نهانم می زنی
در تب هر واژه می سوزی مرا
بر شب اندوه می دوزی مرا
دیده را از اشک جیحون می کنی
در دلم از بیکسی خون می کنی
می فروزی شعله ی اندیشه را
می گدازی شاخ و برگ و ریشه را
نیشتر بر قلب عاشق می زنی
داغ بر داغ شقایق می زنی
آسیاب درد می گردد بر آب
آب می ریزی تو بر این آسیاب
کاروان دل پریشان می رود
خسته و افتان و خیزان می رود
درد می بارد بر این آوارگان
فقر می گرید بر این بیچارگان
ما به کوی آشنایی می رویم
گر چه با شعر جدایی می رویم
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین
روزگاری با قلم آمیختم
در نگاهش زهر حسرت ریختم
ناگهان عاصی شد از دستم قلم
مشت عصیان کوفت بر طبل شکم
گفت با خشمی شرار افروخته
چشم بغض آلوده بر من دوخته
می زنم نقشی ز جاه و نام تو
تیره چون اقبال نافرحام تو
پس قلم بر لوح جان با سر دوید
نقشی از بیداد بر دفتر کشید!
مردمی دیدم برهنه پای و سر
هر قدم در راهشان چاه خطر
جامه بر تن ژنده و ، ژولیده موی
خسته دل ، افسرده طاقت ، تندخوی
فقر جوشان از نگاه مرده شان
گونه های سرخ سیلی خورده شان
قامت ایثارشان فرسوده بود
دامن پرهیزشان آلوده بود
از نگاه دوست پنهان می شدند
با نگاهی رام شیطان می شدند
در فضا رنگی ملال انگیز بود
فصل حزن آلوده ی پاییز بود
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
آه ، آن خورشید جان افروز کو؟
آن شرار سرکش جانسوز کو؟
این که بود از بام جان افکندمان؟
در نشیب مردگان افکندمان؟
این فضای تنگ وهم اندود چیست؟
وین هوای مست خواب آلود چیست؟
آن پگاه روشن ایمان چه شد؟
عشق کو؟ آیینه ی عرفان چه شد؟
ما درون خویشتن جا مانده ایم
در ضمیر خاک تنها مانده ایم
ذهن سرد خاک ، ما را بسته است
روح ما را با زمین پیوسته است
ذهن سرد خاک ، ما را می کشد
خاک حتی سهره ها را می کشد!
ای قلم ، بیهوده بلوا می کنی
دفتر اندوه را وا می کنی
می زنی فریاد از جور فلک
روی زخم کهنه می پاشی نمک
نای گریان را خموشی خوشتر است
راز ما را پرده پوشی خوشتر است
ای قلم ، بس کن که سوزاندی مرا
بس که ناهنگام گریاندی مرا
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
باز شام حیرتم نزدیک شد
آسمان باورم تاریک شد
شمع جانم رنگ خاموشی گرفت
شهرتم بوی فراموشی گرفت!
ای امید لحظه های آخرم
پرسشی دارد نگاه باورم:
آن پرستوها که خوش کوچیده اند
باغ سبز وعده ها را دیده اند؟
هیچ شهدی زان گلستان خورده اند؟
جرعه ای از جام جانان خورده اند؟
هیچ آیا با نگار آمیختند؟
باده ی شادی به کامش ریختند؟
هیچ با آن نوبهار آسوده اند؟
کز ازل در آرزویش بوده اند؟!
من از این ویرانه بالا می روم
بی سر و بی دست و بی پا می روم
می زنم نقشی ز نام خویشتن
از غرور بی لگام خویشتن
می برم شریان درد خویش را
می کشم این جسم مرگ اندیش را
چون که خواب طفل سنگین می شود
زندگی با مرگ شیرین می شود!
ما همه طفلان در گهواره ایم
در سراب خواب ها آواره ایم
مرگ باید تا فرو شوید مگر
از نگاه خفتگان خواب خطر
ما غبار آلوده ی غفلت شدیم
سرنشین کشتی عادت شدیم
ما به شام خامشی خو کرده ایم
در درون خود هیاهو کرده ایم
این هیاهو بوی خامی می دهد
بوی زهم تلخکامی می دهد
ای قلم ، آیین فکرت پیشه کن
لحظه ای در کار ما اندیشه کن!
من پر از اندیشه های روشنم
از درون خویش سوسو می زنم
با هزار آیینه پیمان بسته ام
با خدای سینه پیمان بسته ام
چون سواری بر سمند آب ها
رخت بر می بندم از مرداب ها
ریشه از فقر زمین برمی کنم
ریشه در آفاق دیگر می زنم
آه ساقی ، پر کن این پیمانه را
تازه کن افسون آن افسانه را
بار دیگر لذت مستی بده
جرعه ای زان آتش هستی بده
باز کن آن روزن امید را
راه بگشا دختر خورشید را


«باران» گودالی کوچک را پر از آب کرده بود . در آن مناظر زیبایی از زمین و آسمان به چشم می خورد.گودال به سبزه ای که در کنارش روییده بود گفت:« من تازه امروز فهمیدم که چقدر عمیقم! می بینی ، من می توانم آسمان آبی ، درختان بزرگ،کوه ها و حتی آفتاب و مهتاب را در خودم جای بدهم!» در همین موقع گوساله ای برای نوشیدن آب به طرفش رفت.وقتی گودال را دیدفکر کرد عمیق هست وترسیدبه آن نزدیک شود. گاو پیر پیش آمد.نگاهی به گودال وسپس به گوساله انداخت .به هر دو تا خندید و رو به گوساله کرد و گفت:« نترس ! آب بخور...!» گوساله پوزه اش را در آب فرو برد وهنوز چند قلپ از آب را ننوشیده بود که آب گودال به ته رسیدو آسمان آبی با درختان بزرگ در کنار آفتاب وماهتاب ناپدید شدند.
نگاره: ‏« باران» گودالی کوچک را پر از آب کرده بود . در آن مناظر زیبایی از زمین و آسمان به چشم می خورد.گودال به سبزه ای که در کنارش روییده بود گفت:« من تازه امروز فهمیدم که چقدر عمیقم! می بینی ، من می توانم آسمان آبی ، درختان بزرگ،کوه ها و حتی آفتاب و مهتاب را در خودم جای بدهم!» در همین موقع گوساله ای برای نوشیدن آب به طرفش رفت.وقتی گودال را دیدفکر کرد عمیق هست وترسیدبه آن نزدیک شود. گاو پیر پیش آمد.نگاهی به گودال وسپس به گوساله انداخت .به هر دو تا خندید و رو به گوساله کرد و گفت:« نترس ! آب بخور...!» گوساله پوزه اش را در آب فرو برد وهنوز چند قلپ از آب را ننوشیده بود که آب گودال به  ته رسیدو آسمان آبی با درختان بزرگ در کنار آفتاب وماهتاب  ناپدید شدند.‏

نگاهی گذرا به زندگی قیصر امین پور



قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی است.
او در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. در سال 1366-1367 با کمک دوستانش نشریه « سروش نوجوان» را راه انداخت وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم:

* طوفان در پرانتز - نثر ادبی، ۱۳۶۵
* منظومه ظهر روز دهم - شعر نوجوان، ۱۳۶۵
* مثل چشمه، مثل رود - شعر نوجوان، ۱۳۶۸
* بی‌بال پریدن - نثر ادبی، ۱۳۷۰
* به قول پرستو - شعر نوجوان، ۱۳۷۵
* مجموعه شعر آینه‌های ناگهان ۱۳۷۲
* گزینه اشعار ۱۳۷۸، مروارید
* مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند ۱۳۸۰، مروارید
* دستور زبان عشق ۱۳۸۶، مروارید

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.
نگاره: ‏زندگی نامه ایشان: 


قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی است.
او در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم:

* طوفان در پرانتز - نثر ادبی، ۱۳۶۵ 
* منظومه ظهر روز دهم - شعر نوجوان، ۱۳۶۵ 
* مثل چشمه، مثل رود - شعر نوجوان، ۱۳۶۸ 
* بی‌بال پریدن - نثر ادبی، ۱۳۷۰ 
* به قول پرستو - شعر نوجوان، ۱۳۷۵ 
* مجموعه شعر آینه‌های ناگهان ۱۳۷۲ 
* گزینه اشعار ۱۳۷۸، مروارید 
* مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند ۱۳۸۰، مروارید 
* دستور زبان عشق ۱۳۸۶، مروارید

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.‏

هنوز هم همه چیز برای همه کس نیست



پنجم دی ماه 1391 آغاز پنجاه وهفتمین بهار کیهان بچه ها 


یادم نمی آید، 57 سال پیش را می گوییم. 5 دی ماه 1335 آن سال که هنوز به دنیا نیامده بودم و نخستین شماره کیهان بچه ها برای کودکان ونوجوانان ایران زمین باهمت انسانهای مهربانی چون ،مرحوم «عباس یمینی شریف » و...که قلب شان برای بچه ها می تپید، منتشر شد.
دهه 60 بود که کیهان بچه ها را شناختم. تا 14 سالگی فقط خواننده آن بودم واز 15 سالگی به بعد با برگزار شدن سومین جشنواره شعر وداستان کودک ونوجوان در چابهار بلوچستان ، بادست اندر کاران آن از نزدیک آشنا شدم .( فردی، ابراهیمی، رحماندوست، و...)واین آشنایی سبب شد با این مجله ارتباطم نزدیک تر شود و در دهه 70 همکاری ام را در بعضی از بخش های کیهان بچه ها آغاز کردم.آن سالها ، شاید تعداد نشریاتی که برای کودکان ونوجوانان منتشر می شدند تعدادشان از 7-8 عنوان نمی گذشت اما همه آنها در کیوسک های روزنامه فروشی سراسر ایران دذیده می شدند حتی در دور ترین شهرها وبرخی از روستاها ، این نشریات بدست بچه ها می رسید.و بچه های آن روزگار از این نعمت بهره مند بودند .چند سال است که مرتب به کیوسک های روزنامه فروشی چابهار سر می زنم تا از وضعیت نشریات کودکان در شهرم با خبر شوم اما در این چند سال ،هیچ یک از آنها را نمی بینم . واین آزارم می دهد. بچه های بلوچ به دلیل اینکه این نشریه های خاص خود را نمی بینند، آنها را نمی شناسند وبا بهترین دوستانشان بیگانه اند... وکیهان بچه ها قدیمی ترین نشریه کودکان ایران یکی از آن ها است. تازه من به این نتیجه رسیده ام که هنوز هم همه چیز برای همه نیست.ودر بسیاری از نقاط ایران نباید بچه ها مجلات ویژه خودشان را داشته باشند..


داستان کوتاه



                                                          

 

کپکو*

 نوشته : عبدالحکیم بهار

 

جلوی در خانه کپری داشتم بادبادک بازی می کردم که خواهرم گوهر از اتاق بغلی داد زد:«غلام  مواظب باش گلدان را نشکنی!» نگاهی  به گلدان انداختم رنگش بد جوری  توی ذوق می زد، به نظرم اصلا ً آن گلدان با چند شاخه گل که توی آن دیده می شد زیبا نبود. با بی حوصلگی از کنار گلدان گذشتم وبه طرف در حیاط رفتم.در را باز کردم ونگاهم را تا به انتهای کوچه دواندم. هیچ کس توی کوچه نبود؛ به قول بللک ماه بی بی پرنده هم پر نمی زد.گرما وشرجی تابستان همه بچه ها را توی خانه کاشته بود.با اوقات تلخی از در حیاط به طرف خیابان راه افتادم.از عرض خیابان عبور کردم وآن سوی تر زیر سایه  درخت   « مچ» و    « چیچک » که کنار هم قد برافراشته بودند لم دادم. خاک نمناک  وسایه سرد زیر درختان برای خوابیدن می چسبید.  یک مرتبه در زیر نور آفتاب چیزی در گوشه چشمم برق زد. اول فکر کردم یکی از برگ های درخت مچ است ولی وقتی دقیق به آنجا نگاه کردم متوجه          « کپکو » شدم. کپکو زیبا، با نقش های رنگین ونگین هایی که مال شاری،  دختر مهدیم خانم بود را شناختم. کپکو را مهدیم خانم چند وقت پیش به اتفاق شوهرش شوکت آن را از بازار بندر برای دخترشان شاری خریده بود.ذوق زده از جایم بلند شدم وخیلی زود آن را در جیب بغل پیراهنم جای دادم واز روی خوشحالی با خود گفتم:« آن را می برم ومی فروشم وبا پول آن برای خودیک ساعت و جفتی کفش ورزشی،  لباسی مناسب برای شناکردن ، یک توپ فوتبال وکلی  وسایل دیگر می خرم تا عبدوپسر ناخدا دوست محمد  این قدر به من پز ندهد....»

 

بیشتر از این دلم تاب ماندن زیر سایه درختان را نیاورد.راه افتادم به طرف خانه.آرام آرام از در وار حیاط شدم هیچ کس توی حیاط نبود. گوهر حیاط را تازه وجارو آب پاشی کرده بود . پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم وخیلی زود از اتاق بیرون آمدم و خود را به نردبانی که در گوشه ای از ساختمان خانه تکیه بود رساندم.. خواستم از نربان به پشت بام خانه بروم که باز صدای خواهرم، درجا  میخکوبم کرد. او این بار در حالیکه داشت زیر درخت «کُنار» نزدیک کپر را، جارو می کرد پرسید باز چی شده که این قدر بی سر وصدا وارد حیاط شدی؟ حتماً باز هم دسته گل آب داده ای! نه؟؟» بد جور غافلگیر شده بودم. من  ومن کنان جواب گوهر را دادم...هی ... هیچ  ...هیچی می خواستی چی کار کرده باشم هان؟ گوهر نگاهی به هیکلم انداخت وپرسید:« پس چرا تند تند اتاق را می پاییدی؟» احساس گناه می کردم.  اولین باری بود  می خواستم دروغ بگویم.

 

:- هیچی گوهر،فقط خواستم بروم پشت بام و کبوتر چاهی مصدوم شده  محمد اعظم را بگیرم وبهش بدهم. گوهرسرش را چند بار تکان داد وگفت:«  من هیچی از کارهای تو سر در نمی آورم ، زود برگرد سر درس مشقت . شیر فهم شد؟!!؟» زود « چشمی» گفتم ورفتم سراغ نردبان که خودم را بالا برسانم. چون می دانستم اگر خیلی کنار گوهر بمانم همه چیز را لو می دهم وسیر تا پیاز ماجرا را برایش می گویم. لبه پشت بام اتاق گلی آمدم . نسیمی ملایم آرام آرام می وزید  خواهرم گوهر داشت جلوی کپر درس هایش را می خواند. برای اینکه گوهر متوجه نشود سرم را پایین تر از لبه دیوار تکیه دادم ونفسی راحت کشیدم...

 

از جا بلند  شدم و نگاهی به  پشت بام همسایگان انداختم. هیچ کس دیده نمی شد.پاورچین پاورچین خودرا به گوشه دیوار رساندم. صندوقچه کوچک را که  لابه لای چند خشت خام پنهان بود در آوردم ودرش را باز کردم...

 

یک ساعت قراضه، انگشتر کوچکی که بللک* ماه بی بی آن را به من داده بود وشیشه عطری خوشبو که ناصر علی پسر حاجی عبدالواحد پس از بازگشت پدرش از مکه برای من آورده بود در آن دیده می شد. کپکو را هم کنار آنها قرار دادم خیلی زود صندوقچه را  سر جایش پنهان کردم . جایی که غیر از خودم هیچ کسی از آن صندوقچه خبر نداشت...

 

به اتاق برگشتم وروی رخت خواب مادر دراز کشیدم. گوهر همچنان سرش تو لاک خودش بود و داشت درس هایش را می خواند. همین که دید من توی اتاقم،  سرش را بلند کرد ودر حالیکه لبخندی کمرنگ روی لبانش دیده می شد  از من پرسید: بالاخره چی شد؟ گرفتیش؟!!» سرم را به نشانه « نه» تکان دادم.

 

حس می کردم عرقی سرد روی پیشانی ان نشسته است. دل توی دلم نبود. ترس اینکه مبادا گوهر از ماجرا بویی برده باشد عذابم می داد.هرچه از این پهلو،به آن پهلو شدم، فایده ای نداشت. خواب انگار با من بیگانه شده بود. از جا بلند شدم  کیف وکتاب هایم را برداشتم  خودم را با آن ها مشغول کردم.نوشتن مشق  تنها کاری بود که می توانست در آن لحظه تا حد زیادی از اظطرابم کم کند.وشروع کردم به نوشتن ...  هنوز چند خطی از مشق  ننوشته بودم که چشم هایم سنگین شدند وپلک هایم به روی هم افتادند...

وقتی از خواب بیدار شدم  نزدیک غروب بود. بللک ماه بی بی  جلوی کپر نشسته بود ودر حالیکه داشت قلیان  می کشید پنجه ای از پشم گوسفند را برای  دوختن  لحاف ریش ریش می کرد. صدای مامان را از توی آشپز خانه که به گوهر می گفت من را از خواب بیدار کند شنیدم. به طرف آشپز خانه رفتم تا ببینم اوبا من چه کاری دارد.دم در که رسیدم مادر را  دیدم در حالیکه دست هایش را پاک می کرد از من خواست جنگی بروم واز دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش دو کیلو سیب زمینی بخرم وبرگردم.از خانه که بیرون شدم سر کوچه نگاهم به درختان «چیچک ومچ »افتاد.  خوب آن جا را بر انداز کردم متوجه  «مهدیم » خانم شدم  که داشت  خاک آنجا را  با دست زیر ورو می کرد و و به این طرف و آن طرف می پاشید  و« شاری »را  که با دست صورتش را پوشانده بود و داشت در کنار مادرآرام گریه می کرد. توجهی به آنها نکردم وبه راهم ادامه دادم.چند قدم که به جلو برداشتم دلم برای « شاری» ومادش سوخت ایستادم وبه آنها خیره شدم. از کاری که کرده بودم پشیمان بودم. مهدیم خانم ، سرش را که بلند کرد نگاهش با نگاهم گره خورد.برای لحظه ای بند دلم پاره شد. بی اختیار  دست وپایم شروع به لرزیدن کرد. زمان وزمین را به خاطر کاری که کرده بودم دشنام می دادم.غرق ، در افکار بودم که سنگینی دستی را روی شانه هایم احساس کردم،ازترس. عرق سردی روی پیشانی ام نشست.باترس واضطراب صورتم را برگرداندم عبدالغنی را که پشت سرم ایستاده بود دیدم.تا وضع مرا دید  زد زیر خنده و گفت:«چیه  چرا گرفته حالی؟!؟ » . اوقاتم بد جور تلخ شده بود با همین حال بهش گفتم :« چیه غنی خوش خنده شده ای؟» در حالیکه دستم توی دستش بود و با ملایمت آن را می فشرد گفت:     « آماده باش  دو – سه روز دیگر  مسابقه شنا داریم با بچه های      « پسابندر* »در اسکله بندر «بریس*» !  همه امید مان در بندر     « رمین *» تویی، نگذار کسی ازتو پیشه بگیرد. برای لحظه ای ماجرای کپکو شاری از ذهنم بیرون رفت  وتمام فکرم به مسابقه ای که قرار بود انجام شود متمرکز شد. به اتفاق غنی به طرف دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش راه افتادیم.سیب زمینی ها را توی پلاستیکی ریختم وبعد از اینکه پولش را دادم  به همراه غنی به طرف خانه راه افتادیم. به یاد کپکو افتادم  واین بار بدون اینکه ترسی بدنم را بلرزاند  موضوع را به غنی گفتم واز او راه حل خواستم.غنی نگاهی به چهره بر افروخته وتب دارم انداخت ونا باورانه گفت: « می دانستم  یک کاری کرده ای اما فکرش را نکرده بودم که تو دست به این کار زده باشی» در حالیکه اشک  هایم در گجوشه چشم جمع شده بود برسرش داد کشیدم : «حالا نمی خواهد سرزنشم کنی . خودم هم می دانم کار درستی نکرده ام.از این جهت پشیمانم به جای نصیحت کردن بگو چگونه  کپکو شاری را برگردانم که مهدیم خانم و همسایگان متوجه نشوند؟»غنی مغز متفکر بچه های محل ، به قول خودش مسئله را سبک وسنگین کرد و بعد از کمی فکر کردن دستی به شانه ام زد وبا لحنی جدی گفت:« پسر نگران نباش راه حلش را یافتم . به من الکی که نمی گویند غنی مغز!» سرعت قدم هایمان رابیشتر کردیم بدون اینکه فکری کرده باشم پشت سر غنی که انگار لشکر دشمن دنبالش کرده باشند تند تند قدم هایم را پیش می بردم.مهدیم خانم و ماسی خدیجه سر راه ایستاده بودند وگویا در باره کپکو حرف می زدند نگاهم که به آنها افتاد خشکم زد و برای لحظه ای  ایستادم. اما زود خودم را جمع کردم وبه بهانه سلام وعلیک به آنها نزدیک تر شدم . صدای بلند غنی وادارم کرد که به راه ادامه دهم. کمی که جلوتر رفتیم  غنی چشم غره ای رفت وگفت:«  پسر خیلی کم عقلی ! اگه بایستی وتماشا کنی وبه حرف هایشان توجه کنی به دزدی کردنت شک می کنند...!»از حرف های ماسی* خدیجه ومهدیم خانم فهمیدم  که خیلی نگران هستند.ودلم برای شاری که می دانستم گم شدن کپکو ذهنش را پریشان کرده است بیشتر سوخت.نمی دانستم غنی برای رسانیدن کپکو شاری چه نقشه ای کشیده است. نفس زنان نزدیک در خانه رسیدیم. لحظه ای ایستادیم ونفسی تازه کردیم. غنی نقشه ای را که برای رسانیدن کپکو در ذهن منفکرش سبک وسنگین کرده بودبه من گفت. خواست وقتی به خانه رسیدم کپکو را بردارم وبا صدای سوت واشاره به طرف او بروم. به خانه که رسیدم پلاستیک سیب زمینی ها را به مادر دادم ودویدم به طرف نردبان تا خودم را به پشت بام برسانم . باز  گوهر موی دماغم شد:« چی شده باز هم که می خواهی بروی پشت بام!»بللک ماه بی بی که  صدای گوهر را شنید سرش را بالا کرد وبا حالتی نصیحت آمیز گفت:« منی چُک* ،درست نیست لحظه به لحظه پشت بام بروی، زشت است، همسایگان فکر بد می کنند.» واز من خواست که بیایم پایین.رفتم گوشه ای از پشت بام ، جایی که گنجینه ام آن جا بود .خشت های خام پشت بام را کنار زدم در صندوقچه را گشودم وکپکو را دوباره در جیب بغل پیراهنم گذاشتم وخیلی زود آمدم پایین تا به قول بللک ماه بی بی همسایه ها فکر بد به ذهنشان نرود. بوی عطری که کپکو به خود گرفته بود جیبم را خوشبو کرده بود. ..

 

جلوی در کپر بللک ماه بی بی با گوهر داشت در باره کپکو شاری حرف می زد ؛ :« اگر شوکت شوهر مهدیم خانم  بفهمد که کپکو شاری گم شده ،زمین وزمان را بر سر مهدیم خراب می کند . خدا کند پیدا شود  حالا هم دارند دنبالش  این طرف و آن طرف می گردند. » از در حیاط بیرون آمدم وسر کوچه منتظر صدای سوت غنی ایستادم.همه زن های همسایه دور وبر درخت چیچک جمع شده بودندوبرای پیداکردن کپکو فکر می کردند، که صدای سوت بلند وکشیده غنی به طرف خانه مهدیم خانم شروع به دویدن کردم غنی دم در حیاط مهدیم خانم ایستاده بود ومنتظر بود کپکو را به دستش بدهم تا او از فرصت استفاده کند و آن را به داخل حیاط خانه بیاندازد.به محض اینکه رسیدم امان نداد وخیلی زود کار خودش را تمام کرد.صدای افتادن کپکو در آن سوی دیوار خانه مهدیم خانم شنیده شد. نفسی راحت کشیدیم واز آن جا دور شدیم .رفتیم تا خود را برای مسابقه شنا  در پسابندر آماده کنیم....

 

1-کپکو*گردنبند( از زیور آلات زنان ودختران بلوچ)

2 - چیچک * نام گونه درخت بومی بلوچستان ونام دیگر درخت تمر هندی است

3- مچ* درخت خرما

4 - بللک * مادربزرگ به زبان بلوچی

5 - کپر*اتاقی موقت که با چوب وحصیر بافته شده از برگ درخت خرما ساخته می شود

6 -  کُنار* گونه ای دیگر از درختان بومی بلوچستان

7 - رمین، پسابندر، بریس *نام بنادر ماهیگیری در چابهار

8- اسکله* جایی در بندر که بار وماهی تخلیه می شود.

9 -  منی چک* فرزندم

10ماسی* در زبان بلوچی به خاله وعمه گفته می شود

 

 

 

 

بیایید برای بیابان دعایی کنیم
برای بیابان وباران دعایی کنیم
برای همه لحظه های قشنگ
برای گل وسبزه زاران دعایی کنیم

عبدالحکیم بهار

شکار بچه آهو

 

پنج سال از آن ماموریت ها که برای انجام واکسیناسیون کودکان روستاهایی  که مرکز بهداشتی درمانی وخانه بهداشت نداشتند می گذرد. روزهایی که با خاطرات شیرین سپری می شدند. بیدار شدن کله سحر ،جمع شدن در یک مرکز بهداشتی درمانی، حرکت صبح زود، خواندن نماز صبح در بین راه روستاها،ناهار وپذیرایی کدخدای ده بعد از انجام کار وباز گشت شیرین پس از انجام یک روز کار.

معمولاً کدخدای روستاهایی که در حاشیه ساحل زندگی می کرند از ما با ماهی در وقت ناهار پذیرایی می کردند اما کدخدای روستاهایی که از دریا وساحل فاصله داشتند با گوشت مرغ وگوسفند وگوشت خشک شده به اصطلاح بلوچی( تباهگ ) در هنگام ناهار از ما استقبال می کردند.تباهگ همان گوشت خشک شده ای است که آن را در نمک و دانه های انار خشک نگهداری می کنند وخیلی هم خوشمزه هست.
درست یادم هست در یکی از روزها که مهمان یکی از کدخدا ها بودیم سر ظهر نا هاری آماده کرده بود که گوشت با برنج قاطی شده بود و.بی نهایت خوشمزه بود . حتی از تباهگی که آن همه دوستش داشتم هم خوشمزه تر بود. از بین دوستان یکی کنجکاوی اش گل کرد وپرسید :ـ« کدخدا ،غذایتان خیلی خوشمزه است دلیلش چیه؟» وکدخدا که خواست شوخی هم کرده باشد گفت:« گرسنگی شما» وبعد هم خندید.اما نه اینطور نبود .در ادامه ، کدخدا گفت :« گوشت با بقیه گوشتها فرق داشت.» همه مان تعجب کرده بودیم یعنی چی که گوشت با بقیه گوشتها فرق دارد؟کدخدا از بچه ها خواست صبر کنند تا بعد از خوردن ناهار راز خوشمزگی دست پخت خانمش را برای ما فاش بکند. نا هار را که خوردیم کدخدا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا ؛
این که 3-4 روز در کوه بسر برده ومنتظرذ شکار بچه آهویی نشسته تا اینکه آن روز صبح که ما به روستایش رفته بودیم به آرزویش رسیده بود و به هر حال به قول خودش گوشت آن را از ما بیشتر دوست نداشته و برای ناهار ما آن را سر سفره آورده بود....
سئوالت کنجکاوانه بچه ها تازه شروع شده بود :
« کدخدا چطور شکارش کرده ای؟، اسلحه ای که آهورا باآن شکار کرده ای چه بوده؟ و...»
عده ای هم گفتند که کاش کدخدا زود تر گفته بود تا آنها گوشت آهو را مزمزه می کردند و...
اما از بین دوستان که با شنیدن این سخن کدخدا سکوت اختیار کرده بود من بودم ، که کدخدا وهمراهانم تا حدودی از سکوت من پی پرده بودند وآنها فکر کردند شاید من از خوردن گوشت آهو بدم آمده است یا اینکه تصور می کردند من گوشت آهو را حرام می دانم و کدخدا به نوعی خواست من را دلداری دهد و از نظر حلال بودن گوشت آن بچه آهو، اطمینانی در من به وجود بیاورد....
حدس کدخدا ودوستان همراهم درست بود خوردن گوشت آهویی که آن روز صبح کدخدا شکارش کرده بود، وما را سر سفره خود مهمان حسابی عذابم می داد دوستانی که رابطه دوستی من وحیات وحش را می دانستند تازه متوجه غصه خوردن من شده بودند.تعریف آب وتاب کدحدا از لحظه لحظه شکار بچه آهو مانند سمی بود که بعد از خوردن آن غذا ی خوشمزه ، جرعه جرعه  در حلقم می چکید.
حالا که 5سال از آن روزها می گذرد،  تا یاد آن روز می افتم دلم می گیرد ؛ به یاد مادر آن بچه آهو می اقتم که با چشمان درشتش لحظه شکار شدن بچه اش را آن سو تر  تر از خودش می دید.
                                             



منبع: ماهنامه تجربه، شماره ا (دوره جدید)، اردیبهشت 1390،

روز ناگزیر

خواسته‌اید در مورد قیصر، مسائل سال 66 حوزه هنری و سروش نوجوان بنویسم. در مورد حوزه هنری فقط اشاره‌ای می‌کنم چون در آن مورد، خود قیصر صحبت‌های خوبی کرده است. من سعی می‌کنم به صورت گذرا و پراکنده به بعضی از مواردی که سروش نوجوان با آن درگیر بود که البته بی‌ارتباط با مسائل حوزه هم نبود، بپردازم.
ماجرای حوزه هنری در سال 66 بیشتر یک ماجرای فرهنگی و ادبی بود تا سیاسی و بر

می‌گشت به نحوه مدیریت حوزه و بحث سانسور و این مسائل. البته بعد از خروج شاعران و نویسندگان، بعضی تلاش کردند تا آن مسأله را سیاسی جلوه دهند، از جمله رضا رهگذر (به دلیل مسائل شخصی) و روزنامه معروفی که آن روزها و بعد از آنروزها کارش بیشتر انگ زدن و تهمت زدن بود.
ماجرای حوزه هنری در سال 66 تمام شد؛ اما تبعات آن تا سال‌های سال دامن کسانی را که در آن ماجرا بودند، رها نکرد. من حتی تعطیلی سروش نوجوان را، بعد از گذشت هفده سال از ماجرای حوزه، بی‌ارتباط با آن نمی‌دانم.
از فردای روزی که قیصر، خلیلی، من و بچه‌های دیگر، سروش نوجوان را راه انداختیم، جوسازی‌ها و فشارها علیه مجله آغاز شد. تقریباً می‌توانم بگویم پایان هر ماه با چاپ هر شماره سروش نوجوان، آقای نصیری نامی که بعدها معلوم نشد کجا رفت و چه شد و اصلاً چه کاره بود، در آن روزنامه‌ای که ذکرش رفت، علیه سروش نوجوان می‌نوشت و دست‌اندرکاران آن را به باد تهمت و ناسزا می‌گرفت. این موضوع را شاید نسل امروز خیلی درک نکند چون مسائلی از این دست،‌ امروزه تا حدودی عادی شده و فحش از دهن آن روزنامه طیبات است کسانی که آن‌ سال‌ها درگیر کارهای ادبی و هنری و مطبوعاتی بودند، درک می‌کنند که جوسازی‌های آن روزنامه علیه کسی یا جایی، آن روزها، چقدر گران تمام می‌شد و حتی می‌توانست دودمان آدم را به باد دهد.
اگر سروش نوجوان هفده سال توانست مقابل آن همه تهمت و افترا دوام بیاورد، یکی به خاطر سرسختی و عشق و اعتقاد دست‌اندرکاران آن به هدفی که داشتند، و یکی هم به خاطر درک درست مدیران وقت سروش در طول سال‌هایی که مجله منتشر می‌شد بود که سعی می‌کردند در مقابل آن فشارها مقاومت کنند.
تا زمانی که آقای فیروزان مدیر انتشارات سروش بودند، ما خیلی متوجه تهدیدهای بیرونی نبودیم و فقط مطالب را علیه سروش نوجوان می‌خواندیم و بی‌تفاوت از کنار آن‌ها رد می‌شدیم. با تغییر رئیس سازمان صدا و سیما و رفتن محمد هاشمی، کم‌کم جوسازی‌های بیرونی بر روند کار تأثیر گذاشت. برای نمونه در شروع مدیریت جدید، نامه‌ای از طرف رئیس جدید سازمان برای مدیرعامل سروش فرستاده شد با این مضمون که چرا در سروش نوجوان، مطلبی درباره سیزده‌بدر چاپ شده، این نامه را ما دیدیم. قیصر در پاسخ برای رئیس سازمان نوشت: «اگر شما برای ما بفرمایید که چرا روز سیزده‌بدر در جمهوری اسلامی ایران تعطیل است، ما هم در مورد چاپ آن مطلب توضیح می‌دهیم.»
آن مطلب، هم نوشته یکی از مخاطبان مجله بود که اگر اشتباه نکنم، خاطره‌ای بود از سیزده‌بدر.
حالا شما این مسأله را بگذارید کنار برنامه‌هایی که امروزه از طرف بعضی از مسوولان برای عید و نوروز و سیزده‌بدر و... برگزار می‌شود و گزارش‌ها و برنامه‌های متعددی که در مورد مثلاً سیزده‌بدر پخش می‌شود و...
آن زمان سروش نوجوانی‌ها برای چاپ یک مطلب کوتاه از بچه‌ها برای عید، مؤاخذه می‌شدند و مدت‌ها همه درگیر حل آن مسأله بودند.
تقریباً می‌توانم بگویم که هر ماه، ما با چنین مواردی مواجه بودیم. یک ماه درگیر مطلبی می‌شدیم که موضوع آن عید بود، یک ماه می‌گفتند (در همان روزنامه) که اینها پیرو نسبیت اینشتین هستند. ماه بعد می‌گفتند اینها پوپریست هستند (آن وقت‌ها پوپر شناخته شده نبود). حتی چاپ قصه جلال آل احمد هم در سروش نوجوان جرم به حساب می‌آمد (از طرف همان روزنامه‌ای که امروز حامی جایزه جلال آل احمد است).
اینها تنها مشتی از خروارها تهمت و بهتانی بود که به سروش نوجوان، قیصر و دیگران زده می‌شد.
با تغییر مدیریت‌ها، کار در مجله سخت‌تر شد. اصرار رئیس سازمان بر اخراج قیصر و من بود. عموزاده خلیلی روزنامه آفتابگردان را راه‌اندازی کرده بود و دیگر در سروش نوجوان حضور نداشت.
مدیران سروش هم بعد از مدتی که از آمدنشان می‌گذشت و می‌دیدند که سروش نوجوانی‌ها دیو و دد نیستند و آن تصوری که از بیرون در ذهن آن‌ها ساخته شده، خلاف واقع است، کم‌کم مشکلاتشان با مجله حل می‌شد و سعی می‌کردند حتی‌المقدور تحت‌تأثیر فشارهای بیرونی قرار نگیرند.
سروش نوجوان تا زمانی که با مدیرانی کار می‌کرد که به هر حال بی‌ارتباط با فرهنگ نبودند، منتشر می‌شد. ما در طول هفده سال انتشار سروش نوجوان با سه مدیرعامل کار کردیم که گرایشات سیاسی و فرهنگی کاملاً متفاوتی با هم داشتند،‌ حتی قبل از آمدن یکی از این مدیران تصمیم گرفتیم از سروش برویم؛ چون تقریباً مطمئن بودیم که ایشان هم همین را می‌خواهند. اشتباه هم نمی‌کردیم. همین‌طور بود. اما ا به کارمان اعتقاد داشتیم، پس گفتیم می‌ایستیم و کارمان را می‌کنیم. اگر آن‌ها نخواستند، آن گاه می‌رویم یا اخراج می‌شویم؛ در آن صورت ما وظیفه خودمان را انجام داده‌ایم وآن‌ها هستند که باید جوابگو باشند. پس از چند سال کار با آن مدیر، ‌وقتی که از سروش رفتند، شنیدیم که قبل از آمدنشان گفته‌اند که من هیچ نگرانی‌ای در سروش ندارم الا حضور قیصر امین‌پور و ملکی که نه می‌توانم با آن‌ها کار کنم و نه می‌خواهم که بروند، ولی بعد از یکی ـ دو سال کار کردن پی بردند جمعی که در سروش نوجوانند، عاشق کارشان هستند و بی‌توجه به مسائل سیاسی، کار فرهنگی خود را می‌کنند؛ هرچند ممکن است گرایش‌های سیاسی خاص خود و حتی مخالف آن‌ها داشته باشند.
سروش نوجوان در دوره مدیریت آقایان فیروزان، شعردوست و اشعری کار خود را در همان چارچوب «ادبیات و هنر»ی که از قبل مشخص کرده بود، ادامه داد. تا زمانی که مدیرانی از حوزه‌های غیرفرهنگی (تعزیرات و...) سرپرستی سروش را برعهده گرفتند. کسانی که اگر هم کار مطبوعاتی کرده بودند، بیشتر آدم‌های سیاسی بودند تا فرهنگی. با ورود آن‌ها، خواسته چندین ساله رئیس سازمان هم برآورده شد و روز ناگزیر رسید و سروش نوجوان تعطیل شد و کسی به نام خالدی و معاونش تعطیلی سروش نوجوان را به نام خود در تاریخ مطبوعات ثبت کردند.
مجله از قیصر امین‌پور به رضا رهگذر رسید. شنیدیم که در همان دو ماه اول، رئیس سازمان دو تقدیرنامه برای سردبیر جدید سروش نوجوان نوشته‌اند و از ایشان به خاطر تحولات شگرفی که در مجله به وجود آورده‌اند! تشکر و قدردانی کرده‌اند. یکی از این تغییرات و تحولات، افت چشمگیر تیراژ مجله در همان دو ـ سه شماره اول بود. البته برای ما و آگاهان این حوزه، آن تقدیرنامه‌ها معنای مشخص خودش را داشت که دیگر به آن نمی‌پردازیم؛ شاید وقتی دیگر.
در پایان فقط به این مسأله اشاره می‌کنم که همان روزنامه‌ای که تا روز قبل از فوت قیصر یک مطلب هم در تأیید او ننوشت، روز بعد از درگذشت او با تیتر درشت نوشت: قیصر شعر انقلاب رفت. و همان کسانی که روزی رودرروی قیصر در سروش به تحقیر سروش نوجوان و دست‌اندکاران آن می‌پرداختند و آرام و قرار از او گرفته بودند، امروز برای قیصر آرامگاه می‌سازند. دریغ!