پیش تر ها در بلوچستان  هرسال جشنواره شعر وقصه با حضور بزرگترین شاعران وقصه نویسان عرصه کودک ونوجوان برگزار می شد.که نتیجه  این جشنواره ها رشد فرهنگی ارزشمندی بود که در آن سالها در جریان بود.سفر هنرمندان سرشناس ادبیات کودکان ونوجوانان به بلوچستان و ودر میان مخاطبین بلوچ بسیاری از آنان را تشویق به کار فرهنگی نمود ونتیجه پرورش شاعران ونویسندگانی در بلوچستان است که امروز برای این قشر قلم می زنند.از طرفی دیگر سفر اساتید هنر وادب کودکان به بلوچستان سبب شد آنها با بسیاری از ویژگی های این سرزمین آشنا بشوند وآثاری خلق شودازجمله کتاب های :« برنده ، ریشه در اعماق،دوخرمای نارسٰ سیاه چمن  و...»

حالا سالهاست که این جشنواره دیگر برگزار نمی شود اما  ارتباط آن دسته از شاعران ونویسندگانی که ذوق واشتیاق بچه های بلوچ را نسبت به خود و کارهایشان دیده بودند همچنان به قوت خود باقی است.وبسیاری از آنها هرساله به دیدن دوستانشان در بلوچستان سفر می کنند. واین یعنی ادبیات کودک ونوجوان در بلوچستان زنده است.


«

از قصه های پدر بزرگ

قصه قدیمی


نه، شاهی آمده ، نه، شاهی رفته

سالها پیش ودر روزگاران قدیم مردی روستایی زندگی می کرد که صاحب بز وگاو وگوسفند فراوان بود.او هر از چند وقت یک بار کشک ودوغ ووماست وکروه وپشم دام هایش را برای فروش به شهر می برد واز آن طرف،چای ،قند،پارچه وهرچیز دیگری که نیاز داشت می خرید وبا خود به روستا می آورد.روزی از روزها مرد روستایی جنس هایش را فروخت وخرید هایش را انجام داد همین که خواست سوار خرش شود وبه ده برگردد ،در گوشه ای از میدان شهر چشمش به مرد خربزه فروشی افتاد که با آب وتاب  از شیرینی وخوشمزگی خربزه هایش می گفت.روستایی قصه ما به فکر افتاد خربزه ای بخرد وبرای زنش سوغات ببرد، همین کار را هم کرد. در راه برگشت به خانه ، مرد به خورجین خرش نگاهی کرد وباخود گفت:خربزه قیمت گرانی دارد ، هرکسی هم نمی تواند بخرد.اگر این خربزه را برای زنم ببرم  او خیلی خوشحال می شود.آن را توی ظرفی روی سفره می گذارد، آن وقت دوتایی باهم سر سفره می نشینیم وبا لذت آن را می خوریم. از فکر خوردن خربزه دهانش آب افتاد.زیردرختی ایستاد به جوی آب ، چشم دوخت. با خودش گفت:«کاش خربزه را از خورجین در بیاورم ،فقط قاچ کوچکی از آن را با چاقو ببرم وبخورم.تازه،هرکس هم که از این جا بگذرد با دیدن پوست خربزه با خودش می گوید:حتماً، شاهی ، از اینجا گذشته وقاچی خربزه خورده.»همین کار را هم کرد زیر سایه درخت ، در کنار جوی آب ،مشغول خوردن شد؛ اما خربزه آن قدر شیرین بود که مرد را برای خوردن قاچی دیگر وسوسه کرد. با خودش گفت هرکه از اینجا رد شود با دیدن پوست خربزه می گوید، شاهی آمده ودو قاچ خربزه خورده وردشده . خربزه آنقدر آبدار وشیرین بود مرد قاچ دوم، سوم،وآخر را هم  با همین فکرها خورد.مرد که هنوز سیر نشده بود کم کم به خوردن پوست خربزه مشغول شد. با خو.د گفت:«خالا کسی اگراز اینجا بگذرد فکر می کند : شاهی از این مسیر رد شده وخربزه را با پوست خورده،وتخمه هایش را گذاشته ورفته است.اما کار به همین جا هم تمام نشد ، مرد شروع کرد به خوردن تخمه های خربزه  شیرینی ، که مثلا می خواست آن را برای زنش سوغات ببرد.تخمه ها هم تمام شد.مرد روستایی دست ودهانش را از  آب رودخانه شست وبا صدای بلندی گفت:  اصلا ولش کن! نه شاهی آمده ونه شاهی رفته!»سوار خرش شد وراه روستا را در پیش گرفت.

در زبان شیرین فارسی نیز این مثل وجود دارد.«نه خانی آمده ونه خانی رفته»

ماندگارترین کتاب کودک ایران از نگاه مصطفی رحماندوست
در آستانه روز جهانی کتاب کودک که هرساله در 14 فروردین (2آوریل) در سراسر دنیا جشن گرفته می‌شود، مصطفی رحماندوست کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی را یکی از ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران معرفی کرد و پدر و مادر‌ها را به کتابخوانی برای بچه‌های‌شان توصیه کرد. مصطفی رحماندوست - نویسنده ادبیات کودک و نوجوان- در گفت‌وگویی با  (ایسنا)، درباره‌ی ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران گفت: به نظر من کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی ماندگارترین کتاب کودک ایران بوده، زیرا چهار نسل آن را خوانده و هم‌چنان هم آن را می‌خوانند.او درباره‌ی راز ماندگاری این دست کتاب‌ها گفت: برای راز ماندگاری کتاب‌ها چه می‌توان گفت، شاید خدا خودش به این کتاب‌ها عزت می‌دهد. ما می‌نشینیم و برای راز ماندگاری کتاب‌ها دلیل پیدا می‌کنیم، اما اگر دلیلی برای ماندگاری این کتاب‌ها وجود داشت، همه از آن پیروی می‌کردیم و کتاب‌های ما مانند شاهنامه فردوسی ماندگار می‌شد. شاید بتوان مولفه‌هایی برای کتاب ماندگار پیدا کرد، اما این مولفه‌ها به تنهایی کافی نیستند، زیرا می‌بینیم که این مولفه‌ها در کتاب‌های دیگر هم وجود دارد، اما این کتاب‌ها ماندگار نشده‌اند.این نویسنده با اشاره به مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» عنوان کرد: این کتاب در زمان حیات مهدی آذریزدی چاپ‌های زیادی شده و هم‌اکنون هم با وجود این‌که در 50 ،60 سال پیش نوشته شده است، اما هم‌چنان از آن استقبال می‌شود. شاید یکی از دلایل این استقبال این است که یکی از اولین‌ کتاب‌هایی بوده که با تکیه با ادبیات کلاسیک باز‌نویسی شده و لحنی قصه‌گویانه دارد. حرف‌های عادی آذریزدی هم قصه‌گویانه بود و این کتاب حالت نوستالژیکی برای خانواده‌ها دارد، زیرا پدربزرگ و پدر آن را خوانده‌اند و بچه‌ها هم به خواندن آن علاقه نشان می‌دهند.این نویسنده کتاب کودک درباره کتاب‌های خارجی که در ایران ماندگار شده‌اند، گفت: در میان کارهای خارجی، بیش‌تر از آن‌هایی استقبال می‌شود که از روی آن‌ها کارتون ساخته شده است، البته همین کتاب‌ها هستند که چون مفاهیم عام دارند، از روی آن‌ها کارتون ساخته می‌شود. داستان‌هایی چون «شنل قرمزی»، «دختر کبریت‌فروش»، «شازده کوچولو»، «الیور توییست»، «هاکل برفین» در ایران ماندگار شدند. من سعی کرده‌ام بفهمم چگونه این آثارماندگار شدند، تا بتوانم آثارم را مانند آن‌ها بنویسم، اما این راز ماندگاری دست‌نیافتنی است.رحماندوست درباره‌ی وضعیت کتاب کودک در ایران به ایسنا گفت: در کشور ما طبق آمار منتشر شده وزارت ارشاد، هرسال برای دو بچه یک کتاب چاپ می‌شود، یعنی کتاب‌های چاپ‌شده در کشورنصف تعداد‌ کودکان و نوجوانان ماست و به نظر من این تعداد کتاب در شان ایران که سابقه‌ی هزار ساله دارد، نیست.او افزود: اما این‌که چرا سطح مطالعه پایین است، باید گفت؛ گذشته از آمار دروغ و راست، اگر دوروبرمان را نگاه کنیم، می‌بینیم که کتاب جزو نیازهای ضروری خانواده متوسط به بالای ما نیست، چه برسد به خانواده‌های متوسط به پایین. من فکر می‌کنم امیدی به این‌که ما انتظار داشته باشیم دست‌اندکاران عادت به مطالعه را نهادینه کنند، نیست. چون این همه در این باره حرف زده شده است، ولی کسی در پی برنامه‌ریزی دراز‌مدت برای این موضوع نیست. بنابراین من به خانواده‌ها می‌گویم که آدم اهل مطالعه عاقلانه رفتار می‌کند، تواناتر است، کم‌تر گول گروه‌های سیاسی را می‌خورد، قدرت تصمیم‌گیری دارد و راه‌های بیش‌تری برای مشکلات می‌یابد و بنابراین اگر بچه‌های‌تان را دوست دارید، آن‌ها را به مطالعه ترغیب کنید.رحماندوست همچنین ادامه داد: باید در کنار همه برنامه‌ها، برنامه‌ی همیشگی مطالعه ایجاد کنیم. اگر پدر و مادرها روزی نیم‌ساعت به صورت مداوم و هر روزه برای بچه‌های‌شان کتاب بخوانند و شعر و قصه بگویند، مشکل مطالعه در کشور حل می‌شود.او در پایان تاکید کرد: من دستم را به سوی خانواده‌های جوانی دراز می‌کنم که تازه صاحب فرزند شده‌اند و امیدوارم آن‌ها در کنار فراهم‌کردن غذای خوب و رفاه برای فرزندان‌شان ساعتی را هم به مطالعه فرزندان‌شان اختصاص دهند و بگویند حالا دیگر وقت کتاب است. با انجام این کار، خودشان می‌فهمند که چه اتفاق‌های عاطفی بزرگی ببین آن‌ها و فرزندانشان می‌افتد و خودشان و فرزندان‌شان به مطالعه علاقه‌مند می‌شوند. بنابراین اگر می‌خواهید بچه‌ها فردا بهتر زندگی کنند، زمانی را برای مطالعه آن‌ها اختصاص دهید و برای آن‌ها کتاب بخوانید.به گزارش ایسنا، روز جهانی کتاب کودک 14 فروردین(2آوریل) به مناسبت زادروز هانس کریستین اندرسن، نویسنده داستان‌های کودکان نام‌گذاری شده‌است.هر سال در این روز واز سوی «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان» (IBBY) مراسمی برای بزرگداشت کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در کشورهای جهان برگزار می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال 1953 میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌است، بر عهده دارد. مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد، برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب را تهیه می‌کند.روز جهانی کتاب کودک از سال 1349 در ایران به رسمیت شناخته شده‌است و ایران در سال 1371 (1992) برگزارکننده این مراسم بوده است.

من، نخل ودیگر قصه های مرادی کرمانی

 

نمی دانم « هوشنگ مرادی کرمانی» را تا چه حد می شناسید وبا کارهای ادبی او تا چه اندازه آشنا هستید.این را می دانم آن دسته از دوستانی که به دنبال ادبیات روستایی هستند حتماً  کارهای خوب این نویسنده را خوانده اند. به آن دسته از دوستانی که علاقه مند به ادبیات روستا هستند  می خواهم کارهای « هوشنگ مرادی کرمانی» را از دست ندهند.

دوسال بیشتر نداشتم که« هوشنگ مرادی کرمانی» ، داستان  «بچه های قالیباف خانه» را نوشت. درست تابستان 1354.البته این را من بعد از 39 سال فهمیدم.زمانی که مرادی کرمانی در 15 اسفند  1378 بعد از 18سال این مجموعه را برای چاپ مجدد ، ویرایش ، وبه قول خودش غلط گیری ونگاهی دوباره به آن کرده بود. کار ندارم دیگران به کارهای خوب استاد مرادی کرمانی چگونه نگاه می کنند.بارها  اتفاق افتاده درمطبوعات وجراید ، بسیاری از افراد، در نقدهای تند  ادبی خود، به  کارهای ارزشمند مرادی کرمانی بی رحمانه حمله کرده اند . بعضی از منتقدین  مغرضانه کارهای او را مورد برسی قرارداده وزیر پرسش های پوچ خود برده اند که خوشبختانه هیچ کدام از این نوع نگاه ها  تا حالا نتوانسته اند به ارزش  کارهای ادبی  مرادی کرمانی خللی وارد کنند.نه تنها مرادی کرمانی از نظر روحیات ادبی  وآن احساسات شیرینی که در آثارش مشهود است، دچار افت نشده، بلکه توانسته است در این مدت زمان  پله های ترقی را  یکی پس از دیگری طی کند. از نگاه دیگران فاصله می گیرم و با نگاه خویش به کارهای مرادی کرمانی خیره می شوم. فضای کویری کرمان، بوی گلها وگیاهان ودارویی و صحرایی شهداد، ماهان، بردسیرو بم، و ... در فضای قصه هایش جاریست  فکر نمی کنم هیچ کس  لحظه ای در آغوش فضای قصه های او قرار بگیرد و نا خواسته اشک هایش جاری  نشود.من با چاپ دوره پنج جلدی « قصه های مجید» ، تقریباً  سی سال پیش ، این را فهمیدم. همان طنز های تلخی که به جای خندیدن چشمه های  اشک چشمان مان را جاری می کند. ماجراها وشیرینکاری های  مجید  در کنار مادر بزرگ، همان  بی بی صمیمی ودوست داشتنی  که همه مان مثل مرادی کرمانی دوستش داریم واز  کنار او بودن لذت می بریم .همان اتفاقات زیبا وملموسی که بسیاری از آنها را « کیومرث پور احمد»  کاگردان ماهر سینما  در پرده هنر هفتم به تصویر کشید. وانجام همین کار سبب شد تعداد زیادی از نوجوانان آن روزگار مخاطبین پر وپا قرص قصه های مرادی کرمانی بشوند و شدیداً دنبال کتابهای او باشند.فضای زیبای روستاهای کرمان وکویر در تمام قصه های مرادی کرمانی  موج می زند همیشه در قصه های مرادی نوجوانی به چشم می خورد که هنگام خواندن قصه آن نوجوان همان خواننده  ومخاطب قصه هایش می شود. {در« قصه های مجید» شخصیت شیرین مجید آشکار است.}

{آقای صمدی معلم روستا ،  محمد علی و... دانش آموزان مدرسه روستا ، وخمره ای بدون شیر در محوطه مدرسه و اتفاقات شیرینی که برای دانش آموزان مدرسه روستا و خمره می افتد و اهالی روستا  در داستان « آن خمره».}

{هرکس در روستا می مرد شناسنامه اش را می آوردند ومی دادند دست کدخدا .کدخدا هم مهر باطلی روی سجل می زد ومی گذاشت تا تحویل مامور ثبت احوال بدهد که سالی یک بار به ده می آمد. وماجراهایی که بر سر شناسنامه ها می آمد و...در قصه نقاشی از مجموعه قصه های « تنور»} {کارهای متعدد  دانش آموزان کارگر در « بچه های قالی باف خانه»} مجموعه « لبخند انار» ،    « مربای شیرین» ، « نخل » ودهها مجموعه دیگر. که هرکدام ویژگی های خاص خود را دارند. آنچه قصه های مرادی کرمانی را برای شخص  من  شیرین کرده تشابهات فرهنگی کرمان وبلوچستان است.در بسیاری از قصه هایش فضای داستان کوچه باغ های کرمان است اما حس می کنم  آن فضای دل انگیز را من بار ها وبارها از نزدیک در بلوچستان ، دیده ام. بخصوص درقصه بلند « نخل».  انصافاً داستان بلند نخل مانند چشمه ای از دل باورهای پاک مردم کویرجوشیده،از دره ها وجویبارهای پر فراز ونشیب سالهای دور عبور کرده ودر بستر زندگی روز مره مردم آن نواحی در جریان است.  من زمانی که نوجوان بودم مرادی کرمانی را از طریق قصه هایش شناختم وخیلی دوست داشتم همه کتابهای چاپ شده ومجموعه قصه هایش را بخوانم ، اما به دلیل اینکه در شهرمان کتاب فروشی مناسبی نبود ، من ودوستان مشتاق به کتاب ومطالعه که شناخت کافی چندانی  از کتابخانه های عمومی شهر ومراکز فرهنگی همچون« کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان» نداشتیم و به کتابهای دلخواه دسترسی پیدا نمی کردیم، مگر اینکه قصه های دلحواه مان  گاه گاهی در نشریاتی مثل «کیهان بچه ها» چاپ می شد وما از این طریق تا حدودی  به خواسته هایمان می رسیدیم. اگر بگویم در سن 20 سالگی به بعد توانسته ام کتابهای مرادی کرمانی را تهیه کنم دروغ نگفته ام. درست زمانی که خدمت سربازی را در شهر اهواز می گذراندم برای رسیدن به محل خدمت سربازی یا هنگام رفتن به مرخصی به سوی خانه، گاه گاهی از  مسیر شهرستانهایی  چون کرمان ، شیراز ، وگاهی هم از تهران رد می شدم ،گذرم به کتاب فروشی هایی می افتاد. ومن تازه آنوقت به بعضی از کتاب های مورد علاقه ام می رسیدم. آن بماند ، هنوز هم که هنوز است بسیاری از کتابهای مورد علاقه ام را بدست نیاورده ام....

 داشتم در مورد کتاب بلند « نخل » می گفتم. با  این کتاب مرادی کرمانی در دوران نوجوانی آشنا شدم درست یادم نیست کدام یک از مجلات کودکان آن را معرفی کرده بود اما اگر اشتباه نکنم آن مجله « کیهان بچه ها» بود.به هر حال برای معرفی کتاب  قسمت هایی از قصه نقل شده بود. بگذارید اینگونه بگویم انسانی که خیلی گرسنه باشد،  سفره ای پر زرق وبرق ومملو از غذاهای رنگین را ببیند وتنواند از آنجا تغذیه کند چه حالی پیدا می کند. معرفی کتاب « نخل» برای من آن روز چنین حالی داشت .ومن طعم شیرین «نخل» را بعد از22 سال دوری  بالا خره در اواخر سال 1390 چشیدم.

 

بمناسبت فرارسیدن اول اردیبهشت،روز در گذشت سهراب سپهری  شاعر معاصر کاشانی

«به یاد سهراب سپهری»

 

اول اردیبهشت هرسال مقارن است با سال روز درگذشت شاعر  ونقاش معاصر ایران زنده یاد سهراب سپهری. نمی خواهم در این پست  در مورد زندگی او برایتان بگویم  . چون می دانم همه شما کم وبیش با زندگی این مرد آشنایی دارید. ومی دانید سهراب در 15 مهر ماه 1307 در کاشان متولد شده است. در تهران تحصیل کرده است ودر سال 1325 به استخدام آموزش وپرورش درآمده بعد از 2 سال از این شغل استعفا داده است.می دانم که می دانید سهراب در سال 1330نخستین مجموعه شعرش به نام«مرگ رنگ» را منتشر کرده است.ودوسال بعد از چاپ این مجموعه دوره لیسانس دانشکده هنرهای زیبای  تهران را به پایان رسانده وبا دریافت نشان درجه اول علمی  رتبه نخسنت را از آن خود ساخته است.او به نقاط زیادی از کشورهای دنیا سفر کرده وتجربه اندوخته است.وبسیاری از گفتنی ها در مورد سهراب  وجود دارد که مجالی برای شنیدن همه آنها در این مطلب نیست  وآن را به شما دوست عزیز می سپارم تا با گسترده تر کرذن مطالعات خود بیشتر در مورد سهراب مطلع شوید فقط در پایان می گویم سهراب در نخستین روز دومین ماه بهار دار فانی را وداع گفته وپیکر عزیزش در روستای مشهد اردهال  شهرستان کاشان آرمیده است.به همین مناسبت و بهانه نوشته زیر را تقدیم همه سهراب دوستان می کنم.

 «عبدالحکیم بهار»

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه شاعر است وشعر می گوید وشعرهایش هم خیلی قشنگ است.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه بی ریاست وبی هیچ دغدغه ای شعر می گوید وصدای باران ورود آهنگ شعرهای دلنشینش هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه اهل کاشان است وکاشان شهر گلاب قمصر.

سهراب را دوست دارم ؛  اما  نه به خاطر نقاشیهایش که توی آنها می شود رد پای شعرهایش را دید.ومثل شعرهایش  ساده وبی ریا هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه تا بود، نفهمیدیمش وحالا که رفته « سهراب ، سهراب می کنیم » وبه نبودنش افسوس وحسرت می خوریم.

سهراب را دوست درم  ،چون فهمیده بود که باید سهراب باشد ، چون چون فهمیده بود  نباید توی چیزی دست ببرد ، نه گلاب های قمصرش ، نه شعر هایش ، نه  نقاتشی هایش ، ولی حق دارد به آنها روح بدهد.

به آنها زندگی وحیات ببخشد وآنها را زیبا تر بکند....

تا به حال هرچه سهراب  دیده ام ، مظلوم بوده. دلم برای  تمام سهراب ها می سوزد  واز همه بیشتر  برای سهراب  سپهری  خودمان .

 به یاد قیصر

                                               



  

نمی دانم تا به حال به این دو واژه «تلخ» و« شیرین» دقت کرده ای؟دوکلمه که در ادبیات فارسی،  ما آنها رامتضاد هم می شناسیم.وهمیشه هم که نوشته می شوند این گونه کنارهم قرار می گیرند : ابتدا « تلخ» وسپس «شیرین».برای خود من هم پرسش  شده است که چرا همیشه این دو کلمه را این گونه می شنویم . وکمتر گفته می شود :   « شیرین وتلخ»؟ در زندگی ما، ماجرا هایی اتفاق می افتد که ممکن است او  مارا برای مدت ها شاد مان بکند یا برعکس این ماجرا به گونه ای دیگر روی دهد و باعث ناراحتی ونگرانیمان برای مدت ها گردد  با این مقدمه می خواهم از روزهای شیرین  بهمن ماه سال1380 بگویم  .زمانی که پنجمین جشنواره مطبوعات کودک ونوجوان در تهران برگزار شده بود. و در آن سال مشکلات کمتری سر راه بود و من توانسته بودم به این جشنواره خودم  را برسانم.دقیقاً یادم نیست چندمین روز جشنواره بود اما تا اینجا به یادم مانده است قرار بود بعد از ظهر آن روز مراسم نکوداشت یکی از شاعر کودک ونوجوان در سالن کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان برگزار شود .تقریبا نیم ساعت شاید هم بیشتر  به زمان شروع مراسم مانده بود وبیشتر دعوت شدگان آمده بودند. فرصت کوتاهی تا زمان شروع برنامه مانده بود دعوت شدگان ویژه  ( شاعران ونویسندگان) از فرصتی که تا شروع برنامه در اختیار داشتند  ترجیح دادند از فرصت استفاده کنند ونگاهی به غرفه های مجلات در سالن محل برگزاری نمایشگاه بیاندازند.  توی سالن دوست شاعرم« افشین علاء »  را دیدم در غرفه  «کودک بلوچ». گرم صحبت با او بودم که مردی با موهای جو  وگندمی با دیدن آقای« علاء »وارد غرفه شد بعد از سلام واحوال پرسی آقای« علاء» او را برایم با نام « قیصر امین پور» معرفی کرد. تا آن وقت ندیده بودمش فقط نامش را خیلی شنیده بودم ، نام او از زمانی برای من آشنابود که من با «سروش نوجوان» آشنا شده بودم. بیشتر شعرهایش را در آن مجله خوانده بودم و گاه گاهی هم عکسی از او در این مجله به چشمم خورده بود اما انگار خیلی چهره اش عوض شده بود.بیشتر موهایش سفید نشان می داد . خیلی زود با من صمیمی شد انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم .خیلی ساده وبا مهربانی از من در مورد  بلوچستان و بچه های بلوچ می پرسید .با پرسش های او در باره مناطق بلوچستان  که .در پاسخ دادن به سئوالاتش  « علاء» به من کمک می کرد.  یاد داستان «دو خرمای نارس » رهایم نمی کرد وقتی آقای علا حرف می زد لبخندی زیبا بر روی لبان « قیصر » می نشست ومن با نگاه کردن به آن لبخند آرامش پیدا می کردم. خیلی زود زمان برگزاری مراسم از راه رسید وما سه نفر باهم به سوی سالن رفتیم.مراسم تمام شد ووقت خدا حافظی از راه رسید. اما از آن روز به بعد من قیصر رافقط یک شاعر بلند آوازه نمی شناختم بلکه او یکی از دوستان خوبم شده بود. بعد از آن روز هر از چند وقت یک بار سراغ شماره تلفنش می رفتم ودورا ودور احوالش را می پرسیدم.قیصر اگر چه بیمار بود و با بیماری دست وپنجه نرم می کرد اما هیچ وقت از درد ورنجش برای ما نمی گفت.قبل از آبان ماه سال 1386 بود دلم برای قیصر شور می زد.در این شرایط بیماری اش اصلاً دوست نداشتم مزاحمش بشوم اما با اصرار همسرم مجبور شدم با او تماس بگیرم  واحوالش را بپرسم مثل همیشه چیزی از شدت یافتن بیماری اش نگفت.

صبح روزچهارشنبه ، نهم آبان بود ، در محیط کارم توی اداره بهداشت روستا مشغول انجام کارهایم بودم که همسرم به آنجا آمددر حالیکه اضطراب از رنگ رویش نمایان بود  از من پرسید:« خبر داری دوستت قیصر از دنیا رفته است؟»باتعجب ونا باوری از او پرسیدم کی این حرف را زده است؟چه کسی گفته قیصر.....؟...؟ کی این اتفاق...؟وفقط از زبان اوشنیدم: « دیروز» ودیگر هیچ نشنیدم.

خدایا چی می شنیدم ؟باورکردنش برایم سخت بود. احساس کردم با جسمی سنگین روی سرم می کوبیدند . چشمهایم تاریک وغرق اشک شده بود ودنیا را برسرم خراب شده می دیدم .آن روز نفهمیدم چطور ظهر شده بود ، چگونه به خانه رفته بودم.وزمان چرا با آن همه سختی پشت سر می شد . قیصر تمام ذهنم را مشغول کرده بود. قیصری که واقعا سبکبال به آسمانها پر کشیده بود وهنر دوست داشتن وصداقت  را به جای گذاشته بود.تاهمه بدانند قیصر برای همیشه زنده است.