شکار بچه آهو
پنج سال از آن ماموریت ها که برای انجام واکسیناسیون کودکان روستاهایی که مرکز بهداشتی درمانی وخانه بهداشت نداشتند می گذرد. روزهایی که با خاطرات شیرین سپری می شدند. بیدار شدن کله سحر ،جمع شدن در یک مرکز بهداشتی درمانی، حرکت صبح زود، خواندن نماز صبح در بین راه روستاها،ناهار وپذیرایی کدخدای ده بعد از انجام کار وباز گشت شیرین پس از انجام یک روز کار.
معمولاً کدخدای روستاهایی که در حاشیه ساحل زندگی می کرند از ما با ماهی در وقت ناهار پذیرایی می کردند اما کدخدای روستاهایی که از دریا وساحل فاصله داشتند با گوشت مرغ وگوسفند وگوشت خشک شده به اصطلاح بلوچی( تباهگ ) در هنگام ناهار از ما استقبال می کردند.تباهگ همان گوشت خشک شده ای است که آن را در نمک و دانه های انار خشک نگهداری می کنند وخیلی هم خوشمزه هست.
درست یادم هست در یکی از روزها که مهمان یکی از کدخدا ها بودیم سر ظهر نا هاری آماده کرده بود که گوشت با برنج قاطی شده بود و.بی نهایت خوشمزه بود . حتی از تباهگی که آن همه دوستش داشتم هم خوشمزه تر بود. از بین دوستان یکی کنجکاوی اش گل کرد وپرسید :ـ« کدخدا ،غذایتان خیلی خوشمزه است دلیلش چیه؟» وکدخدا که خواست شوخی هم کرده باشد گفت:« گرسنگی شما» وبعد هم خندید.اما نه اینطور نبود .در ادامه ، کدخدا گفت :« گوشت با بقیه گوشتها فرق داشت.» همه مان تعجب کرده بودیم یعنی چی که گوشت با بقیه گوشتها فرق دارد؟کدخدا از بچه ها خواست صبر کنند تا بعد از خوردن ناهار راز خوشمزگی دست پخت خانمش را برای ما فاش بکند. نا هار را که خوردیم کدخدا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا ؛
این که 3-4 روز در کوه بسر برده ومنتظرذ شکار بچه آهویی نشسته تا اینکه آن روز صبح که ما به روستایش رفته بودیم به آرزویش رسیده بود و به هر حال به قول خودش گوشت آن را از ما بیشتر دوست نداشته و برای ناهار ما آن را سر سفره آورده بود....
سئوالت کنجکاوانه بچه ها تازه شروع شده بود :
« کدخدا چطور شکارش کرده ای؟، اسلحه ای که آهورا باآن شکار کرده ای چه بوده؟ و...»
عده ای هم گفتند که کاش کدخدا زود تر گفته بود تا آنها گوشت آهو را مزمزه می کردند و...
اما از بین دوستان که با شنیدن این سخن کدخدا سکوت اختیار کرده بود من بودم ، که کدخدا وهمراهانم تا حدودی از سکوت من پی پرده بودند وآنها فکر کردند شاید من از خوردن گوشت آهو بدم آمده است یا اینکه تصور می کردند من گوشت آهو را حرام می دانم و کدخدا به نوعی خواست من را دلداری دهد و از نظر حلال بودن گوشت آن بچه آهو، اطمینانی در من به وجود بیاورد....
حدس کدخدا ودوستان همراهم درست بود خوردن گوشت آهویی که آن روز صبح کدخدا شکارش کرده بود، وما را سر سفره خود مهمان حسابی عذابم می داد دوستانی که رابطه دوستی من وحیات وحش را می دانستند تازه متوجه غصه خوردن من شده بودند.تعریف آب وتاب کدحدا از لحظه لحظه شکار بچه آهو مانند سمی بود که بعد از خوردن آن غذا ی خوشمزه ، جرعه جرعه در حلقم می چکید.
حالا که 5سال از آن روزها می گذرد، تا یاد آن روز می افتم دلم می گیرد ؛ به یاد مادر آن بچه آهو می اقتم که با چشمان درشتش لحظه شکار شدن بچه اش را آن سو تر تر از خودش می دید.
