بمناسبت اول اسفند سالروز تولدم.

زادگاهم «کیجدف»

اول اسفند
اینجا
غار انجیرها!
چشمهایم بازشد.
در دل کوه
نرسیده به جنگل انبوه!
گزستان،
گریه،شادی،
وصدای ناله مادر!
کوهستان پر آواز شده است!
ظاهری ساده دارد،
اما
مملو از زیبایی است.
اینجا را دوست دارم.
اول اسفند ،اینجا
دردل کوهستان
زندگی غمگین نیست!
شیرین است.
رنگین است!
چون گل گز !
چون طعم عسل
...
گرچه حالا اینجا ،
خبری از از انجیر نیست
ولی
غار انجیرها هاست....
زادگاهم « کیجدف »...






آدم ها مثل کتاب ها هستند
زنده یاد قیصر امین پور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک.بعضی از آدم ها با کاغد کاهی چاپ می شوند،و بعضی با کاغذ خارجی.بعضی ازآدم ها هم ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند،و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند وبعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند،و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:«حق هرگونه استفاده،ممنوع و محفوظ است.»
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند،و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت.بعضی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت.بعضی از آدم ها را باید در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنانه اند ود ر چند پرده نوشته می شوند.بعضی از آدم ها فقط جدول وسرگرمی دارند، وبعضی از ادم ها معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند، وبعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت، واز روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم، و بعضی آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند،و بعضی مخصوص بزرگسالان.
نگاره: ‏آدم ها مثل کتاب ها هستند
زنده یاد قیصر امین پور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک.بعضی از آدم ها با کاغد کاهی چاپ می شوند،و بعضی با کاغذ خارجی.بعضی ازآدم ها هم ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند،و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند وبعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند،و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:«حق هرگونه استفاده،ممنوع و محفوظ است.»
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند،و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت.بعضی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت.بعضی از آدم ها را باید در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنانه اند ود ر چند پرده نوشته می شوند.بعضی از آدم ها فقط جدول وسرگرمی دارند، وبعضی از ادم ها معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند، وبعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت، واز روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم، و بعضی آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند،و بعضی مخصوص بزرگسالان.‏

7سالگی بچه های دریا  مبارک


دوستانم بامهر خود، مرا صد ساله کنند!



دوستان باز هم سلام.

ـــــــــــــــــــــ

هفت سال پیش حول وحوش چنین روزهایی بود ...

 نه اجازه بدهید اینجوری بگویم؛ دقیق هفت سال پیش ، دوشنبه سوم بهمن ماه 1384 بود که متولد شدم. نوزادی کوچک ، وآسیب پذیر، حتی فکر نمی کردم تا چند روز دوام بیاورم، اما، مراقبی داشتم که  مرتب دور وبرم بود ونمی گذاشت کوچک ترین آسیبی به من برسد. در همان روزهای اوایل بود که حس زیبایی به من دست داد. احساس کردم خیلی شیرین شده ام. دوستانی به من سرزدند وابراز دوستی کردند.با آنها دوست شدم، اما هرگز لوس نشدم.کم کم بر تعداد دوستانم اضافه می شد واین را برای خود برد بزرگی تلقی می کردم.روزها پشت سر هم می گذشتند ومن نیز بزرگتر می شدم واین حس زیبا روز به روز شیرین تر می شد. ...

 آنقدر با دوستانم گرم گرفته بودم که نمی دانم زمان چطور گذشته بود وقتی به خود آمدم دیدم ای وای من چه قدر بزرگ شده ام...! اگه بچه آدمی بودم باید امسال به مدرسه می رفتم .از اینکه بزرگ شده ام خیلی خوشحالم واین سبب شده در پوستم نگنجم.حق  هم دارم . دوستان من هم این را قبول دارند ، من در این 6- 7 سال خیلی معروف شده ام، خیلی از حرف ها را به آنها گفته ام، بخشی از فرهنگ و آداب و رسوم مردمم را به گوشه وکنارمردم دنیا در شناسانده ام .دوستانم مرا می شناسند وبسیاری هم بیشتر از دیگر دوستان دوستم می دارند ، این لطف خود را بی دریغ با ارسال نظران وکامنت به من نشان می دهند.می دانم ، دوستانم روز به روز بیشتر می شوند. از اینکه توانسته ام به 7سالگی برسم خدا را سپاس می گویم.امید وارم دوستانم با مهر همیشگی  مرا صدساله کنند.

                                                                                       به امید صدمین سال



بهار 1371 زمانی که به خدمت سربازی رفته بودم دوست نازنین شاعرم « محمد علی دهقانی» مثنوی زیبایی سرودند.مثنوی شیرینی که با یک بار شنیدن از زبان او ابیاتی از آن در خاطر من ودیگر دوستان بلوچ او ماند.حالا 21 سال از این سروده او می گذرد . وحیف است این سروده در این پست قرار داذه نشود.با اجازه او تقدیم می کنم به همه شما بزرگوارانی که می خوانید. خوشحال می شوم نظرات شما را در باره این سروده ببینم.از آن دسته از دوستانی که این سروده را به اشتراک می گذارند نهایت سپاس را دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« قلم »

(محمد علی دهقانی)
ـــــــــــــــــ
ای قلم ، آتش به جانم می زنی
دشنه بر زخم نهانم می زنی
در تب هر واژه می سوزی مرا
بر شب اندوه می دوزی مرا
دیده را از اشک جیحون می کنی
در دلم از بیکسی خون می کنی
می فروزی شعله ی اندیشه را
می گدازی شاخ و برگ و ریشه را
نیشتر بر قلب عاشق می زنی
داغ بر داغ شقایق می زنی
آسیاب درد می گردد بر آب
آب می ریزی تو بر این آسیاب
کاروان دل پریشان می رود
خسته و افتان و خیزان می رود
درد می بارد بر این آوارگان
فقر می گرید بر این بیچارگان
ما به کوی آشنایی می رویم
گر چه با شعر جدایی می رویم
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین
روزگاری با قلم آمیختم
در نگاهش زهر حسرت ریختم
ناگهان عاصی شد از دستم قلم
مشت عصیان کوفت بر طبل شکم
گفت با خشمی شرار افروخته
چشم بغض آلوده بر من دوخته
می زنم نقشی ز جاه و نام تو
تیره چون اقبال نافرحام تو
پس قلم بر لوح جان با سر دوید
نقشی از بیداد بر دفتر کشید!
مردمی دیدم برهنه پای و سر
هر قدم در راهشان چاه خطر
جامه بر تن ژنده و ، ژولیده موی
خسته دل ، افسرده طاقت ، تندخوی
فقر جوشان از نگاه مرده شان
گونه های سرخ سیلی خورده شان
قامت ایثارشان فرسوده بود
دامن پرهیزشان آلوده بود
از نگاه دوست پنهان می شدند
با نگاهی رام شیطان می شدند
در فضا رنگی ملال انگیز بود
فصل حزن آلوده ی پاییز بود
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
آه ، آن خورشید جان افروز کو؟
آن شرار سرکش جانسوز کو؟
این که بود از بام جان افکندمان؟
در نشیب مردگان افکندمان؟
این فضای تنگ وهم اندود چیست؟
وین هوای مست خواب آلود چیست؟
آن پگاه روشن ایمان چه شد؟
عشق کو؟ آیینه ی عرفان چه شد؟
ما درون خویشتن جا مانده ایم
در ضمیر خاک تنها مانده ایم
ذهن سرد خاک ، ما را بسته است
روح ما را با زمین پیوسته است
ذهن سرد خاک ، ما را می کشد
خاک حتی سهره ها را می کشد!
ای قلم ، بیهوده بلوا می کنی
دفتر اندوه را وا می کنی
می زنی فریاد از جور فلک
روی زخم کهنه می پاشی نمک
نای گریان را خموشی خوشتر است
راز ما را پرده پوشی خوشتر است
ای قلم ، بس کن که سوزاندی مرا
بس که ناهنگام گریاندی مرا
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
باز شام حیرتم نزدیک شد
آسمان باورم تاریک شد
شمع جانم رنگ خاموشی گرفت
شهرتم بوی فراموشی گرفت!
ای امید لحظه های آخرم
پرسشی دارد نگاه باورم:
آن پرستوها که خوش کوچیده اند
باغ سبز وعده ها را دیده اند؟
هیچ شهدی زان گلستان خورده اند؟
جرعه ای از جام جانان خورده اند؟
هیچ آیا با نگار آمیختند؟
باده ی شادی به کامش ریختند؟
هیچ با آن نوبهار آسوده اند؟
کز ازل در آرزویش بوده اند؟!
من از این ویرانه بالا می روم
بی سر و بی دست و بی پا می روم
می زنم نقشی ز نام خویشتن
از غرور بی لگام خویشتن
می برم شریان درد خویش را
می کشم این جسم مرگ اندیش را
چون که خواب طفل سنگین می شود
زندگی با مرگ شیرین می شود!
ما همه طفلان در گهواره ایم
در سراب خواب ها آواره ایم
مرگ باید تا فرو شوید مگر
از نگاه خفتگان خواب خطر
ما غبار آلوده ی غفلت شدیم
سرنشین کشتی عادت شدیم
ما به شام خامشی خو کرده ایم
در درون خود هیاهو کرده ایم
این هیاهو بوی خامی می دهد
بوی زهم تلخکامی می دهد
ای قلم ، آیین فکرت پیشه کن
لحظه ای در کار ما اندیشه کن!
من پر از اندیشه های روشنم
از درون خویش سوسو می زنم
با هزار آیینه پیمان بسته ام
با خدای سینه پیمان بسته ام
چون سواری بر سمند آب ها
رخت بر می بندم از مرداب ها
ریشه از فقر زمین برمی کنم
ریشه در آفاق دیگر می زنم
آه ساقی ، پر کن این پیمانه را
تازه کن افسون آن افسانه را
بار دیگر لذت مستی بده
جرعه ای زان آتش هستی بده
باز کن آن روزن امید را
راه بگشا دختر خورشید را