بابای پیری
داشت هفت فرزند
ازبهر بابا
بودند چون قند
*****
هنگام مرگش
فرزندها را
نزدیک خود خواند
بابای آن ها
*****
داد دست هریک
یک چوب نازک
از محمدوک تا
میران و عبدک
*****
گفت هریکی را
بشکن ببینم
چوب های خود را
ای نازنینم
*****
چوب های نازک
بشکست راحت
در دست آن ها
بی زور و زحمت
*****
خندید بابا
رو سوی آنها
داشت درس می داد
بابای دانا
*****
این بار مساوی
هفت چوب دیگر
پهلوی هم چید
داد دست اکبر
*****
یک دسته ای هم
دردست محمود
تقسیم می کر د
چوب ها را زود زود
*****
هرکاری کردند
با زور و زحمت
نشکست چوب ها
آسان وراحت
*****
با مهر ودوستی
پیر خردمند
گفت بچه ها را
ای هفت فرزند
*****
آزاد وراحت
هستید محکم
در زندگی گر
باشید باهم