پرواز در آسمان کودکی
پرواز در آسمان کودکی
به بهانه نزدیک شدن به سی امین سال تولدمجله
« کودک مسلمان بلوچ»
عبدالحکیم بهار« آشنا »
سال 1359دقیقاً سی سال پیش، شهر کوچک «ایرانشهر» در تب وتاب معروف شدن می سوخت.از بین بچه های دانش آموز آن وقت استان کمتر کسی نام کوچک شهر «ایرانشهر» را شنیده بود. اما انگار همه چیز دست در دست هم داده بودند تا برای اولین بار چهره «ایرانشهر» را به بچه های استان سیستان وبلوچستان معرفی کنند.
***
همه چیز از آنجا شروع می شود که «ایرانشهر» بی صبرانه ، بی قرار ومنتظر لحظه شماری می کند تابرای اولین بار تولد مجله «کودک مسلمان بلوچ »را در وجود خود ببیند.به نظر من حق هم داشت لحظه های سرنوشت سازی برایش پیش و رو بود.چه کسی از بزرگ ومعروف شدن بدش بی آید.؟
***
دستگاههای ساده پلی کپی در سپاه پاسداران شهرستان ایرانشهرمنتظر بودند تا دستانی به سراغ آنها بروندوسکوت دلگیرانه آنها را به صدا تبدیل کنند.
سر انجام انتظارها به سر می رسد ودر مهر ماه سال ،1359 دل «ایرانشهر»به تپش می افتد سکوت دستگاههای پلی کپی می شکند ودست هایی به طرف آنها کشیدده می شود.وحرکتی شیرین در تلاش مشتاقانه :«رمضانی، رجبی، ناصحی، نطقی، طاهر علی، جعفری ، رضا شجری ودیگر دوستان آغاز می گردد.آقای ناصحی می شود مسئول تهیه وتنظیم مطالب مجله ؛ یعنی سردبیر ومدیر مسئول !... طرح ساده ی روی جلد مجله با دورنگ سبز وقهوه ای کم رنگ زده می شود کار صفحه آرایی را یکی از بچه ها انجام می دهد ، مطالب در نظر گرفته شده را آماده چاپ می کنند چند نفر شبانه روز وخستگی ناشناس مشغول کارهای تصویر گری را به اتمام می رسانند. در 15 روز اول مهر ماه آن سال با انتشار اولین شماره، مجله «کودک مسلمان بلوچ»درشهرستان ایرانشهر متولد می شود.به جای اینکه بچه های سپاه منطقه ایرانشهر از تولد مجله،خوشحال باشند، بر خلاف شهر ایرانشهر که از شادی، سر از پا نمی شناخت ، نگران بودندو دریای اظطراب در چهره های آنها موج می زد. آنها نگران مراقبت بعد از تولد مجله می شوند.حق هم دارند آخر تولد هر کودکی همان اندازه که برای پدر ومادر خوشحال کننده است تضمین وامین سلامت کودک نگرانی هایی هم به همراه دارد. تامین سلامت کودک بستگی واحتیاج به مراقبت بعد از تولد، انجام واکسیناسیون، تامین پوشاک وتغذیه دارد. مجله هم چنین حالی داشت.
- آیا برای کودک اتفاقی نمی افتد؟
- آیا مراقبت بعد از تولد به خوبی انجام می شود؟
- آیا رشد کودک دچار مشکل نخواهد شد؟
- آیا هیچ گونه خطری سلامت کودک را تهدید نمی کند؟
- بچه ها با کودک دوست می شوند؟
- آیا کودک بادوستان خود رابطه دوستانه برقرار می کند؟
- آیا کودک به دوستانش به خوبی سر می زند؟
- آیاکودک،برای دوستانش دوست خوبی می شود؟
- ...؟؟؟؟...؟؟؟
لشکربزرگی از سئوالات هستند که در همان آغاز تولد مجله بر سر بچه های تحریریه هجوم می آورند.اما ...
***
بچه های تحریریه سرانجام دل به دریا می زنند وهمچون کوهی استوار برای جنگیدن با هر گونه مشکلاتی آماده می شوند.خیلی زود نور امید بر دل پریشان بچه ها ی تحریریه مجله می تابد ودر 15روز اول پس از تولد، اولین شماره «کودک مسلمان بلوج »در مدارس ایرانشهروروستاهای اطراف توزیع می شود ومجله سر از خانه های دوستان بلوچ وسیستانی در می آورد.احساس خوشایندی به اودست می دهد.
***
بچه های تحریریه کار شماره بعدی مجله را شروع می کنند .در طول مدت کمتر از 15 روز شماره دوم آماده می شود هنوز شماره دوم توزیع نشده است که سیل خروشان نامه ها ی محبت آمیزدوست داران مجله از شهرهای مختلف استان راه می افتد..بچه های تحریریه اصلا تا آن وقت حتی فکرش را هم نکرده بودند. برایشان جای تعجب بود به جاهایی که حتی مجله توزیع نشده بود هم نامه آمده بود ، :
- هرنامه چندین پیشنهاد، راهکار وتقاضا، : (تیراژ مجله را بالا ببرید قیمت را افزایش دهید، از رنگهای متنوع تری استفاده شود،بیشتر داستان وشعر چاپ بکنید، سرگرمی و جدول وگزارش فراموش نشود، اگر ازسطح مدارس مشترک جذب بشود مجله دوستان بیشتری خواهد داشت، مطالب را پر بار بکنید. از بچه ها بخواهید مطالب بفرستند واز مطالب آنها در مجله استفاده بکنید و... )
- صدها نامه ی آمیخته با گلایه های پاک کودکانه : ( چرا به مدرسه ما مجله توزیع نشده؟ما هم حق داریم کتاب ومجله بخوانیم. مجله عادلانه توزیع نشده. به ما چند نفر دانش آموز فقط یک مجله داده اند وگفته اند همه باهم بخوانید ، چند روز نوبت بودم تا مجله را خواندم و...)
هرنامه آرامشی برای حفظ سلامت مجله است.نامه های ارسال شده بچه های دانش آموز در همان اوایل کار، سلامت مجله را بیمه می کنند، ریشه های بذر ناامیدی می خشکد وهمه باور می کنندکه مجله جای خود را در بین دوستانش باز کرده است، وفقط بچه های تحریریه نیستند که فکرحفظ سلامت مجله هستند بلکه همه بچه های استان که از خوانندگان اولیه آن هستند به ترقی مجله فکر می کردند.
|
عبدالصمد نارویی(بمپور)- شعبان بامری(ایرانشهر)-عباس زارع (زاهدان)- مریم زارع (زاهدان)- غلام محمد جهانگیر(بزمان)- مریم میرکمال(خاش)-ارسلان امیری (ایرانشهر)- عادل مزاری(زاهدان)-عبدالحمید پناه(راسک)- سید غلامحسین حسینی( چابهار) سعید هادی زاده (قاسم آباد)- عبدالقیوم بهرام زهی (پیشین)- عبدالواحد دهقانی-(راسک)- حسین مرادی (سراوان)- رسولبخش جهاندیده (بمپور)- محمد اسلام ارباب (سراوان) - شهروز نوروزی (اسپکه)- ایوب آبرون (اسپکه)- اسماعیل ستوان ( ابتر ) – پیربخش نارویی( خیر آباد) – عبدالرضا آبسالان( ایرانشهر) – مسعود صادقی( دامن)- فاطمه رکن آبادی( گندمکان) – سید علی صابری( چابهار)عبدالحمید حمل زهی( چابهار)- رحمدل محتشمی(سرباز) |
تعداد کمی از صدها دوست مجله در شهرهای مختلف استان است که تا سال 1360 با مجله دست دوستی برای همکاری داده اند.
بچه های تحریریه وقتی نامه های رسیده را باز می کنند با دیدن نامه های گلایه مند بچه ها از خجالت می خواهند آب شوندوعرق شرم بر پیشانی آنها می نشیند ، و آنها می مانند که به نامه ها چه جوابی بدهند.؟ برای به تحقق پیداکردن درخواست های آنها چه چاره ای بیاندیشند؟ چه کار باید بکنند تا از خجالت دوستان مجله بیرون بیایند؟
راهکارها وپیشنهادهای سازنده خوانندگان برای هرچه بهتر شدن مجله ، سردبیر وهیت تحریریه را امید وارتر میکند....
***
خوانندگان هم مجله به این نتیجه می رسند که فقط خواندن مطالب چاپ شده در مجله کافی نیست برای کسب تجربه احتیاج به دست بردن به طرف قلم ونوشتن مطالب وکمک کردن بچه های تحریریه با ارسال مطالب از طریق پست مورد نیاز است. واین اتفاق خیلی زود به وقوع می پیوندد .بچه ها روی به نوشتن آورند آنها بدون در نظر گرفتن قواعد دستور زبان فارسی و فوت وفن نویسندگی، وشاید هم با غلط های املایی فراوان بدون هیچ گونه دلهره وبه امید اینکه کسب تجربه می کنند مطالب ساده خود را برای مجله ارسال می کنند .عده ای سروده های خود رامی فرستند بعضی ها هم که قلم آنها بد نمی نوشت، داستانهایی برای مجله ارسال می کنند ، تعدادی از بچه ها هم با فرستادن مطالب علمی ، لطیفه، معرفی روستا محل زندگی خود، خاطره،و ..دیگر بخشهای مجله را پوشش می دهند.
«ایرانشهر –صندوق پستی شماره 33- روابط عمومی سباه پاسداران انقلاب اسلامی تلفن:2163 » نشانی خانه بهترین دوست بچه های استان می شود.خیلی زود یک سال از بهار عمر مجله می گذرد وتابستان از راه می رسد.اگرچه تعطیلات سه ماهه تابستان برای بچه هایی که در خرداد ماه قبول شده اند شیرین است اما سه ماه ندیدن روی بهترین دوست( مجله) شیرینی تعطیلات تابستان را تا حد زیادی از کام آنها می کاهد وآنها را برای رسیدن هرچه زود تر مهر ماهدلتنگ و آرزو به دل می کند.
در سومین سال ، سردبیر به اتفاق دوستانش برای انتشار بهترمجله آنطور که دوستان مجله در نامه های خود می خواستند به فکر چاره می افتند . دیگر گردانندگان مجله نمی خواهند شرمنده نگاههای پاک بچه ها در مدارس باشند ویا پاسخ نامه های آنان را با شرمندگی بدهند. دوسال دستگاههای پلی کپی قدمهای مجله را پیش بردند اما دیگر این دستگاهها ی ساده نمی توانست به درخواست های دوستان مجله پاسخ دهند .خوانندگان، مجله ای با کیفیت بهتر وبالاتر می خواستند. اما چاره کار چیست؟؟
دوستان کم کم به این نتیجه می رسند مطالب مجله را در ایرانشهر تهیه وجمع بندی بکنند وبرای چاپ در چاپ خانه بزرگتری به استان کرمان ببرندوآنجا مجله را چاپ بکنند. این تصمیم، قطعی می شود. مسئولین سپاه استان موافقت واستقبال می کنند و«کودک مسلمان بلوچ»قدم به خارج از استان می گذارد وبه استان کرمان می رود.بچه های ستاد منطقه 6 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمان وقتی این کار بزرگ بچه های سپاه استان ما را می بینند حیرت زده می شوند.با کمک ستاد منطقه 6 کرمان توی چاپ خانه بزرگ این شهر «مجله کودک مسلمان بلوچ» چاپ می شود وبرای توزیع به استان بازمی گردد.!بذر بربار فرهنگی انقلاب در سرزمین کویری بلوچستان جوانه می زند.
***
رنگ ورویش عوض می شود کیفیت چاپ با دستگاههای بزرگ چاپ خانه به نسبت چاپ با دستگاههای ساده پلی کپی خیلی بالا می رود ! تا حد زیادی خواسته های خوانندگانش بر آورده می شود.حدوداً سالهای 1361تا 1363مجله میهمان کرمانی ها است بچه های تحریریه خستگی ناشناس یک پایشان ایرانشهر واستان است ومطالب را آماده می کنند از روستاها ومدارس استان گزارش تهیه می کنند وبه نامه های دوستان خوانندگان جواب می دهند ویک پایشان هم در کرمان است وکارهای قبل از چاپ مجله را انجام می دهند، به چاپ خانه سرمیزنند وبا کارگران چاپ خانه « چاق سلامتی» می کنند تا ...! تا اینکه مجله با کیفیت تر وبه موقع به دست دانش آموزان برسد.( که می رسید) البته گاهی اقات یک کمی دیر می شد اما خوانندگان آنقدر با مجله دوست هستند که بار تاخیر ها را بردوش می کشند وآنهارا تحمل می کنند..تا به هرحال مجله به دستشان برسد. دیگر در استان کمتر دانش آموزی پیدا می شود که با نام کودک مسلمان بلوچ آشنا نباشد.دیگر فقط بچه های « زاهدان وچابهار وایرانشهر وخاش و نیکشهر» نیستند که مجله را می شناسند بلکه او توانسته است در دورافتاده ترین روستاها»و : « سربازو آشار وابتر ودامن وسیب سوران وزابلی و آسپیچ ونوک آباد وخیر آباد و سنگان وپیشین وهریدوک وچانف و نگورو دشتیاری و راسک وکنارک وساربوک وآبند وکشیگ و کوشک و حیط وبمپور وبزمان و چاه هاشم وجلگه ...» دوستانی برای خود پیدا بکند.
***
در پنجمین سال انتشار،دیگر ساختمان سپاه ایرانشهر نمی تواندهمه امور مجله را که روز به روز در حال گسترش است را بر عهده بگیرد.تیزاژ تاحدود 5000نسخه رسیده است،توزیع این همه نشریه، پاسخ دادن به مخاطبان ، برنامه ریزی بهتر، بایگانی، راه انداختن بخش آرشیووانجام سایر کارهای مطبوعاتی مجله نیاز به امکانات بیشتری دارد.این بار کوچی اساسی ومهاجرتی باور نکردنی در انتظار است.«کودک مسلمان بلوچ»بار خود را می بندد وبا چشمانی اشکبار ایرانشهر عزیزش را ترک می کند.دل کندن برایش دشوار است درست مثل هرکسی که زادگاهش را دوست داردونمی خواهد از آن جدا بشود.
***
توی تبلیغات وانتشارات سپاه باسداران استان دفتر وتشکیلاتی تاسیس می شود بر وبچه های زاهدان راه می افتند به طرف دروازه خاش که از «کودک مسلمان بلوچ»استقبال بکنند.
«کودک مسلمان بلوچ» چهار ساله است که مقیم شهرزاهدان مرکز استان می شودبا آمدن در زاهدان ارتباطات وسیع تر می شود به صورت ناگهانی تعداددوستان مجله افزایش چشم گیری پیدا می کنند..درخواستها بیشتر می شود.حالا دیگر چاپخانه کرمان هم از پس کار بر نمی آید.خوانندگان درخواست می کنند صفحات مجله رنگی باشند .تنها راه و چاره مشکل تغییر چاپخانه است . از توان بچه های دست اندر کار مجله زره ای هم کاسته نشده است با همان شور وشوق گذشته، این بار چاپخانه را عوض می کنند .پرونده امور چاپ در چاپخانه کرمان در سال 1365 بسته می شود ومجله در هفتمین سال پس از تولدبرای چاپ، شلوغی وترافیک تهران پایتخت را می پذیرد.
چاپ در چاپخانه های تهران رنگ وروی مجله را کاملاً عوض می کند.. «کودک مسلمان بلوچ»می شود مثل همه نشریه های کشور یعنی یک صفحه در میان رنگی. وحتی از بعضی از مجلات هم بعضی وقت ها زیبا تر وقشنگ تر به چشم می خورد.« کودک» کوچولوی ما در آستانه 8سالگی اش در خردادماه1367صاحب یک برادر کوچولوی دیگر می شودوآن هم «جشنواره شعر وقصه»است.اما امان از دست این بچه پر سروصدا.این کوچولوی دومی در هر شهری که سر در می آورد همه نگاهها را به طرف خود می کشد.تا حالا چندین سفر در شهرهای استان داشته است در هرسفر هم دوستان خود وبرادر بزرگترش را باخود کشانیده است.اول از زاهدان بعد ایرانشهر وبعد چابهاروبعد سراوان وبعد خاش وبعدزابل وبعد نیکشهرو بعد که همه شهرها را را رفت شروغ کرد به تجدید سفرها دوباره از زاهدان وهمه آن شهرهایی که یک بار قبلاً رفته بود.
حالا 30سال از آن روزها ی اولی کهدر ایرانشهر زمزمه تولد یک نشریه بود می گذردراستی بچه ها کدام یک از شما ها یا دوستانتان متولد مهر ماه1359 هستید؟«کودک مسلمان بلوچ»همسن شمااست اما بعید می دانم که از بین شما بچه ها کسی متولد 1359 باشد .اما این را می دانم که پدر ومادرهای بعضی از شماها هم سن وسال مجله هستند شاید هم از خوانندگان آن وقت مجله بوده اند.یا اینکه شاید مثل خود من هنوز هم از خوانندگان مجله هستند وقتی شما مجله را می آورید خانه او هم در فرصتی مناسب طوری که شما او را نمی بینید به دور ازچشم شما مخفیانه مجله را می خواند تا وقتی که شما را ندیده جدولش را هم حل می کند وآن وقت است که شما تصمیم حل جدول مجله رامی گیرید ناگهان متوجه می شوید با یک جدول حل شده رو برو هستید وآن وقت شاید هم از دست بچه های مجله ناراحت بشوید.یادتان باشد دراینگونه جاهها مجله وبچه های مجله تقصیری ندارندآنها جدول حل نشده برایتان فرستاده اند . جدول را دوست قدیمی تراز شما مجله، پدرتان، حل کرده است.
***