در حواشي سفر به شهر كهن « نيشابور »
در حواشي سفر به شهر كهن « نيشابور »

کم کم داریم به پایان روزهای اولین ماه فصل گرم تابستان نزدیک می شویم.تیر ماه کم کم آماده می شود بند وبساط خود را جمع کند وجای خود را به روز های بلند مرداد بدهد.
پار سال دقیقاْ همچنین روزهایی بود که خودم را برای سفری دوهفته ای به استان خراسان آماده کرده بودم این سفرروزشنبه 11 تير ماه آغاز شد. ومسير طولاني چابهارتا مشهد بعداز يكی دو روز بعد پيموده شد.اول سفر كمي به خاطر طولاني بودن مسافت وخستگي راه برايم كسل كننده بود . اما گشتن وديدن مناطق گردشگري خراسان توانست كسالت بوجود آمده را از بين ببرد.
14تير ماه برايم جمعه اي به ياد ماندني شد .ديدن «گل مكان» فقط يك نقطه از صدها نقاط كشاورزي وباغي خراسان ورويت بهشتي زيبا در سرمين اين ديار. وعصر اين روز بياد ماندني در كنار آرامگاه حماسي سراي بزرگ ايران زمين ، سراينده رستم وسهراب در گنجينه شاهنامه« فردوسي » نامدار سراسر لطف بود .از 15تا 19 تير ماه توانستيم بيشتر جاهاي ديدني شهر مشهد راببينيم.

قرار بود 24تيرماه سفر ما پايان پذيرد.چيزي به پايان سفر باقي نمانده بود كه مرور تاريخ شهر نيشابور كهن ما را براي يك روز تمام به طرف خود كشانيد .پنجشنبه 20تير ماه اين اتفاق رخ داد بسياري از قسمت هاي تاريخ ايران را كه در سالهاي مدرسه در كتاب تاريخ خوانده بوديم را از نزديك ببينيم .محل غارتگري هاي چنگيز مغول، شهر مدفون شده قديمي نيشابور كه بر اثر زلزله يا اتفاقاتي از بين رفته بود، شهر مدفون شده« شاد ياخ»،قرار گرفتن در كنار آرامگاههاي اديبان بزرگ ايران زمين حضرت شيخ عطار نيشابوري وحكيم رباعي سراي عارف ، عمر خيام نيشابوري وقرائت حمد وسوره به لذت سفر ما افزود.
در حالي كه به اتفاق خانواده كه در كنار آرامگاه عطار قدم مي زديم ومن براي آنها از عطار وبزرگي او مي گفتم اتفاق خيلي جالبي افتاد.اصلا فكرش را هم نكرده بودم.نزديك ظهر بود كه خود را براي خوردن ناهارآماده مي كرديم بايدكم كم از« عطار» و«كمال الملك» نقاش معروف ايران زمين جدا شويم وبراي صرف ناهار به مجتمع خيام برويم .آن طرفتر از آرامگاه عطار چشمم به دكه اي افتاد كه در آن كتاب مي فروختند با خود گفتم حالا كه تا اينجا آمده ام بد نيست چند جلد كتاب از همسايگي عطار به رسم يادگاري باخود ببرم... دكه كتاب فروشي خلوت بودآفتاب نيشابور به تنمان مي تابيد مردي درويش با موهايي تقريبا بلند مشغول كتاب فروشي بود. در كنار مرد كتاب فروش خانواده اش نشسته بودند وبا مرد كتاب فروش گرم گفتگو بودند.با حضور ما در جلوي دكه كتاب فروشي خلوت آنها به هم خورد تا ما را ديدند زود فهميدند كه از بلوچستان آمده ايم. آنها در مورد منطقه بلوچستان سئوالاتي از من پرسيدند تا جايي كه توانستم جواب آنها را دادم . طولي نكشيد كه همه چيز دستگيرم شد.فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاده بود؟...؟
باور كردنش براي خود من هم خيلي سخت بود من روبروي يكي از بزرگ مردان هنر معاصر ايران ايستاده بودم وجواب سئوالاتش را مي دادم..تا قبل از اينكه خودش را معرفي كند نمي دانستم...
استادمعاصر هنرهاي تجسمي، عليرضا قدمياري در مقابل من بودتا فهميدم ايشان خود استاد هستند به طرفش قدم برداشتم به آغوشش كشيدم واينجا بود كه باهم دوست شديم وادامه سفر در شهر نيشابور را با زحمات ايشان بيشتر به تما شا پرداختيم. امروز من از وجود دوستان بزرگي چون عليرضا قدمياري و... به خود مي نازم وافتخار مي كنم .
نمونه ای از آثار استاد«علیرضا قدمیاری »هنرمند نقاش ومجسمه ساز نیشابوری را در وبلاگ او مشاهده نمایید.