بیست سال پیش ، عصر روز 30 آذر 1372 با دوست عزیز شاعرم سیدهادی حیدری ،
تنها معلم روستا ، کنار ساحل نشسته بودیم و از بلندترین شب سال حرف می زدیم
شبی که درراه بود.امواج آرام دریا ، هادی حیدری را به خود آورد تا فی البداهه برای
یلدا چنین بسراید:
رفت خزان
موسم سرما شد
خانه مان گرم و پر از شور ونشاط
دل مان شاد از این یلدا شد
شبی طولانی و سرد اما...
روزنی پر زامید
از برای قدم فردا شد
موسم برف وقدوم و باران
آمد و در دل من غوغا شد
نور بارید وشبم روشن شد
غصه رفت ودلم از غم وا شد
شب یلدا سخنم شیرین است
گفته مرشد پیرم این است؛
شب یلدا شب بزم است وصفا !
شب یلدا شب لطف است وعطا !
شب یلدا
شب بیداری سرد
شب پایان فراوانی درد...!