«باران» گودالی کوچک را پر از آب کرده بود . در آن مناظر زیبایی از زمین و
آسمان به چشم می خورد.گودال به سبزه ای که در کنارش روییده بود گفت:« من
تازه امروز فهمیدم که چقدر عمیقم! می بینی ، من می توانم آسمان آبی ،
درختان بزرگ،کوه ها و حتی آفتاب و مهتاب
را در خودم جای بدهم!» در همین موقع گوساله ای برای نوشیدن آب به طرفش
رفت.وقتی گودال را دیدفکر کرد عمیق هست وترسیدبه آن نزدیک شود. گاو پیر پیش
آمد.نگاهی به گودال وسپس به گوساله انداخت .به هر دو تا خندید و رو به
گوساله کرد و گفت:« نترس ! آب بخور...!» گوساله پوزه اش را در آب فرو برد
وهنوز چند قلپ از آب را ننوشیده بود که آب گودال به ته رسیدو آسمان آبی با
درختان بزرگ در کنار آفتاب وماهتاب ناپدید شدند.
+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۱۳ ب.ظ توسط عبدالحکیم بهار
|
