داستان کوتاه

کپکو*
نوشته : عبدالحکیم بهار
جلوی در خانه کپری داشتم بادبادک بازی می کردم که خواهرم گوهر از اتاق بغلی داد زد:«غلام مواظب باش گلدان را نشکنی!» نگاهی به گلدان انداختم رنگش بد جوری توی ذوق می زد، به نظرم اصلا ً آن گلدان با چند شاخه گل که توی آن دیده می شد زیبا نبود. با بی حوصلگی از کنار گلدان گذشتم وبه طرف در حیاط رفتم.در را باز کردم ونگاهم را تا به انتهای کوچه دواندم. هیچ کس توی کوچه نبود؛ به قول بللک ماه بی بی پرنده هم پر نمی زد.گرما وشرجی تابستان همه بچه ها را توی خانه کاشته بود.با اوقات تلخی از در حیاط به طرف خیابان راه افتادم.از عرض خیابان عبور کردم وآن سوی تر زیر سایه درخت « مچ» و « چیچک » که کنار هم قد برافراشته بودند لم دادم. خاک نمناک وسایه سرد زیر درختان برای خوابیدن می چسبید. یک مرتبه در زیر نور آفتاب چیزی در گوشه چشمم برق زد. اول فکر کردم یکی از برگ های درخت مچ است ولی وقتی دقیق به آنجا نگاه کردم متوجه « کپکو » شدم. کپکو زیبا، با نقش های رنگین ونگین هایی که مال شاری، دختر مهدیم خانم بود را شناختم. کپکو را مهدیم خانم چند وقت پیش به اتفاق شوهرش شوکت آن را از بازار بندر برای دخترشان شاری خریده بود.ذوق زده از جایم بلند شدم وخیلی زود آن را در جیب بغل پیراهنم جای دادم واز روی خوشحالی با خود گفتم:« آن را می برم ومی فروشم وبا پول آن برای خودیک ساعت و جفتی کفش ورزشی، لباسی مناسب برای شناکردن ، یک توپ فوتبال وکلی وسایل دیگر می خرم تا عبدوپسر ناخدا دوست محمد این قدر به من پز ندهد....»
بیشتر از این دلم تاب ماندن زیر سایه درختان را نیاورد.راه افتادم به طرف خانه.آرام آرام از در وار حیاط شدم هیچ کس توی حیاط نبود. گوهر حیاط را تازه وجارو آب پاشی کرده بود . پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم وخیلی زود از اتاق بیرون آمدم و خود را به نردبانی که در گوشه ای از ساختمان خانه تکیه بود رساندم.. خواستم از نربان به پشت بام خانه بروم که باز صدای خواهرم، درجا میخکوبم کرد. او این بار در حالیکه داشت زیر درخت «کُنار» نزدیک کپر را، جارو می کرد پرسید باز چی شده که این قدر بی سر وصدا وارد حیاط شدی؟ حتماً باز هم دسته گل آب داده ای! نه؟؟» بد جور غافلگیر شده بودم. من ومن کنان جواب گوهر را دادم...هی ... هیچ ...هیچی می خواستی چی کار کرده باشم هان؟ گوهر نگاهی به هیکلم انداخت وپرسید:« پس چرا تند تند اتاق را می پاییدی؟» احساس گناه می کردم. اولین باری بود می خواستم دروغ بگویم.
:- هیچی گوهر،فقط خواستم بروم پشت بام و کبوتر چاهی مصدوم شده محمد اعظم را بگیرم وبهش بدهم. گوهرسرش را چند بار تکان داد وگفت:« من هیچی از کارهای تو سر در نمی آورم ، زود برگرد سر درس مشقت . شیر فهم شد؟!!؟» زود « چشمی» گفتم ورفتم سراغ نردبان که خودم را بالا برسانم. چون می دانستم اگر خیلی کنار گوهر بمانم همه چیز را لو می دهم وسیر تا پیاز ماجرا را برایش می گویم. لبه پشت بام اتاق گلی آمدم . نسیمی ملایم آرام آرام می وزید خواهرم گوهر داشت جلوی کپر درس هایش را می خواند. برای اینکه گوهر متوجه نشود سرم را پایین تر از لبه دیوار تکیه دادم ونفسی راحت کشیدم...
از جا بلند شدم و نگاهی به پشت بام همسایگان انداختم. هیچ کس دیده نمی شد.پاورچین پاورچین خودرا به گوشه دیوار رساندم. صندوقچه کوچک را که لابه لای چند خشت خام پنهان بود در آوردم ودرش را باز کردم...
یک ساعت قراضه، انگشتر کوچکی که بللک* ماه بی بی آن را به من داده بود وشیشه عطری خوشبو که ناصر علی پسر حاجی عبدالواحد پس از بازگشت پدرش از مکه برای من آورده بود در آن دیده می شد. کپکو را هم کنار آنها قرار دادم خیلی زود صندوقچه را سر جایش پنهان کردم . جایی که غیر از خودم هیچ کسی از آن صندوقچه خبر نداشت...
به اتاق برگشتم وروی رخت خواب مادر دراز کشیدم. گوهر همچنان سرش تو لاک خودش بود و داشت درس هایش را می خواند. همین که دید من توی اتاقم، سرش را بلند کرد ودر حالیکه لبخندی کمرنگ روی لبانش دیده می شد از من پرسید: بالاخره چی شد؟ گرفتیش؟!!» سرم را به نشانه « نه» تکان دادم.
حس می کردم عرقی سرد روی پیشانی ان نشسته است. دل توی دلم نبود. ترس اینکه مبادا گوهر از ماجرا بویی برده باشد عذابم می داد.هرچه از این پهلو،به آن پهلو شدم، فایده ای نداشت. خواب انگار با من بیگانه شده بود. از جا بلند شدم کیف وکتاب هایم را برداشتم خودم را با آن ها مشغول کردم.نوشتن مشق تنها کاری بود که می توانست در آن لحظه تا حد زیادی از اظطرابم کم کند.وشروع کردم به نوشتن ... هنوز چند خطی از مشق ننوشته بودم که چشم هایم سنگین شدند وپلک هایم به روی هم افتادند...
وقتی از خواب بیدار شدم نزدیک غروب بود. بللک ماه بی بی جلوی کپر نشسته بود ودر حالیکه داشت قلیان می کشید پنجه ای از پشم گوسفند را برای دوختن لحاف ریش ریش می کرد. صدای مامان را از توی آشپز خانه که به گوهر می گفت من را از خواب بیدار کند شنیدم. به طرف آشپز خانه رفتم تا ببینم اوبا من چه کاری دارد.دم در که رسیدم مادر را دیدم در حالیکه دست هایش را پاک می کرد از من خواست جنگی بروم واز دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش دو کیلو سیب زمینی بخرم وبرگردم.از خانه که بیرون شدم سر کوچه نگاهم به درختان «چیچک ومچ »افتاد. خوب آن جا را بر انداز کردم متوجه «مهدیم » خانم شدم که داشت خاک آنجا را با دست زیر ورو می کرد و و به این طرف و آن طرف می پاشید و« شاری »را که با دست صورتش را پوشانده بود و داشت در کنار مادرآرام گریه می کرد. توجهی به آنها نکردم وبه راهم ادامه دادم.چند قدم که به جلو برداشتم دلم برای « شاری» ومادش سوخت ایستادم وبه آنها خیره شدم. از کاری که کرده بودم پشیمان بودم. مهدیم خانم ، سرش را که بلند کرد نگاهش با نگاهم گره خورد.برای لحظه ای بند دلم پاره شد. بی اختیار دست وپایم شروع به لرزیدن کرد. زمان وزمین را به خاطر کاری که کرده بودم دشنام می دادم.غرق ، در افکار بودم که سنگینی دستی را روی شانه هایم احساس کردم،ازترس. عرق سردی روی پیشانی ام نشست.باترس واضطراب صورتم را برگرداندم عبدالغنی را که پشت سرم ایستاده بود دیدم.تا وضع مرا دید زد زیر خنده و گفت:«چیه چرا گرفته حالی؟!؟ » . اوقاتم بد جور تلخ شده بود با همین حال بهش گفتم :« چیه غنی خوش خنده شده ای؟» در حالیکه دستم توی دستش بود و با ملایمت آن را می فشرد گفت: « آماده باش دو – سه روز دیگر مسابقه شنا داریم با بچه های « پسابندر* »در اسکله بندر «بریس*» ! همه امید مان در بندر « رمین *» تویی، نگذار کسی ازتو پیشه بگیرد. برای لحظه ای ماجرای کپکو شاری از ذهنم بیرون رفت وتمام فکرم به مسابقه ای که قرار بود انجام شود متمرکز شد. به اتفاق غنی به طرف دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش راه افتادیم.سیب زمینی ها را توی پلاستیکی ریختم وبعد از اینکه پولش را دادم به همراه غنی به طرف خانه راه افتادیم. به یاد کپکو افتادم واین بار بدون اینکه ترسی بدنم را بلرزاند موضوع را به غنی گفتم واز او راه حل خواستم.غنی نگاهی به چهره بر افروخته وتب دارم انداخت ونا باورانه گفت: « می دانستم یک کاری کرده ای اما فکرش را نکرده بودم که تو دست به این کار زده باشی» در حالیکه اشک هایم در گجوشه چشم جمع شده بود برسرش داد کشیدم : «حالا نمی خواهد سرزنشم کنی . خودم هم می دانم کار درستی نکرده ام.از این جهت پشیمانم به جای نصیحت کردن بگو چگونه کپکو شاری را برگردانم که مهدیم خانم و همسایگان متوجه نشوند؟»غنی مغز متفکر بچه های محل ، به قول خودش مسئله را سبک وسنگین کرد و بعد از کمی فکر کردن دستی به شانه ام زد وبا لحنی جدی گفت:« پسر نگران نباش راه حلش را یافتم . به من الکی که نمی گویند غنی مغز!» سرعت قدم هایمان رابیشتر کردیم بدون اینکه فکری کرده باشم پشت سر غنی که انگار لشکر دشمن دنبالش کرده باشند تند تند قدم هایم را پیش می بردم.مهدیم خانم و ماسی خدیجه سر راه ایستاده بودند وگویا در باره کپکو حرف می زدند نگاهم که به آنها افتاد خشکم زد و برای لحظه ای ایستادم. اما زود خودم را جمع کردم وبه بهانه سلام وعلیک به آنها نزدیک تر شدم . صدای بلند غنی وادارم کرد که به راه ادامه دهم. کمی که جلوتر رفتیم غنی چشم غره ای رفت وگفت:« پسر خیلی کم عقلی ! اگه بایستی وتماشا کنی وبه حرف هایشان توجه کنی به دزدی کردنت شک می کنند...!»از حرف های ماسی* خدیجه ومهدیم خانم فهمیدم که خیلی نگران هستند.ودلم برای شاری که می دانستم گم شدن کپکو ذهنش را پریشان کرده است بیشتر سوخت.نمی دانستم غنی برای رسانیدن کپکو شاری چه نقشه ای کشیده است. نفس زنان نزدیک در خانه رسیدیم. لحظه ای ایستادیم ونفسی تازه کردیم. غنی نقشه ای را که برای رسانیدن کپکو در ذهن منفکرش سبک وسنگین کرده بودبه من گفت. خواست وقتی به خانه رسیدم کپکو را بردارم وبا صدای سوت واشاره به طرف او بروم. به خانه که رسیدم پلاستیک سیب زمینی ها را به مادر دادم ودویدم به طرف نردبان تا خودم را به پشت بام برسانم . باز گوهر موی دماغم شد:« چی شده باز هم که می خواهی بروی پشت بام!»بللک ماه بی بی که صدای گوهر را شنید سرش را بالا کرد وبا حالتی نصیحت آمیز گفت:« منی چُک* ،درست نیست لحظه به لحظه پشت بام بروی، زشت است، همسایگان فکر بد می کنند.» واز من خواست که بیایم پایین.رفتم گوشه ای از پشت بام ، جایی که گنجینه ام آن جا بود .خشت های خام پشت بام را کنار زدم در صندوقچه را گشودم وکپکو را دوباره در جیب بغل پیراهنم گذاشتم وخیلی زود آمدم پایین تا به قول بللک ماه بی بی همسایه ها فکر بد به ذهنشان نرود. بوی عطری که کپکو به خود گرفته بود جیبم را خوشبو کرده بود. ..
جلوی در کپر بللک ماه بی بی با گوهر داشت در باره کپکو شاری حرف می زد ؛ :« اگر شوکت شوهر مهدیم خانم بفهمد که کپکو شاری گم شده ،زمین وزمان را بر سر مهدیم خراب می کند . خدا کند پیدا شود حالا هم دارند دنبالش این طرف و آن طرف می گردند. » از در حیاط بیرون آمدم وسر کوچه منتظر صدای سوت غنی ایستادم.همه زن های همسایه دور وبر درخت چیچک جمع شده بودندوبرای پیداکردن کپکو فکر می کردند، که صدای سوت بلند وکشیده غنی به طرف خانه مهدیم خانم شروع به دویدن کردم غنی دم در حیاط مهدیم خانم ایستاده بود ومنتظر بود کپکو را به دستش بدهم تا او از فرصت استفاده کند و آن را به داخل حیاط خانه بیاندازد.به محض اینکه رسیدم امان نداد وخیلی زود کار خودش را تمام کرد.صدای افتادن کپکو در آن سوی دیوار خانه مهدیم خانم شنیده شد. نفسی راحت کشیدیم واز آن جا دور شدیم .رفتیم تا خود را برای مسابقه شنا در پسابندر آماده کنیم....
1-کپکو*گردنبند( از زیور آلات زنان ودختران بلوچ)
2 - چیچک * نام گونه درخت بومی بلوچستان ونام دیگر درخت تمر هندی است
3- مچ* درخت خرما
4 - بللک * مادربزرگ به زبان بلوچی
5 - کپر*اتاقی موقت که با چوب وحصیر بافته شده از برگ درخت خرما ساخته می شود
6 - کُنار* گونه ای دیگر از درختان بومی بلوچستان
7 - رمین، پسابندر، بریس *نام بنادر ماهیگیری در چابهار
8- اسکله* جایی در بندر که بار وماهی تخلیه می شود.
9 - منی چک* فرزندم
10ماسی* در زبان بلوچی به خاله وعمه گفته می شود