آن قدر می مانم
تا پیله های بغضم پروانه شود
آن وقت
در گرده افشانی
اشک هایت
سهمی داشته باشم.
« عبدالحکیم بهار »
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۳:۳۸ ب.ظ توسط عبدالحکیم بهار
|
صخره وخرچنگ ها
انگار نمی دانند
ناخدا از دست آنها
سخت غمگین است
تور او را توی آب
می خورند
و
می درند
باز می بافد او
تورهای پاره را.
« عبدالحکیم بهار»
تیر 1392
چابهار
اول اسفند
اینجا
غار انجیرها!
چشمهایم بازشد.
در دل کوه
نرسیده به جنگل انبوه!
گزستان،
گریه،شادی،
وصدای ناله مادر!
کوهستان پر آواز شده است!
ظاهری ساده دارد،
اما
مملو از زیبایی است.
اینجا را دوست دارم.
اول اسفند ،اینجا
دردل کوهستان
زندگی غمگین نیست!
شیرین است.
رنگین است!
چون گل گز !
چون طعم عسل
...
گرچه حالا اینجا ،
خبری از از انجیر نیست
ولی
غار انجیرها هاست....
زادگاهم « کیجدف »...
