قصه قدیمی


نه، شاهی آمده ، نه، شاهی رفته

سالها پیش ودر روزگاران قدیم مردی روستایی زندگی می کرد که صاحب بز وگاو وگوسفند فراوان بود.او هر از چند وقت یک بار کشک ودوغ ووماست وکروه وپشم دام هایش را برای فروش به شهر می برد واز آن طرف،چای ،قند،پارچه وهرچیز دیگری که نیاز داشت می خرید وبا خود به روستا می آورد.روزی از روزها مرد روستایی جنس هایش را فروخت وخرید هایش را انجام داد همین که خواست سوار خرش شود وبه ده برگردد ،در گوشه ای از میدان شهر چشمش به مرد خربزه فروشی افتاد که با آب وتاب  از شیرینی وخوشمزگی خربزه هایش می گفت.روستایی قصه ما به فکر افتاد خربزه ای بخرد وبرای زنش سوغات ببرد، همین کار را هم کرد. در راه برگشت به خانه ، مرد به خورجین خرش نگاهی کرد وباخود گفت:خربزه قیمت گرانی دارد ، هرکسی هم نمی تواند بخرد.اگر این خربزه را برای زنم ببرم  او خیلی خوشحال می شود.آن را توی ظرفی روی سفره می گذارد، آن وقت دوتایی باهم سر سفره می نشینیم وبا لذت آن را می خوریم. از فکر خوردن خربزه دهانش آب افتاد.زیردرختی ایستاد به جوی آب ، چشم دوخت. با خودش گفت:«کاش خربزه را از خورجین در بیاورم ،فقط قاچ کوچکی از آن را با چاقو ببرم وبخورم.تازه،هرکس هم که از این جا بگذرد با دیدن پوست خربزه با خودش می گوید:حتماً، شاهی ، از اینجا گذشته وقاچی خربزه خورده.»همین کار را هم کرد زیر سایه درخت ، در کنار جوی آب ،مشغول خوردن شد؛ اما خربزه آن قدر شیرین بود که مرد را برای خوردن قاچی دیگر وسوسه کرد. با خودش گفت هرکه از اینجا رد شود با دیدن پوست خربزه می گوید، شاهی آمده ودو قاچ خربزه خورده وردشده . خربزه آنقدر آبدار وشیرین بود مرد قاچ دوم، سوم،وآخر را هم  با همین فکرها خورد.مرد که هنوز سیر نشده بود کم کم به خوردن پوست خربزه مشغول شد. با خو.د گفت:«خالا کسی اگراز اینجا بگذرد فکر می کند : شاهی از این مسیر رد شده وخربزه را با پوست خورده،وتخمه هایش را گذاشته ورفته است.اما کار به همین جا هم تمام نشد ، مرد شروع کرد به خوردن تخمه های خربزه  شیرینی ، که مثلا می خواست آن را برای زنش سوغات ببرد.تخمه ها هم تمام شد.مرد روستایی دست ودهانش را از  آب رودخانه شست وبا صدای بلندی گفت:  اصلا ولش کن! نه شاهی آمده ونه شاهی رفته!»سوار خرش شد وراه روستا را در پیش گرفت.

در زبان شیرین فارسی نیز این مثل وجود دارد.«نه خانی آمده ونه خانی رفته»