در ســـــــــــــــــــــــــاحل احساس( شعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر )
دلم شرجی تر از دریا شد امشب مثال موج بی پروا شد امشب
نشست و پیش دریا راز دل گفت هزاران عقده ازدل واشدامشب
پيچيده در گوش غروب
آهنگ شاد بره هـــــــا
چوپان پيري گلــــه را
حي مي كند دردره ها
در سوي ديگر پارس سگ
با بره ها آميــــــــــــــــخته
با ني لبك چوپان پيـــــــــــر
غم را به صحرا ريـــــخته
آغل دلش غمگين شده
در انتظار بره ها است
چشمان سبز روستــــــا
خيره به سوي دره ها است
دوست دارم
دريا بشوم
درياي پر از ماهي وموج
دريايي كه پر از فانوس است
دريايي كه
شب هنگام
قصه گويش مهتاب است
و
همنشينش ،
صياد
عبدالحكيم بهار«آشنا» چابهار 25/9/1375
روستاي من
***
اي كفتر سپيد بر بام روستا
***
اي دست هاي كار اي خانه هاي دور
***
اي بچه هاي دي با ظرف هاي آب
اي قصه هاي خوب اي شعرهاي ناب
***
اي خاطرات خوش از دشت آب وكوه
***
وقتي كه با مني دنياي ما يكي است
تا سالهاي سا ل دل هاي مايكي است
***
عبدالحکیم بهار«آشنا» اردیبهشت۱۳۷۷
شب دريايي
چه شب زيبايي است
شبي تاريك
شبي يكدست
زورقم در دل آب
آرام مي غلتد
مي تراود مهتاب
زورقم دردل آب
زير بارش باران نور
می درخشد.
آب
آيينه شده
زورقم مي غلتد
هر دو پارو در آب
با صدايي آرام
آينه را مي شكنند
بي صدا مي شكنند
ماه مي خندد وباز
آينه ها مي سازد
عبدالحكيم بهار «آشنا» 14/ 11/ 1384 چابهار
آموزگار مهربا يادش بخيرآن روز ها
مابوده ايم ويك كلاس همراه تو در روستا
يادش بخيرآن روزها نقاشي ام يك لنج بود
برگ گل نقاشي ام مانند شكل پنج بود
دادي به ما آن روزها يك درس خوب آموزگار
درسي كه بابانان داد سارا وباران و انار
گفتي به ماتوي كلاس اين برگ وباد وآب هست
در آسمان زند گي بابا گل مهتاب هست
حالا كلاس روستا از درد بي آموزگار
دارد غم واندوه وآه ازدرد بي آب وانار
يك بارديگر كاش من چون قبل كوچك مي شدم
توي كلاس قصه ها اي كاش كودك مي شدم
يك بار ديگر دركلاس من مي نويسم:آب،نان
از دل صدايت مي كنم آموزگار مهربان
عبدالحکیم بهار«آشناا»