داستان  كوتاه 

                                        بز  گمشده

 

هنوزخورشيد غروب نكرده بود. پسرك زير سايه درختي نشسته بود وده را كه در پايين تپه بود تما شامي كرد. گله هم مشغول چرا بود پسرك گا ه گاهي نگاه خود را از ده بر مي گرفت و گله را مي پاييد كه مبادا گوسفندي از گله جدا شود.پسرك پانزده سال داشت وچوپاني می كردپدرش از چهل  راس بز وگوشفندي كه پسرش چوپان آنها بود سود زيادي به دست مي آورد.

 چيزي به غروب خورشيد نمانده بودكه پسركبه اتفاق گله اش روانه روستا شد.تپه را دوز زداز دره اي كه به ده مي رسيد راه را ادا مه داد .گرد وخاك غليظي زير پاي گله بلند شده بود وصداي زنگوله بز وميش ها گوش روستا را پر كرده بودپدر جلوي خانه گلي اش ايستاده بود ومنتظر پسرش بود تا با گله از راه برسد...

 با ديدن گله  پدر چوپان زود در آغل را باز كرد.چوپان درحالي كه گله را وارد آغل مي كرد به پدرش گفت:«گله امروز حسابي چريده ...اگر با من كاري نداري اجازه بده بروم  خستگي در كنم .» پدر آخرين گوسفند را هم وارد آغل كردوگفت: «خسته نباشي پسرم ازمن كوچكتري يك زحمتي بكش و گله رابشمار  وبعد بيا  خانه تا يك چاي با هم بخوريم» وبا گفتن اين حرف وارد خانه شد.تا اين لحظه  پسرك  چوپان  به اين فكر نكرده بود كه گله را بشمارد. با اين حرف پدرش كمي جا خورد.گله را شمرد.سي و پنج،سي و شش، ...،سي و هشت، سي و نه ...يكي از بزها كم به نظر مي آمد يك بار ديگر شروع به  شمارش كرد گله را كه كامل شمرد يكي  از بز هاي گله راست راستي كم بود.پسرك خيلي ترسيده بود،با خود گفت:«بيچاره شدم... هوا داره تاريك ميشه بايد برم دنبالش... وگر نه پدر  د مار اززوزگارم در مي آ ورد.»

                   

                                                 * * * *

 

 

هوا گرگ وميش بود، چوب دستي اش را بر داشت وراهي كوهستان شد.چوپان حالا متوجه شده بود كه سگ گله  چقدر ارزش دارد.خورشيد كاملا نا پديد شده بود كه چوپان به بالاي تپه اي كه گله را در آنجا مي چراند رسيد ايستاد ونگاهي به  روستا انداختبعد از ميان درختان  گيشتنر گذشت، چشمانش را براي  پيدا كردن  بز

 گمشده تا دور دست ها گسترش داد.در حالي كه چوبدستي اش را توي دستش مي چر خاند سينه اش را كمي جلوداد. احساس غرور وقدرت كردو زير لب گفت:«كي جرآتداره به من بگه  بالاي چشمت ابروست.»   

 اما اين احساس دوامي نياورد هوا تاريك تر مي شد  توي تاريكي چشم ، جشم را نمي ديد وهر كدام از درخنان گيشتر ديوي بود كه چوپان كوچكرا با چشمان وحشتناك ودندان هاي تيز خود به وحشت مي انداخت....

 كوهستان بود و حيوانات درنده مثل  گرگ،خرس،وبقيه حيوانات. وانگهي چند بار گرگ به طمع  طعمه به گله چوپان حمله كرده بود. با ياد آوردن اين خاطرات ترس دهانش را خشك كرد موبر بد نش سيخ شد .جستي زد

واز روي شكافي پريد .  شب چادر سياهش را بر سر كوهستان پهن كرده بود.گاه گاهي چوبدستي اش به شاخ وبرگهاي درختان مي خورد وباعث وحشت او مي شد..همينطور كه با احتياط جلو مي رفت نا گاه صداي خش خشي از پشت  درختان شنيده شد .بند دل چوپان پاره شد دستان عرق كرده اش را با پيرا هنش خشك كردو با اضطراب  دوباره گوش به طرف صدا سپرد همان صدا را يك بار ديگر هم شنيد. ضربان قلبش را با شدت بيشتري احساس مي كرد زانو انش ميلرزيد با احتياط چند قدم به عقب گذاشت دوباره همان صدا بلند شد وسپس حيواني  از پشت درختان گيشتر بيرون آمد وجلوي درخت ايستاد.چوپان فرياد كشيد وشروع

 به دويدن كرد وخيوان هم به دنبالش افتاد.طوري كه چوپان حيوان را در چند قدمي پشت سرش احساس مي كرد .در حالي كه با شتاب مي دويد،با خود گفت:«حتما ً گرگه ...الان تكه پاره ام مي كنه... خدايا كمكم كن».در حالي كه مي دويد شكافي در دل كوه راه بر بر او سد كرد خواست روي آن بپرد ولي هنوز نپريده بود كه پايش ليز خوردوبه داخلش شكاف افتاد.تنها شانسي كه چوپان آورد اين بود شكاف زياد عميق نبود.ارتفاع آن از سه ،چهار متر بيشتر نبود با همين حال دست و پايش زخمي شده بود.محل خراشيدگي ها سوزش

 مي داد .حيوان بالاي شكاف ايستاده بود وصداي نفس نفس او تاته دل چوپان كوچك را خالي مي كرد .چوپان نيمه جان شده بودعرق سردي روي پيشاني اش نشسته بودوقلبش مثل ساعت  مي زد مدتي توي غارنشست اما خبري نشد نگاهي به بالاي شكافي كه توي آن بود انداخت از تعجب دهانش باز ماند. هرچند هوا تاريك بود ولي او توانست توي تاريكي بز خودشان را بشناسد.چوپان با عصبانيت اما با لبخندي بر لب خود رااز شكاف بالا كشيددر حالي كه چوبدستي اش توي دستش بود دلش نيامد با او به جان حيوان بيفتد هرچي بود بز آنها بود ودوستش داشت .اما اما قولي كه توي راه به خود داده بود را عمل كرد از شاخه هاي درخت گيشتر  شاخه اي كند و چند ضربه آهسته  به پشت بز زد وبه قول خودش بز را تنبيه كرد.وبعد لنگش را از سرش درآورد وبه گردن بز حلقه كرد . وخد جلتر از بز درحالي كه يك سر لنگ را به دستش پيچيده بود به طرف ده حركت كرد. به نزديكي تپه رسيده بود كه عده اي را ديد كه با چراغ قوه وفانوس دنبالش مي گردندوبا صداكردن  تلاش دارند پيدايش بكنند.از ميان صدا ها صداي پدرش را شناخت. كمي صبر كرد تا همه ساكت شدند بعد در حالي كه به آنها نزديك مي شد فرياد زد:« اهاي ...پدر من اينجام. ...من اينجام ...»از بين دداها شنيده شد كه ميگفتند  بالاخره پيدا شد.خدارا شكر پيدا شد. الهي شكرت كه اسيبي به اش نرسيده. و... پدر كه نزديكتر رسيد اول مي خواست به خاطر زحمتي كه براي پيدا شدن او به مردم ده داده بودبر سر چوپان  كوچك داد بزند وحتي كتكش هم بزند. اما با ديدن پسرش كه چهره معصومانه او در تاريكي شب ودر زير نور

 كمرنگ ماه برق مي زد در دلش به رشادت پسرش افرين گفت. به پسرش كه رسيد بر خلاف تصور چوپان كوچك را بغل كرد .اشك از گوشه چشمان پدر  سرازير شده بود.مردمي كه براي پيدا كردن چوپان  راهي كوهستان شده بودند به پدر چوپان به خاطر داشتن چنين فرزندي آفرين گفتند.وچوپان تمام ماجراييرا كه برايش افتاده بود را يراي آنها تعريف كرد.

 به خانه كه رسيدند پدر با كمك مادر چوپان زخم هايش را پانسمان كردند واز آن به بعد چوپان كوچك گله پدر ، چوپان تمام گله هاي روستا شد.  .  .. 

 

                   عبدالحکیم بهار

 

 

داستان كوتاه :

                                كارنامه 

 

«رشيده، رشيده،بلند شو.دير شده نمازت قضا مي شود.بلند شو دخترم.»

اين صداي هميشگي مادرم بودكه هر روز صبح  زود مي شنيدم كه مرابراي نماز بيدار مي كرد.با حالتي خواب آلود از رختخواب بلند شدم وبا چند خميازه كنارشير آب وضو گرفتم.بعد از خواندن نماز دوباره به رختخواب رفتم.هوا سرد بود وخوابيدن زير پتو مي چسبيد.چرتي زده بودم كه مادرم پيدايش شد وگفت:«دختر دوباره در رختخوابي!؟ بلند شو برو صبحانه ات را بخور وگر نه مدرسه ات دير مي شود امروز شنبه است.خيال كردي هنوز جمعه است؟»

از خانه تا مدرسه مان20 دقيقه راه بيشتر نبود. بلند شدم ولباس پو شيدم .صبحانه ام را كه خوردم،كيف وكتابم را جمع كردم و به طرف مدرسه راه افتادم. راه بين خانه تا مدرسه رابيشتر با زر بي بي مي رفتم .

زر بي بي يكي از هم كلاسيهاي من بود.نز ديك مدرسه زر بي بي را ديدم كه آرام آرام قدم مي زد وبه طرف مدرسه پيش مي رفت.

 

هوا خيلي سرد بود.لحظه اي بعد زنگ مدرسه به صدا درآمد.با شنيدن صداي زنگ همه به طرف كلاس هاي خود رفتيم.توي كلاس بچه هاگرم  صحبت بودند.صحبت ها همه از اين بود كه امروز مي خواهند كار نامه ها را بدهند.با شنيدن اين حرف بعضي ها خوشحال بودند وتعدادي ناراحت.من امسال سال سوم راهنمايي بودم وبه خودم قول داده بودم كه قبول شوم.براي همين با كار وكوشش زياد تلاش مي كردم هرطور شده دراين ثلث نمرات خوبي  بياورم.زنگ دول ودوم گذشت وزنگ آخر از راه رسيد.اين زنگ را درس علوم داشتيم.بعد از لحظه اي معلم وارد كلاس شد. همه از جاي خود بلند شديم با صداي فرمان« بفر ماييد» معلم همه سر جايمانشستيم. خانم معلم پرسيد:«بايد درس بدهم؟» زبيده گفت «بله!»

خانم آن وقت شروع كرد به درس دادن.من حالم چندان خوب نبود وفقط به كار نامه فكر مي كردم اين را دوستم زبيده هم فهميده بود.

بعد از نيم ساعت يك مرتبه  در  كلاس روي پاشنه چرخيد. درجا خشكم زد.فكر كردم خانم ناظم است معلم با صداي «بفرماييد»از اودعوت كرد تا وارد كلاس شود.مستخدم مدرسه بود،گفت:

«ببخشيد،لطفا خانم  جميله شكوري را بفرستيد دفتر.» خانم معلم گفت:«فعلا كه داريم درس مي دهيم درس كه تمام شد  باشد،مي فرستمش بيايد.» او هم تشكر كرد ،بعد در را بست ورفت.خانم معلم دوباره شروع كرد به درس دادن بعد از گذشت چند دقيقه، درس تمام شدو خانم معلم رو به جميله كرد وگفت:«بلند شو ببين چه كارت دارند.»جميله از كلاس خارج شد وبه طرف دفتر رفت. بعد از مد تي دوباره صداي در كلاس شنيده شد.اين بار خانم ناظم بود.اين دفعه ديگه اشتباه نكرده بودم،حدسم

درست بود.با اشاره خانم معلم ،بچه ها كه به احتدام او بلند شده بودند نشستند.جميله هم كه چند دقيقه قبل به دفتر رفته بود  برگشت سرجايش،بغل دست من نشست.به جميله گفتم:«چه خبر بود؟ چه كار كرده اي؟»

گفت:« از  دو  درس تجديد شده ام.» ناظم بعد از كمي صحبت با خانم معلم،رو به ما كرد وگفت:«دخترها خوب توجه كنيد!وقتي كار نامه هارا به شما داديم  خوب از آنها نگهداري كنيد،آنها را پاره نكنيد ،سالم وتميزدو باره  به ما تحويل دهيد.اگر آنها را پاره  يا گم كنيدنمره انضباط شما درثلث بعدي كم خواهد شد.»

بعد شروع كرد به توزيع كردن كار نامه ها: «خانم ايوبي،زرگري،

محسني... »قلبم هري ريخت ومثل تيك تاك يك ساعت بزرگ صدايش به گوشم مي رسيد.يك مرتبه اسم مرا خواند:«خانم رشيده زبيري»

بلند شدم وكار نامه ام را گرفتم . بدون آنكه آن را نگاه كنم وسط كتاب علوم  گداشتم وبه جميله گفتم:«راستي چرا كار نامه ات را نگرفتي؟»

گفت:«كار نامه ام رامادرم با خودش برد.» لحظه اي بعد جميله پر سيد:«رشيده خانم!تو چرا كار نامه ات رانگاه نكردي؟!»گفتم:«فعلا

حال ندارم» گفت:«كار نامه ات را در بياور ببين،شايد قبول شده باشي.»

گفنم:«ولش كن» اما او ول كن نبود .با خواهش هاي او  لاي كتاب علومم راباز كردم تا با نيم نگاهي آن را ببينم.اما زود آن را بستم. جميله گفت :«چرا بستي؟»گفتم:«مگر نديدي؟»گفت :«بابا چرا اينقدرمي ترسي؟

گفتم:«من نمي ترسم مگر نديدي؟»جميله گفت:«دوباره

بازش كن تا ببينم. » يك بار ديگر كتاب علومم را بز كردم. التهاب

تمام وجودم را پر كرده بود.

اصلا دلم نمي آمد نمره اي ببينم كه كار نامه ام را خراب كرده باشد.اما نگاهم به طور ناگهاني به پايين برگه افتاد:

 

«قبول»

 

با همه التهاب  وهيجاني كه داشتم نا گهان آرام شدم.انگار كه ناگهاني بايك

سد بزرگ جلوي امواج يك رود خروشان را گرفته باشند.

برگه را در آوردم وبه جميله نشان دادم.تا او با حوصله همه نمره هايم را ببيند ودر خيالم  ياد شبها وردزهايي افتادم كه درسهايم را مي خواندم. با خود گفتم :اين مزد زحمت هايم بود .  ...خدايا شكرت.!

 

                   پايان

 

 

                                عبدالحكيم بهار(آشنا)

 

 

 

 پایگاه اینترنتی محمد رضا سرشار

 

          در باره قصه وقصه نویسی

 

 

                           

                                      <شخصيت پردازي در داستان
            

شخصيت ، تيپ ، چهرمان يا همان نمونه نوعي بحثي است كه امروزه در داستان به آن زياد پرداخته مي شود .اين بحث اولين با ر در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مطرح شد.در همه جاي دنيا افراد مثل هم هستندو در خيلي از خصوصيات مشتركند.
همه ما در طول زندگي در حال نقش بازي كردن هستيم و در هر مكاني يك جور برخورد مي كنيم.ماركسيست ها مي گويند طبقه اجتماعي وشغل انسان نشان دهنده شخصيت او هستند.به خصوصياتي كه به طبقه و شغل افراد بستگي دارد تيپيك يا چهرماني گفته مي شود.مثل تيپ كارگري – كارمندي –معلمي –دكتري و غيره
«اگر خصوصيات عام مشترك بين افراد يك طبقه اجتماعي و شغل آنان «يعني همان خصوصيات تيپيك يا چهرماني »را به خصايص كاملا فردي و شخصي اضافه كنيم در اين صورت يك شخصيت داستاني را ساخته ايم. »
البته اين يك تئوري ماركسيستي است و آنها عقايد و باورهاي انساني را نديده گرفته وآنرا جزيي از شخصيت حساب نكرده اند در حاليكه باور و اعتقاد جنبه مهمي ازشخصيت محسوب مي شود واصلا تفاوت انسانها از همين باور ها منشاء مي گيرد.
يكي از تفاوتهاي اساسي بين نويسندگان مؤمن و متعهد با يك نويسنده غير الهي در همين پرداختن به فطريات واعتقادات مذهبي است. نويسندگان غير الهي به غرايز جسماني انسان بيشتر مي پردازند تا به اخلاقيات و روحيات و همين است كه نوشته هايشان چنگي به دل نمي زندو چيز تازه اي به خواننده منتقل نمي كند .
شخصيت انسان در سه مورد خود را نشان مي دهد:

1- در ارتباط با خود
2- در ارتباط با همنوعان
3- در ارتباط با محيط مادي

همچنين اشخاص داستان به چند نوع تقسيم مي شوند :

1- اشخاص ساده: كه يك يا دو خصيصه اخلاقي بيشتر ندارندو واكنش آنها قابل پيش بيني است.
2- اشخاص جامع :«يا پيچيده كه نمي توان آنها را درست شناخت و برخورد آنها با حوادث معلوم نيست.اگر با اين نوع شخصيتها سالها زندگي كني باز هم نمي تواني همه خصوصيات آنها را بشناسي و عكس العملشان را پيش بيني كني. »
3- اشخاص قرار دادي يا كليشه اي : اين نوع شخصيتها در داستانهاي قديمي بيشتر وجود داشته اندو همواره به يك شكل ظاهر مي شده اندبه طور مثال يك دزد دريايي كه با يك چشم و يك پاي چوبي در داستان ترسيم شده است .
شخصيت اصلي يا همان قهرمان بايد يك شخصيت پيچيده باشد و شخصيت هاي فرعي از نوع شخصيت ساده و كليشه اي
يكي از مزاياي اين نوع انتخاب اين است كه اين دو نوع شخصيت احتياج به توصيف ونشان دادن شخصيت توسط نويسنده ندارند و اوبيشتر در باره قهرمان كه شخصيت پيچيده و جامعي دارد توضيح مي دهد.

شخصيتهاي داستان از يك جنبه ديگر به دو دسته تقسيم مي شوند:

1-ايستا
2- پويا

ايستا كساني هستند كه از اول تا آخر داستان تحولي پيدا نمي كنند و به همان شكل اوليه باقي مي مانند ولي شخصيتهاي پويا در طول داستان تحولي پيدا مي كنند كه يكي ازتحولات زير است :

1-تحول در منش « يك صفت يا خلق در انها تغيير پيدا مي كندكه ممكن است به سوي خوبي يا بدي باشد .»
2-تحول در سرنوشت «از جواني به پيري،از سلامت به بيماري ، ازدواج ،طلاق و...»
3-تحول در عقايد و باورها «در اول به چبزي اعتقاد دارد و در طول داستان اين اعتقاد را از دست مي دهد يا محكمتر برآن پاي مي فشارد .»

جداي از اين موارد نويسنده بايد قادر باشد تا از زبان اين شخصيتهابه گونه اي كه هستند حرف بزند و تطابق حرفها را با گوينده ايجاد كند مثلا از زبان يك بيسواد حرفهاي اديبانه نزند. گفتگو به طبقه اجتماعي افراد بستگي دارد و هر طبقه اي به يك روش خاص صحبت مي كنند يك نويسنده بايد به حدي با جامعه اش آشنا باشد كه اين تفاوتها را بشناسد و بتواند از زبان هر شخصيتي به طور مناسب حرف بزند.

نكته ديگر در مورد شخصيت پردازي در داستان اينكه خصوصيات ظاهري «سن و سال، جنسيت، نوع لباس، نژاد، قد و قواره، چهره »و خصوصيات دروني را توصيف كنيم.

 

 

                                     <الفباي قصه نويسي
            

چه كساني مي توانند هنرمند باشند؟
وارد شدن در هر رشته اي نيازمند وجود يك زمينه قبلي در شخص داوطلب است.پيش زمينه عالم هنر نيز به اعتقاد عده اي وجود «هوش» و «حساسيت» در شخصي است كه مي خواهد به اين وادي قدم بگذارد. يك مطالعه سطحي در زندگي هنرمندان اصيل و مشهور جهان نشان مي دهد كه آنها از اين دو ويژگي برخوردار بوده اند.
منظور ازهوش، داشتن بهره هوشي بالاتر از متوسط و مقصود از حساسيت، داشتن آنتنهای حسي قوي و تيزتر يك فرد نسبت به پيرامون خود در مقايسه با افراد ديگر است به طوري كه فرد در قبال مسائل و اتفاقاتي كه در پيرامون او و جهان رخ مي دهد عكس العملهايي به مراتب عميقتر و گسترده تر نشان مي دهد.در برابر حوادث مختلف بسته به نوع آن مانند بچه ها از شادي لبريز يا مانند زنان به سادگي اشك بريزد و يا مانند افراد زود رنج و كم تحمل از عمق وجود خشمگين شود و از شدت خشم همه چيز را به هم بريزد.
وقتي مجموعه متناسبي از اين دو عامل در شخصي جمع شد و با يك ذوق تربيت يافته هنري همراه شد، ما شاهد يك «هنرمند بالقوه» خواهيم بود، يعني هنرمندي كه تنها استعدادهنري دارد اما هنوز اين استعداد به عرصه ظهور نرسيده است. براي بالفعل شدن اين استعداد مطالعه، تحقيق وتمرين بسيار زياد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص بايد انجام گيرد تا فرد فوت و فنها و چم و خمهاي آن رشته را به خوبي فرا بگيرد تا كاملابر آن فنون مسلط و سوار شود.
براي قصه نويس شدن نيز بايد مراحلي طي شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است. يعني وقت گذاشتن و به قول قديميها دود چراغ خوردن وشب بيداري ها وگذشتن از بسياري از تفريحات و مشغوليتهاي ديگر.
در اين راه ميان بر وجود ندارد بايد تمام راه را رفت و آن هم پياده تا به سر منزل مقصود رسيد. تحمل اين رنجها نه تنها در مراحل ابتدايي آن وجود دارد بلكه تا رسيدن به مرحله پختگي و كمال نيز بايد ادامه يابد. در باره رمان عظيم حدودا دوهزار صفحه اي «جنگ وصلح» اثر «لئو تولستوي» نوشته اند كه او آن را هفت بار پاكنويس كرد. حال آنكه دنيا او را از نوابغ كم نظير عالم ادبيات مي داند. «ارنست همينگوي» مي گويد داستان «پيرمرد و دريا» را بيش از دويست بار باز نويسي كرده است. غرض آنكه خوش باوري و ساده انگاري است كه كسي گمان كند بدون كوشش و تلاش بسيار و تنها با داشتن ذوق و ستعداد هنري مي تواند در اين راه به جايي برسد و يك شبه ره صد ساله را بپيمايد و به قله هاي موفقيت دست يابد. پس كار خود را با خواندن داستانهاي مختلف وبرگزيده شروع مي كنيم.

از كجا آغاز كنيم؟
كسي كه مي خواهد قصه نويس خوبي شود حتما بايد از همان دوران كودكي قصه بخواند و خيلي زياد هم بخواند. اما اين تاكيد نبايد كسي را به اشتباه بيندازد كه مطالعه چنين شخصي تنها بايد به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نويس انسان و زندگي است. انسان يك موجود چند بعدي است و در مسير زندگي خود با كل هستي در ارتباط بده و بستان متقابل است.
پس نويسنده براي طرح درست ودقيق و كامل انسان در قصه هايش مجبور است به شناختي كامل از هستي، جهان، طبيعت، خود و ساير موجودات دست پيدا كند. او تاريخ و گذشته اي دارد و در اين سير تاريخي شكستها و پيروزيهايي را پشت سر گذاشته، آزمايشها و خطاهايي كرده، خام بوده و پخته شده تا به صورت امروزي در آمده است. پس نويسنده لازم است چيزي از تاريخ زندگي نوع انسان، تاريخ نژاد و كشورش و آداب و رسوم ملت خود بداند.
از ديگر سو، انسان تنها بعد مادي و جسماني ندارد و داراي جنبه اي عميقتر و پيچيده تر ـ كه از آن به بخش روحي ومعنوي ياد مي كنند ـ است و بايد اين جنبه را هم به خوبي شناخته و مطالعاتي نيز در اين زمينه داشته باشد.
از جمله يك نويسنده بايد در زمينه هاي مذهبي، سياسي، اجتماعي، روان شناسي و مردم شناسي وغيره مطالعات عميقي انجام دهد.
پس از طي اين مراحل او بايدبا ديد و زاويه اي جديد به پيرامون خود نگريسته و جنبه هاي جديدي از موضوعات را كشف كند. او بايد بتواند بر آفت بزرگ «عادت» و «روز مرگي» غلبه كند و هيچ چيز را عادي و معمولي تصور نكند بلكه به هر چيز و هر كس چنان نگاه كند كه گويي اولين بار است آن را مي بيند. آنگاه است كه در ميان همين جريانها و پديده هاي از نظر ديگران معمولي زندگي، چيزهايي را خواهد ديد و كشف خواهد كرد كه بقيه متوجه آنها نشده اند.
يكي از قصه نويسان مشهور مي گويد:
«آنچه را كه انسان مي خواهد در قصه بيان كند، بايد مدتي دراز و با دقت فراوان نگاه كند، تا بتواند جنبه اي از آن را پيدا كند كه پيش از آن به وسيله هيچ كسي گفته نشده باشد.»

حرف آخر
لئو تولستوي، نويسنده شهير روسي مي گويد: «هنر انتقال احساس تجربه شده است.»
يعني در واقع، يك اثر هنري از زماني شروع به آفريده شدن مي كند كه هنرمند در چار چوب يكي از قالبهاي هنري، دست به كار انتقال احساسي كه خود پيشتر به ژرفترين شكل ممكن آن را تجربه كرده است، به مخاطبانش مي شود.
اگر هنرمندي به شرح و وصف و تجسم چيزها و حسهايي كه خود با آنها آشنايي عميق و بي واسطه ندارد، بپردازد حاصل كارش نمي تواند داراي اصالت هنري لازم باشد. به همين سبب نيز، اثر مخلوق او، تا ثيري را كه لازمه يك اثر هنري ارزشمند است برمخاطبانش نخواهد گذاشت .
بعد ديگر كار، به عشق و علاقه هنرمند به موضوع و عناصر كارش ارتباط پيدا مي كند. به بياني ديگر شرط رسيدن براي جذاب و مؤثر از كار در آمدن يك اثر هنري، آن است كه هنرمند، تا خود به شدت تحت تا ثير موضوعي قرار نگيرد در صدد خلق اثري در آن باره بر نيايد زيرا:
«ذات نايافته از هستي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش»
و سخن تنها آن زمان كه از دل بر آيد، بر دل مي نشيند.

ساختمان داستانهاي كلاسيك و سنتي، طبق تشخيص و تعريف صحيح ارسطو، از سه بخش عمده تشكيل شده است: مقدمه، تنه و نتيجه.

مقدمه:
مقدمه به آن قسمت از داستان گفته مي شود كه پيش از آغاز مشكل و در گيري اصلي «گره افكني» قرار دارد. بخش مقدمه در داستان، بيش و كم شبيه مقدمه در مقاله يا پيش درآمد آهنگ و مانند اينهاست. به اين معني كه گرچه در آن، گره و مشكل اصلي مطرح نمي شود ولي آنچه كه آورده مي شود، كاملا هم بي ربط با اصل موضوع نيست.
كار مقدمه آن است كه با ظرافت، خواننده را از عالم واقعيت بيروني يا عالم دروني خودش بيرون مي آورد و نرم نرم، وارد دنياي خاص داستان مي كند. مقدمه فضا و موقعيت زماني و مكاني داستان را تشريح مي كند و معمولا شخصيت اصلي را وارد داستان كرده اطلاعات كلي اوليه اي از او به خواننده مي دهد. همچنين زاويه ديد و مكتب خاص داستان را مشخص مي كند. با اين همه بايد حتي المقدور كوتاه باشد و به درازا نكشد وگرنه باعث كسل شدن خواننده و چه بسا انصراف او از ادامه مطالعه داستان مي شود. براي نمونه در يك داستان كوتاه پنج ـ شش صفحه اي مقدمه از يك بند پاراگراف (پنج يا شش سطر) نبايد تجاوز كند.

تنه:
تنه در واقع خود داستان است. در يك داستان فني طولاني ترين بخش اثر را تنه آن تشكيل مي دهد. نقطه آغاز تنه، نقطه آغاز موضوع و مشكل اصلي و نقطه پايان آن در واقع همان نقطه اوج داستان است.نقطه اوج مرحله اي از داستان است كه در آن علاقه و توجه خواننده به عاليترين درجه خود ميرسد .به بيا ني ديگر ابتداي تنه آغاز به هم خوردن تعادل در داستان و انتهاي آن ، پايان اين به هم خوردگي و نقطه بر قراري تعادل است .آنچه در پيرنگ و طرح اوليه داستان مطرح مي شود عمدتا مربوط به تنه است ومقدمه ونتيجه در آن نقشي ندارند .

نتيجه :
يكي از نقشهايي كه نتيجه ايفا مي كند ،اين است كه بتدريج خواننده را از عالم داستان بيرون مي آورد و آماده ورود به عالم واقعيت بيروني مي كند. نتيجه بر خلاف آنچه در حكايتها و داستانهاي قديمي متداول بود ، بيان عصاره و غرض نهايي از نگارش داستان نيست بلكه در ان سعي مي شود نكات ريز اما با اهميتي كه همچنان براي خواننده مبهم باقي مانده است ، روشن شود .

براي نمونه در يك داستان جنايي مبتني بر معما وراز وقتي قاتل اصلي شناسايي و دستگير مي شود،ممكن است آن نكته اصلي كه درنهايت منجر به شنا سايي و دستگيري قا تل شده است براي خواننده و برخي از قهرما نان داستان مبهم باقي مانده باشدكه آنان علاقه مند به دانستن آن باشند. توضيح كوتاهي كه كارآگاه اصلي در مورد اين نكته براي ديگران مي دهد ،همان بخش نتيجه داستان را تشكيل مي دهد .
حال براي مرور عيني تر و ملموس تر اين بحث ، به شرح و تجزيه و تحليل داستان منظوم و كوتاه « چشمه و سنگ » از محمد تقي بها ر «ملك الشعرا » مي پردازيم:
جداشد يكي چشمه از كوهسار « مقدمه »
به ره گشت ناگه به سنگي دچار « شروع بحران و مشكل »
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت كرم كرده راهي ده اي نيكبخت « آغاز كشمكش»
بسي كندوكاويدو كوشش نمود كزان سنگ خارا رهي بر گشود «پايان كشمكش ونقطه اوج داستان »

منحني نمودار مربوط به آن :
كه نقطه اوج در بالاي بر آمدگي ونقطه شروع كشمكش در پايين ديده مي شود .
محور x محور نمودار زمان و محورy محور نمودارشدت حادثه مي باشد
علامت نقطه چين حاكي از اين است كه پس از رسيدن به نقطه اوج ادامه داستان در ذهن خواننده ادامه مي يابد