X
تبلیغات
بچه های دریا

جمعه یازدهم بهمن 1392

فرزانه اخوت نویسنده کتاب های کودک ونوجوان ، عضو شورای اجرایی فرهنگ نامه های کودکان ونوجوانان و عضو هيأت مديره شورا ی کتاب کودک دیروز با اعضاء کتابخانه کودک ونوجوان روستای رمین دیدار کرد. در فرصت بدست آمده اعضاء کتابخانه از قصه گویی زنده خانم اخوت بهره بردند .این قصه گویی که آشنایی بچه ها با کتاب شاهنامه بصورت نمایش عروسکی بود مورد استقبال قرار گرفت.


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 6:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آذر 1392

یادش بخیر 20 سال پیش

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام آذر 1392


بیست سال پیش ، عصر روز 30 آذر 1372 با دوست عزیز شاعرم سیدهادی حیدری ،

 تنها معلم روستا ، کنار ساحل نشسته بودیم و از بلندترین شب سال حرف می زدیم

 شبی که درراه بود.امواج آرام دریا ، هادی حیدری را به خود آورد تا فی البداهه برای

 یلدا چنین بسراید:


رفت خزان

موسم سرما شد

خانه مان گرم و پر از شور ونشاط

دل مان شاد از این یلدا شد

شبی طولانی و سرد اما...

روزنی پر زامید

از برای قدم فردا شد

موسم برف وقدوم و باران

آمد و در دل من غوغا شد

نور بارید وشبم روشن شد

غصه رفت ودلم از غم وا شد

شب یلدا سخنم شیرین است

گفته مرشد پیرم این است؛

شب یلدا شب بزم است وصفا !

شب یلدا شب لطف است وعطا ! 

شب یلدا 

شب بیداری سرد

شب پایان فراوانی درد...!

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:17 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1392

کودکان ساده بهار

 

نمی دانم تاکنون به بلوچستان، میان بچه های خوب اینجا آمده ای؟گرمی نفس های او را از نزدیک احساس کرده ای؟...؟

کودک بلوچ،وقتی به او نزدیک می شوی ،با لبخند قشنگ ومهربانی که همیشه بر لب دارد به استقبالت می آید، با سلامی گرم ورودت را به روستایش خوش آمد می گوید.لبخندی که از بوی صمیمیت سرشاراست، تو را به وجد می آورد او نیز انتظاری بیشتر ندارد ارائه لبخندی ساده و صمیمی.   با دریافت لبخند صمیمی ات به معنای اینکه؛ هموطن دوستت دارم، دستش را با دنیایی از راستی ومحبت به سویت دراز می کند. نگاهش تو را به تردید می اندازد: « آیا این همان کودک بلوچ است که در کویر سوزان وخشن زندگی می کند، یا یک مرد مصمم  ومهربان که دستت را رها نمی کند وتو را کشان کشان به خانه اش دعوت می کند.»

 در بلوچستان، میان کودکان ونوجوانان صادق بلوچ غریبه نیستی. از هرکجای این مملکت که آمده باشی؛ تهران، کرمان،اصفهان،خراسان، کردستان، شمال، و...به هر آبادی بلوچستان که گذرت بیفتد با شگفتی می بینی؛بوته گلی بر زمین خشک نمایان است،غنچه لب هایش به احترام تو گشوده شده وسلام می کند.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392

واژه های تلخ

 
 به یاد « حاج رسول بخش بهار» معروف به « حاج سلیم » که نهم شهریور 1392 با دنیایی از اندوه تنهای مان گذاشت

امروز دلم گرفت.
باز هم به گذشته های ،
نه چندان دور ، برگشتم.
گذشته هایی که مشوقی برای بسیاری از سروده هایم داشتم.
می آمد واز من می خواست
برای صیادان ،
برای دریا
برای ماهی ومرجان،
برای...
برای دل مردم بندر ،
بگویم وبنویسم
...
چه لحظه هایی بود که به خواسته های او فکر می کردم، می نوشتم ومی سرودم. 
چه قدر زود لحظه ها سپری می شوند.
انگار همین دیروز بود که می گفتیم ومی خندیدیم.
15 روز از سفر ابدی اش می گذرد
باز هم دلم هوای سرودن کرده است.
این بار او در کنار واژه های شعرمن نیست
حس می کنم
واژه ها تلخند.
...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لحظه ها بوی نبودن می دهند
طعم تلخ بی تو بودن می دهند
حیف ، نیستی تا ببینی باز هم
واژه ها بوی سرودن می دهند.

« عبدالحیم بهار »
24شهریور 92
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:34 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392

یادش بخیر 
بندر
چه قدر ساکت و آرام بود؛
 و
 خموش.
لنگر چند لنجی
که فقط صیادی ست
ویکی- دو
قایق شب ریچی!
وتیابی که پر از اعجاز است.
با
جاشوانی 
مهربان وصبور
و
دیگر هیچ
به چه آسانی
همه چیز 
مهربانی، ماهی گیری،
دل زدن به دل امواج شبانگاهی،
شب ریچی
چون پرنده دریا کوچید.
جای آن را 
قایق قاچاق وخلاف
از خود کرد.

عبدالحکیم بهار 22شهریور 92

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 6:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392

آن قدر می مانم
تا پیله های بغضم پروانه شود
آن وقت
در گرده افشانی
اشک هایت 
سهمی داشته باشم.

« عبدالحکیم بهار »
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نوزدهم تیر 1392


صخره وخرچنگ ها
انگار نمی دانند
ناخدا از دست آنها
سخت غمگین است
تور او را توی آب
می خورند
و
می درند
باز می بافد او
تورهای پاره را.

« عبدالحکیم بهار»
تیر 1392

چابهار

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:21 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392


برای ایجاد فضاهای فرهنگی و آموزشی انجمن های مختلفی فعالیت دارند.
« حامی » یکی از این انجمن ها است .انصافاً دوستان ما در این انجمن مخلصانه قدم برداشته اند. تلاش عاشقانه این بزرگواران در مناطق محروم کشور نسبت به ایجاد فضاهای آموزشی (ساخت و تجهیز چندین باب مدرسه ، راه انداختن تعداد زیادی کتابخانه و... ) قابل تقدیر است...
هفته گذشته به اتفاق مهندس طباطبایی عزیز مدیر گروه اعزامی انجمن به بلوچستان از مکانی که شورای اسلامی ودهیاری روستای « رمین »، برای کتابخانه کودک ونوجوان این روستا در نظر گرفته شده بود بازدیدبعمل آمد . در این بازدید اعضای شورای اسلامی رمین ، از در اختیار گذاشتن یک کانکس ، با تقریبا 30 متر مربع فضا برای کتابخانه روستای رمین در زمینی با مساحت بیشاز 1000 متر مربع خبر دادند.محیط در نظر گرفته شده برای انتقال کانکس آماده شده بود. که جا دارد از مسئولین انجمن حامی در شهرستان چابهار ( سرکار خانم حمیرا ریگی، محمدفاروق هوت، دوست محمد بلوچ، خدابخش پرور، دادکریم بلوچ، اعضای شورای اسلامی ودهیاری روستای رمین و...) نهایت سپاس را داشته باشیم.َ


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392


به : همه آنان كه معلم اند.

از لحظه اي كه قدم در مدرسه خوبي ها گذاشتم ،نگاهي بود كه ياري ام مي داد ، و آن نگاه تو بود.
از آن زمان كه تو را شناختم ، كلامت نسيم بهاري دلم شد و محبتت چشمه سار جاري بيكران درونم ؛ چشمه ساري كه طنين دل نوازش زيبا تر از هر آواز ونغمه اي است.
آري تو به من الفباي بي انتهايي آموختي تا بر دشت دلم حك كنم؛الفباي محبت را؛الفباي دوستي ومهر وصداقت را ! ، ومن آن را آموختم وفهميدم كه چگونه تو را دوست داشته باشم .
آيا مي داني هرگاه به چشمان پرمحبتت نظاره مي كنم ،آسماني از از گلستان زيبا مي بينم؛آسماني مملو از مودت و صفا ؛ آسماني پر از نور، كه هيچ گاه تاريك نمي شود.
تو را آينه تمام نماي عشق مي بينم، به معناي واقعي آن .چون تو درياي بيكران محبتي، توفرشته جاويدان عشقي؛ آنچنان كه هرگاه در پاي كلامت مي نشينم آرامشي تازه مي يابم و التهاب درونم فرو مي نشيند.
حال خود بگو ، با كدام زبان وكدام قلم تقديرت كنم كه شايسته تو باشد؟ با كدام كلمات خوبيهايت را تكرار كنم؟ مگر نه اينكه شغل تو شغل انبيا است وعظمت كار انبيا را هيچ قلمي نمي تواند وصف كند ...!
پس سخن دلم را از نگاهم بخوان وچشمه سار جوشان وروح بخش محبتت را همواره بر جانم جاري ساز؛كه تشنه آنم ؛ وبدان كه از صميم دل دوستت دارم

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392


انا لله وان الیه راجعون.
امیرحسین فردی نویسنده نام آشنای حوزه ادبیات کودک ونوجوان ، مدیر مسئول وسردبیر باسابقه مجله کیهان بچه ها عصر امروز پنجشنبه 5 اردیبهشت به دلی مشکل قلبی وتنفسی در راه انتقال به بیمارستان چشم از جهان فرو بست.برای مرحوم فردی ازخداوند طلب آمرزش و به خانواده عزیز آن مرحوم، دوستان ، آشنایان ، همچنین خانواده بزرگ ادبیات حوزه کودک ونوجوان ومجموعه دست اندر کاران هفته نامه کیهان بچه ها. این ضایعه تاسف بار را تسلیت می گویم.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:28 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1392


دوم اردیبهشت ، سالگرد تولد شاعر عاشقانه ها زنده یاد « قیصر امین پور » است. گرچه ایشان زود از میان ما رفت اما یادش همیشه با ما است.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به یاد قیصر امین پور عزیز

وباز هم
دوم اردیبهشت رسید
خاطرات شاد روزهای کهنه ام
این ، روزها که بوی غصه می دهند
تازه شد.
باز هم
غبار غم ، دل مرا
پر از سکوت وسایه کرده است.
ومن،
با غزل، رباعی وسپید
در کوچه باغ آفتاب
مثل چشمه مثل رود
مثل آب
مثل قصه قشنگ عشق،
...
و، نثر ساده سروش نوجوان .
همچنان،
به یاد قیصرم.

« عبدالحکیم بهار»

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:47 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم فروردین 1392



کاش چون دریا
کاش چون موج
کاش ماسه نرم تن ساحل بودم!
کاش صخره سنگی
در همسایگی موج.
جایی که
زندگی
جریان دارد!
موج ها بر سر صخره فرود می آیند
و سر صخره،
مجروح
خونین
و پر از درد است!
موج پی در پی
باز ،
بی پروا
با بی رحمی
بر سر صخره
می کوبد
و می آشوبد
صخره اما
همچنان
سر به زیر ، آرام و صبور
می پذیرد درد را
زندگی یعنی این:
محکم
سخت بودن
ایستادن روبروی درد
صخره بودن.
زندگی یعنی :
دور بودن از وجود خستگی
چون موج.
زندگی یعنی
دوست بودن با
با همه.
دلبستگی.
( عبدالحکیم بهار)فروردین 1392/چابهار

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 1:14 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم اسفند 1391

شعر

گاه گاهی،
احساسی لطیف
به سراغم می آید
دفتر شعر بهارم
گل می دهد
وآن احساس قشنگ
بین من و او ، پل می زند
با خودم می گویم
این احساس یعنی
« شعر»!!

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:46 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391

بمناسبت اول اسفند سالروز تولدم.

زادگاهم «کیجدف»

اول اسفند
اینجا
غار انجیرها!
چشمهایم بازشد.
در دل کوه
نرسیده به جنگل انبوه!
گزستان،
گریه،شادی،
وصدای ناله مادر!
کوهستان پر آواز شده است!
ظاهری ساده دارد،
اما
مملو از زیبایی است.
اینجا را دوست دارم.
اول اسفند ،اینجا
دردل کوهستان
زندگی غمگین نیست!
شیرین است.
رنگین است!
چون گل گز !
چون طعم عسل
...
گرچه حالا اینجا ،
خبری از از انجیر نیست
ولی
غار انجیرها هاست....
زادگاهم « کیجدف »...




نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391



آدم ها مثل کتاب ها هستند
زنده یاد قیصر امین پور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک.بعضی از آدم ها با کاغد کاهی چاپ می شوند،و بعضی با کاغذ خارجی.بعضی ازآدم ها هم ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند،و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند وبعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند،و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:«حق هرگونه استفاده،ممنوع و محفوظ است.»
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند،و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت.بعضی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت.بعضی از آدم ها را باید در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنانه اند ود ر چند پرده نوشته می شوند.بعضی از آدم ها فقط جدول وسرگرمی دارند، وبعضی از ادم ها معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند، وبعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت، واز روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم، و بعضی آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند،و بعضی مخصوص بزرگسالان.
نگاره: ‏آدم ها مثل کتاب ها هستند
زنده یاد قیصر امین پور
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند،بعضی جلد ضخیم وبعضی جلد نازک.بعضی از آدم ها با کاغد کاهی چاپ می شوند،و بعضی با کاغذ خارجی.بعضی ازآدم ها هم ترجمه شده اند.
بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند،و بعضی از آدم ها فتوکپی آدم های دیگرند.بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند وبعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.بعضی از آدم ها تیتر دارند،فهرست دارند،و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:«حق هرگونه استفاده،ممنوع و محفوظ است.»
بعضی از آدم ها قیمت روی جلد دارند.بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند،و بعضی از آدم ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم ها را باید جلد گرفت.بعضی از آدم ها را می شود توی جیب گذاشت.بعضی از آدم ها را باید در کیف مدرسه گذاشت.
بعضی از آدم ها نمایشنانه اند ود ر چند پرده نوشته می شوند.بعضی از آدم ها فقط جدول وسرگرمی دارند، وبعضی از ادم ها معلومات عمومی هستند.
بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند، وبعضی از آدم ها غلط چاپی دارند.از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت، واز روی بعضی از آدم ها باید جریمه نوشت.
بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنی آنها را بفهمیم، و بعضی آدم ها را باید نخوانده دور انداخت.بعضی از آدم ها مخصوص نوجوانان نوشته می شوند،و بعضی مخصوص بزرگسالان.‏

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم بهمن 1391

7سالگی بچه های دریا مبارک


دوستانم بامهر خود، مرا صد ساله کنند!



دوستان باز هم سلام.

ـــــــــــــــــــــ

هفت سال پیش حول وحوش چنین روزهایی بود ...

 نه اجازه بدهید اینجوری بگویم؛ دقیق هفت سال پیش ، دوشنبه سوم بهمن ماه 1384 بود که متولد شدم. نوزادی کوچک ، وآسیب پذیر، حتی فکر نمی کردم تا چند روز دوام بیاورم، اما، مراقبی داشتم که  مرتب دور وبرم بود ونمی گذاشت کوچک ترین آسیبی به من برسد. در همان روزهای اوایل بود که حس زیبایی به من دست داد. احساس کردم خیلی شیرین شده ام. دوستانی به من سرزدند وابراز دوستی کردند.با آنها دوست شدم، اما هرگز لوس نشدم.کم کم بر تعداد دوستانم اضافه می شد واین را برای خود برد بزرگی تلقی می کردم.روزها پشت سر هم می گذشتند ومن نیز بزرگتر می شدم واین حس زیبا روز به روز شیرین تر می شد. ...

 آنقدر با دوستانم گرم گرفته بودم که نمی دانم زمان چطور گذشته بود وقتی به خود آمدم دیدم ای وای من چه قدر بزرگ شده ام...! اگه بچه آدمی بودم باید امسال به مدرسه می رفتم .از اینکه بزرگ شده ام خیلی خوشحالم واین سبب شده در پوستم نگنجم.حق  هم دارم . دوستان من هم این را قبول دارند ، من در این 6- 7 سال خیلی معروف شده ام، خیلی از حرف ها را به آنها گفته ام، بخشی از فرهنگ و آداب و رسوم مردمم را به گوشه وکنارمردم دنیا در شناسانده ام .دوستانم مرا می شناسند وبسیاری هم بیشتر از دیگر دوستان دوستم می دارند ، این لطف خود را بی دریغ با ارسال نظران وکامنت به من نشان می دهند.می دانم ، دوستانم روز به روز بیشتر می شوند. از اینکه توانسته ام به 7سالگی برسم خدا را سپاس می گویم.امید وارم دوستانم با مهر همیشگی  مرا صدساله کنند.

                                                                                       به امید صدمین سال


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 2:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم بهمن 1391


بهار 1371 زمانی که به خدمت سربازی رفته بودم دوست نازنین شاعرم « محمد علی دهقانی» مثنوی زیبایی سرودند.مثنوی شیرینی که با یک بار شنیدن از زبان او ابیاتی از آن در خاطر من ودیگر دوستان بلوچ او ماند.حالا 21 سال از این سروده او می گذرد . وحیف است این سروده در این پست قرار داذه نشود.با اجازه او تقدیم می کنم به همه شما بزرگوارانی که می خوانید. خوشحال می شوم نظرات شما را در باره این سروده ببینم.از آن دسته از دوستانی که این سروده را به اشتراک می گذارند نهایت سپاس را دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« قلم »

(محمد علی دهقانی)
ـــــــــــــــــ
ای قلم ، آتش به جانم می زنی
دشنه بر زخم نهانم می زنی
در تب هر واژه می سوزی مرا
بر شب اندوه می دوزی مرا
دیده را از اشک جیحون می کنی
در دلم از بیکسی خون می کنی
می فروزی شعله ی اندیشه را
می گدازی شاخ و برگ و ریشه را
نیشتر بر قلب عاشق می زنی
داغ بر داغ شقایق می زنی
آسیاب درد می گردد بر آب
آب می ریزی تو بر این آسیاب
کاروان دل پریشان می رود
خسته و افتان و خیزان می رود
درد می بارد بر این آوارگان
فقر می گرید بر این بیچارگان
ما به کوی آشنایی می رویم
گر چه با شعر جدایی می رویم
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین
روزگاری با قلم آمیختم
در نگاهش زهر حسرت ریختم
ناگهان عاصی شد از دستم قلم
مشت عصیان کوفت بر طبل شکم
گفت با خشمی شرار افروخته
چشم بغض آلوده بر من دوخته
می زنم نقشی ز جاه و نام تو
تیره چون اقبال نافرحام تو
پس قلم بر لوح جان با سر دوید
نقشی از بیداد بر دفتر کشید!
مردمی دیدم برهنه پای و سر
هر قدم در راهشان چاه خطر
جامه بر تن ژنده و ، ژولیده موی
خسته دل ، افسرده طاقت ، تندخوی
فقر جوشان از نگاه مرده شان
گونه های سرخ سیلی خورده شان
قامت ایثارشان فرسوده بود
دامن پرهیزشان آلوده بود
از نگاه دوست پنهان می شدند
با نگاهی رام شیطان می شدند
در فضا رنگی ملال انگیز بود
فصل حزن آلوده ی پاییز بود
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
آه ، آن خورشید جان افروز کو؟
آن شرار سرکش جانسوز کو؟
این که بود از بام جان افکندمان؟
در نشیب مردگان افکندمان؟
این فضای تنگ وهم اندود چیست؟
وین هوای مست خواب آلود چیست؟
آن پگاه روشن ایمان چه شد؟
عشق کو؟ آیینه ی عرفان چه شد؟
ما درون خویشتن جا مانده ایم
در ضمیر خاک تنها مانده ایم
ذهن سرد خاک ، ما را بسته است
روح ما را با زمین پیوسته است
ذهن سرد خاک ، ما را می کشد
خاک حتی سهره ها را می کشد!
ای قلم ، بیهوده بلوا می کنی
دفتر اندوه را وا می کنی
می زنی فریاد از جور فلک
روی زخم کهنه می پاشی نمک
نای گریان را خموشی خوشتر است
راز ما را پرده پوشی خوشتر است
ای قلم ، بس کن که سوزاندی مرا
بس که ناهنگام گریاندی مرا
زیر چتر بادهای خشمگین
ای زمین ، فرسایش ما را ببین!
باز شام حیرتم نزدیک شد
آسمان باورم تاریک شد
شمع جانم رنگ خاموشی گرفت
شهرتم بوی فراموشی گرفت!
ای امید لحظه های آخرم
پرسشی دارد نگاه باورم:
آن پرستوها که خوش کوچیده اند
باغ سبز وعده ها را دیده اند؟
هیچ شهدی زان گلستان خورده اند؟
جرعه ای از جام جانان خورده اند؟
هیچ آیا با نگار آمیختند؟
باده ی شادی به کامش ریختند؟
هیچ با آن نوبهار آسوده اند؟
کز ازل در آرزویش بوده اند؟!
من از این ویرانه بالا می روم
بی سر و بی دست و بی پا می روم
می زنم نقشی ز نام خویشتن
از غرور بی لگام خویشتن
می برم شریان درد خویش را
می کشم این جسم مرگ اندیش را
چون که خواب طفل سنگین می شود
زندگی با مرگ شیرین می شود!
ما همه طفلان در گهواره ایم
در سراب خواب ها آواره ایم
مرگ باید تا فرو شوید مگر
از نگاه خفتگان خواب خطر
ما غبار آلوده ی غفلت شدیم
سرنشین کشتی عادت شدیم
ما به شام خامشی خو کرده ایم
در درون خود هیاهو کرده ایم
این هیاهو بوی خامی می دهد
بوی زهم تلخکامی می دهد
ای قلم ، آیین فکرت پیشه کن
لحظه ای در کار ما اندیشه کن!
من پر از اندیشه های روشنم
از درون خویش سوسو می زنم
با هزار آیینه پیمان بسته ام
با خدای سینه پیمان بسته ام
چون سواری بر سمند آب ها
رخت بر می بندم از مرداب ها
ریشه از فقر زمین برمی کنم
ریشه در آفاق دیگر می زنم
آه ساقی ، پر کن این پیمانه را
تازه کن افسون آن افسانه را
بار دیگر لذت مستی بده
جرعه ای زان آتش هستی بده
باز کن آن روزن امید را
راه بگشا دختر خورشید را

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام دی 1391


«باران» گودالی کوچک را پر از آب کرده بود . در آن مناظر زیبایی از زمین و آسمان به چشم می خورد.گودال به سبزه ای که در کنارش روییده بود گفت:« من تازه امروز فهمیدم که چقدر عمیقم! می بینی ، من می توانم آسمان آبی ، درختان بزرگ،کوه ها و حتی آفتاب و مهتاب را در خودم جای بدهم!» در همین موقع گوساله ای برای نوشیدن آب به طرفش رفت.وقتی گودال را دیدفکر کرد عمیق هست وترسیدبه آن نزدیک شود. گاو پیر پیش آمد.نگاهی به گودال وسپس به گوساله انداخت .به هر دو تا خندید و رو به گوساله کرد و گفت:« نترس ! آب بخور...!» گوساله پوزه اش را در آب فرو برد وهنوز چند قلپ از آب را ننوشیده بود که آب گودال به ته رسیدو آسمان آبی با درختان بزرگ در کنار آفتاب وماهتاب ناپدید شدند.
نگاره: ‏« باران» گودالی کوچک را پر از آب کرده بود . در آن مناظر زیبایی از زمین و آسمان به چشم می خورد.گودال به سبزه ای که در کنارش روییده بود گفت:« من تازه امروز فهمیدم که چقدر عمیقم! می بینی ، من می توانم آسمان آبی ، درختان بزرگ،کوه ها و حتی آفتاب و مهتاب را در خودم جای بدهم!» در همین موقع گوساله ای برای نوشیدن آب به طرفش رفت.وقتی گودال را دیدفکر کرد عمیق هست وترسیدبه آن نزدیک شود. گاو پیر پیش آمد.نگاهی به گودال وسپس به گوساله انداخت .به هر دو تا خندید و رو به گوساله کرد و گفت:« نترس ! آب بخور...!» گوساله پوزه اش را در آب فرو برد وهنوز چند قلپ از آب را ننوشیده بود که آب گودال به  ته رسیدو آسمان آبی با درختان بزرگ در کنار آفتاب وماهتاب  ناپدید شدند.‏

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم دی 1391

نگاهی گذرا به زندگی قیصر امین پور



قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی است.
او در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. در سال 1366-1367 با کمک دوستانش نشریه « سروش نوجوان» را راه انداخت وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم:

* طوفان در پرانتز - نثر ادبی، ۱۳۶۵
* منظومه ظهر روز دهم - شعر نوجوان، ۱۳۶۵
* مثل چشمه، مثل رود - شعر نوجوان، ۱۳۶۸
* بی‌بال پریدن - نثر ادبی، ۱۳۷۰
* به قول پرستو - شعر نوجوان، ۱۳۷۵
* مجموعه شعر آینه‌های ناگهان ۱۳۷۲
* گزینه اشعار ۱۳۷۸، مروارید
* مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند ۱۳۸۰، مروارید
* دستور زبان عشق ۱۳۸۶، مروارید

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.
نگاره: ‏زندگی نامه ایشان: 


قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی است.
او در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی را در گتوند و متوسطه را در دزفول سپری کرد و در سال ۵۷ در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد ولی پس از مدتی از این رشته انصراف داد.

قیصر امین‌پور، در سال ۱۳۶۳ بار دیگر اما در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایان‌نامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شد.

او در سال ۱۳۵۸، از جمله شاعرانی بود که در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعرهای سپید او را در بر می‌گرفت. امین پور هیچگاه اشعار فاقد وزن نسرود و در عین حال این نوع شعر را نیز هرگز رد نکرد.

دکتر قیصر امین‌پور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد. وی همچنین در سال ۶۸ موفق به کسب جایزه نیما یوشیج، موسوم به مرغ آمین بلورین شد. دکتر امین‌پور در سال ۸۲ به‌عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی برگزیده شد.

از وی در زمینه‌هایی چون شعر کودک و نثر ادبی، آثاری منتشر شده‌است که به آنها اشاره می‌کنیم:

* طوفان در پرانتز - نثر ادبی، ۱۳۶۵ 
* منظومه ظهر روز دهم - شعر نوجوان، ۱۳۶۵ 
* مثل چشمه، مثل رود - شعر نوجوان، ۱۳۶۸ 
* بی‌بال پریدن - نثر ادبی، ۱۳۷۰ 
* به قول پرستو - شعر نوجوان، ۱۳۷۵ 
* مجموعه شعر آینه‌های ناگهان ۱۳۷۲ 
* گزینه اشعار ۱۳۷۸، مروارید 
* مجموعه شعر گل‌ها همـه آفتابگردان‌اند ۱۳۸۰، مروارید 
* دستور زبان عشق ۱۳۸۶، مروارید

«دستور زبان عشق» آخرین دفتر شعر قیصر امین پور بود که تابستان ۱۳۸۶ در تهران منتشر شد و بر اساس گزارش‌ها، در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید.

وی پس از تصادفی در سال ۱۳۷۸ همواره از بیماری‌های مختلف رنج می‌برد و حتی دست کم دو عمل جراحی قلب و پیوند کلیه را پشت سر گذاشته بود و در نهایت حدود ساعت ۳ بامداد سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶ در بیمارستان دی درگذشت. پیکر این شاعر در زادگاهش گتوند و در کنار مزار شهدای گمنام این شهرستان به خاک سپرده شد.

پس از مرگ وی میدان شهرداری منطقه ۲ واقع در سعادت آباد به نام قیصر امین پور نامگذاری شد.‏

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم دی 1391

هنوز هم همه چیز برای همه کس نیست



پنجم دی ماه 1391 آغاز پنجاه وهفتمین بهار کیهان بچه ها 


یادم نمی آید، 57 سال پیش را می گوییم. 5 دی ماه 1335 آن سال که هنوز به دنیا نیامده بودم و نخستین شماره کیهان بچه ها برای کودکان ونوجوانان ایران زمین باهمت انسانهای مهربانی چون ،مرحوم «عباس یمینی شریف » و...که قلب شان برای بچه ها می تپید، منتشر شد.
دهه 60 بود که کیهان بچه ها را شناختم. تا 14 سالگی فقط خواننده آن بودم واز 15 سالگی به بعد با برگزار شدن سومین جشنواره شعر وداستان کودک ونوجوان در چابهار بلوچستان ، بادست اندر کاران آن از نزدیک آشنا شدم .( فردی، ابراهیمی، رحماندوست، و...)واین آشنایی سبب شد با این مجله ارتباطم نزدیک تر شود و در دهه 70 همکاری ام را در بعضی از بخش های کیهان بچه ها آغاز کردم.آن سالها ، شاید تعداد نشریاتی که برای کودکان ونوجوانان منتشر می شدند تعدادشان از 7-8 عنوان نمی گذشت اما همه آنها در کیوسک های روزنامه فروشی سراسر ایران دذیده می شدند حتی در دور ترین شهرها وبرخی از روستاها ، این نشریات بدست بچه ها می رسید.و بچه های آن روزگار از این نعمت بهره مند بودند .چند سال است که مرتب به کیوسک های روزنامه فروشی چابهار سر می زنم تا از وضعیت نشریات کودکان در شهرم با خبر شوم اما در این چند سال ،هیچ یک از آنها را نمی بینم . واین آزارم می دهد. بچه های بلوچ به دلیل اینکه این نشریه های خاص خود را نمی بینند، آنها را نمی شناسند وبا بهترین دوستانشان بیگانه اند... وکیهان بچه ها قدیمی ترین نشریه کودکان ایران یکی از آن ها است. تازه من به این نتیجه رسیده ام که هنوز هم همه چیز برای همه نیست.ودر بسیاری از نقاط ایران نباید بچه ها مجلات ویژه خودشان را داشته باشند..


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:18 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم آذر 1391

داستان کوتاه



                                                          

 

کپکو*

 نوشته : عبدالحکیم بهار

 

جلوی در خانه کپری داشتم بادبادک بازی می کردم که خواهرم گوهر از اتاق بغلی داد زد:«غلام  مواظب باش گلدان را نشکنی!» نگاهی  به گلدان انداختم رنگش بد جوری  توی ذوق می زد، به نظرم اصلا ً آن گلدان با چند شاخه گل که توی آن دیده می شد زیبا نبود. با بی حوصلگی از کنار گلدان گذشتم وبه طرف در حیاط رفتم.در را باز کردم ونگاهم را تا به انتهای کوچه دواندم. هیچ کس توی کوچه نبود؛ به قول بللک ماه بی بی پرنده هم پر نمی زد.گرما وشرجی تابستان همه بچه ها را توی خانه کاشته بود.با اوقات تلخی از در حیاط به طرف خیابان راه افتادم.از عرض خیابان عبور کردم وآن سوی تر زیر سایه  درخت   « مچ» و    « چیچک » که کنار هم قد برافراشته بودند لم دادم. خاک نمناک  وسایه سرد زیر درختان برای خوابیدن می چسبید.  یک مرتبه در زیر نور آفتاب چیزی در گوشه چشمم برق زد. اول فکر کردم یکی از برگ های درخت مچ است ولی وقتی دقیق به آنجا نگاه کردم متوجه          « کپکو » شدم. کپکو زیبا، با نقش های رنگین ونگین هایی که مال شاری،  دختر مهدیم خانم بود را شناختم. کپکو را مهدیم خانم چند وقت پیش به اتفاق شوهرش شوکت آن را از بازار بندر برای دخترشان شاری خریده بود.ذوق زده از جایم بلند شدم وخیلی زود آن را در جیب بغل پیراهنم جای دادم واز روی خوشحالی با خود گفتم:« آن را می برم ومی فروشم وبا پول آن برای خودیک ساعت و جفتی کفش ورزشی،  لباسی مناسب برای شناکردن ، یک توپ فوتبال وکلی  وسایل دیگر می خرم تا عبدوپسر ناخدا دوست محمد  این قدر به من پز ندهد....»

 

بیشتر از این دلم تاب ماندن زیر سایه درختان را نیاورد.راه افتادم به طرف خانه.آرام آرام از در وار حیاط شدم هیچ کس توی حیاط نبود. گوهر حیاط را تازه وجارو آب پاشی کرده بود . پاورچین پاورچین وارد اتاق شدم وخیلی زود از اتاق بیرون آمدم و خود را به نردبانی که در گوشه ای از ساختمان خانه تکیه بود رساندم.. خواستم از نربان به پشت بام خانه بروم که باز صدای خواهرم، درجا  میخکوبم کرد. او این بار در حالیکه داشت زیر درخت «کُنار» نزدیک کپر را، جارو می کرد پرسید باز چی شده که این قدر بی سر وصدا وارد حیاط شدی؟ حتماً باز هم دسته گل آب داده ای! نه؟؟» بد جور غافلگیر شده بودم. من  ومن کنان جواب گوهر را دادم...هی ... هیچ  ...هیچی می خواستی چی کار کرده باشم هان؟ گوهر نگاهی به هیکلم انداخت وپرسید:« پس چرا تند تند اتاق را می پاییدی؟» احساس گناه می کردم.  اولین باری بود  می خواستم دروغ بگویم.

 

:- هیچی گوهر،فقط خواستم بروم پشت بام و کبوتر چاهی مصدوم شده  محمد اعظم را بگیرم وبهش بدهم. گوهرسرش را چند بار تکان داد وگفت:«  من هیچی از کارهای تو سر در نمی آورم ، زود برگرد سر درس مشقت . شیر فهم شد؟!!؟» زود « چشمی» گفتم ورفتم سراغ نردبان که خودم را بالا برسانم. چون می دانستم اگر خیلی کنار گوهر بمانم همه چیز را لو می دهم وسیر تا پیاز ماجرا را برایش می گویم. لبه پشت بام اتاق گلی آمدم . نسیمی ملایم آرام آرام می وزید  خواهرم گوهر داشت جلوی کپر درس هایش را می خواند. برای اینکه گوهر متوجه نشود سرم را پایین تر از لبه دیوار تکیه دادم ونفسی راحت کشیدم...

 

از جا بلند  شدم و نگاهی به  پشت بام همسایگان انداختم. هیچ کس دیده نمی شد.پاورچین پاورچین خودرا به گوشه دیوار رساندم. صندوقچه کوچک را که  لابه لای چند خشت خام پنهان بود در آوردم ودرش را باز کردم...

 

یک ساعت قراضه، انگشتر کوچکی که بللک* ماه بی بی آن را به من داده بود وشیشه عطری خوشبو که ناصر علی پسر حاجی عبدالواحد پس از بازگشت پدرش از مکه برای من آورده بود در آن دیده می شد. کپکو را هم کنار آنها قرار دادم خیلی زود صندوقچه را  سر جایش پنهان کردم . جایی که غیر از خودم هیچ کسی از آن صندوقچه خبر نداشت...

 

به اتاق برگشتم وروی رخت خواب مادر دراز کشیدم. گوهر همچنان سرش تو لاک خودش بود و داشت درس هایش را می خواند. همین که دید من توی اتاقم،  سرش را بلند کرد ودر حالیکه لبخندی کمرنگ روی لبانش دیده می شد  از من پرسید: بالاخره چی شد؟ گرفتیش؟!!» سرم را به نشانه « نه» تکان دادم.

 

حس می کردم عرقی سرد روی پیشانی ان نشسته است. دل توی دلم نبود. ترس اینکه مبادا گوهر از ماجرا بویی برده باشد عذابم می داد.هرچه از این پهلو،به آن پهلو شدم، فایده ای نداشت. خواب انگار با من بیگانه شده بود. از جا بلند شدم  کیف وکتاب هایم را برداشتم  خودم را با آن ها مشغول کردم.نوشتن مشق  تنها کاری بود که می توانست در آن لحظه تا حد زیادی از اظطرابم کم کند.وشروع کردم به نوشتن ...  هنوز چند خطی از مشق  ننوشته بودم که چشم هایم سنگین شدند وپلک هایم به روی هم افتادند...

وقتی از خواب بیدار شدم  نزدیک غروب بود. بللک ماه بی بی  جلوی کپر نشسته بود ودر حالیکه داشت قلیان  می کشید پنجه ای از پشم گوسفند را برای  دوختن  لحاف ریش ریش می کرد. صدای مامان را از توی آشپز خانه که به گوهر می گفت من را از خواب بیدار کند شنیدم. به طرف آشپز خانه رفتم تا ببینم اوبا من چه کاری دارد.دم در که رسیدم مادر را  دیدم در حالیکه دست هایش را پاک می کرد از من خواست جنگی بروم واز دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش دو کیلو سیب زمینی بخرم وبرگردم.از خانه که بیرون شدم سر کوچه نگاهم به درختان «چیچک ومچ »افتاد.  خوب آن جا را بر انداز کردم متوجه  «مهدیم » خانم شدم  که داشت  خاک آنجا را  با دست زیر ورو می کرد و و به این طرف و آن طرف می پاشید  و« شاری »را  که با دست صورتش را پوشانده بود و داشت در کنار مادرآرام گریه می کرد. توجهی به آنها نکردم وبه راهم ادامه دادم.چند قدم که به جلو برداشتم دلم برای « شاری» ومادش سوخت ایستادم وبه آنها خیره شدم. از کاری که کرده بودم پشیمان بودم. مهدیم خانم ، سرش را که بلند کرد نگاهش با نگاهم گره خورد.برای لحظه ای بند دلم پاره شد. بی اختیار  دست وپایم شروع به لرزیدن کرد. زمان وزمین را به خاطر کاری که کرده بودم دشنام می دادم.غرق ، در افکار بودم که سنگینی دستی را روی شانه هایم احساس کردم،ازترس. عرق سردی روی پیشانی ام نشست.باترس واضطراب صورتم را برگرداندم عبدالغنی را که پشت سرم ایستاده بود دیدم.تا وضع مرا دید  زد زیر خنده و گفت:«چیه  چرا گرفته حالی؟!؟ » . اوقاتم بد جور تلخ شده بود با همین حال بهش گفتم :« چیه غنی خوش خنده شده ای؟» در حالیکه دستم توی دستش بود و با ملایمت آن را می فشرد گفت:     « آماده باش  دو – سه روز دیگر  مسابقه شنا داریم با بچه های      « پسابندر* »در اسکله بندر «بریس*» !  همه امید مان در بندر     « رمین *» تویی، نگذار کسی ازتو پیشه بگیرد. برای لحظه ای ماجرای کپکو شاری از ذهنم بیرون رفت  وتمام فکرم به مسابقه ای که قرار بود انجام شود متمرکز شد. به اتفاق غنی به طرف دکان ناکو یارمحمد سبزی فروش راه افتادیم.سیب زمینی ها را توی پلاستیکی ریختم وبعد از اینکه پولش را دادم  به همراه غنی به طرف خانه راه افتادیم. به یاد کپکو افتادم  واین بار بدون اینکه ترسی بدنم را بلرزاند  موضوع را به غنی گفتم واز او راه حل خواستم.غنی نگاهی به چهره بر افروخته وتب دارم انداخت ونا باورانه گفت: « می دانستم  یک کاری کرده ای اما فکرش را نکرده بودم که تو دست به این کار زده باشی» در حالیکه اشک  هایم در گجوشه چشم جمع شده بود برسرش داد کشیدم : «حالا نمی خواهد سرزنشم کنی . خودم هم می دانم کار درستی نکرده ام.از این جهت پشیمانم به جای نصیحت کردن بگو چگونه  کپکو شاری را برگردانم که مهدیم خانم و همسایگان متوجه نشوند؟»غنی مغز متفکر بچه های محل ، به قول خودش مسئله را سبک وسنگین کرد و بعد از کمی فکر کردن دستی به شانه ام زد وبا لحنی جدی گفت:« پسر نگران نباش راه حلش را یافتم . به من الکی که نمی گویند غنی مغز!» سرعت قدم هایمان رابیشتر کردیم بدون اینکه فکری کرده باشم پشت سر غنی که انگار لشکر دشمن دنبالش کرده باشند تند تند قدم هایم را پیش می بردم.مهدیم خانم و ماسی خدیجه سر راه ایستاده بودند وگویا در باره کپکو حرف می زدند نگاهم که به آنها افتاد خشکم زد و برای لحظه ای  ایستادم. اما زود خودم را جمع کردم وبه بهانه سلام وعلیک به آنها نزدیک تر شدم . صدای بلند غنی وادارم کرد که به راه ادامه دهم. کمی که جلوتر رفتیم  غنی چشم غره ای رفت وگفت:«  پسر خیلی کم عقلی ! اگه بایستی وتماشا کنی وبه حرف هایشان توجه کنی به دزدی کردنت شک می کنند...!»از حرف های ماسی* خدیجه ومهدیم خانم فهمیدم  که خیلی نگران هستند.ودلم برای شاری که می دانستم گم شدن کپکو ذهنش را پریشان کرده است بیشتر سوخت.نمی دانستم غنی برای رسانیدن کپکو شاری چه نقشه ای کشیده است. نفس زنان نزدیک در خانه رسیدیم. لحظه ای ایستادیم ونفسی تازه کردیم. غنی نقشه ای را که برای رسانیدن کپکو در ذهن منفکرش سبک وسنگین کرده بودبه من گفت. خواست وقتی به خانه رسیدم کپکو را بردارم وبا صدای سوت واشاره به طرف او بروم. به خانه که رسیدم پلاستیک سیب زمینی ها را به مادر دادم ودویدم به طرف نردبان تا خودم را به پشت بام برسانم . باز  گوهر موی دماغم شد:« چی شده باز هم که می خواهی بروی پشت بام!»بللک ماه بی بی که  صدای گوهر را شنید سرش را بالا کرد وبا حالتی نصیحت آمیز گفت:« منی چُک* ،درست نیست لحظه به لحظه پشت بام بروی، زشت است، همسایگان فکر بد می کنند.» واز من خواست که بیایم پایین.رفتم گوشه ای از پشت بام ، جایی که گنجینه ام آن جا بود .خشت های خام پشت بام را کنار زدم در صندوقچه را گشودم وکپکو را دوباره در جیب بغل پیراهنم گذاشتم وخیلی زود آمدم پایین تا به قول بللک ماه بی بی همسایه ها فکر بد به ذهنشان نرود. بوی عطری که کپکو به خود گرفته بود جیبم را خوشبو کرده بود. ..

 

جلوی در کپر بللک ماه بی بی با گوهر داشت در باره کپکو شاری حرف می زد ؛ :« اگر شوکت شوهر مهدیم خانم  بفهمد که کپکو شاری گم شده ،زمین وزمان را بر سر مهدیم خراب می کند . خدا کند پیدا شود  حالا هم دارند دنبالش  این طرف و آن طرف می گردند. » از در حیاط بیرون آمدم وسر کوچه منتظر صدای سوت غنی ایستادم.همه زن های همسایه دور وبر درخت چیچک جمع شده بودندوبرای پیداکردن کپکو فکر می کردند، که صدای سوت بلند وکشیده غنی به طرف خانه مهدیم خانم شروع به دویدن کردم غنی دم در حیاط مهدیم خانم ایستاده بود ومنتظر بود کپکو را به دستش بدهم تا او از فرصت استفاده کند و آن را به داخل حیاط خانه بیاندازد.به محض اینکه رسیدم امان نداد وخیلی زود کار خودش را تمام کرد.صدای افتادن کپکو در آن سوی دیوار خانه مهدیم خانم شنیده شد. نفسی راحت کشیدیم واز آن جا دور شدیم .رفتیم تا خود را برای مسابقه شنا  در پسابندر آماده کنیم....

 

1-کپکو*گردنبند( از زیور آلات زنان ودختران بلوچ)

2 - چیچک * نام گونه درخت بومی بلوچستان ونام دیگر درخت تمر هندی است

3- مچ* درخت خرما

4 - بللک * مادربزرگ به زبان بلوچی

5 - کپر*اتاقی موقت که با چوب وحصیر بافته شده از برگ درخت خرما ساخته می شود

6 -  کُنار* گونه ای دیگر از درختان بومی بلوچستان

7 - رمین، پسابندر، بریس *نام بنادر ماهیگیری در چابهار

8- اسکله* جایی در بندر که بار وماهی تخلیه می شود.

9 -  منی چک* فرزندم

10ماسی* در زبان بلوچی به خاله وعمه گفته می شود

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 0:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه پنجم آذر 1391

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:57 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم آذر 1391

بیایید برای بیابان دعایی کنیم
برای بیابان وباران دعایی کنیم
برای همه لحظه های قشنگ
برای گل وسبزه زاران دعایی کنیم

عبدالحکیم بهار

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 12:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391

شکار بچه آهو

 

پنج سال از آن ماموریت ها که برای انجام واکسیناسیون کودکان روستاهایی  که مرکز بهداشتی درمانی وخانه بهداشت نداشتند می گذرد. روزهایی که با خاطرات شیرین سپری می شدند. بیدار شدن کله سحر ،جمع شدن در یک مرکز بهداشتی درمانی، حرکت صبح زود، خواندن نماز صبح در بین راه روستاها،ناهار وپذیرایی کدخدای ده بعد از انجام کار وباز گشت شیرین پس از انجام یک روز کار.

معمولاً کدخدای روستاهایی که در حاشیه ساحل زندگی می کرند از ما با ماهی در وقت ناهار پذیرایی می کردند اما کدخدای روستاهایی که از دریا وساحل فاصله داشتند با گوشت مرغ وگوسفند وگوشت خشک شده به اصطلاح بلوچی( تباهگ ) در هنگام ناهار از ما استقبال می کردند.تباهگ همان گوشت خشک شده ای است که آن را در نمک و دانه های انار خشک نگهداری می کنند وخیلی هم خوشمزه هست.
درست یادم هست در یکی از روزها که مهمان یکی از کدخدا ها بودیم سر ظهر نا هاری آماده کرده بود که گوشت با برنج قاطی شده بود و.بی نهایت خوشمزه بود . حتی از تباهگی که آن همه دوستش داشتم هم خوشمزه تر بود. از بین دوستان یکی کنجکاوی اش گل کرد وپرسید :ـ« کدخدا ،غذایتان خیلی خوشمزه است دلیلش چیه؟» وکدخدا که خواست شوخی هم کرده باشد گفت:« گرسنگی شما» وبعد هم خندید.اما نه اینطور نبود .در ادامه ، کدخدا گفت :« گوشت با بقیه گوشتها فرق داشت.» همه مان تعجب کرده بودیم یعنی چی که گوشت با بقیه گوشتها فرق دارد؟کدخدا از بچه ها خواست صبر کنند تا بعد از خوردن ناهار راز خوشمزگی دست پخت خانمش را برای ما فاش بکند. نا هار را که خوردیم کدخدا شروع کرد به تعریف کردن ماجرا ؛
این که 3-4 روز در کوه بسر برده ومنتظرذ شکار بچه آهویی نشسته تا اینکه آن روز صبح که ما به روستایش رفته بودیم به آرزویش رسیده بود و به هر حال به قول خودش گوشت آن را از ما بیشتر دوست نداشته و برای ناهار ما آن را سر سفره آورده بود....
سئوالت کنجکاوانه بچه ها تازه شروع شده بود :
« کدخدا چطور شکارش کرده ای؟، اسلحه ای که آهورا باآن شکار کرده ای چه بوده؟ و...»
عده ای هم گفتند که کاش کدخدا زود تر گفته بود تا آنها گوشت آهو را مزمزه می کردند و...
اما از بین دوستان که با شنیدن این سخن کدخدا سکوت اختیار کرده بود من بودم ، که کدخدا وهمراهانم تا حدودی از سکوت من پی پرده بودند وآنها فکر کردند شاید من از خوردن گوشت آهو بدم آمده است یا اینکه تصور می کردند من گوشت آهو را حرام می دانم و کدخدا به نوعی خواست من را دلداری دهد و از نظر حلال بودن گوشت آن بچه آهو، اطمینانی در من به وجود بیاورد....
حدس کدخدا ودوستان همراهم درست بود خوردن گوشت آهویی که آن روز صبح کدخدا شکارش کرده بود، وما را سر سفره خود مهمان حسابی عذابم می داد دوستانی که رابطه دوستی من وحیات وحش را می دانستند تازه متوجه غصه خوردن من شده بودند.تعریف آب وتاب کدحدا از لحظه لحظه شکار بچه آهو مانند سمی بود که بعد از خوردن آن غذا ی خوشمزه ، جرعه جرعه  در حلقم می چکید.
حالا که 5سال از آن روزها می گذرد،  تا یاد آن روز می افتم دلم می گیرد ؛ به یاد مادر آن بچه آهو می اقتم که با چشمان درشتش لحظه شکار شدن بچه اش را آن سو تر  تر از خودش می دید.
                                             
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم آبان 1391



منبع: ماهنامه تجربه، شماره ا (دوره جدید)، اردیبهشت 1390،

روز ناگزیر

خواسته‌اید در مورد قیصر، مسائل سال 66 حوزه هنری و سروش نوجوان بنویسم. در مورد حوزه هنری فقط اشاره‌ای می‌کنم چون در آن مورد، خود قیصر صحبت‌های خوبی کرده است. من سعی می‌کنم به صورت گذرا و پراکنده به بعضی از مواردی که سروش نوجوان با آن درگیر بود که البته بی‌ارتباط با مسائل حوزه هم نبود، بپردازم.
ماجرای حوزه هنری در سال 66 بیشتر یک ماجرای فرهنگی و ادبی بود تا سیاسی و بر

می‌گشت به نحوه مدیریت حوزه و بحث سانسور و این مسائل. البته بعد از خروج شاعران و نویسندگان، بعضی تلاش کردند تا آن مسأله را سیاسی جلوه دهند، از جمله رضا رهگذر (به دلیل مسائل شخصی) و روزنامه معروفی که آن روزها و بعد از آنروزها کارش بیشتر انگ زدن و تهمت زدن بود.
ماجرای حوزه هنری در سال 66 تمام شد؛ اما تبعات آن تا سال‌های سال دامن کسانی را که در آن ماجرا بودند، رها نکرد. من حتی تعطیلی سروش نوجوان را، بعد از گذشت هفده سال از ماجرای حوزه، بی‌ارتباط با آن نمی‌دانم.
از فردای روزی که قیصر، خلیلی، من و بچه‌های دیگر، سروش نوجوان را راه انداختیم، جوسازی‌ها و فشارها علیه مجله آغاز شد. تقریباً می‌توانم بگویم پایان هر ماه با چاپ هر شماره سروش نوجوان، آقای نصیری نامی که بعدها معلوم نشد کجا رفت و چه شد و اصلاً چه کاره بود، در آن روزنامه‌ای که ذکرش رفت، علیه سروش نوجوان می‌نوشت و دست‌اندرکاران آن را به باد تهمت و ناسزا می‌گرفت. این موضوع را شاید نسل امروز خیلی درک نکند چون مسائلی از این دست،‌ امروزه تا حدودی عادی شده و فحش از دهن آن روزنامه طیبات است کسانی که آن‌ سال‌ها درگیر کارهای ادبی و هنری و مطبوعاتی بودند، درک می‌کنند که جوسازی‌های آن روزنامه علیه کسی یا جایی، آن روزها، چقدر گران تمام می‌شد و حتی می‌توانست دودمان آدم را به باد دهد.
اگر سروش نوجوان هفده سال توانست مقابل آن همه تهمت و افترا دوام بیاورد، یکی به خاطر سرسختی و عشق و اعتقاد دست‌اندرکاران آن به هدفی که داشتند، و یکی هم به خاطر درک درست مدیران وقت سروش در طول سال‌هایی که مجله منتشر می‌شد بود که سعی می‌کردند در مقابل آن فشارها مقاومت کنند.
تا زمانی که آقای فیروزان مدیر انتشارات سروش بودند، ما خیلی متوجه تهدیدهای بیرونی نبودیم و فقط مطالب را علیه سروش نوجوان می‌خواندیم و بی‌تفاوت از کنار آن‌ها رد می‌شدیم. با تغییر رئیس سازمان صدا و سیما و رفتن محمد هاشمی، کم‌کم جوسازی‌های بیرونی بر روند کار تأثیر گذاشت. برای نمونه در شروع مدیریت جدید، نامه‌ای از طرف رئیس جدید سازمان برای مدیرعامل سروش فرستاده شد با این مضمون که چرا در سروش نوجوان، مطلبی درباره سیزده‌بدر چاپ شده، این نامه را ما دیدیم. قیصر در پاسخ برای رئیس سازمان نوشت: «اگر شما برای ما بفرمایید که چرا روز سیزده‌بدر در جمهوری اسلامی ایران تعطیل است، ما هم در مورد چاپ آن مطلب توضیح می‌دهیم.»
آن مطلب، هم نوشته یکی از مخاطبان مجله بود که اگر اشتباه نکنم، خاطره‌ای بود از سیزده‌بدر.
حالا شما این مسأله را بگذارید کنار برنامه‌هایی که امروزه از طرف بعضی از مسوولان برای عید و نوروز و سیزده‌بدر و... برگزار می‌شود و گزارش‌ها و برنامه‌های متعددی که در مورد مثلاً سیزده‌بدر پخش می‌شود و...
آن زمان سروش نوجوانی‌ها برای چاپ یک مطلب کوتاه از بچه‌ها برای عید، مؤاخذه می‌شدند و مدت‌ها همه درگیر حل آن مسأله بودند.
تقریباً می‌توانم بگویم که هر ماه، ما با چنین مواردی مواجه بودیم. یک ماه درگیر مطلبی می‌شدیم که موضوع آن عید بود، یک ماه می‌گفتند (در همان روزنامه) که اینها پیرو نسبیت اینشتین هستند. ماه بعد می‌گفتند اینها پوپریست هستند (آن وقت‌ها پوپر شناخته شده نبود). حتی چاپ قصه جلال آل احمد هم در سروش نوجوان جرم به حساب می‌آمد (از طرف همان روزنامه‌ای که امروز حامی جایزه جلال آل احمد است).
اینها تنها مشتی از خروارها تهمت و بهتانی بود که به سروش نوجوان، قیصر و دیگران زده می‌شد.
با تغییر مدیریت‌ها، کار در مجله سخت‌تر شد. اصرار رئیس سازمان بر اخراج قیصر و من بود. عموزاده خلیلی روزنامه آفتابگردان را راه‌اندازی کرده بود و دیگر در سروش نوجوان حضور نداشت.
مدیران سروش هم بعد از مدتی که از آمدنشان می‌گذشت و می‌دیدند که سروش نوجوانی‌ها دیو و دد نیستند و آن تصوری که از بیرون در ذهن آن‌ها ساخته شده، خلاف واقع است، کم‌کم مشکلاتشان با مجله حل می‌شد و سعی می‌کردند حتی‌المقدور تحت‌تأثیر فشارهای بیرونی قرار نگیرند.
سروش نوجوان تا زمانی که با مدیرانی کار می‌کرد که به هر حال بی‌ارتباط با فرهنگ نبودند، منتشر می‌شد. ما در طول هفده سال انتشار سروش نوجوان با سه مدیرعامل کار کردیم که گرایشات سیاسی و فرهنگی کاملاً متفاوتی با هم داشتند،‌ حتی قبل از آمدن یکی از این مدیران تصمیم گرفتیم از سروش برویم؛ چون تقریباً مطمئن بودیم که ایشان هم همین را می‌خواهند. اشتباه هم نمی‌کردیم. همین‌طور بود. اما ا به کارمان اعتقاد داشتیم، پس گفتیم می‌ایستیم و کارمان را می‌کنیم. اگر آن‌ها نخواستند، آن گاه می‌رویم یا اخراج می‌شویم؛ در آن صورت ما وظیفه خودمان را انجام داده‌ایم وآن‌ها هستند که باید جوابگو باشند. پس از چند سال کار با آن مدیر، ‌وقتی که از سروش رفتند، شنیدیم که قبل از آمدنشان گفته‌اند که من هیچ نگرانی‌ای در سروش ندارم الا حضور قیصر امین‌پور و ملکی که نه می‌توانم با آن‌ها کار کنم و نه می‌خواهم که بروند، ولی بعد از یکی ـ دو سال کار کردن پی بردند جمعی که در سروش نوجوانند، عاشق کارشان هستند و بی‌توجه به مسائل سیاسی، کار فرهنگی خود را می‌کنند؛ هرچند ممکن است گرایش‌های سیاسی خاص خود و حتی مخالف آن‌ها داشته باشند.
سروش نوجوان در دوره مدیریت آقایان فیروزان، شعردوست و اشعری کار خود را در همان چارچوب «ادبیات و هنر»ی که از قبل مشخص کرده بود، ادامه داد. تا زمانی که مدیرانی از حوزه‌های غیرفرهنگی (تعزیرات و...) سرپرستی سروش را برعهده گرفتند. کسانی که اگر هم کار مطبوعاتی کرده بودند، بیشتر آدم‌های سیاسی بودند تا فرهنگی. با ورود آن‌ها، خواسته چندین ساله رئیس سازمان هم برآورده شد و روز ناگزیر رسید و سروش نوجوان تعطیل شد و کسی به نام خالدی و معاونش تعطیلی سروش نوجوان را به نام خود در تاریخ مطبوعات ثبت کردند.
مجله از قیصر امین‌پور به رضا رهگذر رسید. شنیدیم که در همان دو ماه اول، رئیس سازمان دو تقدیرنامه برای سردبیر جدید سروش نوجوان نوشته‌اند و از ایشان به خاطر تحولات شگرفی که در مجله به وجود آورده‌اند! تشکر و قدردانی کرده‌اند. یکی از این تغییرات و تحولات، افت چشمگیر تیراژ مجله در همان دو ـ سه شماره اول بود. البته برای ما و آگاهان این حوزه، آن تقدیرنامه‌ها معنای مشخص خودش را داشت که دیگر به آن نمی‌پردازیم؛ شاید وقتی دیگر.
در پایان فقط به این مسأله اشاره می‌کنم که همان روزنامه‌ای که تا روز قبل از فوت قیصر یک مطلب هم در تأیید او ننوشت، روز بعد از درگذشت او با تیتر درشت نوشت: قیصر شعر انقلاب رفت. و همان کسانی که روزی رودرروی قیصر در سروش به تحقیر سروش نوجوان و دست‌اندکاران آن می‌پرداختند و آرام و قرار از او گرفته بودند، امروز برای قیصر آرامگاه می‌سازند. دریغ!

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم آبان 1391

بازی های محلی

 

(1)کپّگی  kappagee


بازی است گروهی ومحلی متشکل است دو دسته تیمی که هرتیم از چند نفرتشکیل میگردد.که تعداد نفرات هرتیم از شش تا ده نفر بیشتر نباشد.که این بازی بیشتر در منطقه چابهار رایج بوده است

 

یار گیری:

ابتداً دو نفر به عنوان ماتوکان  انتخاب میگردند.بقیه نفرات دونفر دونفر یا جفت جفت، از ماتوکان ها فاصله میگیرند وهرکدام برای خود اسمی انتخاب کرده و بر میگردند. غالباً اسم ها بدین شرح است :(دریا، خشکی، جنگل، کوه )  ودر حین بازگشت خودشان را به ماتوکان معرفی میکنند.ماتوکان یک، با انتخاب یکی از اسم ها  یار خود را انتخاب مینماید ویار دوم به ماتوکان دوم ملحق میشود وتمام یارها بدین صورت تقسیم میگردند.

 

شروع بازی:

ابتداًماتوکان 1و2قرعه کشی کرده و میزبان مشخص می گردد  .و میزبان یکنفرقوی وچالاک وتند رو را بعنوان لیت یا بادشاه انتخاب می کند .و مابقی بعنوان سرباز از بادشاه حراست می کنند تا بادشاه را به محل مشخصی که هال نام دارد برسانند و هر برد بادشاه یک امتیاز است  که برای تیم ثبت می گردد .ودر صورتی که بادشاه موفق به کسب هال نشد  تیم امتیاز نمی گیرد و نوبت به تیم بعدی می رسد .وآنهم یک بادشاه اتتخاب کرده و دنباله جریان قبلی .....

لازم بذکر است که کلیه بازیکنان بصورت یکپا بازی می کنند وباپنجه دست چپ پای راست را گرفته وروی پای چپ وبصورت جهشی بازی میکنند باز شدن پنجه از پا بمنزله سوختن بازیکن میباشد.

بازی ادامه می یابد تا اینکه تمام بازیکنان جایگاه لیت برسند وپادشاه شوند هرچند اگر نتوانند امتیاز کسب کنند ولی حق پادشاه شدن دارند. درپایان وقتیکه همگی مرحله پادشاهی خودشان را پشت سر گذاشتند گردهم آمده و بشمارش امتیازات می پردازند.تیم برنده تیمی است که بیشترین امتیاز را جمع آوری کرده باشد.البته ناگفته نماند این بازی بطریقی همانند بازی شطرنج که مهره های سرباز حامی پادشاه هستند در این بازی بقیه یاران نیز نقش سرباز را ایفاء میکنند.

تیم الف:

هال

1             2               3              4

5                6            7               8     

تیم ب:

1             2              3

4              5               6             7

8   

 لیت یا پادشاه

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم آبان 1391


خانه ام وقتی که می آیی تمامش مال تو

هرچه دارم ،غیر تنهایی ،تمامش مال تو

صد دوبیتی وغزل دارم تمامش ،ناتمام

شعرهای نغز نیمایی تمامش مال تو

ضرب نبض قلب ها ،یک یک صدای پای توست

این صدای پای رویایی تمامش مال تو

ما به لوح ذهن خود نقش تو می آریم وبس

ای عزیز، این چند طراحی ، تمامش مال تو

حرف آخر یعنی اینکه ای عزیز

یک سبد گل های صحرایی تمامش مال تو


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم مهر 1391

لحظه های سبز رویایی گذشت
آبی نیل گون دریایی گذشت
روزهای بانشاط کودکی
پیش چشمان تماشایی گذشت
***
لحظه های باز باران باترانه

ماجرای آبگیر، سنگ، جوانه
قهرمانی های پترس از هلند
قصه موزون سنگ ورودخانه
***
ریز علی دهقان فداکار وچراغ
قصه زیبای روباه وکلاغ
افتادن دندان شیری هما
دفتر تصمیم کبری توی باغ
***
کوچ یکجای پرستو، در بهار
پندهای ساده آموزگار
ماجرای سیم بانان ودو کاج
حسنک کجایی؟ نو جوان دامدار
***
سفره رنگین کوکب پر غذا
در خیابان با حسین و مرتضی
داد وبیداد دروغین شبان
گرگی افتاد توی گله از قضا
***
داستان کرم ابریشم نکوست
لاکپشت ودو مرغابی سه دوست
گرگ و گاو شیر ده دایی حسین
شعرهای ساده رحمان دوست
***
کودکی در درس های ساده است
کودکی در مدرسه جا مانده است
باز باید رفت سوی کودکی
کودکی دل را به آن جا داده است.

               « عبدالحکیم بهار»

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم مهر 1391

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 4:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم شهریور 1391

 چند روز بود برای انجام کاری به مشهد آمده بودم . بعد از ظهر روز پنجم شهریور تصمیم گرفتم سری به شهر توس بزنم .گرچه این شهر را یکی دوبار ، پیشتر هم دیده بودم.اما این بار قصدم صرفاً زیارت حضرت فردوسی نبود.قرار بود بروم سردیسی را که دوست هنر مندم ، علیرضا قدمیاری نیشابوری برای مزار مرحوم « مهدی اخوان ثالث » شاعر نام آشنای شعر نو ساخته است را ببینم. عصر این روز ا تصمیم قطعی شد وتوانستم به آن جا بروم. استاد قدمیاری زحمات زیادی برای کار سردیس کشیده بودند.گرچه از طریق تلفن به خاطر انجام این کار که اخوان از گمنامی در آمده بود تشکر کرده بودم اما این بار دوست داشتم به خانه اش بروم وغافلگیرانه او را گیر بیاورم و از او تشکر کنم .آن بماند که یکی دو روز بعد به دیدن استاد رفتم اما این سعادت را بدست نیاوردم. ظاهراً استاد برای انجام کارهای هنری اش به جایی رفته بود وحسرت این دیدار را با خودم به چابهار باز گرداندم.اما مورد جالب برای من که در کنار آرامگاه اخوان عزیز اتفاق افتاد این بود که روز فبلش چهارم شهریور، سالروز وفات این شاعر بود که من از روی نوشته ای در جوار قبرش تازه متوجه آن شده بودم. وبصورت اتفاقی در سالگرد مرگش افتخار حضور پیداکرده بودم.
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:16 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام مرداد 1391

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:55 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام مرداد 1391

روزهای بهاری سروش نوجوان

هروقت سروش نوجوان را یاد می کنیم دلمان می گیرد.چه سقف باصفایی بود.همه زیر آن جمع می شدیم. عموزاده با « حرف های خودمانی» شروع می کرد.گاه بیوک - و گاه قیصر وگاهی هم دیگر دوستان شاعر «در ساحل سرود» به آرامش وخیال دعوتمان می کردند. « قصه ماه » هرشماره هم حال وهوایی داشت.واز همه زیباتر « بالهای سبک کبوتران قاصدی بود » که در تمام نقاط ایران گشوده می شدند و از بچه های ایران زمین به دفتر سروش نوجوان خبر می می آوردند... یادش بخیر گاه گاهی در حرف های خودمانی متوجه غصه های یک شاعر می شدیم وصادقانه برایش غصه می خوردیم.سفر های ساده سروش نوجوان به بوشهر ودیر ودیگر شهرها ، از ذهن مان پاک نشده است.انتظارهای شیرین کودکان ونوجوانانی که قرار بود هر چند وقت یک بار با سروش نوجوانی ها باز نزدیک به گفتگو بنشینند وبا آنها هم صحبت شوند در آن دیدار دوستانه « پای صحبت همسایه » نوشته می شد و..

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:38 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1391

چه کسی پاسخگوست ؟؟؟


باور کردنش آسان نیست.اما باید باور کرد.وضعیت بسیار نامناسب مطبوعات کودک ونوجوان در استان سیستان وبلوچستان را.اگر بگوییم کودکان ونوجوانان بلوچ از داشتن مجلات مخصوص خود در تنگنا قرار گرفته اند بیجا نگفته ایم..قریب 3-4 سال است کودکان ونوجوانان  شهرهای « چابهار» ، « کنارک» ، «نیکشهر »و « ...» روی مجلات کودکان ونوجوانان را ندیده اند .سالهای نوجوانی خودم را خوب به یاد دارم، گرچه آن روزها شهرهای استان این قدر  پیشرفت فیزیکی نداشتند اما از نظر کتاب ومجله در رفاه بودند.جدای از اینکه بیشتر مجلات چاپ شده آن موقع به دست کودکان ونوجوانان می رسید ، بچه های استان نویسندگان خود را از نزدیک در بلوچستان می دیدند.اتفاقی که شاید در کمتر نقطه ایران رخ می داد. در بلوچستان آن سالها ما شاهد حرکت بزرگ فرهنگی بودیم.وآن اتفاق برگزاری جشنواره های شعر وداستان کودک ونوجوان ، هر سال در شهری از استان بود وآن هم با حضور پر رنگ بزرگترین شاعران ونویسندگان کشور. همین استان ، که سالها پیش میزبان چنین همایش هایی بود امروز بچه هایی در دامن خود می پروراند که با مجلات خود بیگانه اند.آن وقت ما چه انتظاری باید از این بچه ها داشته باشیم.فقط ظاهرا به انها بگوییم چرا مطالعه را کنار گذاشته اند؟ چرا کتاب ومجله نمی خوانند...؟ بچه ای که تا 7-8 سال اول مدرسه مجله ای در حال وهوای خود نبیند چگونه انتظار داشته باشیم ایت بچه که فردا بزرگتر شد کتاب ، مجله وروزنامه بخواند ؟؟...؟نمی دانم چه کسانی باید جواب این  همه ظلم سنگین به کودکان بلوچ در چابهار وشهرهایی را که نام بردم بدهند؟

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 2:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه هفتم مرداد 1391

محرومیت کودکان ونوجوانان چابهار از نشریات مخصوص خود

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:17 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم خرداد 1391

مدتی است ذهنم برای نوشتن این مطلب  به خود مشغول شده است.ماجرا از آنجا آغاز شد ؛برای تهیه تعدادی از روزنامه ها روبروی کیوسک روزنام فروشی رفته بودم  ونشریات وروزنامه های منظم چیده شده را نگاه می کردم  که نکته ای مهم توجهم را به خود جلب کرد. شاید قریب  پانزده – بیست دقیقه  معطل شدم  تا توانستم  تمام آن نشریات  منظم چیده شده را ببینم.انگار دنبال گم شده ای می گشتم  که نمی توانستم آن را پیدا بکنم.سر انجام مجبور شدم از کسی که روزنامه می فروخت  سراغ گم شده ام را بگیرم. اما انگار او هم با گم شده من ( نشریات کودک ونوجوان) بیگانه بود.آه از نهادم برخاست؛ و تحمل ایستادن را از من گرفت. برای تکمیل تحقیقات بیشتر خود  روبروی کیوسک روزنامه فروشی دوم سبز شدم. اما در اینجا هم داستان  همان داستان قیلی بود که از قبل آن را در جای نخست مشاهده کرده بودم.

برای لحظاتی بالهای خیالم ر گشودم  وبه سرزمین سبز روزگار کودکی ام سقر کردم. به دوازده – سیزده سالگی ام. ، سالهای 1364 – 1365 .آن سالها که تعداد نشریات کودک ونوجوان از تعداد انگشتان یک دست هم نمی گذشت .اما همه آن نشریات  در جلوی تنها  کیوسک روزنامه فروشی شهر  چشمان معصومانه کودکان ونوجوانان  را نوازش می نمود. :

«کیهان بچه ها» ، «سروش نوجوان» ،« شاهد کودکان» ،» باران» و « ...»

روزگای که الحق به کودکان آن دوران روش صحیح مطالعه نشریات، کتاب های غیر درسی،  سرگرمی های سالم ، وابسته بودن به انواع جراید،  روش های مشترک شدن  با نشریاتی که شاید منتشر می شدند وبه دست آنها نمی رسیدند  ودرخواست آن ها  بوسیله پست  و... را  می آموخت. وچه بسا  نوجوانان آن زمان  نویسندگان خوب کودک نوجوان  امروز هستند. به راستی اگر آن زمان  هم مثل حالا  که تعداد  مجله ورنگین نامه های  بسیاری برای کودکان ونوجوانان  چاپ ومنتشر می شوند  ،  به دستشان نمی رسید  شهرهای کوچکی مثل چابهار  می توانست  شاعران ونویسندگانی  را در  دامان  خود بپروراند. ..؟...؟

سومین جایی که حدس می زدم  شاید بتوانم نشریات منتشر شده کودک ونوجوان ر آنجا ببینم « کانون پرورش فکری کودکان  ونوجوانان» بود اما از بخت کودکان ونوجوانان   کتابخوان ونشریه دوست  در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان هم  همان« آش » و همان « کاسه» دیده شد ومسئول کتابخانه از وجود نشریات کودک ونوجوان اظهار بی اطلاعی نمود..

دقیقاً دوران نوجوانی یادم است  مجله کیهان بچه ها را مرتب می خریدم وآرشیوی بسیار منظم از آن را در خانه داشتم  اما اگر اتفاق می افتاد ونمی توانستم شماره ای از آن نشریه را بخرم در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان می توانستم آن شماره ندیده را ببینم.اما امروز دیگر از آن اتفاقات شیرین خبری نیست.از سویی کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان که متولی امر ترویج فرهنگ مطالعه کودکان ونوجوانان است وهر چند وقت یکبار جشنواره مطبوعات کودک ونوجوان کشور را برگزار می نماید اما در شهرهای  کوچکی مانندچابهار کنارک نیکشهر و... وضعیت این گونه است جواب .این همه کودک ونوجوان مشتاق به مطالعه را  در این شهرها چه کسی باید بدهد.؟؟؟؟

در استان برای کودکان ونوجوانان فقط یک نشریه آن هم « کودک مسلمان بلوچ»چاپ ومنتشر می شود که آن هم در کتابخانه های کانون وکیوسک های روزنامه فروشی دیده نمی شود.

ایا این ووضعیتی تاسف بار  در حق مطبوعات کودک ونوجوان  نیست؟ آیا مطبوعات کودک ونوجوان  مظلوم واقع نشده است؟

آیا نیازی نیست مسئولینی که دغدغه کار فرهنگی دارند چاره ای برای  این معضل  بزرگ  بیاندیشند تا کودکان ونوجوانان  این شهرها  همانند سایر نوجوانان کشور عزیز ایران اسلامی  از نعمت مطالعه نشریات  خاص خودشان  بهره مند باشند. .؟؟؟؟ ایا این ظلم بزرگی برای ادبیات کودک ونوجوان نیست که هیچ یک از نشریات آنها بر روی میزکیوسک های روزنامه فروشی ها دیده نمی شود؟...؟؟؟؟

این درست است که امروزه  بازی های رایانه ای جذاب ، اینترنت وسرگرمی وسی دی های  متنوعی به دنیای کودکان ونوجوانان راه یافته اند . اما آیا با این بهانه  مطالعه را باید فراموش کرد.؟؟؟

چه قدر خوب است مسئولین به جای اینکه فقط از عدم  یا کم مطالعه بودن کودکان ونوجوانان  انتقاد بکنند بیایند چاره ای برای حل این مشکل فرهنگی  بیاندیشند.. وفرهنگ مطالعه را با درخواست نشریات کودک ونوجوان وگذاشتن آنها در جلوی کیوسک ودکه های  روزنامه فروشی شهرهای کوچک وبزرگ  غنی وپربارتر بنمایند. به امید آن روز.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 1:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391

 پیش تر ها در بلوچستان  هرسال جشنواره شعر وقصه با حضور بزرگترین شاعران وقصه نویسان عرصه کودک ونوجوان برگزار می شد.که نتیجه  این جشنواره ها رشد فرهنگی ارزشمندی بود که در آن سالها در جریان بود.سفر هنرمندان سرشناس ادبیات کودکان ونوجوانان به بلوچستان و ودر میان مخاطبین بلوچ بسیاری از آنان را تشویق به کار فرهنگی نمود ونتیجه پرورش شاعران ونویسندگانی در بلوچستان است که امروز برای این قشر قلم می زنند.از طرفی دیگر سفر اساتید هنر وادب کودکان به بلوچستان سبب شد آنها با بسیاری از ویژگی های این سرزمین آشنا بشوند وآثاری خلق شودازجمله کتاب های :« برنده ، ریشه در اعماق،دوخرمای نارسٰ سیاه چمن  و...»

حالا سالهاست که این جشنواره دیگر برگزار نمی شود اما  ارتباط آن دسته از شاعران ونویسندگانی که ذوق واشتیاق بچه های بلوچ را نسبت به خود و کارهایشان دیده بودند همچنان به قوت خود باقی است.وبسیاری از آنها هرساله به دیدن دوستانشان در بلوچستان سفر می کنند. واین یعنی ادبیات کودک ونوجوان در بلوچستان زنده است.


«

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:13 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

از قصه های پدر بزرگ

قصه قدیمی


نه، شاهی آمده ، نه، شاهی رفته

سالها پیش ودر روزگاران قدیم مردی روستایی زندگی می کرد که صاحب بز وگاو وگوسفند فراوان بود.او هر از چند وقت یک بار کشک ودوغ ووماست وکروه وپشم دام هایش را برای فروش به شهر می برد واز آن طرف،چای ،قند،پارچه وهرچیز دیگری که نیاز داشت می خرید وبا خود به روستا می آورد.روزی از روزها مرد روستایی جنس هایش را فروخت وخرید هایش را انجام داد همین که خواست سوار خرش شود وبه ده برگردد ،در گوشه ای از میدان شهر چشمش به مرد خربزه فروشی افتاد که با آب وتاب  از شیرینی وخوشمزگی خربزه هایش می گفت.روستایی قصه ما به فکر افتاد خربزه ای بخرد وبرای زنش سوغات ببرد، همین کار را هم کرد. در راه برگشت به خانه ، مرد به خورجین خرش نگاهی کرد وباخود گفت:خربزه قیمت گرانی دارد ، هرکسی هم نمی تواند بخرد.اگر این خربزه را برای زنم ببرم  او خیلی خوشحال می شود.آن را توی ظرفی روی سفره می گذارد، آن وقت دوتایی باهم سر سفره می نشینیم وبا لذت آن را می خوریم. از فکر خوردن خربزه دهانش آب افتاد.زیردرختی ایستاد به جوی آب ، چشم دوخت. با خودش گفت:«کاش خربزه را از خورجین در بیاورم ،فقط قاچ کوچکی از آن را با چاقو ببرم وبخورم.تازه،هرکس هم که از این جا بگذرد با دیدن پوست خربزه با خودش می گوید:حتماً، شاهی ، از اینجا گذشته وقاچی خربزه خورده.»همین کار را هم کرد زیر سایه درخت ، در کنار جوی آب ،مشغول خوردن شد؛ اما خربزه آن قدر شیرین بود که مرد را برای خوردن قاچی دیگر وسوسه کرد. با خودش گفت هرکه از اینجا رد شود با دیدن پوست خربزه می گوید، شاهی آمده ودو قاچ خربزه خورده وردشده . خربزه آنقدر آبدار وشیرین بود مرد قاچ دوم، سوم،وآخر را هم  با همین فکرها خورد.مرد که هنوز سیر نشده بود کم کم به خوردن پوست خربزه مشغول شد. با خو.د گفت:«خالا کسی اگراز اینجا بگذرد فکر می کند : شاهی از این مسیر رد شده وخربزه را با پوست خورده،وتخمه هایش را گذاشته ورفته است.اما کار به همین جا هم تمام نشد ، مرد شروع کرد به خوردن تخمه های خربزه  شیرینی ، که مثلا می خواست آن را برای زنش سوغات ببرد.تخمه ها هم تمام شد.مرد روستایی دست ودهانش را از  آب رودخانه شست وبا صدای بلندی گفت:  اصلا ولش کن! نه شاهی آمده ونه شاهی رفته!»سوار خرش شد وراه روستا را در پیش گرفت.

در زبان شیرین فارسی نیز این مثل وجود دارد.«نه خانی آمده ونه خانی رفته»
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

ماندگارترین کتاب کودک ایران از نگاه مصطفی رحماندوست
در آستانه روز جهانی کتاب کودک که هرساله در 14 فروردین (2آوریل) در سراسر دنیا جشن گرفته می‌شود، مصطفی رحماندوست کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی را یکی از ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران معرفی کرد و پدر و مادر‌ها را به کتابخوانی برای بچه‌های‌شان توصیه کرد. مصطفی رحماندوست - نویسنده ادبیات کودک و نوجوان- در گفت‌وگویی با  (ایسنا)، درباره‌ی ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران گفت: به نظر من کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی ماندگارترین کتاب کودک ایران بوده، زیرا چهار نسل آن را خوانده و هم‌چنان هم آن را می‌خوانند.او درباره‌ی راز ماندگاری این دست کتاب‌ها گفت: برای راز ماندگاری کتاب‌ها چه می‌توان گفت، شاید خدا خودش به این کتاب‌ها عزت می‌دهد. ما می‌نشینیم و برای راز ماندگاری کتاب‌ها دلیل پیدا می‌کنیم، اما اگر دلیلی برای ماندگاری این کتاب‌ها وجود داشت، همه از آن پیروی می‌کردیم و کتاب‌های ما مانند شاهنامه فردوسی ماندگار می‌شد. شاید بتوان مولفه‌هایی برای کتاب ماندگار پیدا کرد، اما این مولفه‌ها به تنهایی کافی نیستند، زیرا می‌بینیم که این مولفه‌ها در کتاب‌های دیگر هم وجود دارد، اما این کتاب‌ها ماندگار نشده‌اند.این نویسنده با اشاره به مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» عنوان کرد: این کتاب در زمان حیات مهدی آذریزدی چاپ‌های زیادی شده و هم‌اکنون هم با وجود این‌که در 50 ،60 سال پیش نوشته شده است، اما هم‌چنان از آن استقبال می‌شود. شاید یکی از دلایل این استقبال این است که یکی از اولین‌ کتاب‌هایی بوده که با تکیه با ادبیات کلاسیک باز‌نویسی شده و لحنی قصه‌گویانه دارد. حرف‌های عادی آذریزدی هم قصه‌گویانه بود و این کتاب حالت نوستالژیکی برای خانواده‌ها دارد، زیرا پدربزرگ و پدر آن را خوانده‌اند و بچه‌ها هم به خواندن آن علاقه نشان می‌دهند.این نویسنده کتاب کودک درباره کتاب‌های خارجی که در ایران ماندگار شده‌اند، گفت: در میان کارهای خارجی، بیش‌تر از آن‌هایی استقبال می‌شود که از روی آن‌ها کارتون ساخته شده است، البته همین کتاب‌ها هستند که چون مفاهیم عام دارند، از روی آن‌ها کارتون ساخته می‌شود. داستان‌هایی چون «شنل قرمزی»، «دختر کبریت‌فروش»، «شازده کوچولو»، «الیور توییست»، «هاکل برفین» در ایران ماندگار شدند. من سعی کرده‌ام بفهمم چگونه این آثارماندگار شدند، تا بتوانم آثارم را مانند آن‌ها بنویسم، اما این راز ماندگاری دست‌نیافتنی است.رحماندوست درباره‌ی وضعیت کتاب کودک در ایران به ایسنا گفت: در کشور ما طبق آمار منتشر شده وزارت ارشاد، هرسال برای دو بچه یک کتاب چاپ می‌شود، یعنی کتاب‌های چاپ‌شده در کشورنصف تعداد‌ کودکان و نوجوانان ماست و به نظر من این تعداد کتاب در شان ایران که سابقه‌ی هزار ساله دارد، نیست.او افزود: اما این‌که چرا سطح مطالعه پایین است، باید گفت؛ گذشته از آمار دروغ و راست، اگر دوروبرمان را نگاه کنیم، می‌بینیم که کتاب جزو نیازهای ضروری خانواده متوسط به بالای ما نیست، چه برسد به خانواده‌های متوسط به پایین. من فکر می‌کنم امیدی به این‌که ما انتظار داشته باشیم دست‌اندکاران عادت به مطالعه را نهادینه کنند، نیست. چون این همه در این باره حرف زده شده است، ولی کسی در پی برنامه‌ریزی دراز‌مدت برای این موضوع نیست. بنابراین من به خانواده‌ها می‌گویم که آدم اهل مطالعه عاقلانه رفتار می‌کند، تواناتر است، کم‌تر گول گروه‌های سیاسی را می‌خورد، قدرت تصمیم‌گیری دارد و راه‌های بیش‌تری برای مشکلات می‌یابد و بنابراین اگر بچه‌های‌تان را دوست دارید، آن‌ها را به مطالعه ترغیب کنید.رحماندوست همچنین ادامه داد: باید در کنار همه برنامه‌ها، برنامه‌ی همیشگی مطالعه ایجاد کنیم. اگر پدر و مادرها روزی نیم‌ساعت به صورت مداوم و هر روزه برای بچه‌های‌شان کتاب بخوانند و شعر و قصه بگویند، مشکل مطالعه در کشور حل می‌شود.او در پایان تاکید کرد: من دستم را به سوی خانواده‌های جوانی دراز می‌کنم که تازه صاحب فرزند شده‌اند و امیدوارم آن‌ها در کنار فراهم‌کردن غذای خوب و رفاه برای فرزندان‌شان ساعتی را هم به مطالعه فرزندان‌شان اختصاص دهند و بگویند حالا دیگر وقت کتاب است. با انجام این کار، خودشان می‌فهمند که چه اتفاق‌های عاطفی بزرگی ببین آن‌ها و فرزندانشان می‌افتد و خودشان و فرزندان‌شان به مطالعه علاقه‌مند می‌شوند. بنابراین اگر می‌خواهید بچه‌ها فردا بهتر زندگی کنند، زمانی را برای مطالعه آن‌ها اختصاص دهید و برای آن‌ها کتاب بخوانید.به گزارش ایسنا، روز جهانی کتاب کودک 14 فروردین(2آوریل) به مناسبت زادروز هانس کریستین اندرسن، نویسنده داستان‌های کودکان نام‌گذاری شده‌است.هر سال در این روز واز سوی «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان» (IBBY) مراسمی برای بزرگداشت کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در کشورهای جهان برگزار می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال 1953 میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌است، بر عهده دارد. مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد، برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب را تهیه می‌کند.روز جهانی کتاب کودک از سال 1349 در ایران به رسمیت شناخته شده‌است و ایران در سال 1371 (1992) برگزارکننده این مراسم بوده است.
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 4:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

من، نخل ودیگر قصه های مرادی کرمانی

 

نمی دانم « هوشنگ مرادی کرمانی» را تا چه حد می شناسید وبا کارهای ادبی او تا چه اندازه آشنا هستید.این را می دانم آن دسته از دوستانی که به دنبال ادبیات روستایی هستند حتماً  کارهای خوب این نویسنده را خوانده اند. به آن دسته از دوستانی که علاقه مند به ادبیات روستا هستند  می خواهم کارهای « هوشنگ مرادی کرمانی» را از دست ندهند.

دوسال بیشتر نداشتم که« هوشنگ مرادی کرمانی» ، داستان  «بچه های قالیباف خانه» را نوشت. درست تابستان 1354.البته این را من بعد از 39 سال فهمیدم.زمانی که مرادی کرمانی در 15 اسفند  1378 بعد از 18سال این مجموعه را برای چاپ مجدد ، ویرایش ، وبه قول خودش غلط گیری ونگاهی دوباره به آن کرده بود. کار ندارم دیگران به کارهای خوب استاد مرادی کرمانی چگونه نگاه می کنند.بارها  اتفاق افتاده درمطبوعات وجراید ، بسیاری از افراد، در نقدهای تند  ادبی خود، به  کارهای ارزشمند مرادی کرمانی بی رحمانه حمله کرده اند . بعضی از منتقدین  مغرضانه کارهای او را مورد برسی قرارداده وزیر پرسش های پوچ خود برده اند که خوشبختانه هیچ کدام از این نوع نگاه ها  تا حالا نتوانسته اند به ارزش  کارهای ادبی  مرادی کرمانی خللی وارد کنند.نه تنها مرادی کرمانی از نظر روحیات ادبی  وآن احساسات شیرینی که در آثارش مشهود است، دچار افت نشده، بلکه توانسته است در این مدت زمان  پله های ترقی را  یکی پس از دیگری طی کند. از نگاه دیگران فاصله می گیرم و با نگاه خویش به کارهای مرادی کرمانی خیره می شوم. فضای کویری کرمان، بوی گلها وگیاهان ودارویی و صحرایی شهداد، ماهان، بردسیرو بم، و ... در فضای قصه هایش جاریست  فکر نمی کنم هیچ کس  لحظه ای در آغوش فضای قصه های او قرار بگیرد و نا خواسته اشک هایش جاری  نشود.من با چاپ دوره پنج جلدی « قصه های مجید» ، تقریباً  سی سال پیش ، این را فهمیدم. همان طنز های تلخی که به جای خندیدن چشمه های  اشک چشمان مان را جاری می کند. ماجراها وشیرینکاری های  مجید  در کنار مادر بزرگ، همان  بی بی صمیمی ودوست داشتنی  که همه مان مثل مرادی کرمانی دوستش داریم واز  کنار او بودن لذت می بریم .همان اتفاقات زیبا وملموسی که بسیاری از آنها را « کیومرث پور احمد»  کاگردان ماهر سینما  در پرده هنر هفتم به تصویر کشید. وانجام همین کار سبب شد تعداد زیادی از نوجوانان آن روزگار مخاطبین پر وپا قرص قصه های مرادی کرمانی بشوند و شدیداً دنبال کتابهای او باشند.فضای زیبای روستاهای کرمان وکویر در تمام قصه های مرادی کرمانی  موج می زند همیشه در قصه های مرادی نوجوانی به چشم می خورد که هنگام خواندن قصه آن نوجوان همان خواننده  ومخاطب قصه هایش می شود. {در« قصه های مجید» شخصیت شیرین مجید آشکار است.}

{آقای صمدی معلم روستا ،  محمد علی و... دانش آموزان مدرسه روستا ، وخمره ای بدون شیر در محوطه مدرسه و اتفاقات شیرینی که برای دانش آموزان مدرسه روستا و خمره می افتد و اهالی روستا  در داستان « آن خمره».}

{هرکس در روستا می مرد شناسنامه اش را می آوردند ومی دادند دست کدخدا .کدخدا هم مهر باطلی روی سجل می زد ومی گذاشت تا تحویل مامور ثبت احوال بدهد که سالی یک بار به ده می آمد. وماجراهایی که بر سر شناسنامه ها می آمد و...در قصه نقاشی از مجموعه قصه های « تنور»} {کارهای متعدد  دانش آموزان کارگر در « بچه های قالی باف خانه»} مجموعه « لبخند انار» ،    « مربای شیرین» ، « نخل » ودهها مجموعه دیگر. که هرکدام ویژگی های خاص خود را دارند. آنچه قصه های مرادی کرمانی را برای شخص  من  شیرین کرده تشابهات فرهنگی کرمان وبلوچستان است.در بسیاری از قصه هایش فضای داستان کوچه باغ های کرمان است اما حس می کنم  آن فضای دل انگیز را من بار ها وبارها از نزدیک در بلوچستان ، دیده ام. بخصوص درقصه بلند « نخل».  انصافاً داستان بلند نخل مانند چشمه ای از دل باورهای پاک مردم کویرجوشیده،از دره ها وجویبارهای پر فراز ونشیب سالهای دور عبور کرده ودر بستر زندگی روز مره مردم آن نواحی در جریان است.  من زمانی که نوجوان بودم مرادی کرمانی را از طریق قصه هایش شناختم وخیلی دوست داشتم همه کتابهای چاپ شده ومجموعه قصه هایش را بخوانم ، اما به دلیل اینکه در شهرمان کتاب فروشی مناسبی نبود ، من ودوستان مشتاق به کتاب ومطالعه که شناخت کافی چندانی  از کتابخانه های عمومی شهر ومراکز فرهنگی همچون« کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان» نداشتیم و به کتابهای دلخواه دسترسی پیدا نمی کردیم، مگر اینکه قصه های دلحواه مان  گاه گاهی در نشریاتی مثل «کیهان بچه ها» چاپ می شد وما از این طریق تا حدودی  به خواسته هایمان می رسیدیم. اگر بگویم در سن 20 سالگی به بعد توانسته ام کتابهای مرادی کرمانی را تهیه کنم دروغ نگفته ام. درست زمانی که خدمت سربازی را در شهر اهواز می گذراندم برای رسیدن به محل خدمت سربازی یا هنگام رفتن به مرخصی به سوی خانه، گاه گاهی از  مسیر شهرستانهایی  چون کرمان ، شیراز ، وگاهی هم از تهران رد می شدم ،گذرم به کتاب فروشی هایی می افتاد. ومن تازه آنوقت به بعضی از کتاب های مورد علاقه ام می رسیدم. آن بماند ، هنوز هم که هنوز است بسیاری از کتابهای مورد علاقه ام را بدست نیاورده ام....

 داشتم در مورد کتاب بلند « نخل » می گفتم. با  این کتاب مرادی کرمانی در دوران نوجوانی آشنا شدم درست یادم نیست کدام یک از مجلات کودکان آن را معرفی کرده بود اما اگر اشتباه نکنم آن مجله « کیهان بچه ها» بود.به هر حال برای معرفی کتاب  قسمت هایی از قصه نقل شده بود. بگذارید اینگونه بگویم انسانی که خیلی گرسنه باشد،  سفره ای پر زرق وبرق ومملو از غذاهای رنگین را ببیند وتنواند از آنجا تغذیه کند چه حالی پیدا می کند. معرفی کتاب « نخل» برای من آن روز چنین حالی داشت .ومن طعم شیرین «نخل» را بعد از22 سال دوری  بالا خره در اواخر سال 1390 چشیدم.

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 1:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

بمناسبت فرارسیدن اول اردیبهشت،روز در گذشت سهراب سپهری شاعر معاصر کاشانی

«به یاد سهراب سپهری»

 

اول اردیبهشت هرسال مقارن است با سال روز درگذشت شاعر  ونقاش معاصر ایران زنده یاد سهراب سپهری. نمی خواهم در این پست  در مورد زندگی او برایتان بگویم  . چون می دانم همه شما کم وبیش با زندگی این مرد آشنایی دارید. ومی دانید سهراب در 15 مهر ماه 1307 در کاشان متولد شده است. در تهران تحصیل کرده است ودر سال 1325 به استخدام آموزش وپرورش درآمده بعد از 2 سال از این شغل استعفا داده است.می دانم که می دانید سهراب در سال 1330نخستین مجموعه شعرش به نام«مرگ رنگ» را منتشر کرده است.ودوسال بعد از چاپ این مجموعه دوره لیسانس دانشکده هنرهای زیبای  تهران را به پایان رسانده وبا دریافت نشان درجه اول علمی  رتبه نخسنت را از آن خود ساخته است.او به نقاط زیادی از کشورهای دنیا سفر کرده وتجربه اندوخته است.وبسیاری از گفتنی ها در مورد سهراب  وجود دارد که مجالی برای شنیدن همه آنها در این مطلب نیست  وآن را به شما دوست عزیز می سپارم تا با گسترده تر کرذن مطالعات خود بیشتر در مورد سهراب مطلع شوید فقط در پایان می گویم سهراب در نخستین روز دومین ماه بهار دار فانی را وداع گفته وپیکر عزیزش در روستای مشهد اردهال  شهرستان کاشان آرمیده است.به همین مناسبت و بهانه نوشته زیر را تقدیم همه سهراب دوستان می کنم.

 «عبدالحکیم بهار»

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه شاعر است وشعر می گوید وشعرهایش هم خیلی قشنگ است.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه بی ریاست وبی هیچ دغدغه ای شعر می گوید وصدای باران ورود آهنگ شعرهای دلنشینش هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه اهل کاشان است وکاشان شهر گلاب قمصر.

سهراب را دوست دارم ؛  اما  نه به خاطر نقاشیهایش که توی آنها می شود رد پای شعرهایش را دید.ومثل شعرهایش  ساده وبی ریا هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه تا بود، نفهمیدیمش وحالا که رفته « سهراب ، سهراب می کنیم » وبه نبودنش افسوس وحسرت می خوریم.

سهراب را دوست درم  ،چون فهمیده بود که باید سهراب باشد ، چون چون فهمیده بود  نباید توی چیزی دست ببرد ، نه گلاب های قمصرش ، نه شعر هایش ، نه  نقاتشی هایش ، ولی حق دارد به آنها روح بدهد.

به آنها زندگی وحیات ببخشد وآنها را زیبا تر بکند....

تا به حال هرچه سهراب  دیده ام ، مظلوم بوده. دلم برای  تمام سهراب ها می سوزد  واز همه بیشتر  برای سهراب  سپهری  خودمان .

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم اردیبهشت 1391

به یاد قیصر

                                               



  

نمی دانم تا به حال به این دو واژه «تلخ» و« شیرین» دقت کرده ای؟دوکلمه که در ادبیات فارسی،  ما آنها رامتضاد هم می شناسیم.وهمیشه هم که نوشته می شوند این گونه کنارهم قرار می گیرند : ابتدا « تلخ» وسپس «شیرین».برای خود من هم پرسش  شده است که چرا همیشه این دو کلمه را این گونه می شنویم . وکمتر گفته می شود :   « شیرین وتلخ»؟ در زندگی ما، ماجرا هایی اتفاق می افتد که ممکن است او  مارا برای مدت ها شاد مان بکند یا برعکس این ماجرا به گونه ای دیگر روی دهد و باعث ناراحتی ونگرانیمان برای مدت ها گردد  با این مقدمه می خواهم از روزهای شیرین  بهمن ماه سال1380 بگویم  .زمانی که پنجمین جشنواره مطبوعات کودک ونوجوان در تهران برگزار شده بود. و در آن سال مشکلات کمتری سر راه بود و من توانسته بودم به این جشنواره خودم  را برسانم.دقیقاً یادم نیست چندمین روز جشنواره بود اما تا اینجا به یادم مانده است قرار بود بعد از ظهر آن روز مراسم نکوداشت یکی از شاعر کودک ونوجوان در سالن کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان برگزار شود .تقریبا نیم ساعت شاید هم بیشتر  به زمان شروع مراسم مانده بود وبیشتر دعوت شدگان آمده بودند. فرصت کوتاهی تا زمان شروع برنامه مانده بود دعوت شدگان ویژه  ( شاعران ونویسندگان) از فرصتی که تا شروع برنامه در اختیار داشتند  ترجیح دادند از فرصت استفاده کنند ونگاهی به غرفه های مجلات در سالن محل برگزاری نمایشگاه بیاندازند.  توی سالن دوست شاعرم« افشین علاء »  را دیدم در غرفه  «کودک بلوچ». گرم صحبت با او بودم که مردی با موهای جو  وگندمی با دیدن آقای« علاء »وارد غرفه شد بعد از سلام واحوال پرسی آقای« علاء» او را برایم با نام « قیصر امین پور» معرفی کرد. تا آن وقت ندیده بودمش فقط نامش را خیلی شنیده بودم ، نام او از زمانی برای من آشنابود که من با «سروش نوجوان» آشنا شده بودم. بیشتر شعرهایش را در آن مجله خوانده بودم و گاه گاهی هم عکسی از او در این مجله به چشمم خورده بود اما انگار خیلی چهره اش عوض شده بود.بیشتر موهایش سفید نشان می داد . خیلی زود با من صمیمی شد انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم .خیلی ساده وبا مهربانی از من در مورد  بلوچستان و بچه های بلوچ می پرسید .با پرسش های او در باره مناطق بلوچستان  که .در پاسخ دادن به سئوالاتش  « علاء» به من کمک می کرد.  یاد داستان «دو خرمای نارس » رهایم نمی کرد وقتی آقای علا حرف می زد لبخندی زیبا بر روی لبان « قیصر » می نشست ومن با نگاه کردن به آن لبخند آرامش پیدا می کردم. خیلی زود زمان برگزاری مراسم از راه رسید وما سه نفر باهم به سوی سالن رفتیم.مراسم تمام شد ووقت خدا حافظی از راه رسید. اما از آن روز به بعد من قیصر رافقط یک شاعر بلند آوازه نمی شناختم بلکه او یکی از دوستان خوبم شده بود. بعد از آن روز هر از چند وقت یک بار سراغ شماره تلفنش می رفتم ودورا ودور احوالش را می پرسیدم.قیصر اگر چه بیمار بود و با بیماری دست وپنجه نرم می کرد اما هیچ وقت از درد ورنجش برای ما نمی گفت.قبل از آبان ماه سال 1386 بود دلم برای قیصر شور می زد.در این شرایط بیماری اش اصلاً دوست نداشتم مزاحمش بشوم اما با اصرار همسرم مجبور شدم با او تماس بگیرم  واحوالش را بپرسم مثل همیشه چیزی از شدت یافتن بیماری اش نگفت.

صبح روزچهارشنبه ، نهم آبان بود ، در محیط کارم توی اداره بهداشت روستا مشغول انجام کارهایم بودم که همسرم به آنجا آمددر حالیکه اضطراب از رنگ رویش نمایان بود  از من پرسید:« خبر داری دوستت قیصر از دنیا رفته است؟»باتعجب ونا باوری از او پرسیدم کی این حرف را زده است؟چه کسی گفته قیصر.....؟...؟ کی این اتفاق...؟وفقط از زبان اوشنیدم: « دیروز» ودیگر هیچ نشنیدم.

خدایا چی می شنیدم ؟باورکردنش برایم سخت بود. احساس کردم با جسمی سنگین روی سرم می کوبیدند . چشمهایم تاریک وغرق اشک شده بود ودنیا را برسرم خراب شده می دیدم .آن روز نفهمیدم چطور ظهر شده بود ، چگونه به خانه رفته بودم.وزمان چرا با آن همه سختی پشت سر می شد . قیصر تمام ذهنم را مشغول کرده بود. قیصری که واقعا سبکبال به آسمانها پر کشیده بود وهنر دوست داشتن وصداقت  را به جای گذاشته بود.تاهمه بدانند قیصر برای همیشه زنده است.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391

سنگار وصیدگاه

 

 داستان کوتاه

سنگار وصیدگاه

روی شن های نرم ساحل دراز کشیده بود وچشمانش را به آب دریا که آهسته موج بر می داشت ، دوخته بود.چهره آفتاب سوخته اش در زیر نور ملایم خورشید برق می زد .پیراهنش  را از تن در آورده و آن طرف تر کنار دست خود گذاشته بود.شن های ساحل به تنش چسبیده بود.شلواری کوتاه تا زیر زانوش را می پوشاند.نگاه خود را از دریا جمع کرد وبه تن نرم ساحل کشید.چند تا از بچه های بازیگوش کنار ساحل بازی می کردند. چندتایی هم قلاب به آب انداخته بودند وماهی می گرفتند، وبعضی هم با شنهای نرم ساحلی برای خود خانه می ساختند.دستانش را به هم قلاب کرد وزیر سرش گذاشت ودوباره  دراز کشید.پیش خود فکر کرد:«این بار حتماً مرا می برد، ...خودش به من قول داد. اگر باز هم گفت : نه بابا ، تو هنوز بچه ای به او می نویسم  : «ولی خودتان گفتید که من پیشه ماهیگیری وصیادی را از سیزده سالگی شروع کردم وتنهایی به دریا می رفتم ،...و من حالا پانزده سال دارم ...تازه عبدالقدوس یک سال از من کوچکتر است چرا اورا پدرش به دریا می برد.»دوباره با خود گفت:«اگر شده گریه هم می کنم»غلتی زد ونگاهی به اطراف خانه های نزدیک ساحل انداخت که مانند زنجیری به هم وصل بودند.اما از پدر خبری نبود.زیر لب گفت:«چرا این همه دیر کردند؟هر روز زودتر از این می آمدند.! » آفتاب هنوز خیلی بالا نیامده بود.آهسته برگشت نگاهی به قایق کرد که پایین تر از شنهای خشک ساحل لب آخرین موج ها  آرمیده بود.به عبدالقدوس حسودی اش می شد  با خودمی گفت :«چراعبدالقدوس با آن هیکل ریزه میزه اش دائم به در یا می رود ؟»بعد نگاهی به پاهای خود انداخت وادامه داد:«اما من ، با اینکه از او خیلی هم بزرگترم ونباید مثل بچه های کوچک دنبال پدرم گریه کنم ولی این بار گریه می کنم، نه ، اگر زیاد اصرار کنم پدرم از کوره در می رود و بعدش هم معلوم است.اما من دست بردار نیستم.»

خیلی خسته شده بود.نور ملایم آفتاب ونسیم خنکی که از از« زر»، به« تیاب » می وزید صورتش را نوازش می کرد.پلک هایش کمی سنگین شدند وچون بیش از حد به دریا نزذدیک شده بود ، هرچه تلاش کرد نتوانست چشم هایش را باز نگه دارد. برای آخرین بار پلک هارا باز کرد ولی طولی نکشید که پلک هایش روی هم افتاد.

*******

صدای صحبت چند نفر  که نزدیک تر می شدندبه گوشش رسید ازجا مثل فنر کشیده وسپس آزادشده از جا پرید.بالاخره آمدند با آن ها کمی فاصله داشت در حالی که آنها را می پایید زیر لب گفت:«ناخدا ارمغان،...آن هم پدرم، آن یکی هم عبدالقدوس!»آنها نزدیک شدند،پدر تور را توی قایق انداخت وبعد رو به او کرد وگفت:« ملک باز که آمدی اینجا...چند دفعه به تو بگویم ،بچه جان تو هنوز خیلی بچه ای ...تو...»ملک حرف پدرش را برید وگفت:«عبدالقدوس از من کوچکتراست .چرا پدرش او را با خود به دریا می برد....»پدر با عصبانیت فریاد زد : «دیگر دادی عصبانی ام می کنی ، نگذار کتکت بزنم بچه!بر گرد برو خانه ...دفعه بعد تو را با خود می برم.»رنگ صورت پدر از شدت خشم سرخ شده بود ولی سعی کرد خود را آرام کند.

ملک گریه اش گرفت وبا بغض گفت:«ولی دیروز شما به من قول دادید که امروز...»پدر با فریاد بلند تر حرف ملک را قطع کرد وگفت :«همان که گفتم زود برگرد بروخانه مادرت با تو کار دارد.» ناخدا ارمغان از توی قایق فریاد زد:«آهای هاشم ، دارد دیر می شود ها! سنگار به صیدگاه رسیده اگر دیر تر برسیم جا برای انداختن تور پیدا نمی کنیم. هاشم از توی قایق فریاد زد :« آمدم بابا ،آمدم!!...»بعد روبه ملک کرد وگفت:«من دیگر دارم می روم ... مبادا دنبال قایق بدوی ها!...اگر پسر خوبی باشی دفعه بعد حتما ًتو را با خودم می برم .حالا برو خانه .آفرین. وبعد به طرف  قایق دوید  چند قدم دنبال قایق تاخت و بعد هم پرید توی قایق .قایق حرکت کرد واز ساحل فاصله گرفت.ملک با گریه فریاد زد:«پدر مرا باخودت ببر...می خواهم باشما، به دریا بیایم....پدر صبر کن.! ملک چند قدم به طرف دریا برداشت .دریا نا آرام شده بود  پدر برای آخرین بار از توی فایق فریاد زد :«برگرد ممکن است غرق بشوی»ولی صدای او در صدای امواج خروشان دریا گم شد وامواج ملک را در آغوش کشیدند.ملک فریاد زد او از ساحل دور شده بود . هرچه تلاش میکرد خود را بیرون بکشد،نمی شد ، او در آب معلق شده بود وپاهایش ، به وشنهای سطح زمین ساخل نمی رسید. ملک پدر را صدا کرد، او داشت غرق می شد آنچه را که پدر گفته بود داشت به واقعیت می رسید .اما هیچ اثری از قایق پدرو دیگر سنگار نبود .باز هم با تمام قوایی که داشت فریاد زد:« پدر ،کمک! کمک !دارم غرق می شوم»اما هیچ کس آن دور وبرها نبود تا به کمک ملک بشتابد.موجی بزرگ روی سرش افتادواورا به عمق آب کشانید....

******

 یک دفعه از جا پرید نگاهی به دور وبر انداخت آب دریا به طرف ساحل پیش روی  کرده بود. پیراهنش را برداشت واز روی شنهای نرم ساحل بلند شد . نگاهی به خانه های کنار ساحل کرد .چشمانش ازخوشحالی برق می زد.پدرش به همراه ناخدا رمضان به طرف ساحل می آمدند اما هرچه دنبال عبدالقدوس گشت اورا ندید. زیر لب گفت :« پس چرا ناخدا رمضان عبدالقدوس را با خود نیاورده است؟؟» پیراهنش را پوشید نزدیک تر آمد  پدر در حالی که تور ماهی گیری را توی قایق می گذاشت گفت:«چطوری ملک جان؟...؟بیا بابا جان ، بیا تور را بگذار تو قایق وبعد خودت هم سوار شو .من دیروز بهت قول داده بودم که امروز تورا با خود ببرم.بجنب که دارد دیر می شود  سنگار خیلی وقت است که رفته ممکن است بعدا برای تور انداختن جا پیدا نکنیم..ناخدا رمضان هم نزدیک تر آمد ملک هنوز هم  باورش نمی شد .تور را گرفته بود وهمچنان به پدرش نگاه می کرد. پدر گفت:«چیه ... انگار دوست نداری با ما بیایی ...ها ...؟!!ولی من فکر می کردم خوشحال می شوی ...کجا را نگاه می کنی ، اگر دوست نداری نیا...»ملک به خود ؟آمد حرف پدرش را برید وگفت:«نه، نه، نه من می آیم!من عاشق دریا هستم»وبعد با چابکی دوید وتور را توی قایق انداخت.  .غنچه لبخند بر لبانش شکفت.خیلی خوشحال بود.امواج آرام دریا خود را به تن قایق می زدند.آفتاب به سینه آسمان چسبیده بود وداشت داغ تر می تابید. ملک با خود گفت:« دریای عزیز تو بهترین دوست منی»

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391

دریای بهار

دریای بهار

                                          وشن تئی چولانی توار دریا

                                          تی زرء شپ نمبین غبار دریا

                                         صخره وکوه وتیاب دپ ء ماسگ

                                          آپ جلین گورمانی توار دریا

                                          شینزوک وسیس وسبز بهارانی

                                          ساحل ء سبز کوهین بهار دریا

                                          کل وآپ راه و ورنگین سهر ریکان

                                            تیابء زیچان وچم سار دریا

                                            کوش وزرگوات وکنذوء ناشی

                                            نالگنت ملیر چیر وچار دریا

                                           گون تو دلگوش انت ناخدا دائم

                                            درد ودوران ء گوش بدار دریا

                                           رند چه رب ء شکر کننت جاشو

                                             چه ترا روچ ء صد هزار دریا

                                            دل حکیم ء بی ترا هرپیم

                                            هستن غمگین وبی قرار دریا

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم فروردین 1391

بهار سرزمین من

بهار سرزمین من

 «عبدالحکیم بهار»

 

بهار آمده است

بهار ! بهار!

زمین مرده زنده شد.

درخت لخت لباس سبز بهاری پوشید

وبر سینه دشت عبوس

لاله زیبای سرخ رو رویید.

رو به خورشید بی ریای بهار

لب به لبخند گشود.

نسیم صبح

قاصد صفا وخرمی بهار است

برخیز تا نوازشت کند.

بنگر !

صفای جنگل های شمال،

وشالیزارهای قصرقندو گیلان.

پنبه زارهای گرگان،

ودشت مغان،با اوست.

سوغات نسیم ، زیبایی بهار است،

- وطراوت دل های بهاری.

خانه را صفایی بده،

آلودگی ها را جارو کن

وخانه دلت را

از کینه ها بشوی.

در کوچه عبور نسیم  بایست.

وبا عطر بهار خرم باش.

مثل امواج آرام دریای مکران،

در تیاب چابهار  و کنارک.

ویا چون رودخانه های جاری،

-  بمپور وسرباز

- سپید رود وارس،

- کاجو  وکهیر،

- کارون وکرخه،

شاداب باش.

برخیز!

ببین!

پیغام نخلستان های سر افراز سراوان،

نیزار های خوزستان

تلاش خدایی بلوچان،

وپیام زیبای بهار ایران،

با نسیم است.

بهار مهربان تو را می خواند.

بهار را بنگر!

چه زیباست!

آغوش باز خود را به استقبال نسیم  ببر

عبدک را صدا کن،

احمد وبی بگر را،

محمد رفیق وادهم را هم.

جشن مهربانی امروز برپاست.!

دست در دست هم،

برپا!

کوچه ی خلوت منتظر شماست.

مزرعه ی اشنیاق را آب دهید،

لاله عشق می روید،

غنچه مهربانی و صفا.

نوروز نو تر از همیشه

بهار مان زیباست

بهار وطن.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ عبدالحکیم بهار ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

طلاهین روچ

 

روچ یک طلاهین سکه ای

وش ظاهر انت صحب ء سرا

بارین چه پیم ء جود کتک

وش رنگ ودولدار زرگرا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آگاهی داب

 

نیستن هیچ شپ که ترا   وابان مه گندان

تئی سرء زلفان دوین  تابان مه گندان

کبگی رفتاران تئی مهرء کپوت

تئی گلین  آگاهیه دابان مه گندان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفتم اسفند 1390

نگاه جاشو

بانگاهش دیده دریا می کند

آبی او را تماشا می کند.

هم نفس با ناله مرغابیان

عقده ها را از دلش وا می کند.

رو به ساحل می نشیند در غروب

با خدایش باز نجوا می کند.

آبی زیبای اورا دم به َدم

در دلش پنهان و پیدا می کند.

در غروب سرخ رنگ آتشین

بوی شرجی باز غوغا می کند.

می رود پارو زنان تا دور دست

در خیالش فکر فردا می کند.

"رام تو" و" هولیگ" و"لنگر" را همه

در دل دریا مهیا می کند.

می نشیند می سپارد دل به موج

هرچه غم دارد هویدا می کند.

در جزیره،باز جاشو ، غصه دار

روزگاری خوب برپا می کند.

ساده شعر ناخدا و لنج را

در دل خود باز معنا می کند

                                                               (عبدالحکیم بهار) زمستان ۱۳۹۰ چابهار

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:44 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم اسفند 1390

بازار شعر كودك یا كارزار شعر كودك

مانده ایم بنویسیم بازار شعر كودك یا كارزار شعر كودك!

گستره اى كه متأسفانه مهاجمان و متخاصمان آن بیش از مدافعان و دوستداران آن هستند. اگر چه سوداى مهاجم، سوداى مال است و نگاه مدافعان، دغدغه عشق و علاقه.

یكى از مشخصه هاى ملل متمدن و داراى فرهنگ و تاریخ، «ادبیات» آن ملت است. ادبیاتى كه از كهن الگوهاى آنها نشأت گرفته و با هویت فردى و جمعى آن به ساختارى منسجم تبدیل شده است. این ساختار شادى ها و غم ها، آسایش و چین و چروك هاى فرهنگ ملت ها را نمایان مى كند. ادبیات كودك به عنوان یكى از درهاى اولیه ورود ذهن پویا و فعال كودك به سرزمین پر رمز و راز و جذاب و آموزنده ادبیات سرزمینش در چند دهه اخیر در سرزمین ما به عنوان جریان به ظاهر سازمان یافته كه گاهى منسجم عمل مى كند و گاه در هماهنگى برخى عناصر این جریان خللى ایجاد مى شود، مورد توجه بوده است و به دلیل مجزا بودن نگاه كودك به ادبیات و توقع او از ادبیات (در این جا شعر) با رویكردى كه بزرگسالان به ادبیات شعرى دارند و به دلیل تفاوت شكل و محتواى این نوع شعر با شعر بزرگسال ژانرى با همین عنوان نامگذارى شده است. این ژانر به دلایل گوناگونى امروزه به محلى براى دادو ستد و سوداگرى تبدیل شده است، محلى كه حرف نخست را در آن جا نه دغدغه فرهنگ و تمدن و تاریخ بلكه سود مادى مى زند. این سود مالى به جایى انجامیده كه ما انگار فراموش كرده ایم كودكانى كه با چنین كتاب هاى كم مایه اى ذهن و تربیت نسل شان شكل مى گیرد در آینده چه سرنوشتى خواهند داشت. در واقع شاید بشود گفت اى كاش پرسش اساسى اى كه سوداگران از خود مى پرسند این بود كه آیا فرزندانشان نیز در هیمه اى كه پدرانشان افروخته اند خواهند سوخت یا خیر؟ ادبیات (شعر) كودك ادبیاتى به این معنا نیست كه عده اى بنشینند و براى كودكان بنویسند. ادبیات كودك، ادبیاتى ست

« با او»، یعنى این ادبیات باید او را بخنداند، بگریاند، احساس شعف، نوجویى و خلاقیت را درونش بیدار كند و پرورش دهد. كودك مى خواهد تصویر خود را در ادبیاتى كه متعلق به او ست شاهد باشد. او نمى خواهد بداند بزرگترها اكنون چه مى گویند، ادبیاتشان چیست، او مى خواهد ادبیات متعلق به او دغدغه هایش را بیان كند، حتى اگر دغدغه اش گم شدن یكى از مداد رنگى هایش باشد یا بیمارى عروسكى كه چند روزى از خرید آن نگذشته است. در واقع ادبیات كودك قرار نیست فقط ادبیات هدایتگر و پیام رسان باشد، به این معنا كه به كودكان بگوید این كار درست است، این كار درست نیست، زشت این است، زیبا این، ادبیات كودك ادبیاتى است كه دغدغه ها و منویات درونى كودكان را باز گو مى كند و با برنامه ریزى پنهانى، آنان را به سمت باورهاى اصیل و معنادار هدایت مى كند، هدایتى كه مستقیم نیست بلكه حمایتى است.

این حمایت كودك را به سمت و سوى خرد ورزى و دانستن مى برد، سمت و سویى كه مى تواند پایه هاى هر جامعه اى را محكم و استوار كند. در واقع كودك و ادبیات كودك مأمنى است كه مى توان آینده را در آن تعبیه و فرهنگى پربار و شایان توجه از آن برداشت كرد. اما متأسفانه امروز ادبیات كودك دستخوش آسیب هاى آشكار و پنهانى شده است. آسیب هایى كه پیكره این ادبیات را مى خورد و اگر دستى براى مدد رسانى نرسد و مدیریتى صحیح و عاجل وارد عمل نشود دیرى نخواهد پایید كه این عنصر و فرایند آینده ساز به طور كل از بین خواهد رفت. یكى از بزرگ ترین آسیب هایى كه ادبیات كودك را در حوزه شعر دستخوش تغییر كرده است، حضور سوداگرانى است كه به قصد سود به نوشتن شعر و فروش آن مى پردازند و بازار شعر كودك را آنچنان تنزل داده اند كه به فراز باز گرداندن آن كار دشوارى مى نماید. هرچند اشاره به این نكته ضرورى است كه فروش این نوع شعرها حتماً دلایل بسیارى دارد، دلایل جامعه شناختى روان شناختى، اقتصادى، فرهنگى و زیبایى شناختى و ... این دلایل وضعیتى را ایجاد كرده كه كتاب شعر كودك دستخوش آن شده است. خانواده به عنوان نخستین نهاد اجتماعى درگیر زنجیره اى از این دلایل است كه برشمردیم. پس گاهى مواقع نمى تواند چندان بر روى انتخاب سره از ناسره در ادبیات شعرى كودك توجه كند. او كمتر براى خرید یك مجموعه شعر دقت نظر دارد به دلیل این كه تمركز او بر دیگر حوزه هاى زندگى خانواده گى و اجتماعى اش وقت و ذهن تحلیلگر را از او گرفته و دغدغه هاى دیگر را جایگزین كرده است. دغدغه هایى كه گر چه اكنون مهم به نظر مى رسد اما در یك بازه زمانى بلند مدت آسیبى به گروه خانواده مى رساند كه ترمیم آن مشكل و گاه غیر قابل جبران خواهد بود.

 جعفر ابراهیمی شاهد: خانواره ها میگویند، برای چی کتاب بخوانیم؟

جعفر ابراهیمى(شاهد) شاعر حوزه كودك و نوجوان مى گوید: «خانواده ها چندان به كتاب توجهى نشان نمى دهند. آن ها این قدر كه براى غذا، پوشاك، ماشین و وسایل منزل دقت نظر وتوجه دارند به كتاب توجهى نمى كنند. درواقع معتقدند «براى چى باید كتاب بخوانیم» و حتى دوست ندارند فرزندانشان كتابخوان باشند. البته این مشكل دلایل فراوانى دارد كه ریشه آن را باید در اقتصاد، آموزش و پرورش، وجود ابزارهاى جدید براى سرگرم شدن مثل رایانه و بازى هاى رایانه اى و ... جست وجو كرد. البته ناشران هم دراین وضعیت دخیلند. آن ها بدون آن كه توجهى به وضع جامعه بكنند كتاب هایى را كه با نقاشى هاى ضعیف و سطحى نام هاى كلیشه اى و شعرهاى نامناسب نوشته مى شود منتشر و پخش مى كنند و فقط سود اقتصادى آن را در نظر مى گیرند. ابراهیمى (شاهد) كه متأسفانه این روزها در بستر بیمارى است درباره قیمت كتاب كه یكى از بهانه هاى نخریدن یا جذب نشدن مخاطب است، مى گوید: به عقیده من كتاب اصلاً گران نیست شما مى توانید یك مجموعه شعر را از نظر قیمت با یك پاكت سیگار یا یك بستنى مخصوص مقایسه كنید آن وقت خواهید فهمید كه قیمت كتاب چندان هم گران نیست.

ابراهیمى در پایان صحبت هایش افزود: بسیارى از مدیران ما در حوزه شعر كودك یا وارد نیستند یعنى اطلاعاتى ندارند یا بى توجهند. من در این باره احساس بدى دارم. فكر مى كنم انگار قرار نیست مردم كتاب خوان شوند .

اگر به دقت به این نكته توجه كنیم كه ادبیات كودك تأثیر فراوانى بر اخلاق، نوع نگرش به زندگى و حفظ و گسترش ارزش هاى انسانى در كودكان دارد.

وقتى سطح سلیقه كودكان ما پایین بیاید وقتى نوع نگاه آن ها به زندگى و به عناصر پویاى آن كه انسان ساز است با عادى ترین و دم دستى ترین نوشته ها شكل بگیرد، جامعه فردا به لحاظ فرهنگى چه وضعیتى پیدا خواهد كرد.

ادبیات كودك یا در این مجال شعر كودك، شعر و ادبیات فرد است. وقتى سطح سلیقه فرهنگى كودك ما با برنامه ریزى در ادبیات كه یكى از مظاهر بالابردن فرهنگ عمومى است، پیشرفت كند به طور حتم آینده در دست انسان هایى خردورز و خلاق خواهد بود.

مصطفی رحماندوست: در خرید کتاب دقت نمی شود.

مصطفى رحماندوست شاعر مطرح كودك در باره چگونگى انتخاب كتاب كودك توسط خانواده ها معتقد است: «خانواده ها كمتر در انتخاب كتاب دقت مى كنند آنها به دلیل این كه در زمینه انتخاب كتاب كار نشده اصول انتخاب كتاب را هم به تبع نمى دانند. همین خانواده ها وقتى مى خواهند غذایى به كودكشان بدهند دقت مى كنند كه این غذا چه میزان انرژى و چه مقدار كالرى دارد و ... اما براى خرید كتاب این دقت ها را به خرج نمى دهند. رحماندوست درباره فروش كتاب هاى نازل در حوزه شعر كودك مى گوید: رسانه هاى جمعى باید تلاش كنند كه به مباحث شعر كودك بپردازند. رسانه ها باید بكوشند سطح دانش و تشخیص خانواده ها را درباره ادبیات كودك بالا ببرند كه متأسفانه این تلاش به درستى صورت نمى گیرد. هرچند دراین مورد ناشران هم تأثیر گذارند آنها كتاب هاى نازل تولید مى كنند و توزیع كننده ها هم در سطح گسترده پخش مى كنند، به طورى كه این كتاب ها در همه جا قابل دسترس است ، كتاب كودك متأسفانه امروز تحت حمایت ناشر و توزیع كننده است ».

اسدالله شعبانی: سطح پسند مردم رشد نمی کند.

اسدالله شعبانى شاعر تأثیرگذار و مطرح شعر كودك و نوجوان كه سالها در این عرصه مشغول فعالیت است مى گوید: « متأسفانه انگار بنا نیست سطح پسند مردم رشد كند. آموزشى هم در این عرصه كمتر وجود دارد، رسانه ها آن چنان كه باید آگاهى نمى دهند و مردم هم مى گویندكسى از كتاب خواندن خیر ندیده و موفق نشده، این یك هشدار فرهنگى است كه مدیریت ها باید آن را بررسى كنند.»

شعبانى مى افزاید: اگر كتاب كودك را براى سرگرمى مى خواهیم سرگرمى هاى بهترى هم هست كه امروزه جایگزین كتاب شده، ماهواره، اینترنت، نشریات الكترونیكى و ... اینها عملاً میدان باز براى گسترش كتابخوانى را كه یكى از عوامل اصلى بالارفتن سطح پسندمردم است محدود كرده اند. آن شعرهایى هم كه در حوزه شعر كودك و نوجوان پرفروشند، كتاب هایى تجارى اند و كارهاى ذوقى نیستند».

«اسدالله شعبانى » كه دیرزمانى است با ادبیات كودك زیست مى كند معتقد است: مدیریت فرهنگى باید با یك زنجیره ارتباطى تمام كارگزاران فرهنگى كشور را به سمتى واحد كه همانا بالابردن سطح آگاهى و خردورزى مردم است، سوق دهد. بالابردن سطح فرهنگى مردم و در یك معنا كتابخوان شدن آنها شناخت بیشتر آن از پیرامون شان را در پى خواهد داشت، سطح توقع و عملكرد خردورزانه مردم حركت صعودى را طى مى كند و آن زمان است كه شاهد تعالى روزافزون تفكر و دانش عمومى اجتماعى ـ فرهنگى هرچه بیشتر جامعه خواهیم بود. همین موضوع ما را در میان ملت هاى دیگر از این لحاظ متمایز مى كند و كمتر دغدغه اى با عنوان هاى مختلف تهاجم و تخاصم فرهنگى خواهیم داشت.

برخى از شاعران كودك و نوجوان ما نظرات جالبى درباره كتاب هاى «به اصطلاح بازارى» دارند، آنها به این فرایند چندان به عنوان یك «مهاجم» كه شعر كودك و نوجوان را تحت الشعاع قرار داده، نگاه نمى كنند بلكه در پى این هستند كه این پدیده (خرید این كتاب ها) را آسیب شناسى كنند و مبانى احتمالى زیبایى شناسى در این آثار را مورد تحقیق و بررسى قرار داده و با تكنیك هاى مشابه كه بار ادبى خوبى دارند به مخاطب ارائه دهند. این شاعران اگرچه مدیریت هاى فرهنگى ، سطح آگاهى خانواده ها و مشكلات اقتصادى را دراین حوزه بى تأثیر نمى دانند اما آنها را دلایل قطعى فرض نمى كنند و معتقدند فضا را مى توان به نفع شعر سالم كودك و نوجوان تغییرداد.

افسانه شعبان نژاد: حرکت به سوی عناصر جذاب باشد.

افسانه شعبان نژاد كه سال ها در كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان دراین عرصه فعالیت كرده و جزو شاعران مطرح كودك است، مى گوید : براى پرفروش بودن این كتاب ها ( كتاب هاى شعر كودك به اصطلاح بازارى و مبتذل) همیشه این جواب كلیشه اى را ندهیم كه سطح فرهنگى خانواده ها پایین است. ما باید دنبال عناصر جذب كننده اى كه در آثار بازارى است برویم و درباره آن ها تحقیق كنیم، سپس این مبانى را با رعایت سویه ادبى به اثر ادبى خوبى تبدیل كنیم. شاعر كودك و نوجوان باید به دنبال شناخت مخاطب و نیازهاى او باشد. من به هیچ وجه از كتاب هاى بازارى دفاع نمى كنم بلكه معتقدم در آنها هم رموز موفقیتى وجوددارد كه باید آن رمز موفقیت را پیداكرد و این دست نمى دهد مگر با تحقیق و بررسى. شاید این آثار به نوعى به دنیاى مخاطب نزدیكند.

من آدم هاى زیادى را مى شناسم كه به رغم كتابخوان بودن براى فرزندان شان از همین كتاب هاى بازارى مى خرند. دلیل این كار چیست؟ اساساً من معتقدم باید عناصر این كتاب ها بررسى شوند و پس ازتحقیق و بررسى همانطور كه گفتم دلایل استقبال كودكان از این كتاب ها را دریافت و آثار ادبى خوبى با همان ویژگى ها به مخاطب عرضه كرد».

این نوع نگاه آسیب شناسانه اگرچه به تنهایى نمى تواند راه گشاى بایكوت خلاقیت در شعر كودك باشد اما مى تواند راهكار قابل تأملى باشد.

افشین علا : شعر کودک دچار برخی آفات شده است.

افشین علاء یكى دیگر از شاعران ادبیات كودك و نوجوان بررسى شعر كودك راخواه ناخواه ریشه اى تر از كتاب كودك مى داند، او معتقداست: «شعركودك به رغم این كه بعد از انقلاب اسلامى رشد چشمگیرى داشته اما دچار آفاتى هم شده است.

افشین علاء درباره آثارى كه به اصطلاح اشعار بازارى هستند، معتقداست: اینها نوشته هاى منظوم و بازى هاى لفظى است كه نام آن ها را شعر گذاشته اند. آن ها از نظر دایره واژگانى، تصویرسازى گروه سنى و... با اشعار خوب متفاوتند. ولى چون كودكان توانایى نقد ندارند نمى توانند به درستى انتخاب كنند. ناشران هم از این وضعیت استفاده كرده و كتاب هاى مشابه اى منتشر مى كنند. وى در پایان با اشاره به این كه وضع شعر كودك اصلاً وضع خوبى نیست، گفت: شعر كودك واقعاً فراموش شده است».

ناصر کشاورز: بخشی از مردم با ادبیات کودک آشنا نیستند.

ناصر كشاورز شاعر كودك و نوجوان، شعر به اصطلاح بازارى را از نقطه نظر جالبى موردتوجه قرارمى دهد. او این نوع شعر را با شخصیت هاى ساخته شده كه براى مخاطب آشناست نقطه نفوذى براى تأثیر مى داند و این كه شاعر حرفه اى حرف هایش از آن دریچه بزند.

البته وى به هیچ وجه این نوع كتاب ها را تأیید نمى كند و مى گوید: «مى توان كتاب هایى با ظاهر بازارى دید كه به لحاظ فرم و محتوا داراى ارزش ادبى - هنرى هستند. این كتاب ها زبان محاوره اى و ساده اى دارند، نوع تصاویرشان ما به ازاهایى دارد كه براى كودك شناخته شده است، مثلاً شخصیت كارتون ها كه كودكان به آنها احساس نزدیكى مى كنند. وى درباره انتخاب كتاب شعر براى كودك توسط والدین معتقد است این به دلیل ناتوانى كودك در خواندن است و اتفاقاً به لحاظ روانى كودك دوست دارد به وسیله كتابى كه برایش انتخاب شده بیشتر در كنار مادرش باشد به دلیل این كه به لحاظ روان شناختى كودك امروز به دلایل متفاوتى كمتر به پدر و مادر نزدیك است، ناصر كشاورز به سیستم پخش كتاب اشاره مى كند و مى گوید: این سیستم سلیقه سازى مى كند، بخشى از مردم با ادبیات كودك آشنا نیستند و همین موجب مى شود آنها كتاب هایى بخرند كه در دسترس شان هست.»

پیكره عظیم ادبیات كودك و نوجوان در ایران همچون كودكى است كه بر شانه هاى پدر عظیم الجثه اش ایستاده، بالندگى، خلاقیت و به سامان رسیدن آن، نتایج قابل توجهى بر فرهنگ و ساختار آن خواهد گذاشت. بالا رفتن توان ادراك و تحلیل كودك و ارضاى نیازهاى روانى او همذات پندارى اى كه گاه با شخصیت هاى درون شعر مى كند او را فردى سالم و آرام بار مى آورد و این فرایند نه تنها به نفع خانواده ها بلكه در نهایت این آرامش و آسایش به جامعه تزریق مى شود.

همان طور كه ذكر شد دلایل متعددى وجود دارد كه ادبیات شعرى در حوزه كودك و نوجوان در محاق خاموشى و فراموشى قرار گرفته است، این دلایل در حوزه هاى جامعه شناسى، اقتصادى و مدیریتى قابل بررسى است.

از منظر جامعه شناسى: خانواده به عنوان نخستین نهاد اجتماعى و مدرسه به عنوان دومین نهادى كه كودك در آن حضور پیدا مى كند كمتر به مسأله اى به نام ادبیات و كتابخوانى توجه مى شود. خانواده ها همان طور كه در فراز این نوشتار آمد بیشتر كتاب را چیزى در حد اسباب بازى مى دانند كه كودك براى تفریح یا دیدن عكس هایش یا پاره كردن از آن استفاده مى كند و یا عده اى آن را فقط به دلیل این كه احساس مى كنند كالاى فرهنگى است براى كودكانشان تهیه مى كنند ، شمارى از خانواده ها نیز از آن رو كه معتقدند «چه كسى از كتاب خواندن خیر دیده یا كتاب مى شود نان و آب» فرزندان شان را از این كالاى فرهنگى محروم مى كنند. زمانى هم كه كودك وارد مدرسه مى شود این قدر با فضاهاى بیرون احساس مغایرت مى كند كه نمى تواند این دو نقیض را كنار هم جمع كند. ادبیاتى كه در مدرسه آموخته مى شود با ادبیات بیرون از مدرسه متفاوت است اضافه بر این كه او دیگر از ادبیات در مدرسه لذتى نمى برد براى این كه ادبیات در آن مرحله بیشتر به یك وظیفه درسى شبیه است تا یك پدیده اى كه مى تواند انسان ساز باشد. اگرچه دقت زیادى درانتخاب اشعار براى كتاب هاى درسى صورت مى گیرد اما عموماً روش هاى ناصحیح تدریس، تأثیر این دقت نظر را تا پایین ترین سطح ممكن كاهش مى دهد. از نظر اقتصادى ، اگرچه همان طور كه در حوزه جامعه شناسى به اجمال توضیح داده شد عموم خانواده ها به گرایش فرزندانشان به كتاب علاقه اى نشان نمى دهند و تمایل دارند آن ها اوقات فراغت شان را طور دیگرى بگذرانند اما برخى از آن ها به دلایل اقتصادى تمایلى به این گرایش فرزندانشان ندارند. نخست مشكل اقتصادى خانواده و ناتوانى در خرید كتاب، دوم نداشتن چشم اندازى روشن و آینده اى قابل قبول براى اهل كتاب. به این معنا كه خانواده ها عموماً اهالى شعر و كتاب را اهالى «بى پولى» مى دانند كه در تأمین معیشت روزانه خود دچار مشكلند، همین مسأله و بار روانى آن بر خانواده ها آنها را ترغیب مى كند كه فرزندانشان را از كتاب و كتابخوانى آن هم در حوزه شعر «منع پنهان» كنند.

به این معنا كه آنها را به طور صریح از خواندن منع نمى كنند اما هیچ تشویقى هم در این عرصه از طرف آنها صورت نمى گیرد.

كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، وزارت فرهنگ و ارشاداسلامى، حوزه هنرى، مراكز فرهنگى هنرى شهردارى و رسانه هاى جمعى كه فعالیت فرهنگى انجام مى دهند و بخشى هم به ادبیات اختصاص داده اند. اما متأسفانه كمتر در این حوزه با یكدیگر تعاملى ندارند. كانون پرورش فكرى تلاش مى كند با كارشناسانى كه خودشان شاعر و نویسنده اند آثارى را درعرصه ادبیات كودك منتشر كند كه ادبیاتى درخور این نام به جا بماند و كورسویى هنوز در این مسیر روشن باشد .

رسانه ها از روزنامه ها و نشریات ادبى درحوزه كودك تا صداوسیما براى نهادینه كردن فرهنگ ادبیات سالم كودك توجهى نمى كنند. اگر قرار باشد كارى براى ادبیات كودك انجام شود، كارى كه در سطح جلسات خبرى، مطبوعاتى و رسانه اى و نیز شعارى هم نباشد باید ارگان ها و سازمان هاى فرهنگى مدیریتى دقیق براى سازماندهى ادبیات كودك انجام دهند، چرا كه اولاً ذهن كودكان امروز ماده خام فرهنگ، صنعت، اقتصاد و مدیریت آینده است. ذهن این كودكان باید پرورش یابد نه این كه صرفاً كودكان با ادبیات مى توانند ذهن خود را پرورش دهند. اما ادبیات مى تواند توان خلاقیت آنها را افزایش دهد. ادبیات در سنین كودكى مى تواند مفاهیم اخلاقى، از نظم و ترتیب گرفته تا آداب معاشرت را به كودك آموزش دهد و در ذهن آنها نهادینه كند.

رسانه ها آن طور كه شایسته آینده سازان این كشور است به ادبیات آنها توجهى نمى كند.

به رغم پیكره عظیم این ادبیات، نفس هاى بریده اى از آن به گوش مى رسد كه به مدد شاعران و نویسندگان زحمتكشى است كه سال ها خوانده اند و عاشقانه نوشته اند، اینها به خاطر سودمالى نبوده بلكه اینان ناگزیر از نوشتن و سرودن بوده اند.

برخى ناشران و توزیع كنندگان نیز كه اصولاً آشنایى اى با ادبیات كودك و نوجوان ندارند و حتى بر این نكته هم واقف نیستند كه همین ادبیات، ادبیاتى است كه كودكان آنها را در فضاى جامعه كنونى به نحوى تحت الشعاع قرارمى دهد، آب در آسیاب شعر بازارى مى ریزند و كودكان را با شخصیت هایى بى هویت سرگرم مى كنند.

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم بهمن 1390

کوچه باغ خاطره

شازده کوچولوی نایاب

 

کسی در خانه نیست.حوصله ات سر رفته . بلند می شوی ومی روی سراغ گنجه کتاب ها. از میان کتابهای بی مشتری ، کتابی  پیدا می کنی با جلد پاره  وبعد باهزار زحمت از لا به لای صفحات آن می فهمی که نام کتاب «شازده کوچولو» است .  با مار « بوای» باز وبسته آپشنا می شوی. از خودت می پرسی:«واقعاً این یک کلاه است یا مار بوا !»

به خواندن کتاب ادامه می دهی  تا می رسی به شازده کوچولو و آن وقت است که از دنیای آدم بزرگ ها  خارج می شوی ،  سعی می کنی برایش گوسفند بکشی؛ ولی نمی توانی . می بینی که نویسنده داستان  چه قدر زیبا شخصیت  تمام آدم های اطراف ما را در سیاراتی که شازده کوچولو  به آنها سفر می کند، به تو نشان می دهد؛  اما به نزدیکی های آخر داستان که می رسی ، ناگهان چیزی بر سرت فرود می آید.بله، دو صفحه آخر کتاب کنده شده است بعد از آن هروز به کتابخانه ها وکتاب فروشیهای محل  سر می زنی  وهرروز به دنبال گمشده ات می گردی  وهر روز هم به تو فقط یک جمله  می گویند : « تمام کرده ایم !»

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم مهر 1390

در سوگ استاد غلامرسول دینار زهی

 

 

 

 

بی مقدمه می رویم سر اصل مطلب.یکی دو سال اخیر سالهای خوش آیندی بر مزاج هنرمندان وهنردوستان نبوده است. اما سال 1390 بیشتر. دلیل آن هم روشن است.جمع کردن قطره ها وساختن اقیانوسی با آنها ، کاری بس دشواروناممکن به نظر می رسد . اما باید پذیرفت که جامعه هنری چنین حالتی دارد.جمع اندک آنها اقیانوسی است که همه مشتاقانه وآرزوی بودنش را دارند اما اقیانوس شدن مشکل است. وچه قدر سخت است لحظاتی که دریاچه ای را در  حال خشکیدن ببینمیم .اما سخت تر آنکه ببینیم اقیانوسی دوست داشتنی در حال فنا شدن است...

داشتیم درمورد هنرمندان می گفتیم که در این یکی دو سال روزهای سختی را  پشت سر گذاشته اند.سال گذشته بود که ، بزرگ خواننده اشعار حماسی بلوچستان استاد  کمالان هوت ازاین جمع کوچید.مدتی نگذشت که ما استناد ماشا الله  بامری را در ایرانشهر از دست دادیم هنوز غم این عزیزان کهنه نشده بود که آوار غم استاد صبا دشتیاری عزیز برسرمان فرود آمد. هنوز نمناکی آرامگاه استاد صبا  خشک نشده بود که دو تن از هنرمندان خوب مسیقی بلوچستان  استاد عبدالعزیز بلوچ  درکشور  پاکستان و تاج محمد تاج،  خواننده نام آشنای نابینای چابهاری از دیار طیس تنهایمان گذاشتند.هجران غم عزیزان سفرکرده رهایمان نکرده بود که ناگهان خبری اندوهناک  دیگر زخم غم های  گذشته را تازه کرد. این بار هم باغی بزرگ از سرزمین شعر وموسیقی بار سفر بست وتنهایمان گذاشت. استاد «غلامرسول دینارزهی»   را کمتر کسی است که نمی شناسد .مهربانی های او را کودکان چابهار فراموش نکرده اند. خاکی وبی ادعا بودنش زبان زد خاص وعام است.خلوت گزینی وگوشه گیری از اصول اخلاقی اوبود.ودر یک کلام مردی سرشار از اندیشه های ناب بود.او چند ساعتی که تا پایان عمرش باقی مانده بود از هنر دوست داشتنی اش درور نبود . و در لحظات پایانی حیات خود با عشق شیرینش موسیقی همراه بود. واپسین لحظات عمرش را  در کنار دوستان موسیقی دانش  سپری کرد وصبح روز پنچشنبه 27مهرماه  اول وقت خبر پرواز روح این عزیز هنرمند تمام شهر ودیار را پرنمود. ودر عصر روز یادشده مراسم تشیع جنازه  با شکوهی با حضور هنرمندان بلوچ وغیر بلوچ و،چهره های فرهنگی ، مسئولین بعضی از ادارات ونهادها برگزار شد وتن بیجان این استاد فرزانه به دامان خاک سپرده شد. واینگونه است که هنرمندان وهنردوستان بلوچ در این یکی دو سال طعم  روزهای  تلخی را چشیده اند وبه سوگ نشسته اند . یادشان راگرامیمی داریم واین ضایعه بزرگ را به جامعه هنردوستان تسلیت می گوییم.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم بهمن 1389

به بهانه پنجمین سالگرد تولد بچه های دریا


مثل گذشته باز هم می گویم سلام.

این بار سلام ویژه ای دارم به همه دوستانی که مدت ها است از آنها دور بوده ام ودلم برای دیدنشان تنگ

شده است.

تشکر می کنم از دوست خوبم  فیض عزیز که همیشه به« بچه های در یا» لطف دارند واین بار هم ما را

در جشن تولد  جوانان بریس شرمنده خود کردند.

 زمان  با سرعت سپری می شود.انگار همین دیروز بود که داشت اتفاق  راه اندازی وبلاگ  

    «بچه های دریا » می افتاد. وموجی   از شادی ونشاط وجود تک تک بچه های هنرمند چابهار را  فرا می

گرفت. و هریک از آنها بامطلبی جدید وکاری تازه آغوش گرم خود را برای پربار تر کردن  این پایگاه اینترنی باز

کرده بودند . بخصوص  :

استاد یادگارزاده، استاد عبدالله بهار، استاد اسلم محتاج زهی، استاد ادهم آذر پیرا  و همه هنرمندان هنر

هنرهای تجسمی که امروز نام  وآوازه آنها با هنر زیبایشان چشم ها را می نوازند.

از بهمن ماه 1384  پنج سال می گذرد  انگار همین دیروز بود بود  که موجی از کارهای خوب  به نشانی

«بچه های دریا» روانه بود ؛ اما نه! ...   گذر پنج سال زمان کمی برای یک وبلاگ با  نیست . وبلاگی که به قول

دوست دارانش ، به نسبت خیلی از وبلاگ های دیگر  سر وگردنی بالا تر دارد.واین مایه مباهات وافتخار برای ما

هست.

اما پنجمین سالگرد تولد بچه های دریا چه قدر زود از راه رسید .

 روزهای آغازین را خوب به  یاد دارم  تعداد کمی از بچه های کار وبلاگ نویسی می کردند تا آنجا که حضور

ذهن یاری ام می کند: فیض عزیز از بندر زیبای بریس وبلاگ پرمحتوای «جوانان بریس» را مدیریت می کردند

وخوشبختانه این وبلاگ خوب همچنان خود را با دستان توانمند نویسنده اش حفظ کرده است.               

وبلاگ «زرین سر» که دوستان آموزش وپرورشی امان آن را در منطقه نگور اداره می کردند .وچند وبلاگ دیگر که

متاسفانه تعدادی از آنها  به دلایلی موفق به ادامه کار نشدند.

اما امروز دکه داشتم این نوشته را برای تولد بچه های دریا می نوشتم  لحظه ای وبلاگ هایی را که دوستان

بلوچ آنها را مدیریت می کنند زیر نظر گذراندم متوجه شدم بچه های ما چه قدر رشد کرده اند .چه قدر همسایه

کنار بچه های دریا قرار گرفته است . که بیشتر مدیران آنها نام آسنا هستند.( فیض  پیشا دست، شیر محمد

راحول، برکت اشکبوس، علی پردخته،زبیر پارسا، قاسم میرزایی، و.... که  آوردن  نام  همه آنها در این نوشته

اندک نمی گنجد .اما این رشد وروند دل انگیز  وخوشحال کننده قابل ستایش است . این نکته را در آغاز پنجمین

سال  تولد « بچه های دریا» به فال نیک می گیریم . برای « بچه های دریا » و همه بلاگ های خوب  آرزوی

صد  سالگی می کنبیم . امید وارم دوستان ما بهتر از پیش بتوانند این راه پر َفرازونشیب را طی بکنند.

انشاالله


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم بهمن 1389

بادبادک

بچه بودم.

خوب یادم هست

با نخ خیاطی مادر

بادبادک را هوا کردم.                            

باد بردش  سوی بالا ها.

تا کنار ابر.

نخ  زانگشتم رها شد.                                            

به دنبالش دویدم.                                                             

باد او را برد تا آن سوی جنگل.

توی نهر انداخت.


دست خالی باز گشتمسوی خانه.

چشم گریان بود.

چهره ام غمگین.


مادرم پرسید:

گریه ات از چیست؟

لب فرو بستم.

راز داری.

بعد ها دیدم هزاران باد بادک

از هجوم باد در نهر زمان افتاد.

هرکه بالا رفت طوفانش فرو غلتاند




نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:36 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم فروردین 1389

بهار زیبا

 

بهار زیبا

دوباره آمد از راه

بهار سبز وخندان

با کوله بار سرما

کوچید باز زمستان

***

آهسته می شود آب

از روی کوهساران

برف سفید بهمن

به سوی جویباران

***

پیچیده بوی گل ها

در  موسم بهاران

با نغمه چکاوک

آهنگ خیس باران

***

قل قل صدای چشمه

از آب چشمه ساران

زیباست عید نوروز

در فصل نو بهاران

«    عبدالحکیم بهار       »

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388

حرف های آخر سال

 

 

ننه سرماهم د ارد آماده می شود تا کوله بار  برف وباران زمستانی اش را ببندد وبار دیگر جای خود را به شادابی وطراوت بهار بدهد. داریم آخرین برگ های دفتر سال 1388 را ورق می زنیم. دفتری که ما داستان یک سال گذشته خود را در آن نوشتیم. خوش خط ، بد خط ، با مداد ، با خودکار، با روان نویس، و...  

به هرحال نوشتیم وحالا داریم به روزهای پایانی آن نزدیک می شویم این چند صفحه را  هم که بنویسیم ، داستان یک سال ما تمام می شود. واین یک داستان واقعی خواهد شد.داستانی که قهرمانش خود ما هستیم.داستان های عادی را می شود عوض کرد حوادث وقهرمانان آن را تغییر داد، اما این یکی را نمی شود  دست کاری کرد. اتفاقی است که افتاده ؛ بدی وخوبی آن پای خود ما است، نویسنده وقهرمانش خود ما هستیم. وقتی این دفتر را ورق می زنیم وحوادث آن را مرور می کنیم  ماجراها داستان  مثل فیلم سینمایی جلوی چشممان ظاهر می شوند.، اگر کار خوبی کرده باشیم ، خوشحال می شویم اگر هم کارمان بد بوده ، افسوس می خوریم وعرق بر پیشانی مان می نشیند. اکنون که داستان یک سال زندگی خود را نوشته ایم ، باید امید وار باشیم که داستان خوبی شده باشد ؛ داستانی که برای دیگران تاثیر مثبت داشته باشد ، وبالا تر از همه ، باعث خوشنودی خداوند  بشود؛ چرا که او برآنچه که نوشته شده است و یا در آینده نوشته می شود آگاه است.وبزرگترین جایزه اش برای ما  رضایت اوست.!.

چند روز دیگر عید می آید.زمین زیباترین وپاک ترین لباس ها را می پوشید ، شکوفه ها لبخند می زنند ،  بوی عطر گل ها ، در باغ ها وباغچه ها می پیچد .طبیعت تازه می شود ، ما نیز ، همراه طبیعت تازه می شویم. دل هایمان را خانه تکانی می کنیم، هرچی بدی ، سستی وتنبلی است ، را از خود دور می کنیم.به زندگی سلامی تازه می بخشیم ، به گل ها، به سبزه ها ، به رودها و چشمه ها لبخند می زنیم. عید نوروز را به یکدیگر تبریک می گوییم.وسال خوبی را برای همدیگر آرزو می کنیم . عیدتان مبارک وتا آغاز سال ۱۳۸۹ به خدای بزرگ می سپارمتان

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 1:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388

شعر "واژه هــــــــــــــــــا"

واژه ها

عبدالحکیم بهار«آشنا»

 

واژه ها چه قدر خوب          

 جمله ها صمیمی اند

ودانه دانه حرف ها

ظریف وکهنه وقدیمی اند

 

گرچه سالها ی سال

ازعمرواژه ه گذشته است

وسالهای روزگارهم

واژه واژه را شکسته است

 

واژه ها و جمله ها هنوز

پر از نشاز وخنده اند

ومثل سالهای روزگار

پر از تپش دونده اند

 

گرچه دور مانده ایم

از کنار حرف ها و واژه ها

باز هم می توان سرود

شعر تازه ای برای واژه ها

 

 

                                                                  

                                                                           

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم اسفند 1388

داستان "ماهی گیران کوچک"

 

ماهی گیران کوچـک

بر اساس یک ماجرای واقعی

 نوشته:عبدالحکیم بهار

 

سن و سال ریادی نداشت  اما شناگر خوبی بود .پدرش« تاج محمد» تا جایی که می توانست تمام فوت وفن ماهیگیری را به او یاد داده بود. از روزی که پدرش بر اثر بیماری فوت کرد  زندگی برایش سخت تر شد. عبدل را می گویم که هروقت دلش برای پدر بیشتر تنگ می شد کنار ساحل می رفت و فقط با نگاه کردن به محلی که پدرش آن جا قایقش را به آب می انداخت وزیر کپری که تورهای خود را می ساخت ، در خلوت اشک می ریخت گاهی هم به خاطر اینکه زیاد احساس دلتنگی نکند  به اتفاق دوستش پیربخش به ساحل می آمد. .قایق کوچک با دو پارویی که بغل آن بسته شده بود عبدل را به یاد حرکت های سریع وچابک  دست های پدرش که پاروزن خوبی در بین ماهیگیران بود می انداخت .وضعیت درسی خوبی داشت بیشتر نمرات او در کارنامه های تحصیلی اش حکایت از درس خوان بودن عبدل داشت.مدیر مدرسه که از یتیم ودرس خوان بودن او باخبر بود به بهانه تشویق بهترین دانش آموز مدرسه  گاه گاهی مبلغی پول به عنوان جایزه به اومی داد بود تا خرج مدرسه اش را با آنها  تامین بکند وخدای ناکرده به درسش لطمه ای وارد نشود.عبدل گرچه به ظاهر از این کار معلم خوشحال بود اما در دل  احساس ناراحتی می کرد وخجالت می کشید.

                                                             *******

او با تلاش بیشتر درسها یش را می خواند  تا مشکلی  هنگام  امتحانات پایان سال برایش به وجود نیاید.بچه های مدرسه بندر آماده می شدند تا به استفقبال بهار وعید نوروز بروند. هرکدام نشریه های نوروزی خود را زیر بغل داشتند وبرنامه ریزی می کردند تا در سیزده روز تعطیلات عید هم بازی بکنند وهم درس بخوانند.

عصر آن روزهم ، مثل  همه روزهایی که عبدل به یاد پدرش بی تابی می کرد به ساحل رفت وباز هم به کپر کنارساحل که پدرش آن را درست کرده بود وقایق کوچک پدرش چشم دوخت وچشم هایش چشمه اشک شد.در حالی که گونه هایش اراشک چشمانش خیس شده بود سنگینی دستی را روی شانه اش احساس کرد. صورتش راکه برگرداند همکلاسی اش پیزبخش را کنار خود دید . با خجالت اشک هایش را پاک کرد .پیربخش  در حالی که دلداری اش می  داد گفت: «مرد که گریه نمی کند!»همه می دانند تو در آینده فرد مفید ی برای جامعه بندر می شوی.تازه همه از توانایی توحرف می زنند...»

پیربخش دستش را می گیرد واز جا بلندش می کند وهردو کنار شن های نرم ساحل شروع به قدم زدن می کنند.خرچنگ هایی که از کنار آب فاصله گرفته اند با دیدن آنها به طرف آب دریا می روند.در یا آرام است ونسیمی ملایم صورتشان را نوازش می کند. ناگهان فکری به ذهن پیزبخش مثل صاعقه عبور می کند.: «بد نیست فردا به اتفاق عبدل قایق کوچک پدرش را به آب بیا ندازیم چند متر از تورهای زیر کپر را داخل آب بریزیم .آن وقت هم تفریحی می کنیم ، هم با پارو زدن ورزشی انجام می شود وهم اینکه مقداری ماهی شکار می کنیم .تاره  با فروش ماهی ها هم پول خوبی به دست می آوریم ».

با عبدل مشورت می کند. عبدل  با اینکه شنا هم بلد است وگاه گاهی با پدرش با همین قایق در دل دریا رفته است،  اما با نبودن پدر در کنار خود احساس ترس می کند.

ساعتی باهم می نشینند وبا هم حرف می زنند ودر آخر،  پیر بخش راضی اش می کند تا فردا  باهم  به دریا بروند واولین صیادی خود را تجربه بکند.

                                                    *******

سر قرار،  صبح زود هر دو همد یگر را کنار ساحل پیدا می کنند خورشید تازه طلوع کرده ، وآفتاب  دل انگیز، رنگ زیبایی  به ساحل بخشیده است.همه چیزبرای یک سفر دریایی آماده است:«. تور های ماهیگیری، لنگر، قایق کوچک پدر عبدل که زیر تابش نور خورشید برق می زندو...»

تور به داخل قایق می اندازند وطناب آن را به طرف آب دریا می کشند... آب به زیر قایق می رسد و وقایق هم روی آب شناور می شود عبدل جلوتر  و پیربخش پشت سرش هردو  سوار قایق می شوند.با پاروزدن عبدل ، قایق شروع به حرکت می کند.موج شادی وجود  هردوتا را فرا می گیرد. از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجند.عبدل نگاهی به پشت سز می اندازد .از ساحل خیلی فاصله گرفته اند.  برای لحظه ای عبدل یاد پدرش می افتد.. بعد از مرگ پدرش  او  تا این نقطه آب دریا نیامده بود دلش برای پدر بیشتر تنگمی شود شاید اگر پیربخش کنارش نبود صدای گریه اش با صدای امواج دریا می آمیخت.

عبدل قایق را به صید گاه ، جایی که ماهی زیادی توی آب دیده می شود می رساند سر تور ماهی گیری را به آبمی اندازد. وقایق را به دست وزش ملایم باد می سپارد تا قایق به آرامی حرکت بکند وآنها تور را به آب بیندارند.همه چیر به خوبی خوشی پیش می رود چیزی نمانده است که  همه تور ماهیگیری به آب انداخته بشود که ناگهان تعادل قایق به هم می خورد.ومانند کاسه ای که می خواهد آب بردارد لبه خود را به آب  میرساند وآب بر می دارد.هردودوست دستپاچه می شوند واحتیاج به کمک پیدا می کنند هرچه به اطراف نگاه می کنند،  جرز«آبی» دریا درزیر پا و «نیلی» آسمان در بالای سر چیزی دیگر نمی بینند.ترس تمام وجودشان را فرا می گیرد.آب  داخل قایق لحظه به لحظه بیشتز می شود.عبدل تازه به یادش می آید زیر حصیر داخل کپر جلیقه نجات پدرش را از یاد برده است که باخود بیاورد.آه از نهادش بلند می شود اشک درچشمان هردو جمع می گردد. پیربخش از عبدل راه چاره می جوید وهیچ راه نجاتی به ذهن عبدل نمی رسد.

عبدل پیراهنش را از تن در می آورد وآماده  شنا کردن می شود وناگهان قایق با تکان شدیدی واژگون می شود.هردو همکلاسی در آب غوطه ور می شوند. عبدل شروع به شنا کردن می کند .هرچه دست وپا می زند نمی تواند حرکت بکتد. صدای گریه او بلند می شود.اما  صدایش  را کسی غیر از پیر بخش که آن طرفترخودش داد وفریاد به راه اندخته است نمی شنود.پیر بخش دست های خود را به کاو چویی که روی تور ماهیگیری بسته شده بود وبا فشار قایق از تور کنده شده است  حلقه کرده است وبا ورش باد از عبدل در حال فاصله گرفتن است.امواج وباد دودوست  را از هم جدا  می کنند طوری که دیگر نه  صدای همدیگر را نمی شنوند چهره همدیگر را نمی بینند.ساعت ها طول می کشد.  آب دریا پیربخش  را به طرف عمق می کشاند.سرنوشت عوض می شود. ناخدای  لنجی که به طرف ساحل می رود  از دور متوجه  پیربخش می شوند . به طرف او تغییر مسیر می دهد ولنج را به نزدیک پیر بخش می رسانند..پیر بخش که  داشت نا امیدانه  نفس های آخرش را می زد وبا دیدن لنج ماهیگیری به زندگی دوباره امیدوار می شود .غواص لنج به اتفاق چند جاشوی دیگر پیربخش نیمه جان را به داخل لنج بالا می کشند واقدامات اولیه نجات در هنگام غرق شدگی را بر رویش  انجام می دهند. مدت زیادی نگذشته است  که پبربخش  با چشمانی پر از اشک لب به سخن می گشاید.:« پس عبدل کو؟؟؟!چرا عبدل را نجات نداده اید او هم در حال غرق شدن است  بروید او به کمک شما احتیاج دارد. »

لنج به طرفی که پیربخش می گفت عبدل آن جا غرق شده است تغییر مسیر می دهد  وخیلی رود به آن جا می رسد تکه های کوچک وبزرگ قایق غرق شده روی آب شناور ند دیده می شوند. اما از عبدل خبری نیست.فکرهای زیادی ذهن های ناخدای لنج، ملوانان ، وبیشتر از همه  پیزبخش را به مشغول می کند.

« یعنی عبدل با شناکردن به ساحل رفته است؟ یا خدای ناکرده او غزق شده و  او را کوسه ها خورده باشند.؟

لنج به طرف ساحل شروع به حرکت می کندوهرچه ساحل نزدیکتر می شود اظطراب بیشتری وجود پیربخش را عذاب می دهد ودر دل خدا خدا می کند روی اسکله ، عبدل را ببیند.

لنج به ساحل می رسد وکنار اسکله پهلومی گیرد.موجی از مردم آن طرفتر ساحل روی شنهای ساحل به آب دریا چشم دوخته اند تا شاید آثاری از عبدل وپیربخش به دریا رفته پیدا بکنند که متاسفانه چیزی دیده نمی شود.

*******

با ، خبر، پیدا شدن پیزبخش  توسط  ناخدا ی یک لنج عبوری ،   موج جمعیت بندر به طرف بندر گاه راه می افتند.پیربخش در میان مردم روی اسکله دیده می شود اما عبدل در بین مردم نیست . این بار پیر بخش نمی تواند  جلوی گریه اش را بگیردباخودش می گوید:«دوست خوب وهمکلاسی ام  عبدل  تنها پسر ناخدا مرحوم «تاج محمد » حتما در دریا غزق شده است وصدای گریه اش می پیچد.

کار جستجو شروع می شود چند قایق موتوری تند رو داخل آب دریا به محلی که قایق غرق شده است  می روند  .تعدادی از ماهیگیران  لب ساحل  پیاده دست به کار شده اند. اما هیچ نشانی از عبدل دیده نمی شود.انگار آبدشده بود وبه آب دریا پیوسته است.غواصان ،  کسانی که شناکردن در زیر آب را بلد ند کار جستجودر زیزر آب می روند جریان آب نمی گذاردآنها به خوبی زیر آب را بر رسی بکنند.تا غروب آن روز کار جستجو برای پیدا کردن عبدل ادامه درد اما خبری از پیدا شدن اونمی شود.با تاریک شدن هوا کار جستجو برای روز بعد می ماند .آن شب  غمی سنگین دل  مرد م بندرگاه ،معلمی که به درس خواندن وتیز هوش بودن  عبدل عشق می ورزید ، بچه های مدرسه بندر وهمکلاسی های عبدل  خصوصاً پیربخش راکه یکی از بهرین دوستان عبدل بود . و تا لحظه آخر   کنار او بود  وصدای گریه های دوستش را در دل دریا می شنید وقبل از غرق شدن ، ازاو به عنوان  مردی بزرگ ومفید یاد کرده بود به درد می آورد   . .یاد شادی های  هنگام پارو زدن عبدل بغض گلوی  پیربخش را می فشارد.

صبح روز بعد که خورشید نور طلایی اش را نثار زمین می کند مردم بندر دوباره برای یافتن عبدل دست به کار می شوند این بار پیربخش با پوشیدن جلیقه نجات به همراه یکی ازناخداها وچند جاشوی قایق همراه می شود وآدرس دقیق محل غرق شدگی را به آنها نشان دهد .غواصی به زیر آب می رود وخیلی رود بالامی آید وخبر می آورد که عبدل را زیر آب  طوری که قسمتی از تور دور پاهایش پیچیده ،  دیده است اگر تور به پاهایش نمی پیچید ممکن بود با شنا کردن خود را به ساحل برساند آخر پسر تاج محمد  اگرچه سن وسالش کم بود اما شناگر خوبی بود. .پیربخش تازه یادش آمد که  هنگام غرق شدن قایق،  عبدل با در آوردن پیراهن خود  وآماده شنا کردن  ،  توی آب چرا هرچه دست وپا می زد نمی توانست به جلو حرکت بکند. لحظه ای بعد غواض به زیر آب رفت واین بار تن بی جان عبدل را توی قایق کشید که پیربخش توان دیدن ان را نداشت

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:4 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم بهمن 1388

  بابای پیری

داشت هفت فرزند

ازبهر بابا

بودند چون قند

 

 *****

هنگام مرگش

  فرزندها را

           نزدیک خود خواند               

 بابای آن ها

 

*****

                       داد دست هریک                         

یک چوب نازک

            از محمدوک تا           

  میران و عبدک

 

*****

                                   گفت هریکی را                                   

بشکن ببینم

            چوب های خود را              

  ای نازنینم

 

*****

    چوب های نازک    

بشکست راحت

                       در دست آن ها                      

  بی زور و زحمت

 

*****

       خندید بابا       

رو سوی آنها

                                  داشت درس می داد                                  

   بابای دانا

 

*****

                                      این بار مساوی                                       

هفت چوب دیگر

                                         پهلوی هم چید                                        

 داد دست اکبر

 

*****

                                     یک دسته  ای هم                                     

 دردست محمود

                          تقسیم می کر د                          

 چوب ها را زود زود

 

*****

                     هرکاری کردند                    

 با زور و زحمت

                     نشکست چوب ها                   

آسان وراحت

 

*****

   با مهر ودوستی    

پیر خردمند

                  گفت بچه ها را                  

 ای هفت فرزند

 

*****

                         آزاد  وراحت                       

  هستید محکم

                    در زندگی گر                    

باشید باهم

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 6:56 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم بهمن 1388

     از حضور ارزشمند شما وابراز لطف به بچه های دریا نهایت سپاس را داریم

منتظر رسیدن نظرات، پیشنهادات وراهکارهای سازنده شما برای بهبودی صفحات بچه های دریا چشم به راه هستیم

bachehayedarya@yahoo.com

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم دی 1388

در کوچه باغ خاطرات

بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزکه هنوز چند روزی از باز شدن مدرسه ها نگذشته بود، توی خانه مشغول انجام کار ی بودم پسزر بزرگترم ، « نعیم »تازه از مدرسه آمده بود درس ومشقش را که سر وسامان داد انگار تازه چیزی یادش آمده باشد آمد کنارم وگفت: بابا ، اگه یک چیز به تو بگویم  می دانم خیلی خوشحال می شوی . کنجکاو شدم واز او پرسیدم چی می خواهی بگویی؟

حتماً مجله جدید «کودک مسلمان بلوچ» را برایم آورده ای ! درسته؟ می خندد و می گوید نه ولی به مجله ربط دارد.. کمی سر به سرم می گذاردواز من می پرسد؟

- بابا ! ما ، دراستان منطقه ای  به نام لاشار وپیپ داریم ؟

می گویم: خوب آره داریم. ولی پیپ و لاشار چه ربطی به مجله دارند؟

می گوید:

- باباشما دردر پیپ دوستی به نام آقای دانش دارید؟

ازسئوالات پی در پی وکنجکاوانه نعیم غرق در حیرت می شوم. آخر او انگار از چیزهایی خبر داشت. ولی چگونه؟این حقیقت داشت که من در پیپ لاشار دوستی به نام دانش داشتم ولی نعیم از کجا خبر داشت آن وقت که من با دانش در یکی از جشنواره ها آشنا شده بودم اصلاً نعیم به دنیا نیامده بود. نعیم از اینکه می دید بابا یش را کاملا گیج کردهاست به پرسش هایش ادامه داد:

- بابا آقای دانش اسم کوچکشان « عادل »است ؟ او شعر می گوید و شاعر هستند؟

می گویم بله ولی تو این ها را از کجا می دانی؟

جوابم را نمی دهد باز هم سئوال می کند :

-    آقای دانش عینک هم دارند؟ ...؟ وفرم موهایش را برایم می گوید.نعیم نشانه های درست عادل دانش را به من می دهد. لحظه ای دلم برایش تنگ می شود. طوری که احساس می کنم نعیم هم به دلتگ بودن من پی برده است. لبخندی زیبا وکودکانه روی لبانش می نشیند دستش را به جیب می برد وکاغذی را  از توی جیب بیرون میکشد آن را باز میکند وفقط انتهای کاغذ را به من نشان  می دهد امضاء عادل را از دور می شناسم.نامه را به طرفم دراز می کند ومی گوید بابا برای آقای دانش  دلتنگ نباش ! . فردا بیا مدرسه .آقای دانش می آید آنجا.آخر او معلم زبان انگلیسی ما هست .اوتوانسته بود من  را از طریق نام خانوادگی ام شناسایی بکند. بعداً هم همه چیز را برایم تعریف کرده است. تازه همه بچه های کلاس  هم از حرفهای آقای دانش که چگونه شما را می شناخت تعجب کرده بودند.

همه چیز دستگیرم شده بود. خوشحال بودم از اینکه  نعیم ابتدا من را دلتگ عادل کرد ودر تهایت به دلتنگی ام پایان داده بود.روز بعد به مدرسه رفتم. قبل از اینکه هنوز عادل را ببینم با موج سئوالات وحرفهای بچه های دانش آموز روبرو شدم درست همان سئوالاتی که دیروز نعیم با آنها من را گیج کرده بودبه دفتر مدرسه رفتم وبعد از مدت ها دوری آنچه را که دیروز برایم اتفاق افتاده بود برای « عادل دانش » تعریف کردم .

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم دی 1388

کیهان بچه ها پنجاه و چهار ساله شد

 

 به بهانه پنجاه وچهارمین سال تولد «کیهان بچه ها»

اگر عدد35را برعکس کنیم چه اتفاقی می افتد؟

حتماًتعجب می کنید وباخود می گویید : هیچ اتفاقی نمی افتد فوقش هم اگر ما فکربکنییم عدد 35می شود 53 ، هدف من هم از اتفاق عدد 35همین است.با این مقدمه کوتاه شما بچه های عزیز را به 53 سال پیش یعنی سال 1335 می برم درروز پنجم دیماه آن سال  که نه من به دنیا آمده بودم ونه شما وهم شاید پدران و بزرگتر هایتان هم پا به این دنیا نگذاشته بودند. چند نفراز  انسان های با فکرآنروزگار با کمترین امکانات تصمیم می گیرند برای بچه های ایران زمین مجله ای چاپ ومنتشر بکنند.. خدا رحمت کند « عباس یمینی شریف»را زمانی که ما بچه مدرسه ای کلاس سوم دبستان بودیم شعر درختکاری او  سر زبان مان بود نمی دانم هنوز هم در کتابهای درسی بچه های امروزی شعر:

 

«به دست خود درختی می نشانم        به پایش جوی آبی می کشانم

کمی تخم چمن بر روی خاکش              برای یادگاری می فشانم

درختم کم کم آرد برگ وباری              خنک سازد در آنجا شاخ ساری

به تابستان چو گرما رونماید                درختم چتر خود را می گشاید

.....     ......      .........                         دل هر رهگذر را می رباید»

  یا شعر

 

                                  ما گلهای خندانیم            فرزندان ایرانیم

                                    ازبهر حفظ ایران            مانند جان می دانیم

                                 آزادباش ای ایران                آباد باش ای ایران     

                                 از ما فرزندان خود             دلشاد باش ای ایران

                                       .........                       ........

 

 چاپ می شود یا نه؟ مرحوم یمینی شریف ودوستانش زود تصمیم می گیرند مجموعه ای از مطالب شعر وقصه را در مجله ای با عنوان « کیهان بچه ها»منتشر کنند  تا آن وقت شاید خودشان هم فکر نمی کردند شروع این کار آنها دنیای کودکان ونوجوانان را از این رو به آن رو بر می گرداند . اولین شماره های مجله خیلی ساده وصفحه آرایی ابتدایی چاپ ومنتشر می شود  ( این را من از چند شماره اول مجله  که بعد ها با زحمت از همکاران فعلی مجله در موسسه کیهان تهیه کردم فهمیدم)

چاپ اولین شماره های مجله کیهان بچه ها مسر زندگی بسیاری خوانندگان زمان خود را عوض کرد . به جر اٌت می توانم بگویم خانواده بزرگ ادبیات کودک ونوجوان امروزی کشور ما از خوانندگان اولیه ی کیهان بچه ها هستند یا اینکه تعداد اندکی از این خانواده بزرگ از گردانندگان آن وقت مجله بوده اند. دفترمجله «.کیهان بچه ها»تا مدت ها مرکز جلسات  وشوراهای شعر وادبیات کودک ونوجوان ایران بود.

فراموش کردن آن روزها برای « کیهان بچه ها » سخت است. او توانسته بود در طول مدت چند سال اول همه شاعران ونویسندگان توانمند کودک ونوجوان را گرد خود جمع کند. استعداد های آنها را شکوفا کند وبسیاری از نویسنده ها را صاحب چندین کتاب نماید.

****

اولین آشنایی وپنجاه وسه بهار عمر

از سال 1366 - 1367 زمانی که «کیهان بچه ها» 32 – 31 ساله بود ومن در این مدت تشنه دنبال مجلات کودک  ونوجوان بودم  در کنار « کودک مسلمان بلوچ» با این نشریه دوست داشتنی آشنا شدم برای اولین بار شماره 444 کبهان بچه ها را توی دستان کوچکم لمس کردم . برای اولین بار بود که نام« افشین علاء » را دکنار شعری با عنوان « افسوس»  دیدم ودر شماره های دیگر نام شاعران ونویسندگان نام آشنای کودکان ونوجوانان را که اشعار ونوشته های آنان در کتابهای درسی به چشم می خورد را ببینم  با دیدن همان شماره های اولیه حس عجیبی برای به دنبال افتادن این مجله در من ایجاد شد گرچه  مجله بصورت هفتگی منتشر می شد   اما باز هم احساس می کردم یک هفته انتظار کشیدن کار سختی است  . روش اشتراک شدن مجلات را کم و بیش بلد بودم   دقیقاً یادم است در یک پاکت نامه مبلغ 50 تومان  پول نقد به دفتر مجله فرستادم  وتقاضای اشتراک کردم که بعد ازیکی دو هفته نامه رسان محله با بسته ای بزرگ جلوی در خانه ما سبز شد پاکت را که تحویل گرفتم همان ابتدای کار فهمیدم  پاکت از طرف کیهان بچه ها به دستم رسیده است.با خوشحالی به طرف خانه رفتم در پاکت را باز کردم 12 جلد مجله در پاکت بود وتعداد چند عدد هم تمبر باطل نشده داخل پاکت کنار نامه ای بود که در کنار مجلات توی  پاکت جا خوش کرده بود.تمبرها را برداشتم نامه را خواندم تازه متوجه شده بودم که جریان تمبرها ی باطل نشده چیست. قیمت مجله هرجلدش 4 تومان بود 12 جلد می شد 48 تومان  2تومان باقی مانده را  برایم تمبر فرستاده بودند

.( بین خودمان باشد شاید آن تمبر ها را هنوز هم داشته باشم) حساب کتاب مجله کیهان بچه ها درست ودقیق بود. اما بشنوید از نامه مجله:

در جواب درخواست اشتراک من برایم نوشته بودند  کیهان بچه ها  از شهرستان ها بصورت  تک تک  مشترک نمی پذیرد  . از اینکه نتوانسته بودم مشترک هفتگی کیهان بچه ها بشوم ناراحت بودم اما از اینکه می دیدم تعداد زیادی مجله شماره های گذشته به دستمم رسیده است خوشحال بودم. یک هشدار هم در نامه به من داده شده بود  که دیگر در پاکت نامه پول نقد نفرستم  ممکن است نامه گم شود آن وقت موسسه کیهان مسئولیت قبول نمی کند. اما شما چه فکر می کنید؟ با  این حرفها من قانع شدم؟ شیرینی رسیدن چند جلد مجله را تازه داشتم مزمزه می کردم کجا تحمل می کردم که دست از کارم بردارم و به محتوای نامه رسیده توجه کنم  . آن وقت  من با مادر بزرگم در شهر زندگی می کردم . چند روز دیگر که گذشت باز رفتم سراغ مادر بزرگ واز او خواستم مقداری پول برای خرید مجله به من بدهد. بیچاره مادر بزرگ هم دلش نمی آمد من را ناراحت ببیند هیچوقت درخواست من را رد نمی کرد .آخر او هم گاه گاهی در عوض از من کار می کشید برای انجام خرید هایش، کارهای خانه و... 

اما این بار داستان فرق کرد بعد از گذشت یکی دوهفته  برای من بسته مجله نیامد در عوض یک پاکت نامه کو چو لویی را پستچی به من داد .وقتی در پاکت را که باز کردم همه چیز دستگیرم شد پول فرستاده شده من برگشت خورده بود نامه را که خواندم متوجه شدم  دیگر برایم مجله « کیهان بچه ها» ی پستی نمی آید اما در نامه راهنمایی  خوبی به من  شده بود  وآن اینکه اگر امکان داشتسری به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان  شهرم بزنم آنجا شماره های قدیمی مجله کیهان بچه ها را دارند از فردا به سوی کانون روانه شدم تا شاید از طریق آنجا بتوانم مجلات قدیمی را بخوانم.

همانگونه که راهنمایی شده بودم همه چیز را از نزدیک دیدم شاید بیش از 10 کارتن کیهان بچه ها در گوشه ای از کتابخانه کانون گردو خاک می خوردند  با دیدن آن صحنه آه از نهادم بلند شد من آنگونه دنبال این دوست خوب اینجا وآنجا می دویدم وکیهان بچه ها اینگونه در گوشه کانون  پرورش فکری کودکان ونوجوانان گرد وخاک می خورد . از همان روز تصمیم گرفتم همه این مجلات را کم کم امانت بگیرم وبعد از خواندن آنها را بر گردانم.

تا یکی دو ماه اول ، روال امانت گرفتن کیهان بچه ها ی شماره های گذشته در کنار خریدن شماره های تازه منتشرشده هر هفته  ادامه یافت  تا اینکه در یک صبح تابستانی ،  وقتی پا به  کتابخانه کانون گذاشتم متوجه شدم مسئولین کانون  قصد جابجایی دکوراسیون کتابخانه را دارند .آقای امیری مسئول کتابخانه با دیدن من انگار چون پرنده ای از قفس آزاد شده باشد به من گفت : « عبدالحکیم می خواهیم کتابخانه را کمی جا به جا بکنیم اگر کمک مان کنی مزد خوبی  به ات می دهیم » بی کار بودم ومعمولا ً از انجام اینگونه کارها خوشم می آمد با این فکر که  تنوعی هم در کتابخانه ایجاد بشود سریع شروع به کار شدیم قفسه ها را از کتاب خالی کردیم وروی میزهای مطالعه گذاشتیم به اتفاق آقای حیدری مستخدم کانون وچند تا از بچه ها که اعضاء کانون بودند  وآقای امیری ، در طول یک ساعت همه میز وکتابها جا به جا کردیم نزدیک ظهرآن روز بود، طبق معمول رفتم تا با آقای امیری هما هنگ کنم وجند جلد کیهان بچه های قدیمی دیگر تحویل بگیرم.

آقای امیری گفت اگر عجله ای نیست صبر کنم تا او من را با ماشین خود  به خانه برساند .اولین باری بود که اقای امیری این حرف را می زد .با خود فکر کردم آقای امیری به خیال اینکه شاید خسته هستم وخانه ما نسبت به خانه دیگر دوستان دور تر است من را برساند ومن قبول کردم .آقای امیری از همه بچه هایی که در جابجایی کانون کمک کرده بودند تشکر کرد ورو به من کردو گفت حالا نوبت این است که مزد« عبدالحکیم »  عضو پر کار کانون را همانطور که صبح به او  قول داده ام بپردازم وایشان را به خانه اش برسانم. تازه یادم آمد که آقای امیری اول وقت این قول را به من داده بود اما نمی دانستم مزد من یکبار سوار شدن به ماشین آقای امیری تا خانه باشد. اما داستان فقط یک بار سوار شدن به ماشین آقای امیری نبود . آقای امیری با کمک دوستانی که هنوز کانون را ترک نکرده بودند همه مجلات کیهان بچه هایی را که در گوشه ای از  کانون بود بار ماشینش کرد وآن ها را به من هدیه نمود.دقیقاً یادم است که به من گفت تواولین کسی هستی که  اینقدر با این مجلات قدیمی دل بسته ای.  این مجلات قدیمی دیگر اینجا استفاده نمی شوند حیف است شما در آنها را منزل استفاده نکنید واینجا آنها از بین بروند.  نمی دانستم با چه زبانی ازآقای امیری به خاطر این همه لطف  تشکر بکنم او واقعاً بهترین مزد را به من داده بود . حالا سالها از آن روزها و53 سال از بهار عمرکیهان بچه ها می گذرد وهنوز هم مثل گذشته بصورت هفتگی منتشر می شود وبه خانه نوجوانان می رود. « کیهان بچه ها» یی که شاید بسیاری از یاران قدیمی  به خاطر پاره ای از مشکلات آن را تنها گذاشته اند اگر چه می دانیم آنها لحظه ای از یاد این دوست قدیمی خود غافل نیستند و با یاد این دوست خوب زندگی می کنند . آشنایی کیهان بچه ها را برای خود سعادت بزرگی می دانم از زمانی که بچه  کوچولویی مدرسه ای بودم وتا زمانی که در نو جوانی ارتباط خود را فقط با خواندن مطالب مجله  حفظ کردم واز خوانندگان پروپا قرصش بودم وشماره به شماره آن را با شوق تهیه می کردم

وبرای خود آرشیوی از مجلات تهیه کردم وبعد هم که پا به بزرگ سالی نهادم  به بهانه اینکه کیهان بچه ها را برای بچه هایم تهیه می کنم  آن را  زود تر ازبچه ها خودم مطالبش را می خواندم 

 وتا سالهای 1374- 1375 که این دوست دیرینه به سن 40 سالگی رسید توانسته بود بیشتر کسانی که برای او مطلب می نوشتند را با من آشنا کند.در حالیکه من در این زمان برای مجله « کودک مسلمان بلوچ»  مطلب می نوشتم مجله کودک مسلمان بلوچ اقدام به برگزاری جشنواره های شعر وقصه کودک ونوجوان هرسال در یکی از شهر های استان سیتان وبلوچستان می نمود که این جشنواره ها فرصت های خوبی ایجاد می کرد تا با همکاران ونویسندگان کیهان بچه ها در طول سال دیداری تازه کنم .

( ، امیر حسین فردی، مصطفی رحماندوست- افشین علاء ناصر کشاورز، محمد علی دهقانی، محمد میر کیانی، حسین فتاحی، حسین کیانپور، جعفر ابراهیمی، اعظم کاوه، جواد محقق ، محمد عزیزی، محمد عزیزی« نسیم»، حسین فریدونی، افسانه شعبان نژاد، مهری ماهوتی، فرهاد حسن زاده، بیوک ملکی، مرحوم قیصر امین پور، مرحوم منصور حسین زاده، رضا پریزاد، حمید محمدی محمدی، حمید هنرجو، بابک نیک طلب، خسرو بابا خانی، غلامرضا بکتاش، عباسعلی سپاهی یونسی، فزیبا کلهر، حسین احمدی،و...)

در حاشیه یکی از جشنواره ها در بلوچستان بود که آقای جواد محقق و امیر حسین فردی از من خواستند با کیهان بچه ها همکاری بکنم واین توفیق برای مدتی نصیبم شد و تعدادی از کارهایم را در طول آن سال توانستم در کیهان بچه ها چاپ ومنتشر کنم . واین همکاری با کیهان بچه ها را برای خود افتخار بزرگی می دانستم. هنوز هم هر از چند وقت که فرصتی به دست می آید از همکاری با این دوست دوران نوجوانی ام دریغ نمی کنم.حالا که در آستانه پنجاه وسومین سال تولد این دوست خوب واین نوجوان 53 ساله قرار گرفته ایم خدا را به خاطر تمام لطفش به جهت موفق بودن این مجله سپاس می گوییم وبرایش طول عمر بابرکت آرزو می کنیم. وبرای شادی روح عزیزان سفرکرده بخصوص« عباس یمینی شریف، منصور حسین زاده عزیز، وقیصر امین پور درود می فرستیم.وبا این امید که جمع دوستان کیهان بچه ها دوباره  همان جمع سالهای 1366-1367 بشود

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

پرواز در آسمان کودکی

 

پرواز در آسمان کودکی

به بهانه نزدیک شدن به سی امین سال تولدمجله

 « کودک مسلمان بلوچ»

 

 عبدالحکیم بهار« آشنا »

سال 1359دقیقاً سی سال پیش، شهر کوچک «ایرانشهر» در تب وتاب معروف شدن می سوخت.از بین بچه های دانش آموز آن وقت استان کمتر کسی نام کوچک شهر «ایرانشهر» را شنیده بود. اما انگار همه چیز دست در دست هم داده بودند  تا برای اولین بار چهره «ایرانشهر» را به بچه های استان سیستان وبلوچستان معرفی کنند.

***

همه چیز از آنجا شروع می شود که «ایرانشهر» بی صبرانه ، بی قرار ومنتظر لحظه شماری می کند تابرای اولین بار تولد مجله «کودک مسلمان بلوچ »را در وجود خود ببیند.به نظر من حق هم داشت لحظه های سرنوشت سازی برایش پیش و رو بود.چه کسی از بزرگ ومعروف شدن بدش بی آید.؟

***

دستگاههای ساده پلی کپی در سپاه پاسداران شهرستان ایرانشهرمنتظر بودند  تا دستانی به سراغ آنها بروندوسکوت دلگیرانه آنها را به صدا تبدیل کنند.

سر انجام انتظارها به سر می رسد ودر مهر ماه سال  ،1359 دل «ایرانشهر»به تپش می افتد سکوت دستگاههای پلی کپی می شکند ودست هایی به طرف آنها کشیدده می شود.وحرکتی شیرین در تلاش مشتاقانه :«رمضانی، رجبی، ناصحی،  نطقی، طاهر علی، جعفری ، رضا شجری ودیگر دوستان آغاز می گردد.آقای ناصحی می شود مسئول تهیه وتنظیم مطالب مجله ؛ یعنی سردبیر ومدیر مسئول !... طرح ساده ی روی جلد مجله با دورنگ سبز وقهوه ای  کم رنگ زده می شود کار صفحه آرایی را یکی از بچه ها انجام می دهد ، مطالب در نظر گرفته شده را آماده چاپ می کنند چند نفر شبانه روز وخستگی  ناشناس مشغول کارهای تصویر گری را به اتمام می رسانند. در 15 روز اول مهر ماه آن سال با انتشار اولین شماره، مجله «کودک مسلمان بلوچ»درشهرستان  ایرانشهر متولد می شود.به جای اینکه بچه های سپاه منطقه  ایرانشهر از تولد مجله،خوشحال باشند، بر خلاف شهر ایرانشهر که از شادی، سر از پا نمی شناخت ، نگران بودندو دریای اظطراب در چهره های آنها موج می زد. آنها نگران مراقبت بعد از تولد مجله می شوند.حق هم دارند آخر تولد هر کودکی همان اندازه که برای پدر ومادر خوشحال کننده است تضمین وامین سلامت کودک نگرانی هایی هم به همراه دارد. تامین سلامت کودک بستگی واحتیاج به مراقبت بعد از تولد، انجام واکسیناسیون، تامین پوشاک وتغذیه دارد.  مجله هم چنین حالی داشت.

 

-         آیا برای کودک اتفاقی نمی افتد؟

-          آیا مراقبت بعد از تولد به خوبی انجام می شود؟

-         آیا رشد کودک دچار مشکل  نخواهد شد؟

-         آیا هیچ گونه خطری سلامت کودک را تهدید نمی کند؟

-         بچه ها با کودک  دوست می شوند؟

-         آیا کودک بادوستان خود رابطه دوستانه برقرار می کند؟

-         آیا کودک به دوستانش به خوبی سر می زند؟

-          آیاکودک،برای دوستانش دوست خوبی می شود؟

-         ...؟؟؟؟...؟؟؟

لشکربزرگی از سئوالات  هستند که در همان آغاز تولد مجله بر سر بچه های تحریریه هجوم می آورند.اما ...

***

بچه های تحریریه سرانجام دل به دریا می زنند وهمچون کوهی استوار برای جنگیدن با هر گونه مشکلاتی آماده می شوند.خیلی زود نور امید بر دل پریشان  بچه ها ی تحریریه مجله می تابد  ودر 15روز اول پس از تولد،  اولین شماره «کودک مسلمان بلوج »در مدارس ایرانشهروروستاهای اطراف توزیع می شود ومجله سر از خانه های دوستان بلوچ وسیستانی در می آورد.احساس خوشایندی به اودست می دهد.

***

بچه های تحریریه کار  شماره بعدی مجله را شروع می کنند .در طول مدت کمتر از 15 روز شماره دوم آماده می شود هنوز شماره دوم توزیع نشده است که سیل خروشان نامه ها ی محبت آمیزدوست داران مجله  از شهرهای مختلف استان راه می افتد..بچه های تحریریه اصلا تا آن وقت حتی  فکرش را هم نکرده بودند. برایشان جای تعجب بود به جاهایی  که حتی مجله توزیع نشده بود هم نامه آمده بود ، :

 

-    هرنامه چندین پیشنهاد، راهکار وتقاضا، : (تیراژ مجله را بالا ببرید قیمت را افزایش دهید، از رنگهای متنوع تری استفاده شود،بیشتر داستان وشعر چاپ بکنید، سرگرمی و جدول وگزارش فراموش نشود، اگر ازسطح مدارس مشترک جذب بشود مجله دوستان بیشتری خواهد داشت، مطالب را پر بار بکنید. از بچه ها بخواهید مطالب  بفرستند واز مطالب آنها در مجله استفاده بکنید و... )

-    صدها نامه ی آمیخته با گلایه های  پاک کودکانه : ( چرا به مدرسه ما مجله توزیع نشده؟ما هم حق داریم کتاب ومجله بخوانیم. مجله عادلانه توزیع نشده. به ما چند نفر دانش آموز فقط یک مجله داده اند وگفته اند همه باهم بخوانید ، چند روز نوبت بودم تا مجله را خواندم  و...)

 هرنامه آرامشی برای حفظ سلامت مجله است.نامه های ارسال شده بچه های دانش آموز در همان اوایل کار، سلامت مجله را بیمه می کنند، ریشه های بذر ناامیدی می  خشکد وهمه باور می کنندکه مجله  جای خود را در بین دوستانش باز کرده است، وفقط بچه های تحریریه نیستند که فکرحفظ سلامت مجله هستند بلکه همه بچه های استان که از خوانندگان اولیه آن هستند  به ترقی مجله فکر می کردند.

عبدالصمد نارویی(بمپور)- شعبان بامری(ایرانشهر)-عباس زارع (زاهدان)- مریم زارع (زاهدان)- غلام محمد جهانگیر(بزمان)- مریم میرکمال(خاش)-ارسلان امیری (ایرانشهر)- عادل مزاری(زاهدان)-عبدالحمید پناه(راسک)- سید غلامحسین حسینی( چابهار) سعید هادی زاده (قاسم آباد)- عبدالقیوم بهرام زهی (پیشین)- عبدالواحد دهقانی-(راسک)- حسین مرادی (سراوان)- رسولبخش جهاندیده (بمپور)- محمد اسلام ارباب (سراوان) -  شهروز نوروزی (اسپکه)- ایوب آبرون (اسپکه)- اسماعیل ستوان ( ابتر ) پیربخش نارویی( خیر آباد) – عبدالرضا آبسالان( ایرانشهر) – مسعود صادقی( دامن)- فاطمه رکن آبادی( گندمکان) – سید علی صابری( چابهار)عبدالحمید حمل زهی( چابهار)- رحمدل محتشمی(سرباز)

تعداد کمی از صدها دوست مجله در شهرهای مختلف استان است که تا سال 1360 با مجله دست دوستی برای همکاری داده اند.

بچه های  تحریریه وقتی  نامه های رسیده را باز می کنند  با دیدن نامه های گلایه مند بچه ها از خجالت می خواهند آب شوندوعرق شرم بر پیشانی آنها می نشیند ، و آنها می مانند که به نامه ها چه جوابی بدهند.؟ برای به تحقق پیداکردن درخواست های آنها چه چاره ای بیاندیشند؟ چه کار باید بکنند تا از خجالت دوستان مجله  بیرون بیایند؟

راهکارها وپیشنهادهای  سازنده خوانندگان برای هرچه بهتر شدن مجله ، سردبیر وهیت تحریریه را امید وارتر میکند....

***

خوانندگان هم مجله به این نتیجه می رسند که فقط خواندن مطالب چاپ شده در مجله کافی نیست  برای کسب تجربه احتیاج به دست بردن به طرف قلم ونوشتن مطالب وکمک کردن  بچه های تحریریه با ارسال مطالب از طریق پست  مورد نیاز است. واین اتفاق خیلی زود  به وقوع می پیوندد .بچه ها روی به نوشتن آورند آنها بدون در نظر گرفتن قواعد دستور زبان فارسی و فوت وفن نویسندگی، وشاید هم با غلط های املایی فراوان  بدون هیچ گونه دلهره وبه امید اینکه کسب تجربه می کنند   مطالب ساده خود را برای مجله ارسال می کنند .عده ای سروده های خود رامی فرستند بعضی ها هم که قلم آنها بد نمی نوشت، داستانهایی برای مجله ارسال می کنند ، تعدادی از بچه ها هم با فرستادن مطالب علمی ، لطیفه، معرفی روستا محل زندگی خود، خاطره،و ..دیگر بخشهای مجله را پوشش می دهند.

«ایرانشهر –صندوق پستی شماره 33- روابط عمومی سباه پاسداران انقلاب اسلامی تلفن:2163 » نشانی خانه بهترین دوست بچه های استان می شود.خیلی زود یک سال از بهار عمر مجله می گذرد وتابستان از راه می رسد.اگرچه تعطیلات سه ماهه تابستان برای بچه هایی که در خرداد ماه قبول شده اند شیرین است  اما سه ماه ندیدن روی  بهترین دوست( مجله)  شیرینی تعطیلات تابستان را تا حد زیادی از کام آنها  می کاهد وآنها را برای رسیدن هرچه زود تر مهر ماهدلتنگ و آرزو به دل می کند.

در سومین سال ، سردبیر به اتفاق دوستانش برای انتشار بهترمجله آنطور که دوستان مجله در نامه های خود می خواستند به فکر چاره می افتند . دیگر گردانندگان مجله نمی خواهند شرمنده نگاههای پاک بچه ها در مدارس باشند ویا  پاسخ نامه های آنان را با شرمندگی بدهند. دوسال دستگاههای پلی کپی قدمهای مجله را پیش بردند اما دیگر این دستگاهها ی ساده نمی توانست به درخواست های دوستان مجله پاسخ دهند .خوانندگان، مجله ای با کیفیت بهتر وبالاتر می خواستند. اما چاره کار چیست؟؟

دوستان کم کم به این نتیجه می رسند مطالب مجله را در ایرانشهر تهیه وجمع بندی بکنند وبرای چاپ در چاپ خانه بزرگتری به استان کرمان ببرندوآنجا مجله را چاپ بکنند. این تصمیم، قطعی می شود. مسئولین سپاه استان موافقت واستقبال می کنند  و«کودک مسلمان بلوچ»قدم به خارج از استان می گذارد وبه استان کرمان می رود.بچه های ستاد منطقه 6 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمان وقتی این کار بزرگ بچه های سپاه استان ما را می بینند حیرت زده می شوند.با کمک ستاد منطقه 6 کرمان  توی چاپ خانه بزرگ این شهر «مجله کودک مسلمان بلوچ» چاپ می شود وبرای توزیع به استان بازمی گردد.!بذر بربار فرهنگی انقلاب در سرزمین کویری بلوچستان جوانه می زند.

***

رنگ ورویش عوض می شود کیفیت چاپ با دستگاههای بزرگ چاپ خانه به نسبت چاپ با دستگاههای ساده پلی کپی خیلی  بالا می رود ! تا حد زیادی خواسته های خوانندگانش بر آورده می شود.حدوداً سالهای 1361تا 1363مجله میهمان کرمانی ها است بچه های تحریریه خستگی ناشناس یک پایشان ایرانشهر واستان است ومطالب را آماده می کنند از روستاها ومدارس استان گزارش تهیه می کنند وبه نامه های دوستان خوانندگان جواب می دهند  ویک پایشان هم در کرمان است وکارهای قبل از چاپ مجله را انجام می دهند، به چاپ خانه سرمیزنند  وبا کارگران چاپ خانه « چاق سلامتی» می کنند  تا ...! تا اینکه مجله با کیفیت تر  وبه موقع به دست دانش آموزان برسد.( که می رسید) البته گاهی اقات یک کمی دیر می شد اما خوانندگان آنقدر با مجله  دوست هستند که بار تاخیر ها را بردوش می کشند وآنهارا تحمل می کنند..تا به هرحال مجله به دستشان برسد. دیگر در استان کمتر دانش آموزی پیدا می شود که با نام  کودک مسلمان بلوچ آشنا نباشد.دیگر فقط بچه های «  زاهدان وچابهار وایرانشهر وخاش و نیکشهر» نیستند که مجله را می شناسند بلکه او توانسته است در دورافتاده ترین روستاها»و : « سربازو آشار وابتر ودامن وسیب سوران وزابلی و آسپیچ ونوک آباد وخیر آباد و سنگان وپیشین وهریدوک وچانف و نگورو دشتیاری و راسک وکنارک وساربوک وآبند وکشیگ و کوشک و حیط وبمپور وبزمان و چاه هاشم وجلگه ...» دوستانی برای خود پیدا بکند.

***

 در پنجمین سال انتشار،دیگر ساختمان سپاه ایرانشهر نمی تواندهمه امور مجله را که روز به روز در حال گسترش است را بر عهده بگیرد.تیزاژ تاحدود 5000نسخه رسیده است،توزیع این همه نشریه، پاسخ دادن به مخاطبان ، برنامه ریزی بهتر، بایگانی، راه انداختن بخش آرشیووانجام سایر کارهای مطبوعاتی مجله نیاز به امکانات بیشتری دارد.این بار کوچی اساسی ومهاجرتی باور نکردنی در انتظار است.«کودک مسلمان بلوچ»بار خود را می بندد وبا چشمانی اشکبار ایرانشهر عزیزش را ترک می کند.دل کندن برایش دشوار است درست مثل هرکسی که زادگاهش را  دوست داردونمی خواهد از آن جدا بشود.

***

توی تبلیغات وانتشارات سپاه باسداران استان دفتر وتشکیلاتی تاسیس می شود بر وبچه های زاهدان راه می افتند به طرف دروازه خاش که از «کودک مسلمان بلوچ»استقبال بکنند.

«کودک مسلمان بلوچ» چهار ساله است که مقیم شهرزاهدان مرکز استان می شودبا آمدن در زاهدان ارتباطات وسیع تر می شود به صورت ناگهانی تعداددوستان مجله افزایش چشم گیری پیدا می کنند..درخواستها بیشتر می شود.حالا دیگر چاپخانه کرمان هم از پس کار بر نمی آید.خوانندگان درخواست می کنند صفحات مجله رنگی باشند .تنها راه و چاره مشکل تغییر چاپخانه است . از توان بچه های دست اندر کار مجله زره ای هم کاسته نشده است با همان شور  وشوق گذشته، این بار چاپخانه را عوض می کنند  .پرونده امور چاپ در چاپخانه کرمان در سال 1365 بسته می شود ومجله در هفتمین سال پس از تولدبرای چاپ، شلوغی وترافیک تهران پایتخت را می پذیرد.

چاپ در چاپخانه های تهران رنگ وروی مجله را کاملاً عوض می کند.. «کودک مسلمان بلوچ»می شود مثل همه نشریه های کشور یعنی یک صفحه در میان رنگی. وحتی از بعضی از مجلات  هم بعضی وقت ها زیبا تر وقشنگ تر به چشم می خورد.« کودک» کوچولوی ما در آستانه 8سالگی اش در خردادماه1367صاحب یک برادر کوچولوی دیگر می شودوآن هم «جشنواره شعر وقصه»است.اما امان از دست این بچه پر سروصدا.این کوچولوی دومی در هر شهری که سر در می آورد همه نگاهها را به طرف خود می کشد.تا حالا چندین سفر در شهرهای استان داشته است در هرسفر هم دوستان خود وبرادر بزرگترش را باخود کشانیده است.اول از زاهدان بعد ایرانشهر وبعد چابهاروبعد سراوان وبعد خاش وبعدزابل وبعد نیکشهرو بعد که همه شهرها را را رفت شروغ کرد به تجدید سفرها دوباره از زاهدان وهمه آن شهرهایی که یک بار قبلاً رفته بود.

حالا 30سال از آن روزها ی اولی کهدر ایرانشهر زمزمه تولد یک نشریه بود می گذردراستی بچه ها کدام یک از شما ها یا دوستانتان متولد مهر ماه1359 هستید؟«کودک مسلمان بلوچ»همسن شمااست اما بعید می دانم که از بین شما بچه ها کسی متولد 1359 باشد .اما این را می دانم که پدر ومادرهای بعضی از شماها هم سن وسال مجله هستند شاید هم از خوانندگان آن وقت مجله بوده اند.یا اینکه شاید مثل خود من هنوز هم از خوانندگان مجله هستند وقتی شما مجله را می آورید خانه او هم در فرصتی مناسب طوری که شما او را نمی بینید به دور ازچشم شما مخفیانه مجله را می خواند تا وقتی که شما را ندیده جدولش را هم حل می کند وآن وقت است که شما تصمیم حل جدول مجله رامی گیرید  ناگهان متوجه می شوید با یک جدول حل شده رو برو هستید وآن وقت شاید هم از دست بچه های مجله ناراحت بشوید.یادتان باشد دراینگونه جاهها مجله وبچه های مجله تقصیری ندارندآنها جدول حل نشده برایتان فرستاده اند . جدول را دوست قدیمی تراز شما مجله،  پدرتان،  حل کرده است.

 

***

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:20 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388

در حواشي سفر به شهر كهن « نيشابور »

 

در حواشي سفر به  شهر كهن « نيشابور »

 

                                                      

 

 

کم کم داریم به پایان روزهای اولین ماه فصل گرم تابستان نزدیک می شویم.تیر ماه کم کم آماده می شود بند وبساط خود را جمع کند وجای خود را به روز های بلند مرداد بدهد.

 پار سال دقیقاْ همچنین روزهایی بود که خودم را برای سفری دوهفته ای به استان خراسان آماده کرده بودم این سفرروزشنبه 11 تير ماه آغاز شد. ومسير طولاني چابهارتا مشهد بعداز يكی دو روز بعد پيموده شد.اول سفر كمي به خاطر طولاني بودن مسافت وخستگي راه برايم كسل كننده بود . اما گشتن وديدن مناطق گردشگري خراسان توانست كسالت بوجود آمده را از بين ببرد.

14تير ماه برايم جمعه اي به ياد ماندني شد .ديدن «گل مكان» فقط يك نقطه از صدها نقاط كشاورزي وباغي خراسان ورويت بهشتي زيبا در سرمين اين ديار. وعصر اين روز بياد ماندني در كنار آرامگاه حماسي سراي بزرگ ايران زمين ، سراينده رستم وسهراب در گنجينه شاهنامه« فردوسي » نامدار سراسر لطف بود .از 15تا 19 تير ماه  توانستيم بيشتر جاهاي ديدني شهر مشهد راببينيم.

قرار بود 24تيرماه سفر ما پايان پذيرد.چيزي به پايان سفر باقي نمانده بود كه مرور تاريخ شهر نيشابور كهن  ما را براي يك روز تمام به طرف خود كشانيد .پنجشنبه  20تير ماه اين اتفاق رخ داد بسياري از قسمت هاي تاريخ ايران را كه در سالهاي مدرسه در كتاب تاريخ  خوانده بوديم را از نزديك ببينيم .محل غارتگري هاي چنگيز مغول، شهر مدفون شده قديمي نيشابور كه بر اثر زلزله يا اتفاقاتي از بين رفته بود، شهر مدفون شده« شاد ياخ»،قرار گرفتن در كنار آرامگاههاي اديبان بزرگ ايران زمين حضرت شيخ عطار نيشابوري وحكيم رباعي سراي عارف ، عمر خيام نيشابوري وقرائت حمد وسوره به لذت سفر ما افزود.

                                                  

در حالي كه به اتفاق خانواده كه در كنار آرامگاه عطار قدم مي زديم  ومن براي آنها از عطار  وبزرگي او مي گفتم اتفاق خيلي جالبي افتاد.اصلا فكرش را هم نكرده بودم.نزديك ظهر بود كه خود را براي  خوردن ناهارآماده مي كرديم بايدكم كم از« عطار»  و«كمال الملك» نقاش معروف ايران زمين جدا شويم وبراي صرف ناهار به مجتمع خيام برويم .آن طرفتر از آرامگاه عطار  چشمم به دكه اي افتاد كه در آن كتاب مي فروختند با خود گفتم حالا كه تا اينجا آمده ام بد نيست چند جلد كتاب از همسايگي عطار به رسم يادگاري باخود ببرم... دكه كتاب فروشي خلوت بودآفتاب نيشابور به تنمان مي تابيد مردي درويش با موهايي تقريبا بلند مشغول كتاب فروشي بود. در كنار مرد كتاب فروش خانواده اش نشسته بودند وبا مرد كتاب فروش گرم گفتگو بودند.با حضور ما در جلوي دكه كتاب فروشي خلوت آنها به هم خورد تا ما را ديدند زود فهميدند كه از بلوچستان آمده ايم. آنها در مورد  منطقه بلوچستان سئوالاتي از من پرسيدند تا جايي كه توانستم  جواب آنها را دادم . طولي نكشيد كه همه چيز دستگيرم شد.فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاده بود؟...؟

باور كردنش براي خود من هم خيلي سخت بود من روبروي يكي از بزرگ مردان هنر معاصر ايران ايستاده بودم  وجواب سئوالاتش را مي دادم..تا قبل از اينكه خودش را معرفي كند نمي دانستم...

استادمعاصر هنرهاي تجسمي، عليرضا قدمياري در مقابل من بودتا فهميدم ايشان خود استاد هستند به طرفش قدم برداشتم به آغوشش كشيدم واينجا بود كه باهم دوست شديم  وادامه سفر در شهر نيشابور را با زحمات ايشان بيشتر به تما شا پرداختيم. امروز من از وجود دوستان بزرگي چون عليرضا قدمياري و... به خود مي نازم وافتخار مي كنم .

نمونه ای از آثار استاد«علیرضا قدمیاری »هنرمند نقاش ومجسمه ساز نیشابوری را در وبلاگ او مشاهده نمایید.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:41 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

باز هم سلام

دوستان نمی دانم چگونه از کجا شروع به نوشتن بکنم؟

می خواهم این را بگویم روستای «کیژدف» زادگاه من است من در این روستا در دامنه کوه نزدیک یک غار به دنیا آمدم از دامنه کوه اگر به طرف بالا وقله کوه بروید به درخت انجیرهایی می رسید که تابستان خوردن آن انجیرها نمی گذارد دوباره از آن بالا به طرف پایین سراشیب شوید.اما در پایین کوه درخت بزرگ وکهن سالی که لازم است حالا بگویم وجود داشت  (چون دیگر  وجود ندارد.) از خاطرات کودکی من خاطره ها دارنداین درخت کهن سال که اسم محلی آن «کرگ» است یک سال پیش به علت سهل انگاری عده ای که برای تفریح زیر آن درخت رفته بودند وبی پروا زیر آن اتش روشن کرده بودند  وبه هنگام برگشتن بدون اینکه آتش روشن شده خود را خاموش کنندسبب شدند آن درخت  دچار حادثه آتش سوزی بشود وبسیاری از خاطرات من که گه گاه گاهی از زبان این درخت می شنیدم از بین رفتند. نابودی «کرگ» غم بزرگی برای من به همراه آورد روزی که وجودش آتش گرفته بود من نبودم اما کسانی بوده اند که صحنه را از نزدیک دیده ان .وقتی تعریف می کردند بغض گلویشان را فشرده بود .آنها هم نای دین صحنه را نداشتند  نمی دانم انجیرهای بالای کوه با کدام درد وچگونه  به این منظره تاسف بار را تظاره کرده اند.دلم برای «کرگ» وانجیرهای تنها می سوزد انجیرهایی که روزگاری همسایه «کرگ» بودند....

 

 

 

 

روزگاری سبز

پر زور وجوان بودی تو

در وجودت برگهایی بود،

سبز تر از رنگ سبز

شاخه هایت چهار شانه

من تورا می گویم!

که وجودت تا دیروز

دیده می شد اماامروز

 دیگر نیست!

وچه خیلی زود

شاخه هایت خشکید

برگ هایت افتاد

و

تن    پرقدرت تو

ناگهان

خاکستر شد.

من تورا می گویم

با تو هستم که

روزگار با نشاطی داشتی.

لحظه لحظه هم نفس باسارها

هم صدا با نغمه گنجشک ها

...

باتو هستم من

باتویی که شاد بودی

روزگاری تکیه گاه باد بودی

من تو را می گویم

تک درخت پیر غار

همنشین با

شاخه انجیر  غار

 

از تو سراغ می جویم

از تویی که می دانم

« دیگر نیستی »

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388

همين يكي دو روز پيش بود كه داشتم مطالب وبلاگم را برسي مي كردم

 ونظرات دوستان را نگاه مي كردم.يكي از دوستان من را براي دين وبلاگش

 دعوت كرده بود وقتي كه وارد وبلاگش شدم به نكته هاي زيبا وظريفي در

 وبلاگش روبرو شدم با حوصله آن راخواندم وقتي كه داشتم وبلاگ را مي

 خواندم لحظه اي احساس كردم  با دوبال كوچك خيال در آسمان پاك

 كودكي پرواز مي كنم . دلم بد جوري هواي كودكي كرد آن گونه كه من  از

 وبلاگ او فهميدم نويسنده وبلاگ بايد اهل انديمشك مي بود .نقطه جالب

 اين است وقتي من با دوره  نوجواني  وداع كردم براي خدمت سربازي در

 سن 17 سالگي  عازم انديمشك شدم ودر حاشيه دوران نوجواني و ابتداي

 دوره جواني را در انديمشك شروع كردم وآن شهر نيز برايم دوست داشتني

 است ومثل دوران كودكي دلم براي او هم مي تپد.

نمي دانم شايد  من هم به دنبال  پانزده سالگی ام می گشتم.

 اما هرچي به دنبالش ميگردم پیدایش نمی کنم من آن را 23سال پیش تنها

 گذاشتم  . وفقط خاطراتش را به همراه دارم  خیلی دلم برایش تنگ شده

 است  .هروقت دلم برایش بی تابی می کند به سراغ یادش میروم دلم آن

 وقت کمی آرام می گیرد.

من  خاطرات کودکی خود را طوری حفظ کرده ام که هر وقت دلتنگ می

 شوم فوری به سراغش می روم .

اگه باورتان بشود بوی نوجوانی ام را واقعی احساس می كنم انگار بن بوي

 به ياد ماندني را قاب گرفته ام . حتما تعجب می کنید چطور توانسته ام بوی

 کودکی ام را حفظ کنم . آری من بوی واقعی کودکی را هنوز هم تو خانه

 امروزی دارم .نمی دانم شاید شما هم همین کار را کرده اید  . اما من

 هرچی مجله کیهان بچه ها که درسن  8تا 15 سال نوجوانی خریده ام

 وکتابهایی که در آن زمان جمع کرده ام را دارم  واینجاست که هر وقت دلم

 به یاد آن روزها می افتد ، فورا سراغ کتابهای آن دوران  و مجلات وکیهان

 بچه سروش نوجوان هاي آن زمان می روم .باور کنيد در آن دم احساس

 می کنم نوجوانی ام را یافته ام اما خیلی زود وتوجه می شوم ؛  نه من

 نوجوانی خود را 23 سال پیش تنها گذاشته ام وآن وقت است كه متوجه

 می شوم  اشکهایم ورق های کاهی کیهان بچه های 20 ریالی را خیس

 کرده است . ...   واقعاً کودکی  یادش بخیر  ...

به ياد روزهاي كودكي تقديم به همه دوستاني كه به دنبال سيزده سالگي

 خود مي گردند.

           

 

     لحظه های سبز رویایی گذشت

    آبی نیلی  دریایی گذشت

    روزهای بانشاط    کودکی

    پیش چشمان تماشایی گذشت

 

  لحظه های «باز باران ، با ترانه»

   داستان «رودخانه ،سنگ وجوانه»

    ماجرای «چشمه سار وسنگ سخت»

  باز« پترس» سد آب وپشت خانه

 

  ریز علی «دهقان فداکارو چراغ»

  قصه شیرین  « روباه وکلاغ»

  افتادن « دندان شیری هما»

دفتر «تصمیم کبری» توی باغ

 

...

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 0:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388

 

«نگذاريم طبيعت افسانه شود»

 

ديگربار ، خوشبويي شب بوهاي فراموش شده  ومهرباني نگاه نرگس هاي پرپر ، تمام وجودم را در بر مي گيرد.راستش باز هم دلم گرفته است ودر زميني كه تملق وريا حرف اول را مي زند ، دلم براي حرف هاي  ساده وشيرين مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها  تنگ شده است. درميان هيا هو وبوق ماشينها دلم براي آشناي رهگذري تنگ شده است. دلم براي بوييدن گلها ،هديه دادن لبخند ها وقصه گفتن براي ياسها  تنگ شده است.

نمي دانم چرا همه انسانها دانه دادن به كنجشك ها و آب  دادن به اطلسي هاي تشنه را فراموش كرده اند.

كسي به نگاه نرگس ها  اعتماد نداردوبا لبخند شيرين هميشه بهارها شاد نمي شود. ديگر كسي براي تولد غنچه گل سرخ توي باغچه جشن نمي گيرد وشادي نمي كند.حالا همه گوش ها به شنيدن پيانو عادت كرده  وهيچ گوشي  تاب شنيدن  ترانه هاي مرغ عشق را ندارد.

آري حالا ديگر همه افكار اطراف  هواپيما و ماشين و وموشك  و... پرسه مي زند.

كاش مي فهميديم كه طعم نان برشته  داخل تنور ،  هزاران بار بهتر از نان هاي  ماشيني است !كاش حس مي كرديم  كه سلام كردن  حتي با يك لبخند كمرنگ ، شيرين تر از سلام دادن  با بوق گيج كننده ماشين ها است !كاش درك مي كرديم احساس ماهي  سرخ توي تنگ را كه فقط با اميد بازگشت به دريا ودرياچه  در آن شنا مي كند!

پس بياييد اگر كاشفيم  راز گل شب بو را كشف كنيم؛ واگر مخترعيم ،دستگاهي براي گرم  نگه داشتن  نان هاي برشته  اختراع كنيم. اگر پزشك هستيم ، پژمردگي پري وش ها را درمان  كنيم؛ واگر مهندسيم  برنامه اي براي آبياري شعمداني ها  بريزيم.

به اميد روزي  كه تنگ ها بشكنند ،گل ها شاداب شوند، صداي بوق هميشگي ماشين ها قطع شود ونان، همان نان برشته  توي تنور باشد . بياييد تا نگذاريم طبیعت افسانه شود.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:55 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388

 

به بهانه نزديك شدن به دوازده ارديبهشت روز معلم:

 

     تقديم به : همه آنان كه معلم اند

 

از لحظه اي كه قدم در مدرسه خوبي ها گذاشتم ،نگاهي بود كه ياري ام مي داد ، و آن  نگاه تو بود.

از آن زمان كه تو را شناختم ، كلامت نسيم بهاري دلم شدومحبتت چشمه سار جاري بيكران  درونم ؛ چشمه ساري كه طنين دلنوازش زيبا تر از هر آواز ونغمه اي است.

آري تو به من الفباي بي انتهايي آموختي تا بر دشت دلم حك كنم؛الفباي محبت را؛الفباي  دوستي ومهر وصداقت را! ومن آن را آموختم وفهميدم كه چگونه تو را دوست داشته باشم .

آيا مي داني هرگاه به چشمان پرمحبتت نظاره مي كنم ،آسماني از از گلستان زيبا مي بينم؛آسماني مملو از مود َت  وصفا ؛ آسماني پر از نور، كه هيچ گاه تاريك نمي شود.

تو را آينه تمام نماي عشق مي بينم، به معناي واقعي آن .چون تو درياي بيكران  محبتي، توفرشته جاويدان عشقي؛آنچنان كه هرگاه در پاي كلامت مي نشينم آرامشي تازه مي يابمو التهاب درونم فرو مي نشيند.

حال خود بگو، با كدام زبان وكدام قلم تقديرت كنم كه شايسته تو باشد؟  با كدام كلمات خوبيهايت را تكرار كنم؟ مگر نه اينكه شغل تو شغل انبيا است وعظمت كار انبيا را هيچ قلمي نمي تواند وصف كند ...!

پس سخن دلم را از نگاهم بخوان وچشمه سار جوشان وروحبخش محبتت را همواره بر جانم  جاري ساز؛كه تشنه آنم ؛ وبدان كه از صميم قلب  دوستت دارم

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:29 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

دلم برای سهراب ها می سوزد

 

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه شاعر است وشعر می گوید وشعرهایش هم خیلی قشنگ است.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه بی ریاست وبی هیچ دغدغه ای شعر می گوید وصدای باران ورود آهنگ شعرهای دلنشینش هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه اهل کاشان است وکاشان شهر گلاب قمصر.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر نقاشیهایش که توی آنها می شود رد پای شعرهایش را دید.ومثل شعرهایش ساده وبی ریا هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه تا بود، نفهمیدیمش وحالا که رفته « سهراب ، سهراب می کنیم » وبه نبودنش افسوس وحسرت می خوریم.

سهراب را دوست درم ،چون فهمیده بود که باید سهراب باشد ، چون چون فهمیده بود نباید توی چیزی دست ببرد ، نه گلاب های قمصرش ، نه شعر هایش ، نه نقاتشی هایش ، ولی حق دارد به آنها روح بدهد.

به آنها زندگی وحیات ببخشد وآنها را زیبا تر بکند....

تا به حال هرچه سهراب دیده ام ، مظلوم بوده. دلم برای تمام سهراب ها می سوزد واز همه بیشتر برای سهراب سپهری خودمان .

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم فروردین 1388

بهار جاودانه

 

 

بهار آمده است

بهار ! بهار !

زمین مرده زنده شد

درخت لخت لباس سیز بهاری پوشید

وغنچه های زیبای بهار

رو به خورشید بی ریا

لب به لبخند گشود.

    

نسیم صبح!

قاصدصفا وخرمی بهار است

برخیز تا نوازشت کند.

بنگر!صفای جنگلهای شمال،

وشالی زارهای قصرقند وگیلان ،

پنبه زارهای گرگان،

ـ ودشت مغان،

با اوست.

سوغات نسیم ، زیبایی بهار است،

ـ وطراوت دل های بهاری.

    خانه را صفایی بده،

آلودگیها را جارو کن

خانه دلت را از کینه ها بشوی

در کوچه عبور نسیم  بایست،

وبا عطر بهار خرم باش.

مثل دریای مهربان عمان،

در سواحل چابهار وکنارک،

ودریای مازندران آرام،

درتیاب نور ومحمود آباد،

یا چون رودخانه های جاری ،

بمپور وسرباز،

سپید رود وارس،

کارون  وکرخه،

شاداب باش.

برخیز!

ببین!

پیغام نخلستانهای سرفراز سراوان،

نیزارهای خوزستان،

تلاش خدایی بلوچان،

محبت مردم سخت کوش خراسان،

با نسیم است.

  

بها مهربان تو را می خواهد

بهار را بنگر!

       چه زیباست

!آغوش باز خود را به استقبال نسیم ببر

 

عبدک را صدا کن،

احمد وبی بکررا،

ناگمان وادهم را هم. 

    **

جشن مهربانی امروز برپاست!

دست در دست هم برپا!

کوچه خلوت محبت منتظر شماست.

مزرعه اشتیاق را آب دهید،

ایران همیشه بهاری است،

   

 بهار مهربانی  جاودانه باد

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه هفتم فروردین 1388

آیا هنوز زود نیست؟

نمی دانم  چگونه واز کجا شروع به نوشتن این مطلب بکنم.بگذارید اینگونه شروع کنم شاید بهتر بتوانم انچه را که در دل دارم بنویسم. نمی خواستم در مورد خود چیزی بگویم اما به خاطر اینکه موضوع خیلی مهم  شده است ناچار شدم در این مورد مطالبی بنویسم  شاید با نوشته شدن این مطلب  از کمک فکری دوستان بهره مند بشوم.

موضوع از این قرار است : مدت ها  است که برای کودکان ونوجوانان مطالب  مینویسم. گاهی هم اتفاق می افتذ تا برای بچه ها سروده ای داشته باشم از این جهت البته خوشحالم اما این  را می خواهم بگویم :چند روز مانده به سال نو یکی از دوستان نویسنده ام که مدیر یکی از انتشارات ها است مهمانم بود ایشان پیشنهاد چاپ کارهایم را بصورت کتاب مطرح کرد . در حالی که شاید بیش از ۱۵سال از کار فرهنگیانجام می دهم هنوز این جرات را به خود نداده ام که در موردچاپ کتابهایم دست به کاری بزنم .اما پیشنهاد این دوست عزیز هم زیاد غیر منطقی نبود او سالها است که با کارهای من آشنایی دارد وشاید این احساس او به جا باشد که من  نسبت  به چاپ کتابهایم دست به کار شوم .هنوز هم مانده ام آیا این پیشنهاد دوست نویسنده ام را بپذیرم یا نه؟هنوز هم  با خود به این فکر میکنم برای چاپ کتاب هایم زود است اگر کمی صبر کنم  پختگی کارهای شعر وداستانم بهتر دیدهمی شود شاید هم  من اشتباه فکر می کنم وزمان آن رسیده است که برای چاپ کتابها کمر همت  ببندم .

 

                                          

به هر حال بهترین راه برای حل مشکل اینگونه در ذهنم نقش بست که موضوع را به صورتی با دوستانم در میان بگذارم واز آنها کمک بگیرم ...

اما شما دوست عزیز که داری این مطلب را می خوانید می خواهم نظر شما را بدانم .چه کار کنم  ؟

کتاب هایم را چا پ کنم یا نه؟

منتظر می مانم :

 شما چه می گویید؟..؟

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:39 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

آمدم سوی شما این بار هم

 باز با شرمندگی وسلام تازه ای

***

آه می بخشید  دستانم تهی ست

نیست همراهم کلام تازه ای

***

راه اگر دور است وقلبم آهنی

مهرتان آهن ربایی می کند

***

درتمام سرزمین قلب من

عشقتان فرمانروایی می کند

***

من شما را می شناسم دوستان

قلبهای پاکتان دریایی است

***

باغ سبز مهربانی هایتان

مثل فروردین پر از  زیبایی است

***

 

سلام دوستان خوب  حالتان چطور است ؟ امید وارم حال همه خوب وخوش باشد.بالاخره بعد از گذشت مدت ها آفتابی شوم باورکنید خیلی دلم برایتان تنگ شده است وخیلی دوست داشتم  پیش از ایتها به دیدنتان می آمدم  ، اما فشار کارهای جانبی به قدری زیاد است که این زمان را از من گرفته است اما  باز هم از اینکه این فرصت یه دست آمد خدا را شکر میگویم امید است با این بهانه بتوانم در آینده بیشتر در ملاقاتتان بکنم واین شروع  نابهنگام بهانه خوبی باشد برای ادامه کارکردن امید وارم با ارسال نظرات خوددر این وادی کمکم بکنید . 

                                          انشاءالله

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

دوباره بهار

بهار آمد .این راپروازچلچله ها خبر می دهند. بهار آمد ودر نوک قناری  ترانه  تازه کاشت. برفهای  زمستانی آب شدند وصدای قل قل  چشمه ها به گوش رسید.بهار با سر انگشتان سبزش  برسر هر شاخساری شکوفه زد ونسیم هم رقص  زیبایی را  با گندم زار آغاز کرد. بهار که به روستا قدم گذاشت من از قاب  پنجره دشت را تماشا می کردم.

 نسیم از دل دشت  با خودش عطر گل  های  بهاری را می آورد و ذهن  مرا  قلقلک می دهد. شاپرک  وپروانه ها  روی بوته ها شادمانی می کنند. بهار آمد  وپیراهن  نو بر تن صحرا کرد. درخت ها شکوفه  وجوانه داد . قناری را  ترانه  تازه ای بخشید  وشادی شاپرک ها را  با گل ها  قسمت کرد . راستی که باید زندگی دوباره را در قاب عکس بهار دید... 

        

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:32 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386

 

لحظه های در عبار اندوه

باز هم به دیدن تو آمدم
به دیدن تویی
که در غم و نشاط ما
شریک بوده ای
تویی که باز با
قصه های غصه های ما
غصه دار مانده ای.
غصه های روستای کمب
آن روستای کهنه وقدیم
آن دهکده که شد
هم پای درد های خاک

...

بد تر از داستان غصه های کمب
لحظه های در غبار غم گرفته رمین
خانه های کاهگلی سالهای دور
خانه گلی کوچک پدر بزرگ
بقچه ای که روی تاقچه اتاق بود
ویک سبد خاطرات مانده از
سالیان دور مادرم
خاطرات زنده ای که
ناگهان اشک شد و مرد

 

عبدالحکیم بهار

خرداد ۱۳۸۶ چابهار

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 0:32 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم فروردین 1386

بنفشه با لبخند

شکفته در هر سو

زبوی  گلبرگش

جهان شده  خوشبو

                                    شکوفه با شادی

                                      دوباره می خندد

                                        لبان خندان را

                                        به غم نمی بندد

                                                                    زپشت هر شیشه

                                                                     صدای باران است

                                                                      صدای هر قطره

                                                                        برای  دهقان است

                                                                                                       ترانه می خواند

                                                                                                         زهرطرف بلبل

                                                                                                          تمام صحرا سبز

                                                                                                          تمام صحرا گل

               

                        

                                                                                          عبدالحکیم بهار  - تهران ۱۳۸۳

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:43 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم فروردین 1386

بچه های دریا  به نظرات شما احترام می گذارد واز راهکارهای ارزشمند شما برای  پربار تر شدن استفاده می کند

 

 bachehayedarya@yahoo.com

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 2:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم فروردین 1386

 

فرارسید ن بهار ۱۳۸۶ مبارک باد

عبدالحکیم بهار

وابستگی انسان به طبیعت بیشتر به سبب نقش و تأثیر طبیعت در زندگی اجتماعی و اقتصادی اوست. هر یک از فصل های سال نقش و اثری خاص در شکل دادن فعالیت های مردم در جامعه دارد. مثلا، زمستان سرد و پر برف و باران برای مردم جامعه های کشاورز و دامدار ایران، فصل توقف کارها در مزرعه و صحرا و کوه و کوهستان و ماندن و آرمیدن در خانه است. برخلاف آن، بهار و تابستان و اوایل پائیز،‌ فصل کار و کوشش در بیرون از خانه و کارورزی در کشتزار و کوه و دشت است. مردم کشاورز و دامپرور فصل سرما را دور از جمع و فصل بهار و گرما را با جمع و در پیوند با یکدیگر می گذرانند.
در سرزمین هایی که تنوع آب و هوایی دارند و خاکشان مستعد کشت انواع گوناگون غلات و حبوب و پرورش گونه های مختلف میوه است و هر کدام در فصل های متفاوت کشت و بهره برداری می شوند، گاهی چند نوروز یا سال نوی کشاورزی دارند،‌ مانند سال نوی کشاورزی ایرانیان در آغاز فصل پائیز و فصل بهار. بنابر نظر میرچاالیاده، این جشن ها به این معناست که تقسیم بندی زمان را آئین هایی معین می کنند که ناظر بر نگهداشت و احیای ذخایر خوراکی می باشند، یعنی آئین هایی که تداوم زندگی کل جامعه را تضمین می کنند.
نوروز ایرانیان که در آغاز فصل بهار جشن گرفته می شود پیام آور نوشدگی سال و آمدن گرما و مرگ زمستان و باززایی طبیعت و زمان خروج انسان از عالم خمودگی و پیوستن به طبیعت و شروع حیات اجتماعی دوباره در جامعه و کار دسته جمعی در بیرون از خانه و در مزرعه و باغ و بوستان است. دگرگونی طبیعت در گردش سال و نقش آن در زندگی اجتماعی و اقتصادی مردم واکنش هایی نمادین در فرهنگ رفتاری مردم پدید آورده، که در مجموعه ای از آئین ها و آداب و رسوم به هنگام نوروز نمایان می شوند. بسیاری از رفتارهای آئینی و نمادین مربوط به نو سال و نوروز با اسطوره های اولیه در جامعه های انسانی سرزمین ایران ارتباط دارند و نشان دهنده رفتارها یا رخدادهایی هستند که در آغاز شکل گیری آن جامعه ها پدید آمده یا روی داده اند. نوروز ایرانیان در آغاز فروردین و فصل بهار هم جشن اهورامزدا، ایزد بزرگ دین مزدیسناست،‌که در روز اورمزد، نخستین روز از نخستین ماه سال برگزار می شود و هم روز آفرینش جهان و کائنات و انسان است. نوروز به بیان ابوریحان بیرونی، روز «نوزایی آفرینش» و به روایت شمس الدین محمد دمشقی روز «آفرینش نور» و روزی است که مردم را در این «روزی نو از ماهی نو و سالی نو، به آراسته و نوگردانیدن آنچه که گذشت زمان کهنه کرده بر می انگیزاندند» و معتقد بودند که در نوروز مقدرات مردم برای یک سال تمام تعیین و استوار می گردد.
از آیین های برخاسته زا سنت های رایج در دوران اساطیری، ‌برخی معنا و مفهوم و نقش و کارکردشان را در زندگی مردم امروزین از دست داده اند و دیگر کارآمد و سودمند نیستند و به صورت «بقایای فرهنگی» (Cultural survivals) غیرفعال بازمانده اند. برخی دیگر هنوز در زندگی اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و در حیات دینی و مذهبی و رفتارهای معنوی مردم جامعه فعال باقی مانده و نقش و معنا دارند و در انسجام و تحکیم روابط میان افراد و گروه های اجتماعی کارساز و مؤثرند. آیین های نوروزی از دسته رفتارهای فرهنگی هستند که برخی از آنها هنوز در جامعه کنونی ایران بازمانده و کم و بیش کارکرد و نقش کارآمد و سودمند خود را میان گروه هایی از مردم حفظ کرده اند.
خاستگاه و بن مایه بسیاری از رفتارهای آرمانی – آئینی مربوط به جشن نوروز و آداب نوروزی را باید در فرهنگ جامعه های باستانی و در زمان سیطره فرهنگ اساطیری جستجو کرد. این رفتارهای آئینی – آرمانی در گذر زمان دگرگونی یافته و در هر دوره و در هر مکان صورت و معنای خود را با ساختار اجتماعی – فرهنگی جامعه های آ دوره و مکان تطبیق داده و در رهگذر این سازگاری چیزهایی از دست داده و چیزهایی تازه گرفته و به شکل کنونی درآمده است.
از موضوع های مورد پژوهش در حوزه تحقیقات مردم شناسی یکی هم فرهنگ رفتارهای آئینی – آرمانی مردم در جامعه های خرد و کلان است. زمانی پژوهش در فرهنگ رتفاری مردم یک جامعه می تواند جامع و دقیق باشد که هر رفتار و هر جزء‌ و عنصر فرهنگی در کل فرهنگ جامعه و در پیوند با یکدیگر در شبکه مناسبات اجتماعی مردم نگریسته شود و انگیزه پدیداری و تداوم آن رفتار و عنصر فرهنگی و ارزش و کارکردش با عناصر فرهنگی دیگر در جامعه به طور جمعی بررسی و تفحص شود. با این حال، مردم نگار می تواند پیش از پرداختن به یک پژوهش کامل و ژرفانگر مردم شناسی، برخی از رفتارهای اجتماعی – فرهنگی و آئین ها و جشن ها و ... رایج میان مردم یک قوم یا جامعه را همان گونه که هستند به صورت جدا از رفتارهای دیگر فرهنگی در جامعه گردآوری و توصیف کند و برای بررسی ها و تحلیل های علمی بعدی مردم شناسی در کل فرهنگ، در دسترس بگذارد.
در کتاب نوروز، آئین ها و آداب و رسم های نوروزی، به ویژه آنهایی که در فرهنگ مردم ایران جنبه مشترک و همگانی دارند به صورتی کوتاه و فشرده و در حد حجم تعیین شده در مجموعه «از ایران چه می دانم؟» برای آشنایی علاقه مندان به خاستگاه و پیشینه جشن نوروز و آگاهی آنان از چگونگی برگزاری آن در گذشته و امروز بررسی و توصیف شده است. در پژوهش های مردم شناختی ریشه یابی و یافتن بن مایه های هر رفتار اجتماعی و فرهنگی و چگونگی برگاری آئین ها و جشن ها در گذشته و رنود استمرار آن در تاریخ حیات اجتماعی و فرهنگی مردم در اهمیت ثانوی قرار دارد. برای مردم شناس پژوهش در خاستگاه و پیشینه تاریخی رفتارهای فرهنگی و چگونگی آنها در گذشته خیلی مهم نیست، بلکه برای او، به گفته درست روح الامینی، بیشتر «چگونه برگزار شدن ها موضوع مطالعه است و نه چرا برگزار شدن ها!».
با این حال،‌در این کتاب برای آگاهی همگان هر جا که میسر بود به چگونه پدید آمدن و چگونه بودن آئین ها و رسم های نوروز و تحقیق و تفحص تاریخی در خاستگاه و پیشینه و بن مایه برخی از آئین های نوروزی پرداخته شده است. در پایان کاب نیز نویسنده دیدگاه کلی خود را در تحلیل مردم شناختی جشن نوروز و پیوند آئین های آن با نوشدگی سال و نقش و کارکرد هر یک آورده است. 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 0:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385

اولین مجموعه شعر علی بخش دشتیاری شاعر جوان چابهاری منتشر شد.

روچء سد بندءچول جنت دریا   

                              زندگ انت زندء چول جنت دریا

واهگ ءپلین ترانگان گیج ایت

                             مئی دلء بندء چول جنت دریا

مست وگمراه وکدهی کیل انت

                             چو هزار رندء چول جنت دریا

من کجام جاگاها به پهریزان

                           که همک هندء چول جنت دریا

تو  علی  ترمپین ء چی ء گالان

                                                  شعرء بند بندءچول جنت دریا

علی بخش دشتیاری شاعر وادیب توانای بلوچ نخستین مجموعه  شعر خود را به عنوان « ترانگ ء شهکور» وارد دنیای  زیبای کتاب کرد. علی بخش دشتیاری در سال ۱۳۴۶ در منطقه ماندیرو چابهار چشم به  جهان گشود  بیست وچهار سال پیش او فعالیت ادبی خود را در جمع هنرمندان چابهار آغاز کرد او توانست در آغاز کار  هنری اش خودش را نشان دهد.بیشتر آثار منتشر شده اش در ماهنامه ها وهفته نامه های بلوچی دیده می شود.چاپ این کتاب دغدغه کاری خوبی را برای دشتیاری به وجود آورده است  طوری که او در کارهای فرهنگی  بیشتر دیده می شود.... امید واریم  چاپ این کتاب بتواند علی بخش  را برای آچاپ ومنتشر ساختن  دیگر آثارش  تشویق کند. برای این شاعر توانمند  بلوچ روزگاری روشن از دنیای ادبیات آرزو داریم.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 6:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385

 

به بهانه چاپ « رژنء سپر»

 

اولین مجموعه شعر« غلام بهار»

 

 

 

از اینکه بچه های هنرمند چابهار سالهاست در عرصه های مختلف فرهنگی ،هنری وادبی کار می کنند،تلاش عاشقانه آنها  قابل تحسین است. این روزهاکمتر کسی است که نمی داندوضعیت فرهنگی چابهار چگونه است. برپایی مکررنمایشگاههای نقاشی وخوشنویسی هنرهای تجسمی برگزاری شبهای شعرو... حکایت از  تلاش  هنرمندان چابهاری دارد.وقتی که می بینیم حسن یادگارزاده از بافت هنرهای تجسمی در سطح کشور شناسایی شده است ویا محمد اربابی وعبدالله بهار دستی توانمند در هنر خوشنویسی دارند،در کمترین فرصت ها نشست های ادبی وشبهای شعر برگزار می شود بیانگر این است که چابهار ازنظر رشد فرهنگی قدم های خوبی برداشته است.برپایی نمایشگاههای هنرهای تجسمی:( طراحی،نقاشی،وخوشنویسی) درمعرض دید عموم توانسته است توانایی این قشر از هنرمندان را نشان دهد .طوری که بسیاری از افراد که آشنایی چندانی با هنر ندارند اما متوجه شده اند که چابهار از این رشته هنری هنرمندان توانایی دارد اما اگر به ادبیات وکسانی که در این وادی، کار میکنند نگاه کنیم  خیلی زود متوجه می شویم که هنوزادبیات در بین مردم ما به خوبی جا نیفتاده است ودر این راستا نیاز به فرهنگ سازی بیشتری دارد.اگر چه ما در حیطه ادبیات شاعران ونویسندگان توانایی داریم اما هنر آنان هنوز هم دردید بسیاری از چشمها پوشیده مانده است.وتنها کسانی متوجه توانایی های هنرمندان شعر وادب هستند که به نوعی باکتاب ومطالعه ارتباط دارند.این مقدمه کوتاه را بهانه ای قرار دادیم برای معرفی یکی از هنرمندان وادیبان چابهار.

 

در دامان چابهار هنرمندان بزرگی درزمینه ادب وهنرتلاش می کنند ،که بسیاری از آنها صاحب سبک هستند  اگرما مجلات وروزنامه های معتبر زبان بلوچی را ورق بزنیم کمتر اتفاق می افتد که با آثار کسانی چون:تاج محمد طائر،بابل مکرانی،غلام بهار، عزیزوارث،مولابخش رئیسی،علی بخش دشتیاری،و...که در چابهار زندگی می گذرانندبر نخوریم.

همین چند روز پیش بودکه مجموعه شعر شاعر جوان چابهاری به دستم رسید .


غلام بهار سبدی پر ازگلهای زیبای« رژن ء سپر  را وارد دنیای زیبای کتاب کرد . که چهل وپنج  غزل دلنشین وبیست ودو قطعه شعرریبای دیگردرقالب آزاد درمجموعه شعر « رژنءسپر»  غلام بهار جای گرفته است.در صفحات ابتدای کتاب به معرفی شاعر پرداخته شده است.تصویر روی جلد کتاب را« حسن یادگارزاده » کشیده است وخوشنویسی پشت جلدکتاب راهم « عبدالله بهار» انجام داده است.غزلهای زیبای  غلام بهار ازروانی خاصی برخوردارند که این حکایت از این دارد غلام بهار با اصول شعر {وزن،احساس وعاطفه، ،و...}کامل آشنا است وهمه موارد را درهنگام سرودن وویرایش اشعارش مراعات کرده است.

 

بوی پختکی کلمات اگر نگوییم درهمه اشعار، در بیشتر شعرهایش احساس می شود:

شپ که شنگین ایت مهپران سیاهین                       برهنگین دنیا ستر بیت دراهین

شب که زلفان سیاهش را برسر طبیعت روشن می پراکند در لحظه ای کوتاه با نقاب سیاهش روی روشن طبیعت را می پوشاند، زیبا است یا:

ستکگین شپ چی گشیت گون سیاهی ء                 جرندء رکین ایت چه ای نادراهیء

رنگ زغالی شب با تیرگی شب  حرفهایی زیبا دارد.

شپ وتی سیاهین گشانء پوش کنت                      ماه گون بچکندی دلان مدهوش کنت

گفتگوی ماهتاب  باشب زیبا که نقابی سیاه صورتش را پوشانیده در غزل های غلا م بهار شنیدنی است .

غزلهایی که شب ، محرم راز شاعر است

شپءکوراسیء قصه تمام انت                 که ماهء کش اتگ سر چه نقابء

قصه تاریکی شب  باطلوع ماه ونور نقره ای ماهتاب تمام میشود. ماهتاب نقاب  تیره را ازچهره برمی دارد وهمنشینش می شود.و...

غزلیات واشعار غلام بهار از بافتی محکم برخوردارنددر مجموع می شود گفت غلام بهار یکی از شاعران توانای بلوچستان وچهره ای شناخته شده در عرصه فرهنگ وادب  بلوچستان است .چاپ اولین مجموعه شعر اورا به بهانه فعالیت بیشتر اودر پیشبرد زبان زیبای بلوچی به فال نیک میگیریم  و، ورود کتاب زیبای « رژنء سپر» را به دنیای کتاب تبریک می گوییم و وازخداوند بزرگ برای این شاعر وادیب فرزانه بلوچ آرزوی موفقیت داریم . از شما علاقه مندان به شعر وادب مطالعه این کتاب را سفارش می کنیم ومنتظر چاپ آثار بعدی این هنرمند عزیز وبقیه هنرمندان بلوچ می مانیم .

 

 

 

عبدالحکیم بهار

 بیست ویکم بهمن یکهزاروسیصدوهشتادوپنج

چابهار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 6:9 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385

در ســـــــــــــــــــــــــاحل احساس( شعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر )

                                        

    دلم شرجی تر از دریا شد امشب            مثال موج بی پروا شد امشب

     

    نشست و پیش دریا راز دل گفت          هزاران عقده ازدل واشدامشب

 

 

 

 

                                                                   

                                        غروب روستا

 

 

پيچيده در گوش غروب

آهنگ شاد بره هـــــــا

چوپان پيري گلــــه را

حي مي كند دردره ها

 

                               در سوي ديگر پارس سگ

                               با بره ها آميــــــــــــــــخته

                               با ني لبك چوپان پيـــــــــــر

                               غم را به  صحرا ريـــــخته

 

                                                                      آغل دلش غمگين شده

                                                                       در انتظار بره ها است

                                                                       چشمان سبز روستــــــا

                                                                       خيره به سوي دره ها است

                                                                       

 

                                                                                                               سرمیرسد چوپان پیر

                                                                                                               با گله اش از دره ها

                                                                                                                فردا دوباره می برد

                                                                                                                او گله را بهر چرا

 

                                               عبدالحکیم بهار« آشنا» چابهار اردیبهشت ۱۳۷۷

                                                

                                                  

                               شب ،دريا ، مهتاب

 

 

دوست دارم

دريا بشوم

درياي پر از ماهي وموج

دريايي كه پر از فانوس است

 

دريايي كه

شب هنگام

قصه گويش مهتاب است

و

همنشينش ،

صياد

 

 عبدالحكيم بهار«آشنا» چابهار 25/9/1375

 

 

روستاي من

 

 اي قله هاي كوه               اي سبزه هاي دشت

 اي آب چشمه ها               در جستجو و گشت

 

***

 

اي كفتر سپيد                        بر بام روستا

 اي بلبل قشنگ                       با من بپر بيا

 

***

 

اي دست هاي كار              اي خانه هاي دور

 زن هاي روستا                 نان كرده در تنور

 

***

 

اي بچه هاي دي                با ظرف هاي آب

اي قصه هاي خوب            اي شعرهاي ناب

 

***

 

اي خاطرات خوش            از دشت آب وكوه

 اي روستاي من                  برساحل   شكوه

***

 

                           وقتي كه با مني                دنياي ما يكي است

                           تا سالهاي سا ل                   دل هاي مايكي است

                                                           ***

 

عبدالحکیم بهار«آشنا»  اردیبهشت۱۳۷۷

 

                                شب دريايي

چه شب زيبايي است

شبي تاريك

شبي يكدست

زورقم در دل آب

آرام مي غلتد

  مي تراود مهتاب

 

زورقم دردل آب

زير بارش باران نور

می درخشد.

  آب

 

آيينه شده

زورقم مي غلتد

هر دو پارو در آب

با صدايي آرام

آينه را مي شكنند

بي صدا مي شكنند

ماه مي خندد وباز

آينه ها مي سازد

 

                                 عبدالحكيم بهار «آشنا» 14/ 11/ 1384  چابهار

آموزگار  مهربا                 يادش بخيرآن روز ها  

 مابوده ايم ويك كلاس              همراه تو در روستا        

      يادش بخيرآن روزها                نقاشي ام يك لنج بود              

برگ گل نقاشي ام               مانند شكل پنج بود            

دادي به ما آن روزها                  يك درس خوب آموزگار             

درسي كه بابانان داد                 سارا وباران و انار                    

          گفتي به ماتوي كلاس            اين برگ وباد وآب هست                      

در آسمان زند گي              بابا گل مهتاب هست                

حالا كلاس روستا                از درد بي آموزگار                      

دارد غم واندوه وآه               ازدرد بي آب وانار                           

         يك بارديگر كاش من            چون قبل كوچك مي شدم                           

توي كلاس قصه ها               اي كاش كودك مي شدم                       

يك بار ديگر دركلاس من           مي نويسم:آب،نان                                    

 از دل صدايت مي كنم             آموزگار مهربان                                                                                       

      عبدالحکیم بهار«آشناا»

 

                                                       

           

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385

ادبیات داستانی(داستان- حکایات عامیانه -آموزش قصه نویسی - نقد وبرسی قصه های ارسال شده و...)

 

 

       داستان  كوتاه 

                                        بز  گمشده

 

هنوزخورشيد غروب نكرده بود. پسرك زير سايه درختي نشسته بود وده را كه در پايين تپه بود تما شامي كرد. گله هم مشغول چرا بود پسرك گا ه گاهي نگاه خود را از ده بر مي گرفت و گله را مي پاييد كه مبادا گوسفندي از گله جدا شود.پسرك پانزده سال داشت وچوپاني می كردپدرش از چهل  راس بز وگوشفندي كه پسرش چوپان آنها بود سود زيادي به دست مي آورد.

 چيزي به غروب خورشيد نمانده بودكه پسركبه اتفاق گله اش روانه روستا شد.تپه را دوز زداز دره اي كه به ده مي رسيد راه را ادا مه داد .گرد وخاك غليظي زير پاي گله بلند شده بود وصداي زنگوله بز وميش ها گوش روستا را پر كرده بودپدر جلوي خانه گلي اش ايستاده بود ومنتظر پسرش بود تا با گله از راه برسد...

 با ديدن گله  پدر چوپان زود در آغل را باز كرد.چوپان درحالي كه گله را وارد آغل مي كرد به پدرش گفت:«گله امروز حسابي چريده ...اگر با من كاري نداري اجازه بده بروم  خستگي در كنم .» پدر آخرين گوسفند را هم وارد آغل كردوگفت: «خسته نباشي پسرم ازمن كوچكتري يك زحمتي بكش و گله رابشمار  وبعد بيا  خانه تا يك چاي با هم بخوريم» وبا گفتن اين حرف وارد خانه شد.تا اين لحظه  پسرك  چوپان  به اين فكر نكرده بود كه گله را بشمارد. با اين حرف پدرش كمي جا خورد.گله را شمرد.سي و پنج،سي و شش، ...،سي و هشت، سي و نه ...يكي از بزها كم به نظر مي آمد يك بار ديگر شروع به  شمارش كرد گله را كه كامل شمرد يكي  از بز هاي گله راست راستي كم بود.پسرك خيلي ترسيده بود،با خود گفت:«بيچاره شدم... هوا داره تاريك ميشه بايد برم دنبالش... وگر نه پدر  د مار اززوزگارم در مي آ ورد.»

                   

                                                 * * * *

 

 

هوا گرگ وميش بود، چوب دستي اش را بر داشت وراهي كوهستان شد.چوپان حالا متوجه شده بود كه سگ گله  چقدر ارزش دارد.خورشيد كاملا نا پديد شده بود كه چوپان به بالاي تپه اي كه گله را در آنجا مي چراند رسيد ايستاد ونگاهي به  روستا انداختبعد از ميان درختان  گيشتنر گذشت، چشمانش را براي  پيدا كردن  بز

 گمشده تا دور دست ها گسترش داد.در حالي كه چوبدستي اش را توي دستش مي چر خاند سينه اش را كمي جلوداد. احساس غرور وقدرت كردو زير لب گفت:«كي جرآتداره به من بگه  بالاي چشمت ابروست.»   

 اما اين احساس دوامي نياورد هوا تاريك تر مي شد  توي تاريكي چشم ، جشم را نمي ديد وهر كدام از درخنان گيشتر ديوي بود كه چوپان كوچكرا با چشمان وحشتناك ودندان هاي تيز خود به وحشت مي انداخت....

 كوهستان بود و حيوانات درنده مثل  گرگ،خرس،وبقيه حيوانات. وانگهي چند بار گرگ به طمع  طعمه به گله چوپان حمله كرده بود. با ياد آوردن اين خاطرات ترس دهانش را خشك كرد موبر بد نش سيخ شد .جستي زد

واز روي شكافي پريد .  شب چادر سياهش را بر سر كوهستان پهن كرده بود.گاه گاهي چوبدستي اش به شاخ وبرگهاي درختان مي خورد وباعث وحشت او مي شد..همينطور كه با احتياط جلو مي رفت نا گاه صداي خش خشي از پشت  درختان شنيده شد .بند دل چوپان پاره شد دستان عرق كرده اش را با پيرا هنش خشك كردو با اضطراب  دوباره گوش به طرف صدا سپرد همان صدا را يك بار ديگر هم شنيد. ضربان قلبش را با شدت بيشتري احساس مي كرد زانو انش ميلرزيد با احتياط چند قدم به عقب گذاشت دوباره همان صدا بلند شد وسپس حيواني  از پشت درختان گيشتر بيرون آمد وجلوي درخت ايستاد.چوپان فرياد كشيد وشروع

 به دويدن كرد وخيوان هم به دنبالش افتاد.طوري كه چوپان حيوان را در چند قدمي پشت سرش احساس مي كرد .در حالي كه با شتاب مي دويد،با خود گفت:«حتما ً گرگه ...الان تكه پاره ام مي كنه... خدايا كمكم كن».در حالي كه مي دويد شكافي در دل كوه راه بر بر او سد كرد خواست روي آن بپرد ولي هنوز نپريده بود كه پايش ليز خوردوبه داخلش شكاف افتاد.تنها شانسي كه چوپان آورد اين بود شكاف زياد عميق نبود.ارتفاع آن از سه ،چهار متر بيشتر نبود با همين حال دست و پايش زخمي شده بود.محل خراشيدگي ها سوزش

 مي داد .حيوان بالاي شكاف ايستاده بود وصداي نفس نفس او تاته دل چوپان كوچك را خالي مي كرد .چوپان نيمه جان شده بودعرق سردي روي پيشاني اش نشسته بودوقلبش مثل ساعت  مي زد مدتي توي غارنشست اما خبري نشد نگاهي به بالاي شكافي كه توي آن بود انداخت از تعجب دهانش باز ماند. هرچند هوا تاريك بود ولي او توانست توي تاريكي بز خودشان را بشناسد.چوپان با عصبانيت اما با لبخندي بر لب خود رااز شكاف بالا كشيددر حالي كه چوبدستي اش توي دستش بود دلش نيامد با او به جان حيوان بيفتد هرچي بود بز آنها بود ودوستش داشت .اما اما قولي كه توي راه به خود داده بود را عمل كرد از شاخه هاي درخت گيشتر  شاخه اي كند و چند ضربه آهسته  به پشت بز زد وبه قول خودش بز را تنبيه كرد.وبعد لنگش را از سرش درآورد وبه گردن بز حلقه كرد . وخد جلتر از بز درحالي كه يك سر لنگ را به دستش پيچيده بود به طرف ده حركت كرد. به نزديكي تپه رسيده بود كه عده اي را ديد كه با چراغ قوه وفانوس دنبالش مي گردندوبا صداكردن  تلاش دارند پيدايش بكنند.از ميان صدا ها صداي پدرش را شناخت. كمي صبر كرد تا همه ساكت شدند بعد در حالي كه به آنها نزديك مي شد فرياد زد:« اهاي ...پدر من اينجام. ...من اينجام ...»از بين دداها شنيده شد كه ميگفتند  بالاخره پيدا شد.خدارا شكر پيدا شد. الهي شكرت كه اسيبي به اش نرسيده. و... پدر كه نزديكتر رسيد اول مي خواست به خاطر زحمتي كه براي پيدا شدن او به مردم ده داده بودبر سر چوپان  كوچك داد بزند وحتي كتكش هم بزند. اما با ديدن پسرش كه چهره معصومانه او در تاريكي شب ودر زير نور

 كمرنگ ماه برق مي زد در دلش به رشادت پسرش افرين گفت. به پسرش كه رسيد بر خلاف تصور چوپان كوچك را بغل كرد .اشك از گوشه چشمان پدر  سرازير شده بود.مردمي كه براي پيدا كردن چوپان  راهي كوهستان شده بودند به پدر چوپان به خاطر داشتن چنين فرزندي آفرين گفتند.وچوپان تمام ماجراييرا كه برايش افتاده بود را يراي آنها تعريف كرد.

 به خانه كه رسيدند پدر با كمك مادر چوپان زخم هايش را پانسمان كردند واز آن به بعد چوپان كوچك گله پدر ، چوپان تمام گله هاي روستا شد.  .  .. 

 

                   عبدالحکیم بهار

 

 

داستان كوتاه :

                                كارنامه 

 

«رشيده، رشيده،بلند شو.دير شده نمازت قضا مي شود.بلند شو دخترم.»

اين صداي هميشگي مادرم بودكه هر روز صبح  زود مي شنيدم كه مرابراي نماز بيدار مي كرد.با حالتي خواب آلود از رختخواب بلند شدم وبا چند خميازه كنارشير آب وضو گرفتم.بعد از خواندن نماز دوباره به رختخواب رفتم.هوا سرد بود وخوابيدن زير پتو مي چسبيد.چرتي زده بودم كه مادرم پيدايش شد وگفت:«دختر دوباره در رختخوابي!؟ بلند شو برو صبحانه ات را بخور وگر نه مدرسه ات دير مي شود امروز شنبه است.خيال كردي هنوز جمعه است؟»

از خانه تا مدرسه مان20 دقيقه راه بيشتر نبود. بلند شدم ولباس پو شيدم .صبحانه ام را كه خوردم،كيف وكتابم را جمع كردم و به طرف مدرسه راه افتادم. راه بين خانه تا مدرسه رابيشتر با زر بي بي مي رفتم .

زر بي بي يكي از هم كلاسيهاي من بود.نز ديك مدرسه زر بي بي را ديدم كه آرام آرام قدم مي زد وبه طرف مدرسه پيش مي رفت.

 

هوا خيلي سرد بود.لحظه اي بعد زنگ مدرسه به صدا درآمد.با شنيدن صداي زنگ همه به طرف كلاس هاي خود رفتيم.توي كلاس بچه هاگرم  صحبت بودند.صحبت ها همه از اين بود كه امروز مي خواهند كار نامه ها را بدهند.با شنيدن اين حرف بعضي ها خوشحال بودند وتعدادي ناراحت.من امسال سال سوم راهنمايي بودم وبه خودم قول داده بودم كه قبول شوم.براي همين با كار وكوشش زياد تلاش مي كردم هرطور شده دراين ثلث نمرات خوبي  بياورم.زنگ دول ودوم گذشت وزنگ آخر از راه رسيد.اين زنگ را درس علوم داشتيم.بعد از لحظه اي معلم وارد كلاس شد. همه از جاي خود بلند شديم با صداي فرمان« بفر ماييد» معلم همه سر جايمانشستيم. خانم معلم پرسيد:«بايد درس بدهم؟» زبيده گفت «بله!»

خانم آن وقت شروع كرد به درس دادن.من حالم چندان خوب نبود وفقط به كار نامه فكر مي كردم اين را دوستم زبيده هم فهميده بود.

بعد از نيم ساعت يك مرتبه  در  كلاس روي پاشنه چرخيد. درجا خشكم زد.فكر كردم خانم ناظم است معلم با صداي «بفرماييد»از اودعوت كرد تا وارد كلاس شود.مستخدم مدرسه بود،گفت:

«ببخشيد،لطفا خانم  جميله شكوري را بفرستيد دفتر.» خانم معلم گفت:«فعلا كه داريم درس مي دهيم درس كه تمام شد  باشد،مي فرستمش بيايد.» او هم تشكر كرد ،بعد در را بست ورفت.خانم معلم دوباره شروع كرد به درس دادن بعد از گذشت چند دقيقه، درس تمام شدو خانم معلم رو به جميله كرد وگفت:«بلند شو ببين چه كارت دارند.»جميله از كلاس خارج شد وبه طرف دفتر رفت. بعد از مد تي دوباره صداي در كلاس شنيده شد.اين بار خانم ناظم بود.اين دفعه ديگه اشتباه نكرده بودم،حدسم

درست بود.با اشاره خانم معلم ،بچه ها كه به احتدام او بلند شده بودند نشستند.جميله هم كه چند دقيقه قبل به دفتر رفته بود  برگشت سرجايش،بغل دست من نشست.به جميله گفتم:«چه خبر بود؟ چه كار كرده اي؟»

گفت:« از  دو  درس تجديد شده ام.» ناظم بعد از كمي صحبت با خانم معلم،رو به ما كرد وگفت:«دخترها خوب توجه كنيد!وقتي كار نامه هارا به شما داديم  خوب از آنها نگهداري كنيد،آنها را پاره نكنيد ،سالم وتميزدو باره  به ما تحويل دهيد.اگر آنها را پاره  يا گم كنيدنمره انضباط شما درثلث بعدي كم خواهد شد.»

بعد شروع كرد به توزيع كردن كار نامه ها: «خانم ايوبي،زرگري،

محسني... »قلبم هري ريخت ومثل تيك تاك يك ساعت بزرگ صدايش به گوشم مي رسيد.يك مرتبه اسم مرا خواند:«خانم رشيده زبيري»

بلند شدم وكار نامه ام را گرفتم . بدون آنكه آن را نگاه كنم وسط كتاب علوم  گداشتم وبه جميله گفتم:«راستي چرا كار نامه ات را نگرفتي؟»

گفت:«كار نامه ام رامادرم با خودش برد.» لحظه اي بعد جميله پر سيد:«رشيده خانم!تو چرا كار نامه ات رانگاه نكردي؟!»گفتم:«فعلا

حال ندارم» گفت:«كار نامه ات را در بياور ببين،شايد قبول شده باشي.»

گفنم:«ولش كن» اما او ول كن نبود .با خواهش هاي او  لاي كتاب علومم راباز كردم تا با نيم نگاهي آن را ببينم.اما زود آن را بستم. جميله گفت :«چرا بستي؟»گفتم:«مگر نديدي؟»گفت :«بابا چرا اينقدرمي ترسي؟

گفتم:«من نمي ترسم مگر نديدي؟»جميله گفت:«دوباره

بازش كن تا ببينم. » يك بار ديگر كتاب علومم را بز كردم. التهاب

تمام وجودم را پر كرده بود.

اصلا دلم نمي آمد نمره اي ببينم كه كار نامه ام را خراب كرده باشد.اما نگاهم به طور ناگهاني به پايين برگه افتاد:

 

«قبول»

 

با همه التهاب  وهيجاني كه داشتم نا گهان آرام شدم.انگار كه ناگهاني بايك

سد بزرگ جلوي امواج يك رود خروشان را گرفته باشند.

برگه را در آوردم وبه جميله نشان دادم.تا او با حوصله همه نمره هايم را ببيند ودر خيالم  ياد شبها وردزهايي افتادم كه درسهايم را مي خواندم. با خود گفتم :اين مزد زحمت هايم بود .  ...خدايا شكرت.!

 

                   پايان

 

 

                                عبدالحكيم بهار(آشنا)

 

 

 

 پایگاه اینترنتی محمد رضا سرشار

 

          در باره قصه وقصه نویسی

 

 

                           

                                      <شخصيت پردازي در داستان
            

شخصيت ، تيپ ، چهرمان يا همان نمونه نوعي بحثي است كه امروزه در داستان به آن زياد پرداخته مي شود .اين بحث اولين با ر در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مطرح شد.در همه جاي دنيا افراد مثل هم هستندو در خيلي از خصوصيات مشتركند.
همه ما در طول زندگي در حال نقش بازي كردن هستيم و در هر مكاني يك جور برخورد مي كنيم.ماركسيست ها مي گويند طبقه اجتماعي وشغل انسان نشان دهنده شخصيت او هستند.به خصوصياتي كه به طبقه و شغل افراد بستگي دارد تيپيك يا چهرماني گفته مي شود.مثل تيپ كارگري – كارمندي –معلمي –دكتري و غيره
«اگر خصوصيات عام مشترك بين افراد يك طبقه اجتماعي و شغل آنان «يعني همان خصوصيات تيپيك يا چهرماني »را به خصايص كاملا فردي و شخصي اضافه كنيم در اين صورت يك شخصيت داستاني را ساخته ايم. »
البته اين يك تئوري ماركسيستي است و آنها عقايد و باورهاي انساني را نديده گرفته وآنرا جزيي از شخصيت حساب نكرده اند در حاليكه باور و اعتقاد جنبه مهمي ازشخصيت محسوب مي شود واصلا تفاوت انسانها از همين باور ها منشاء مي گيرد.
يكي از تفاوتهاي اساسي بين نويسندگان مؤمن و متعهد با يك نويسنده غير الهي در همين پرداختن به فطريات واعتقادات مذهبي است. نويسندگان غير الهي به غرايز جسماني انسان بيشتر مي پردازند تا به اخلاقيات و روحيات و همين است كه نوشته هايشان چنگي به دل نمي زندو چيز تازه اي به خواننده منتقل نمي كند .
شخصيت انسان در سه مورد خود را نشان مي دهد:

1- در ارتباط با خود
2- در ارتباط با همنوعان
3- در ارتباط با محيط مادي

همچنين اشخاص داستان به چند نوع تقسيم مي شوند :

1- اشخاص ساده: كه يك يا دو خصيصه اخلاقي بيشتر ندارندو واكنش آنها قابل پيش بيني است.
2- اشخاص جامع :«يا پيچيده كه نمي توان آنها را درست شناخت و برخورد آنها با حوادث معلوم نيست.اگر با اين نوع شخصيتها سالها زندگي كني باز هم نمي تواني همه خصوصيات آنها را بشناسي و عكس العملشان را پيش بيني كني. »
3- اشخاص قرار دادي يا كليشه اي : اين نوع شخصيتها در داستانهاي قديمي بيشتر وجود داشته اندو همواره به يك شكل ظاهر مي شده اندبه طور مثال يك دزد دريايي كه با يك چشم و يك پاي چوبي در داستان ترسيم شده است .
شخصيت اصلي يا همان قهرمان بايد يك شخصيت پيچيده باشد و شخصيت هاي فرعي از نوع شخصيت ساده و كليشه اي
يكي از مزاياي اين نوع انتخاب اين است كه اين دو نوع شخصيت احتياج به توصيف ونشان دادن شخصيت توسط نويسنده ندارند و اوبيشتر در باره قهرمان كه شخصيت پيچيده و جامعي دارد توضيح مي دهد.

شخصيتهاي داستان از يك جنبه ديگر به دو دسته تقسيم مي شوند:

1-ايستا
2- پويا

ايستا كساني هستند كه از اول تا آخر داستان تحولي پيدا نمي كنند و به همان شكل اوليه باقي مي مانند ولي شخصيتهاي پويا در طول داستان تحولي پيدا مي كنند كه يكي ازتحولات زير است :

1-تحول در منش « يك صفت يا خلق در انها تغيير پيدا مي كندكه ممكن است به سوي خوبي يا بدي باشد .»
2-تحول در سرنوشت «از جواني به پيري،از سلامت به بيماري ، ازدواج ،طلاق و...»
3-تحول در عقايد و باورها «در اول به چبزي اعتقاد دارد و در طول داستان اين اعتقاد را از دست مي دهد يا محكمتر برآن پاي مي فشارد .»

جداي از اين موارد نويسنده بايد قادر باشد تا از زبان اين شخصيتهابه گونه اي كه هستند حرف بزند و تطابق حرفها را با گوينده ايجاد كند مثلا از زبان يك بيسواد حرفهاي اديبانه نزند. گفتگو به طبقه اجتماعي افراد بستگي دارد و هر طبقه اي به يك روش خاص صحبت مي كنند يك نويسنده بايد به حدي با جامعه اش آشنا باشد كه اين تفاوتها را بشناسد و بتواند از زبان هر شخصيتي به طور مناسب حرف بزند.

نكته ديگر در مورد شخصيت پردازي در داستان اينكه خصوصيات ظاهري «سن و سال، جنسيت، نوع لباس، نژاد، قد و قواره، چهره »و خصوصيات دروني را توصيف كنيم.

 

 

                                     <الفباي قصه نويسي
            

چه كساني مي توانند هنرمند باشند؟
وارد شدن در هر رشته اي نيازمند وجود يك زمينه قبلي در شخص داوطلب است.پيش زمينه عالم هنر نيز به اعتقاد عده اي وجود «هوش» و «حساسيت» در شخصي است كه مي خواهد به اين وادي قدم بگذارد. يك مطالعه سطحي در زندگي هنرمندان اصيل و مشهور جهان نشان مي دهد كه آنها از اين دو ويژگي برخوردار بوده اند.
منظور ازهوش، داشتن بهره هوشي بالاتر از متوسط و مقصود از حساسيت، داشتن آنتنهای حسي قوي و تيزتر يك فرد نسبت به پيرامون خود در مقايسه با افراد ديگر است به طوري كه فرد در قبال مسائل و اتفاقاتي كه در پيرامون او و جهان رخ مي دهد عكس العملهايي به مراتب عميقتر و گسترده تر نشان مي دهد.در برابر حوادث مختلف بسته به نوع آن مانند بچه ها از شادي لبريز يا مانند زنان به سادگي اشك بريزد و يا مانند افراد زود رنج و كم تحمل از عمق وجود خشمگين شود و از شدت خشم همه چيز را به هم بريزد.
وقتي مجموعه متناسبي از اين دو عامل در شخصي جمع شد و با يك ذوق تربيت يافته هنري همراه شد، ما شاهد يك «هنرمند بالقوه» خواهيم بود، يعني هنرمندي كه تنها استعدادهنري دارد اما هنوز اين استعداد به عرصه ظهور نرسيده است. براي بالفعل شدن اين استعداد مطالعه، تحقيق وتمرين بسيار زياد تا حد اشباع شدن در آن رشته خاص بايد انجام گيرد تا فرد فوت و فنها و چم و خمهاي آن رشته را به خوبي فرا بگيرد تا كاملابر آن فنون مسلط و سوار شود.
براي قصه نويس شدن نيز بايد مراحلي طي شود كه از آن جمله خواندن هزاران داستان است. يعني وقت گذاشتن و به قول قديميها دود چراغ خوردن وشب بيداري ها وگذشتن از بسياري از تفريحات و مشغوليتهاي ديگر.
در اين راه ميان بر وجود ندارد بايد تمام راه را رفت و آن هم پياده تا به سر منزل مقصود رسيد. تحمل اين رنجها نه تنها در مراحل ابتدايي آن وجود دارد بلكه تا رسيدن به مرحله پختگي و كمال نيز بايد ادامه يابد. در باره رمان عظيم حدودا دوهزار صفحه اي «جنگ وصلح» اثر «لئو تولستوي» نوشته اند كه او آن را هفت بار پاكنويس كرد. حال آنكه دنيا او را از نوابغ كم نظير عالم ادبيات مي داند. «ارنست همينگوي» مي گويد داستان «پيرمرد و دريا» را بيش از دويست بار باز نويسي كرده است. غرض آنكه خوش باوري و ساده انگاري است كه كسي گمان كند بدون كوشش و تلاش بسيار و تنها با داشتن ذوق و ستعداد هنري مي تواند در اين راه به جايي برسد و يك شبه ره صد ساله را بپيمايد و به قله هاي موفقيت دست يابد. پس كار خود را با خواندن داستانهاي مختلف وبرگزيده شروع مي كنيم.

از كجا آغاز كنيم؟
كسي كه مي خواهد قصه نويس خوبي شود حتما بايد از همان دوران كودكي قصه بخواند و خيلي زياد هم بخواند. اما اين تاكيد نبايد كسي را به اشتباه بيندازد كه مطالعه چنين شخصي تنها بايد به قصه محدود شود. موضوع كار قصه نويس انسان و زندگي است. انسان يك موجود چند بعدي است و در مسير زندگي خود با كل هستي در ارتباط بده و بستان متقابل است.
پس نويسنده براي طرح درست ودقيق و كامل انسان در قصه هايش مجبور است به شناختي كامل از هستي، جهان، طبيعت، خود و ساير موجودات دست پيدا كند. او تاريخ و گذشته اي دارد و در اين سير تاريخي شكستها و پيروزيهايي را پشت سر گذاشته، آزمايشها و خطاهايي كرده، خام بوده و پخته شده تا به صورت امروزي در آمده است. پس نويسنده لازم است چيزي از تاريخ زندگي نوع انسان، تاريخ نژاد و كشورش و آداب و رسوم ملت خود بداند.
از ديگر سو، انسان تنها بعد مادي و جسماني ندارد و داراي جنبه اي عميقتر و پيچيده تر ـ كه از آن به بخش روحي ومعنوي ياد مي كنند ـ است و بايد اين جنبه را هم به خوبي شناخته و مطالعاتي نيز در اين زمينه داشته باشد.
از جمله يك نويسنده بايد در زمينه هاي مذهبي، سياسي، اجتماعي، روان شناسي و مردم شناسي وغيره مطالعات عميقي انجام دهد.
پس از طي اين مراحل او بايدبا ديد و زاويه اي جديد به پيرامون خود نگريسته و جنبه هاي جديدي از موضوعات را كشف كند. او بايد بتواند بر آفت بزرگ «عادت» و «روز مرگي» غلبه كند و هيچ چيز را عادي و معمولي تصور نكند بلكه به هر چيز و هر كس چنان نگاه كند كه گويي اولين بار است آن را مي بيند. آنگاه است كه در ميان همين جريانها و پديده هاي از نظر ديگران معمولي زندگي، چيزهايي را خواهد ديد و كشف خواهد كرد كه بقيه متوجه آنها نشده اند.
يكي از قصه نويسان مشهور مي گويد:
«آنچه را كه انسان مي خواهد در قصه بيان كند، بايد مدتي دراز و با دقت فراوان نگاه كند، تا بتواند جنبه اي از آن را پيدا كند كه پيش از آن به وسيله هيچ كسي گفته نشده باشد.»

حرف آخر
لئو تولستوي، نويسنده شهير روسي مي گويد: «هنر انتقال احساس تجربه شده است.»
يعني در واقع، يك اثر هنري از زماني شروع به آفريده شدن مي كند كه هنرمند در چار چوب يكي از قالبهاي هنري، دست به كار انتقال احساسي كه خود پيشتر به ژرفترين شكل ممكن آن را تجربه كرده است، به مخاطبانش مي شود.
اگر هنرمندي به شرح و وصف و تجسم چيزها و حسهايي كه خود با آنها آشنايي عميق و بي واسطه ندارد، بپردازد حاصل كارش نمي تواند داراي اصالت هنري لازم باشد. به همين سبب نيز، اثر مخلوق او، تا ثيري را كه لازمه يك اثر هنري ارزشمند است برمخاطبانش نخواهد گذاشت .
بعد ديگر كار، به عشق و علاقه هنرمند به موضوع و عناصر كارش ارتباط پيدا مي كند. به بياني ديگر شرط رسيدن براي جذاب و مؤثر از كار در آمدن يك اثر هنري، آن است كه هنرمند، تا خود به شدت تحت تا ثير موضوعي قرار نگيرد در صدد خلق اثري در آن باره بر نيايد زيرا:
«ذات نايافته از هستي بخش
كي تواند كه شود هستي بخش»
و سخن تنها آن زمان كه از دل بر آيد، بر دل مي نشيند.

ساختمان داستانهاي كلاسيك و سنتي، طبق تشخيص و تعريف صحيح ارسطو، از سه بخش عمده تشكيل شده است: مقدمه، تنه و نتيجه.

مقدمه:
مقدمه به آن قسمت از داستان گفته مي شود كه پيش از آغاز مشكل و در گيري اصلي «گره افكني» قرار دارد. بخش مقدمه در داستان، بيش و كم شبيه مقدمه در مقاله يا پيش درآمد آهنگ و مانند اينهاست. به اين معني كه گرچه در آن، گره و مشكل اصلي مطرح نمي شود ولي آنچه كه آورده مي شود، كاملا هم بي ربط با اصل موضوع نيست.
كار مقدمه آن است كه با ظرافت، خواننده را از عالم واقعيت بيروني يا عالم دروني خودش بيرون مي آورد و نرم نرم، وارد دنياي خاص داستان مي كند. مقدمه فضا و موقعيت زماني و مكاني داستان را تشريح مي كند و معمولا شخصيت اصلي را وارد داستان كرده اطلاعات كلي اوليه اي از او به خواننده مي دهد. همچنين زاويه ديد و مكتب خاص داستان را مشخص مي كند. با اين همه بايد حتي المقدور كوتاه باشد و به درازا نكشد وگرنه باعث كسل شدن خواننده و چه بسا انصراف او از ادامه مطالعه داستان مي شود. براي نمونه در يك داستان كوتاه پنج ـ شش صفحه اي مقدمه از يك بند پاراگراف (پنج يا شش سطر) نبايد تجاوز كند.

تنه:
تنه در واقع خود داستان است. در يك داستان فني طولاني ترين بخش اثر را تنه آن تشكيل مي دهد. نقطه آغاز تنه، نقطه آغاز موضوع و مشكل اصلي و نقطه پايان آن در واقع همان نقطه اوج داستان است.نقطه اوج مرحله اي از داستان است كه در آن علاقه و توجه خواننده به عاليترين درجه خود ميرسد .به بيا ني ديگر ابتداي تنه آغاز به هم خوردن تعادل در داستان و انتهاي آن ، پايان اين به هم خوردگي و نقطه بر قراري تعادل است .آنچه در پيرنگ و طرح اوليه داستان مطرح مي شود عمدتا مربوط به تنه است ومقدمه ونتيجه در آن نقشي ندارند .

نتيجه :
يكي از نقشهايي كه نتيجه ايفا مي كند ،اين است كه بتدريج خواننده را از عالم داستان بيرون مي آورد و آماده ورود به عالم واقعيت بيروني مي كند. نتيجه بر خلاف آنچه در حكايتها و داستانهاي قديمي متداول بود ، بيان عصاره و غرض نهايي از نگارش داستان نيست بلكه در ان سعي مي شود نكات ريز اما با اهميتي كه همچنان براي خواننده مبهم باقي مانده است ، روشن شود .

براي نمونه در يك داستان جنايي مبتني بر معما وراز وقتي قاتل اصلي شناسايي و دستگير مي شود،ممكن است آن نكته اصلي كه درنهايت منجر به شنا سايي و دستگيري قا تل شده است براي خواننده و برخي از قهرما نان داستان مبهم باقي مانده باشدكه آنان علاقه مند به دانستن آن باشند. توضيح كوتاهي كه كارآگاه اصلي در مورد اين نكته براي ديگران مي دهد ،همان بخش نتيجه داستان را تشكيل مي دهد .
حال براي مرور عيني تر و ملموس تر اين بحث ، به شرح و تجزيه و تحليل داستان منظوم و كوتاه « چشمه و سنگ » از محمد تقي بها ر «ملك الشعرا » مي پردازيم:
جداشد يكي چشمه از كوهسار « مقدمه »
به ره گشت ناگه به سنگي دچار « شروع بحران و مشكل »
به نرمي چنين گفت با سنگ سخت كرم كرده راهي ده اي نيكبخت « آغاز كشمكش»
بسي كندوكاويدو كوشش نمود كزان سنگ خارا رهي بر گشود «پايان كشمكش ونقطه اوج داستان »

منحني نمودار مربوط به آن :
كه نقطه اوج در بالاي بر آمدگي ونقطه شروع كشمكش در پايين ديده مي شود .
محور x محور نمودار زمان و محورy محور نمودارشدت حادثه مي باشد
علامت نقطه چين حاكي از اين است كه پس از رسيدن به نقطه اوج ادامه داستان در ذهن خواننده ادامه مي يابد

                                                      

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 4:37 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1384

    با بچه های دریا

                     

چابهار باتمام محروميت هايي كه دارد خوشبختانه از نظر هنر مند پروري محروم نمانده است ،برعكس، اين شهر توانسته است جوانان ونوجواناني رادر دامان خودهنرمند بپروراند.هنرمنداني كه هنر را به شيوه تجربي وبدون استاداز ذوق خود آموخته اند .آنهايي كه بي استاد ،استاد شده اند

وامروز در جامعه هنري ازآنها به بزرگي هنر ياد مي شود:نقاشان،شاعران

نويسندگان،خوشنويسان،موسيقي دانان،و...  .

 اگرچه كار هنري  را بجه هاي اين دياربا تجربه خود آموخته انداما توانسته اندكارهاي بزرگي انجام دهند شايد بيش از دهها نمايشگاه نقاشي وطراحي،نمايشگاه خوشنويسي بر پا كرده اند.وبرگزاري مرتب شب هاي شعر وقصه خواني و  شركت دركارهاي روزنامه نگاري وفعاليتهاي مطبوعاتي نشان مي دهد، آنها ازنظر هنررشد مطلوب وچشمگيري داشته اند.همين هنرمندان تجربي هستند كه در مراكز آموزشي،فرهنگي وهنري مربيان هنر هستند وهنر جو تربيت مي كنند...  .

سال هاي دوري است كه جامعه هنري چابهار تصميم داشته است يك نشريه هنري منتشر نمايند .برنامه ريزي ها بطول انجاميد شايد بيش از چهار سال از اين ماجرا مي گذشت كه مجوز چاپ آن از طرف اداره ارشاد اسلامي چابهار صادر شد با يكي از ناشرين  ،براي چاپ مجله مشورت شداما به خاطر مشكلاتي كار چاپ ونشر اين مجله متوقف شداما دوستان اجازه ندادند نا اميدي در دل آنها لانه كند همچنان به كارخودادامه دادند وهنر چابهار را نا نام بچه هاي دريا زنده نگه داشتند.

 

 

  هنر مندان وبلاگ «بچه های دریا»

 

 

 

  ۱ـ حسن یادگار زاده (نقاش وطراح)

 

۲عبدالحکیم بهار«آشنا» ( شاعر  ونویسنده)

 

۳ـ محمد اربابی(خوشنویس)

 

۴ـ عبد الله  بهار (خوشنویس)

 

۵ـ ادهم آذر پیرا(نقاش وطراح)

 

ـ غلام بهار  ( شاعر)

 

۷ـ  واحد بخش یادگار زاده(کاریکاتوریست)

 

۸ـ اسلم محتاج زهی(نقاش وطراح)

 

۹ـ ـ رضا  نوکری(نقاش وطراح)

 

۱۰ـ ـ سیما  سردار زهی(نقاش وطراح)

 

 

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:53 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1384

               چــــا بــــهـــار در نــــگـــاهي ديــــگر

قلعه پرتغالی ها» در جنوب شرقي ترين نقطه كشور و در امتداد جاده ساحلي چابهار در استان سيستان و بلوچستان بر فراز تپه اي تاريخي بنا نهاده شده است. اين قلعه به دليل پيشينه تاريخي، فرهنگي و سياسي اش در دوران هاي مختلف تاريخي كشور مورد توجه بوده است. پرتغالي ها در زمان استقرارشان در بندر چابهار، آن را بنا نهادند و بعدها در دوران قاجاريه اين بنا مورد بازسازي قرار گرفت. برخي معتقدند قدمت تپه اي كه اين قلعه بر فراز آن بنا نهاده شده به دوران ماقبل تاريخ باز مي گردد كه اثبات اين فرضيه، گواه حضور فرهنگ هاي صيادي هزاره سوم پيش از ميلاد در اين منطقه است.اين قلعه در روستاي طيس چابهار واقع شده است از ديگر بناهاي تاريخي در چابهار مي توان به مقبره «سيد محمد» مشهور به «سيد غلام رسول» كه همواره زيارتگاه مسلمانان هند و پاكستان بوده است، اشاره كرد.بنايي كه به سبك معماري هندي ساخته شده است ودر ضلع غربي چابهار واقع شده است .ورزانه پذيراي زائراني است كه از جاهاي مختلف به اين مكان مي آيند.همچنين مقبره سنگي روستاي تيس، ديوارهاي شهباز بند و ساختمان قديمي تلگراف خانه انگليس، از ديگر جاذبه هاي فرهنگي، تاريخي اين شهر است. محوطه باستاني «دمبكو» كه در 90 كيلومتري شمال چابهار جاخوش كرده و در بخش دشتياري، 5/2 كيلومتري آن طرف تر از شمال روستاي بلور مچي، در ناحيه باهوكلات قرار گرفته و دامنه خاوري اش از تدفين اجساد در اتاقك هاي سنگ چين درست شده است. گورهايي كه اتاقك هاي سنگ چين آن، در ارتفاعات طبيعي و بدون استفاده از ملات بنايي شكل گرفته و تاريخ آن به دوره «پارتي ها» _ اولين اقوامي كه در ايران سكونت گزيدند _ رقم زده شده است. طلوع و غروب خورشيد در بندر چابهار همراه با نور كشتي ها در شب، موقعيت نعل اسبي اش در اقيانوس هند، ساحل صخره اي با منظره برخورد موج بر صخره هاي پر ارتفاع كه گاهي ارتفاع موج به 5 متر مي رسد، انواع خرچنگ ها و لاك پشت هايي كه روي صخره همبازي موج اند و نسيم روح بخش كنار ساحل همه و همه جلوه نابي از طبيعت شاعرانه چابهار را به تصوير مي كشند. اسكله هاي بزرگ صيادي «تيس» ، «رمين»،«بريس»،«پزم»،«پسابندر»،«تنگ»،«گالك» و ...فعاليت كشتي ها و قايق هاي صيادي صيادان بلوچ و صيد انواع ماهي از مناظر خاطره انگيز براي گردشگران است. در شمال غرب اين بندر و در 20 كيلومتري روستاي كهير، در مسير جاده تنك _ گالك، پديده، گل افشان كه فقط سه نمونه از آن در سراسر جهان گزارش شده است با تراوش گل سرد طوسي رنگ به اطراف تپه اي به وجود آورده كه نظر هر بيننده اي را جلب مي كند. پوشش گياهي زيتون، توچ، كرچك، كتاني، بيدام، لول، خربزه درختي، هندي، كنار، كهور، خرما، استبرق، انجير معابد، حرا، نارگيل و موز، در سراسر منطقه به چشم مي خورد و زيستگاه بسيار مناسبي را براي تمساح پوزه كوتاه (گاندو) كه از نادرترين انواع تمساح در جهان محسوب مي شود و در كنار رودخانه سرباز و باهوكلات زندگي مي كند به وجود آورده است. همچنين تالاب ليپار را نبايد از قلم انداخت. در 15 كيلومتري شهر چابهار، در مسير جاده ساحلي چابهار _ گواتر، تنگه اي صخره اي مشرف بر دره كه از اوج آن روستاي ليپار به چشم مي زند، ميان دو كوه نه چندان از هم دور، آب بندي به وجود آورده كه آبهاي سرگردان اطراف را در «تالاب ليپار» به بزرگي 13 كيلومتر جمع مي كرده و اكنون به علت خشكسالي تنها مناظر زيباي اطراف آن كه از بوته ها و درختچه ها تشكيل شده بر جاي مانده است. بوته هايي كه با وزش نسيم صبح به رقص باد در مي آيند .ليپار در دوران پر آبي به ميهمان نوازي از پرندگاني چون، چنگر، فلامينگو، حواصيل هاي سفيد و خاكستري، طاووسك، باقرقره، تيهو، جيرفتي، عقاب دشتي، خوتكا و دلينجه مي پرداخت و اكنون خالي از سكنه، به نظر مي رسد.ليپاري كه شايد زادگاه تعدادي از هنر مندان وبلاگ »بچه هاي در يا» است.جايي كه شايد در سطح شهر در آن دوران مدرسه ودرس وژه هايي نا آشنا بوده اند ،ليپار داراي ساختمان مدرسه و درس بود. و...بندر چابهار در چند سال اخير پيشرفت چشمگيري از نظر اقتصادي داشته و مجاورتش با درياي عمان و راهيابي به اقيانوس هند، چابهار را به عنوان بندري استراتژيك راهروي مهم ارتباطي معرفي مي كند. بيشتر مردم چابهار، بلوچ و اهل سنت هستند و اقتصادشان مبتني بر صيادي و كشاورزي است. البته در دهه اخير با حضور سرمايه گذاران در منطقه، صنعت، بازرگاني و خدمات توريستي از جمله مشاغل عمده چابهار به حساب مي آيد. كنارك، شهر ساحلي مجاور چابهار با ساحل تيس و آلاچيق هاي زيبا و سينماي روباز تفريج گاه مردمان بومي و توريست ها است و بندري فعال در امر صيادي دارد. بلوچ ها، نژادي آرياي هستند كه در روزگار كهن در شمال اروپا و آسيا زندگي مي كردند. عدها يعني حدود 4 هزار سال قبل از ميلاد، از اين سرزمين ها كوچ كرده و هر دسته به جانبي رهسپار و در آنجا اقامت گزيدند. قامتي بلند و كشيده، صورتها ي آفتاب سوخته و پرومو و چشماني درشت از صفات طبيعي عشاير بلوچ است.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 8:51 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه شانزدهم بهمن 1384

هميشه وقتي نام چابهار را در ذهن مجسم مي كنيم،نا خواسته  به ياد طبيعت بكرودست نخورده اش مي افتيم.طبيعتي كه واقعا زيبا وشاعرانه است،وچشم هر بيننده اي را براي تماشا جذ ب مي كند .

.

 

 

سرزميني با جاذبه هاي فراوان،كه هريك جدا گانه  قابل وصف است.چابهار آن سرزمين سبز رويايي،ان كه زمستاني گرم تابستانی بهاری  ،بهاري زيبا،وپاييزي ناشناخته دارد.

 

 نمایی از گل فشان منطقه تنگ چابهار

 

گويا طبيعت هم مانده است كه چگونه خود را دريابد،نمي داند در بهار كدام رنگ را برتن كند،زمستان چه رنگي است، تابستان  بايد چگونه باشدورنگ زرد  پاييزي واژه اي گنگ و ناشناخته براي درختان وپوشش گياهي  منطقه چابهار است.

 

 

 

 

در مجموع چابهاربه چهار بهارشناخته شده است.از كناره هاي بندر جاسك در استان هرمز گان تا مرز كشور پاكستان نوار ساحلي زيبايي به چشم مي خورد كه چشم را براي تماشا مي نوازد  چابهار بيشترين

 جاذبه هاي ساحلي را پوشش داده است كه مسافرت در جاده ساحلي چابهار تا بريس  جذاب وتماشايي است.

دريا در فصل زميتان آرامش خاصي دارد ،در اين فصل دريا تمام مهرباني هاي خودرا نشان مي دهد.آب ساحل زلال وشفاف مي شود كه اگر به آبگير هاي ساحلي خيره شويم  متوجه مي شويم هر آبگير كوچك

 

آكواريومي بزرگ است با ماهيهاي قشنگ ورنگا رنگ.

آكواريوم هايي كه دوشا دوش صخره هادر فصل تابستان  در مقابل

 موج هاي خشمگين دريا زانو مي زنند و امواج را تحمل مي نمايند.

واين گونه است كه دريا ،صخره ها وآبگيرهاي ساحل به مردم كنار دريآ

درس ميدهند تا چگونه زندگي كنند.

 

 

دريا به آنها ياد مي دهد مثل او وامواج خروشانش در كار وتلاش،

  پر جنب وجوش باشند وصخره ها نيز به آنهامي آموزند كه چگونه

 مي توان در مقابل سختي ها ايستاد ومقاومت كرد.

زيبا است ديدن تمام آنچه را كه چابهار در دل خود گنجانيده است:

«گل فشان منطقه تنگ،جنگل هاي انبوه حرا در منطقه گواتر،درختان مكرزن درحواشي شهر،تالاب بزرگ ليپار وپزيرايي او از انواع پرندگان مهاجر، بناها وآثار تاريخي وباستاني،و...» دعوتمان مي كنند تا چابهار را بهتر وبيشتر بشناسيم.

 

جنگل حرا در چابهار

 

 

در اين بخش از وبلاگ بچه هاي دريا سعي مي كنيم شما را با چابهار با فرهنگ شيرين،فرهنگ بكر ودست نخورده آن،با آداب ورسوم(زندگي مردم،قصه ها وافسانه ها،بازي هاي محلي،معرفي ديدني هاي چابهارو...)آشنا كنيم.

 

 نمایی از جنگل حرا درآب شور دریا

 

يادمان باشد گنجانيدن تمام آنچه را كه چشم را مي نوازد در مقاله هاي كوتاه ممكن نيست همان طور كه از گذشته هاي دور گفته شده است:

        «شــــــــنيد ن كي بود مانند ديــــــــــــــــــــد ن»

 

                        عبدالحكيم بهار«آشنا»

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 3:58 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم بهمن 1384

دل نوشته های شما

                                    دل نوشته های شما

 Image hosting by TinyPic

 طرح ساده وزیبای وبلاگ بچه های دریا  توسط گروه هنری مر جان چابهار  پیاده شد.وکار بصورت رسمی آغاز گردید.

درآغاز کار دلهره عجیبی بین بچه ها دیده می شد.بجه هایی که قراربود از آن به بعد برروی وبلاگ حرفه ای تر کار کنند.

در همان روزهای آغازین کار وبلاگ، شورای هنر مندان تشکیل شدوکارها برای بهتر انجام شدن بین بچه ها ي هنر مند قسمت شد :یکی مسول جمع آوری آثار هنر مندان شد،یکی کارهای اسکن کردن آثار را پذیرفت،یکی قبول کرد مطالب ومتون وبلاگ رابنویسدومطالب را کنترل بکند،دیگری هم انجام کارهای اینتر نتی وبلاگ را تقبل کرد بالا خره دستها روی دستها گذاشته شد وبا شوری شیرین کار اجرایی شروع شد هنوز تردید داشتیم واین پرسشها در ذهن دل مشغولی ایجاد کرده بود :آیا وبلاگ مورد علاقه قرار می گیرد ؟ آياوبلاگ بين دوستانش دوام مي آورد؟آيا وبلاگ بين دوستانش شناخته خواهد شد؟آيا جايي براي آن در دلها پيدا مي شود؟و...؟

هنوز در مورد این سئوالات فکر می کردیم که جواب این همه پرسش ها و سئوالات با موج تبریکات ،نقطه نظرات،وپیشنهادات شمامشتاقان به نشانی وبلاگ پاسخ داده شد.همه شما بزرگواران با ندايي شيرين به گوش ما دست اندر كاران وبلاگ رسانديد كه دوستمان داريد و وبلاگ تا حد زيادي رضايت شما را جلب كرده است   . وبلاگي كه با فوت وفن ادبي صحيح در اختيارتان گذاشته شده است.وبلاگي كه مشتي از تجربيات هنر مندان جوان ونوجوان  چابهاري است.هنر منداني كه سالها است در عرصه هنر وادبيات دست وپنجه نرم كرده اند.

در اين بخش از وبلاگ دل نوشته هاي شما عزيزان را براي نمايش در اختيار گذاشته ايم اميدواريم براي دل نوشته هاي خودتان باز هم دل نوشته بدهيد.

ازلطف يكا يك شما خوبان سپاسگزاريم.

 

                       

                       

سه شنبه 16 خرداد1385 ساعت: 19:2 توسط:رفیق
بچه های دریا به گروه بلوچستان سر بزنید خوشحال میشیم:ى

 

توسط:عیسی
دستتان درد نوکنه خیلی خوب بید  

 

 

نويسنده: B@B@K
دوشنبه 22 خرداد1385 ساعت: 7:37
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

دريافت حقوق ماهيانه تا آخر عمر ، باور نميکني امتحان کن .
در دنياي امروز ديگه عرق ريختن واسه پول در آوردن معني نداره .
http://grinhorse.blogfa.com

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$


 

نويسنده: faizi
جمعه 26 خرداد1385 ساعت: 16:9
سلام
امیدوارم همیشه در پناه حق موفق باشید .
وبلاگتان با این عکسها خیلی قشنگتر شده است ، راستس می خواستم اگر اجازه بدهید چند تا از این عکسها را در وبلاگمان بزاریم .
خوب به ما هم سر بزنید .


 

نويسنده: محمد ایوب
جمعه 2 تير1385 ساعت: 8:49
با سلام و خسته نباشید خدمت شما ، وبلاگ خوب و زیبایی دارید . امیدوارم که موفق باشید

اگر مایل به تبادل لینک هستید من را در جریان بگذارید


 

نويسنده: فرشته صمصامی
پنجشنبه 22 تير1385 ساعت: 20:9
باسلام ودرود
وب زیبا وواقعا هنر مندانه ای دارید موفق باشید


 

نويسنده: مریم
شنبه 24 تير1385 ساعت: 10:59
من مریم 15 ساله از چابهارم خوشحال میشم به وبلاگم یه سری بزنی و نظرتو برام بنویسی.


 

نويسنده: نسرین ابراهیم زاده
شنبه 24 تير1385 ساعت: 16:41
با سلام و خسته نباشید خدمت شما ، وبلاگ خوب و زیبایی دارید .
اگر در رابطه با ازدواج مطلب مفیدی داشته باشید با نام خودتان در وبلاگ ازدواج ثبت خواهم کرد.
امیدوارم که موفق باشید


 

نويسنده: صدیق
دوشنبه 26 تير1385 ساعت: 22:29
با سلام خدمت اهالی خوب وب سایت بچه های دریا........خوبی و سلامتی شما آرزوی بنده...

امروز بر حسب اتفاق چشمم در اینترنت به جمال وبلاگ شما روشن شد .و تنها چیزی که یک کم فکرم را مشغول کرد این بود که چرا تا حالا من این وب زیبا را ندیدم و از این دوستان در بزرگترین گروه استان یعنی بلوچستان گروه دعوت بعمل نیاوردم..
عزیزان دریایی دوست دارم در این گروه 715نفره عضو شوید و با عضویت خود این خوش سعادتی را نصیب ما گردانید و در ضمن از ایمیلهای زیبا و جذاب این گروه که هر روز به آدرس شما فرستاده میشه لذت ببرید...

راستی تا یادم نرفته این را هم خاطر نشان کنم که سایت جامع بلوچ زبانان و فارس زبانان( بلوچستان)نیاز به همکاری و هم فکری شما دوستان را دارد... امیدوارم که از اندیشه های نیک خود ما را بی نصیب نگذارید
ّبا تشکر مدیر گروه و سایت بلوچستان... م.صدیق میربلوچ


 

نويسنده: محمدسعید
شنبه 31 تير1385 ساعت: 12:57
سلام به همه بچه های خوب دریا وبلاگ بسیار خوبی دارید .درضمن اگر میخواهید وبلاگ شما در لینکستان وب سایت گروه نرم افزاری هامین بلوچستان قرار گیرد برای ما پیام بفرستید.باتشکر


 

نويسنده: مژگان بلوچ
دوشنبه 2 مرداد1385 ساعت: 1:56
سلام و صد سلام به بانک سیما جان
ملت بلوچ به شما شیرزال وهنرمندین گهاران افتخار کنت امیتین موفق به ایت من په وتی سایت زیبایی ها
با اجازه شما چه یه بی نظیرن عکسان استفاده کنین


 

نويسنده: صدف بلوچ
جمعه 6 مرداد1385 ساعت: 20:37
سلام به


 

نويسنده: شبانه
شنبه 7 مرداد1385 ساعت: 17:13
××× آسمونيا براي شما بيقراراند..بياين بچه هاي دريا.

يکشنبه 14 خرداد1385 ساعت: 14:54 توسط:ستار
سلام بچه های دریا
وبلاگ خوبی داری
یک سری هم به وبلاگ من بزن خوشحال میشم
موفق باشی  
 

شنبه 13 خرداد1385 ساعت: 14:2 توسط:سلمان
سلــــــــــــــــــام به برو بچ دریا .. خوبی گلن ..

به به چه وبلاگ جالبی .. بابا ای ول ..

موفق باشین   

چهارشنبه 10 خرداد1385 ساعت: 21:58 توسط:فرید
سلام دوست عزیز
موفق باشید جاسک منتظر شماست 
 

دوشنبه 18 ارديبهشت1385 ساعت: 18:24 توسط:عبدالخالق بارانزهي( آخرين اخبار سراوان )
خيلي جالبه . ممنو.ن ميشم كه به من هم سر بزنيد و نظرتونو بگين . 
 

سه شنبه 12 ارديبهشت1385 ساعت: 21:55 توسط:سیده زهرا متقی
سلام وعلیکم
از لطف یکا یک شما خوبان سپاسگزارم.
دست همه تان درد نکنه.
لحظه های با صفایی را به ارمغان می آورید.بلوچستان یعنی دریایی ازهنر و معرفت وبچه های دریا مرواریدی است در دل صدف .
بچه های عزیز دریا برای سربلندی بیشتر شما دعا گویم.
قدر خودتان را بدانید وبلاگ با ارزشی دارید از خفظ آن جدی باشید وتلاش کنید.

موفق باشید متقی 
 

جمعه 8 ارديبهشت1385 ساعت: 7:2 توسط:یه معلم
در مورد معلم هم مقاله ای بنویسید.

چهارشنبه 6 ارديبهشت1385 ساعت: 19:26 توسط:صخره
با سلام من در حال راه اندازی سایتی با مطالب مختلف و متنوع هستم .محوریت کار ، آثار اهالی سیستان و بلوچستان است. دوستان عزیز میتوانند آثار گوناگون خود را از قبیل شعر ، متون ادبی ، داستان کوتاه و ... برای من ارسال نمایند تا با نام خودشان در سایت قرار گیرد.
sakhre65@yahoo.com
                                              

پنجشنبه 24 فروردين1385 ساعت: 10:54 توسط:نیاز
سلام.خسته نباشید ازوبلاگ سر زدم خیلی قشنگ بود از تمام همکارانت ممنونم ودستشون درد نکنه
 وب سايت   پست الکترونيک

يکشنبه 6 فروردين1385 ساعت: 11:15 توسط:موسسه بلوچستان
موسسه بلوچستان موسسه ای است که در کل استان سیستان و بلوچستان فعالیت می کند و روش آن نیز فرهنگی.ادبی .هنری است شما هم می توانید عضو شوید. به وبلاگ بیائید و پیام خود را بنویسید و اگر می خواهید عضو شوید شماره تلفن و مشخصات خود را به ایمیل موسسه ارسال تا با شما تماس گرفته شود.
خدانگهدار
 

پنجشنبه 11 اسفند1384 ساعت: 22:1 توسط:یک دوست
خیلی جالب است.
جای تقدیر دارد 
 

چهارشنبه 10 اسفند1384 ساعت: 0:23 توسط:فاطمه     
وبلاگ جالبی دارید برای کسی مثل من که تا حالا شهر چابهار رو ندیدم خیلی جالب بود اما جالب تر شعر ها و نوشته های نیما است بهتون تبریک می گم به خاطر وبلاگتون موفق باشید. 
 

شنبه 6 اسفند1384 ساعت: 17:36 توسط:م.ح
یک هفته است به روز نیستی ؟؟/

جمعه 5 اسفند1384 ساعت: 9:10 توسط:محسن بلوچ
وبلاگ خوبی دارید 
 

دوشنبه 1 اسفند1384 ساعت: 13:53 توسط:مهندس ایاز کردی
سلام با آرزوی موفقیت همه عزیزان امیدداریم تا باشند از این هنرمندان 
 

چهارشنبه 26 بهمن1384 ساعت: 17:23 توسط:رویا
سلام
چابهار این همه چیز و جا و طبیعت داشت ما نمی دونستیم  
 

سه شنبه 18 بهمن1384 ساعت: 20:31 توسط:بارانی
سلام
وبلاگتان قشنگه اگه مطالبتان به روز باشد طرف داران بیشتری خواهید داشت


دوست دارتان بارانی
 

سه شنبه 11 بهمن1384 ساعت: 19:33 توسط:شیما
سلام عزیزم وبلاگ خوبی داری من که حال کردم خیلی توپ بود به منم سر بزن خوشحال میشم


سه شنبه 4 بهمن1384 ساعت: 1:9 توسط:فیض
سلام .خسته نباشید از این که به وبلاگ ما سر زدید ممنونم و وبلاگ شما را هم دیدم خیلی استفاده کردم و آرزوی موفقیت همه دوستان را دارم و لینک وبلاگ شما را هم در وبلاگ خودم گذاشتم
 

با سلام

امیدوارم که موفق باشید

بهم سر بزن خوشحال میشم

منتظر حضور سبزت هستم

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 22:50

توسط:تورج

تورا تیشه دادم که هیزم کنی ندادم که بنیان مردم زنی ....
وب خوبی داری ....به من هم سر بزن خوشحال میشم

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت: 8:29

توسط:شاهین رهنما

پیروز باشید.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت: 8:45

توسط:بهار

سلام چطوري؟!....من زير قولم نزدم بعد 23 روز آپ كردم! مياي ديگه؟!....(براي ديدن صفحات بروز
شده
ctrl+F5 را بزنيد!)

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت: 9:53

توسط:بهار

سلام به قلب دریایی شما .منو ببخشین که بی دعوت میام ولی دوری از دریایی ها و دریایی نوشتنها یه کمی سخته . آدم تو این زمونه همیشه دنبال دریا و آسمونه .
شعرزیبایی بود .
آسمونی بمونین دریایی های عزیز.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت: 12:33

توسط:نازی معروفی

قشنگ بود

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

پنجشنبه 24 خرداد1386 ساعت: 22:4

توسط:محدثه

سلام
ممنون این لطف شماست
بازم به من سر بزنید

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت: 17:15

توسط:بلوچ بلاگ

انجمن وبلاگهای بلوچی برایتان آرزوی موفقیت دارد

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت: 22:41

توسط:سوهانا بلوچ

سلام بچه های دریا وب سایت جالبی دارید موفق باشید .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 28 خرداد1386 ساعت: 22:43

توسط:روجا بلوچ

سلام دوستان عزیز امروز روز فریاد است . بیایید با هم فریاد بزنیم و ....

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 25 تیر1386 ساعت: 10:51

توسط:بهار

سلام دریایها. با یک بغل پروانه منتظرم .
یا علی.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

Top of Form

درود بر شما
از زیارت وبلاگ زیبایتان بسیار مشعوف شدم
امیدوارم همواره شاد و سرزنده و پیروز مانید
در پناه مهر
...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

شنبه 2 تیر1386 ساعت: 17:8

توسط:شهره

سلام عزیز
من آپم اگر تونستی یه سر بهم بزن

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 4 تیر1386 ساعت: 14:19

توسط:بهار

سلام سلام دریا یی های عزیز .
چه خوب که زادگاه خوب و پاک شما گذرگاه خاطرات افراد زیادی است و چه بهتر که شما دریایی های مهربان مهربانترید با خاطره ها.
آسمونتون آبی و دلت دریایی و دریایی تر .
یا حق

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 4 تیر1386 ساعت: 14:40

توسط:حسین

سلام خوبی ما هم اهل ذوقیم و خوشحال می ضشم سری بزنی
یا علی

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 5 تیر1386 ساعت: 10:36

توسط:بهار

سلام دریایی های عزیز و سلام اقای بهار .
من در کودکانه ها نتظر نظرات خوبتان می مانم. یاعلی

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 6 تیر1386 ساعت: 10:19

توسط:محدثه

سلام
من به روزم

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

Bottom of Form



X

Top of Form

 

سه شنبه 22 خرداد1386 ساعت: 15:44

توسط:مرضیه

سلام

وبلاگت قشنگه!

با احساس بود،مرسی



تا بعد

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت: 13:53

توسط:محمد عزیزی(نسیم)

دوباره چشم هایم
تو را در انتظار است
خود من توی تهران
دلم در چابهار است

همان جایی که اصلا
نشان دشمنی نیست
در آن جا هر که باشد
دلش پاک و صمیمی است

حکیم مهربانم !
بگو الان کجایی ؟
تو را من دوست دارم
تو خیلی باصفایی!

برادر گرامی ام
از این همه لطف و مهربانی ات
یک دنیا ممنونم .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 14 دی1386 ساعت: 8:28

توسط:حسین فریدونی - بندرعباس

سلام دوست عزیز آقای بهار!
خسته نباشید. ما فراموشتان نکرده ایم.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

یکشنبه 30 دی1386 ساعت: 18:9

توسط:عموعلوی

سلام بر بهار بچه های سیستان و بلوچستان

 وب سایت   پست الکترونیک

 

پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت: 17:23

توسط:فاطمه

 

سلام به بچه های دریا امیدوارم حال همگیتون خوب باشه دستتون به خاطر مطالبتون درد نکنه شعرای نیما خیلی قشنگه خدا قوت به همگی

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت: 0:40

توسط:علي گلشن

آقا سلام میبینم که عکس ما رو گذاشتین تو وبلاگتون ..... خوشحالم که از این عکس خوشتون اومده ......... به زودی میایم پیشتون ... به امید دیدار.
علی

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

دوشنبه 17 اردیبهشت1386 ساعت: 3:53

توسط:نرگس شقایق قاصدک

دود بر شما بزرگوار
سپاس از حضور مهربانانه ی شما
و همچنین شعر زیبایتان
وبلاگ شما هم بسیار زیباست
مقدمتان گلباران
در پناه مهر باشید

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت: 10:43

توسط:مژگان مشتاق

...و آبی ها می آیند در حالی که دستها یشان پر از مروارید هایی است که پدرانمان زمانی آرزویشان را داشتند!



شاید همین غروب آبی ها آمدند! چه کسی می داند!


به بچه ها برسان سلام مرا !

تا بعد خدا یارتان !

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 18 اردیبهشت1386 ساعت: 14:4

توسط:عباسعلي سپاهي يونسي

سلام به همه دوستان عزيز و ناديده ام مخصوصا آقاي بهار اميدوارم خوب و خوش باشيد امروز فرصتي دست داد تا به ديدارتان بيايم و لذت بردم چرا كه به قول آقاي مزيناني: دوستي شيرين است و...
سبز باشيد و سربلند.

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 28 اردیبهشت1386 ساعت: 20:33

توسط:بهار

سلام!....آپم مياين ديگه؟!....بهار

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت: 7:22

توسط:معزالدین شاکری

لينک دانلود کتب کمدی الهی ،‌آلیگری دانته در وبلاگ قرار گرفت...
پیشاپیش از لطف حضورتان سپاسگذارم...

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 2 خرداد1386 ساعت: 19:45

توسط:مژگان مشتاق

...گفته اند وقتی که آسمان دریا پر از مرغهای دریایی شود آرزوهای آدم ها بر آورده می شود !



به روزم !




تا بعد!

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 12:54

توسط:بهار

ممنون

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

 

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 1:3

توسط:شاهین رهنما

 

دوست عزيز وبا احساسم سلام .
بااينكه تاحالا نديده امت اما خيلي برايم آشنايي و نزديك. انگار همه ي خاطرات گذشته ي من را شما هم تجربه كرده ايد .
خوشحالم .باز هم به ما سر بزن .به روزم .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 1:28

توسط:شاهین رهنما

از حضور دوباره ات ممنونم عزيز . ممنون .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

شنبه 5 خرداد1386 ساعت: 19:3

توسط:مژگان مشتاق

...بچه های دریا هیچوقت فراموش نمی شود چون مهربانی همیشه ریشه دارد1

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 7 خرداد1386 ساعت: 12:55

توسط:بهار

سلام .ممنون .
چرا نمیشه نظر داد ؟

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت: 20:44

توسط:فیض

سلام . خوبی حکیم جان ؟
مطالبت مثل همیشه قشنگ و خواندنی بود شعرهای افشین علا عالی بود . باز هم سر می زنم منتظرم که به ما هم افتخار بدهید . ممنون

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 8 خرداد1386 ساعت: 23:59

توسط:صارمي

سلام
و چقدر سریع با هوایتان خو گرفتم.چه وبلاگ جانداری
با مقاله ای بروزم

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 11 خرداد1386 ساعت: 0:19

توسط:بهار

سلم آقای بهار
ممنون از لطفتون از تشریف فرماییتون و از محبتتون . خیلی خوشحالم که اینجام خیلی خوشحال از اینکه اینجارو بهم معرفی کردین . اینجا بوی خوب خاک کویر میاد و بوی شهر سوخته هرچند که بهاره . اگه اجازه بدین شما رو لینک کنم . ممنون میشم این لطفو بکنید و اجازه بدین . منتظر اجازتون می مونم .

در ضمن بهترین جاییه که تا حالا پروانه ی من سر زده .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

Top of Form

چهارشنبه 23 خرداد1386 ساعت: 19:57

توسط:سعید شجاعی سعدی

 

با سلام سايت حضرتعالي را كامل خواندم . خوب بود شما هم لطف كنيد به وبلاگ سياسي وتحليلي من سر بزنيد و دوستان ديگر را ازان باخبر سازيد ممنونم .يا حق

 وب سایت   پست الکترونیک

 

چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت: 10:56

توسط:بهار

 

سلام سلام سلام
به خاطرات مانده از حلول ماه
خاطرات مانده از طلوع صبح
خاطرات کوچه های خاکی محله تان
خاطرات بازی الک دولک
ممنون از لطف بی حدتون و ممنون از دعوتتون .
همدردی منو غم در ویرانی طعم خاطرات و لحظه های قشنگ کودکیتون پذیرا باشین.
اگرم گل پژمرده شه خوبه که خاطره رنگ سرخش سالها تو ذهن ما میمونه
پس دعا میکنم صندوقچه قلب مهربونتون پر از خاطرات شیرین و طعم بچگی باشه .
بازم ممنون از لطفتون و ممنون از اینکه قدم رنجه میکنید و به کلبه ی کوچیک من نظر دارین.
کودک بمانید که دنیای بی کودک ترسناک ترین دنیاهاست.
در پناه حق شاعر بمانید و دریایی .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

پنجشنبه 17 خرداد1386 ساعت: 18:39

توسط:دوست

17 خرداد روز پاسداشت فرهنگ وهنر بلوچ گرامیباد

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 18 خرداد1386 ساعت: 9:38

توسط:محمد عزیزی(نسیم)

لحظه های آخر غروب
آخرین پرنده هم پرید و رفت
بی صدای خنده ی پرنده ها
کوچه باغ ها چقدر بی صداست
نی بزن پدر بزرگ
روستا دلش گرفته است

 وب سایت   پست الکترونیک

 

معه 15 تیر1386 ساعت: 23:36

توسط:ساناز

 

احساس میکنم عکسی که گذاشته شده با شعر هارمونی خوبی داره و همین باعث شده تاثیرگذارتر باشه ولی یه انتقاد : تقریبا در همه اشعار یه جور احساس ناامیدی و غم موج میزنه و این احساس اصلا احساس قشنگی نیست من فکر میکنم اگه شعرها طوری باشه که احساس امید و شادی و رضایت و ارامش رو به خواننده القا کنه در این صورت حتما بازدیدکنندهاتون بیشتر میشن

 وب سایت   پست الکترونیک

 

یکشنبه 6 اسفند1385 ساعت: 23:37

توسط:فیض

 

سلام .
امیدوارم موفق باشید وبلاگتان مثل همیشه قشنگ بود .
بازهم به ما سر بزن .
خدا نگهدار .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

 

 

 

دوشنبه 7 اسفند1385 ساعت: 22:32

توسط:ثریا

با تشكر از مطالب جالب و جذاب شما .
يه سورپرايز ويژه براي شما و وبلاگ پرمحتواي شما:لينك باكس ما افتتاح شد....
نحوه افزايش آمار وبلاگ شما تا چندين برابر...
و تبليغ لينک شما در بيش از چند هزار وبلاگ و پر محتوا کردن سايت شما در موتورهاي جستجو.......
و يه حرکت استثنايي واسه وبلاگ هايي که ......
www.linkbox700.mihanblog.com

منتظر حضور سبزتم.
با بهترين آرزوها....... پيروز باشيد .

ثريا

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 15 اسفند1385 ساعت: 5:39

توسط:سوگند

تو منو به کی سپردی که تورو ازم گرفته
سهممو کرده خيالت ياد روزايی که رفته
هميشه سلام
به دنيای اشعارمن هم سر بزنين
norabadiyekta.parsiblog.com

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت: 9:34

توسط:شهنوازی

باسلام
خسته نباشید
از وب زیبایتان دیدن نمودیم بسیار مفید و موثر بود
همچنین می خواستیم به اطلاع شما دوستان برسانیم که وب انجمن حمایت از بیماران تالاسمی زاهدان هم آپ شده .... به ما سر بزنید و نظرات و انتقادات زیبایتان را با ما درمیان بگذارید موفق و پیروز باشید

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 18 اسفند1385 ساعت: 1:9

توسط:shastuni

درود و درهبات،
بلوچی نام و نشان با نوشته جدیدی تحت عنوان " زنان بلوچ: مشکلات و ناگفته ها" و "یک و دو گپ بلوچ جنینانی باروا" به روز شد.
منتظر نظرات شما هستم.
شستونی بلوچ
shastuni@gmail.com
http://balochinames.blogspot.com

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت: 18:46

توسط:فیض

سلام . امید دارم برقرار باشید و پایدار سال خوشی برای شما آرزو مندم و امید دارم در سال جدید موفق تر از گذشته باشید و روزگار را به خوبی بگذرانید و در نوشتن مطالب وبلاگ هم مثل همیشه پر تلاش باشید وبلاگ ما به روز شد منتظر افتخار دیدن شما هستیم . متشکرم .

 

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

یکشنبه 6 اسفند1385 ساعت: 23:37

توسط:فیض

سلام .
امیدوارم موفق باشید وبلاگتان مثل همیشه قشنگ بود .
بازهم به ما سر بزن .
خدا نگهدار .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

دوشنبه 7 اسفند1385 ساعت: 22:32

توسط:ثریا

با تشكر از مطالب جالب و جذاب شما .
يه سورپرايز ويژه براي شما و وبلاگ پرمحتواي شما:لينك باكس ما افتتاح شد....
نحوه افزايش آمار وبلاگ شما تا چندين برابر...
و تبليغ لينک شما در بيش از چند هزار وبلاگ و پر محتوا کردن سايت شما در موتورهاي جستجو.......
و يه حرکت استثنايي واسه وبلاگ هايي که ......
www.linkbox700.mihanblog.com

منتظر حضور سبزتم.
با بهترين آرزوها....... پيروز باشيد .

ثريا

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 15 اسفند1385 ساعت: 5:39

توسط:سوگند

تو منو به کی سپردی که تورو ازم گرفته
سهممو کرده خيالت ياد روزايی که رفته
هميشه سلام
به دنيای اشعارمن هم سر بزنين
norabadiyekta.parsiblog.com

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

چهارشنبه 16 اسفند1385 ساعت: 9:34

توسط:شهنوازی

باسلام
خسته نباشید
از وب زیبایتان دیدن نمودیم بسیار مفید و موثر بود
همچنین می خواستیم به اطلاع شما دوستان برسانیم که وب انجمن حمایت از بیماران تالاسمی زاهدان هم آپ شده .... به ما سر بزنید و نظرات و انتقادات زیبایتان را با ما درمیان بگذارید موفق و پیروز باشید

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

جمعه 18 اسفند1385 ساعت: 1:9

توسط:shastuni

درود و درهبات،
بلوچی نام و نشان با نوشته جدیدی تحت عنوان " زنان بلوچ: مشکلات و ناگفته ها" و "یک و دو گپ بلوچ جنینانی باروا" به روز شد.
منتظر نظرات شما هستم.
شستونی بلوچ
shastuni@gmail.com
http://balochinames.blogspot.com

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 

سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت: 18:46

توسط:فیض

سلام . امید دارم برقرار باشید و پایدار سال خوشی برای شما آرزو مندم و امید دارم در سال جدید موفق تر از گذشته باشید و روزگار را به خوبی بگذرانید و در نوشتن مطالب وبلاگ هم مثل همیشه پر تلاش باشید وبلاگ ما به روز شد منتظر افتخار دیدن شما هستیم . متشکرم .

 وب سایت   پست الکترونیک

 

 


 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سوم بهمن 1384

بابــــــــــچـــــــــــــــــــه های دریا

 
 
                                                        
 
 
                                      عبدالحکیم    بهار«آشنا» 
 
                                             

                                          

عبدالحکیم بهاربا تخلص«آشنا» در روستای لیپار(کژدف) واقع در غار انجیرها به دنیا آمد او دو سال بیشتر نداشت که خانواده اش به منطقه بل سر در نزد یکی روستای رمین مهاجرت کرد.طولی نکشید که برای همیشه این خانواده از بله سر به روستای رمین کوچید.پس از چندسال خورد سالی درسن ۷سالگی به مدرسه رفت ودوران ابتدایی را در این روستا گذزرانید.او مقطع تحصیلی راهنمایی را در شهرستان چابهارپشت سر گداشت. در همان دوره راهنمایی که درس می خواند به کتا ب،قصه نویسی وسرودن شعرعلاقه مند شد واین کار را برای اولین بار نزد خود تجربه نمود.با تلاش وپشتکاری که داشت توانست خیلی زود جای خود را در باغ شعر وادب ببیند وبا اين انگيزه، علاقه بیشتر روی به این کار آورد.

نخستین آثار خلق شده اش رابه یک نشریه استانی سپرد ودر همان شماره های اول شعر ومطالبش چاپ ومنتشر شد

                                                          

                                             

                                                    

.ا ینجابود که خودش را بیشتر باورکرد ونمونه کارهای خود را برای بر رسی ونقد در اختیار مجلات کشوری قرار داد که در آنجا نیز آثار این هنرمند، ُشاعر، وقصه نویس بلوچ  چابهاری مورد قبول واقع شدوبرای همکاری با چند نشریه کشوری دعوت شد. با گدشت مدتی کوتاه او توانست بسیاری از آثارش رابه چاپ برساند.

                                         

او امروز نامی آشنا در قلمرو شعر وادبیات دارد،ودر بسياري از مجلات كشوري واستاني همكاري نز ديكي دارد. او يك سال تمام عضو فعا ل تحريريه مجله كودك مسلمان بلوچ بوده است .عبدالحكيم بهار«آشنا» براي همكاران مجله 50 ساله كيهان بچه ها  نامي آشنا دارد وبا بيشترشاعران ،نويسندگان واهل قلم امروز ايران ارتباط نزديكي دارد ، وبراي پيشرفت كار هنري اش از آنها كمك مي گيرد .شايد بيش از دهها جشنواره رسمي ادبي ومطبوعاتي در كشور واستان برگزار شده است وعبدالحكيم بهار مهمان بيشتر اين جشنواره ها بوده است. اوشاعري توانا وقصه نويسي موفق دعرصه ادبيات كودك ونوجوان بوده است،ودر ادبيات بزرگسالان نيز قلمش را تجربه كرده است.در كنار فعاليت هنر نويسندگي وسرودن شعر به زبان فارسي ، زبان اصلي خود(بلوچي) را فراموش نكرده است وبسياري از آثارارزشمند هنري اش را  در قالب زبان بلوچي گنجا نيده است.  برا يش موفقيت بيشتري آرزو مي كنيم.

                              

 

 

                                                      حسن  یادگارزاده

                                    Image hosting by TinyPic                   

                                                                 

 

 

حسن یادگارزاده نقاش وهنر مند نام آشنای چابهار است .او نقاشی کردن را بصورت تجربی از کناره های دریا شروع کرد.شاید او اولین نقاشی خود را از امواج دریا سوژه گرفت.یادگار زاده نقاش دیار دریای چابهار است.اواز نوجوانی عاشق دنیای تصویر بود سالها بی وقفه کارکرد تا نیمه های شب دستانش پراز روغن و رنگ بود .خستگی برایش واژه ای نا آشنا بود وحالا هم این حس در او دیده میشود.اوتاکنون آثار ارزشمندی درزمینه هنرش خلق کرده است وامروزه چهره های برجسته هنر نقاشی او رامی شناسند.او با بسیاری از هنرمندان بزرگ ایران که در زمینه هنر های تجسمی کار می کنند ارتباط نزدیکی دارد. کسانی چون:«استاد هادی ضیاءالدینی نقاش وپیکر تراش کردستانی استاد یزدان پناه  هنرمند معروف کرمانی وبسیاری دیگر» که  استاد حسن یادگار زاده از آنها کسب فیض می نماید وتلاش دارد تا از تجربیات ارزشمند آنها برای بارورترکردن هنر خوداستفاده کند.او توانسته است با کمترین امکانات اما با کشف استعدادهای هنری  زمینه هنر آفرینی رادر شهر خود فراهم کند ودر این راستا او به خوبی توانسته است هنر نقاشی را گسترش بدهدطوری که امروز شاگر دان استادیادگارزاده نمایشگاه های نقاشی وطراحی برپامی کنند وهنر دوستان از تماشای آثار هنر مندان لذت می برند. برای این هنرمند دور اندیش وزحمت کش بلوچ آرزوی موفقیت بیشتر داریم.  ...

                                                         محمد  اربابی

                                              

                                                  Image hosting by TinyPic    

هر وقت از هنر زيبا وعرفاني خوشنويسي ياد مي شودناحواسته فكرها درعالم خيال به گذشته ُوروزهاي دورسفر ميكند.هنر خوشنويسي كه از روزگاران دور مورد توجه هنرمندان وهنر دوستان بوده است كه بايد در گذشته هاي دور تر شناخته مي شد.تازه جاي خود را باز كرده است وارزش خويش را نشان مي دهد.

هنري كه هنر مندان اين شاخه هنري با اعتقاداتي خاص به اين هنر مي پردازند وآن را نوعي عبادت دانسته وبدون طهارت وپاك بودن دست به قلم وني نمي برند.آنها با قدرت هنر وكمال لوح و مركب وني از آيات كلام خدا ومنظوم هاي قرآني معجزه مي آفرينند.

بابهانه اين مقدمه كوتاه قصد داريم يكي ديگرازهنرمندان گروه بچه هاي دريا رامعرفي كنيم.كسي كه با ساده ترين وسايل هنري{قلم،مركب،ولوح}معجزه آفريني هنري مي كند:

محمد اربابي از بچه هاي گروه هنري مرجان وازبچه هاي دريا است.

محمد اربابي در متطقه سرباز بلو چستان حدود 35تا سال پيش به دنيا آمده است از كودكي ونو جواني به قلم وهنر خوشنويسي علاقه مند بوده است ودر همان دوران آرزو مي كرد روزي فرا برسد تا او بتواند خوشنويسي بكند .علاقه وپشتكار او كمكش ميكنند تا او زودتر به آرزوي خود برسد درهمان سنين نوجواني توانايي نوشتن ، وخوشنويسي را درخودمي بيند پشتكارش را بيشتر مي كند وبدون آموختن ازنزد كسي آثاري ارزشمند مي آفريند. به سفارش دوستان هنرمند ش با توجه به اينكه خوشنويسي نيازبه آموختن كل قواعد واصول هنري اش را مي طلبد ،تصميم می گیرد براي تكميل هنرش بار وبنديل سفرراآماده كند.

به كرمان وتهران و چند شهر ديگر ايران سفر مي كند واين سفر ها ره آورد خوبي براي او مي شود. با يسياري از خوشنويسان معروف ايران زمين آشنا مي شود

اساتيدي مانند استاد كابلي و...

به خاطر توانايي ،شوق وذوق بي نظير او تشويقش مي كنند استاد اربابي خيلي زود تمام فوت  وفن هنر خوشنویسی را مي آموزدودر مدت زماني كوتاه موفقيت هاي چشمگيري را كسب مي كند.مراحل كسب دريافت مدارك:خط خوش،عالي ،وممتازبرايش فراهم مي شود .

او دركنار كار خوشنويسي درسش را هم تا حد فوق ديپلم ادامه مي دهد.طولي نمي كشد كه ا ورا رييس انجمن خوشنويسانشهرستان جابهار می کنند.ودر حال حاضراو هنر خوشنويسي را با تلاش بي وقفه وخستگي ناپذيربه هنر جويانش آموزش ميدهد وتمام سعي او در پيشبرد گسترش هنر عرفاني خوشنويسي است

              

 

                                سیما  سردار زهی

 

                                      

                         Image hosting by TinyPic

 

 

 

 

 

وقتی سخن از هنر نقاشی به میان آید نا خواسته برای مردم چابهار وهنردوستان این شهر نام  استاد حسن یاد گار زاده در ذهن آنها نقش می بندد.

هنر مندی که سالهای دوری است هنر نقاشی را از تجربیات خودآموخته است.

اوباتوجه به اینکه بر روی این هنر کار چندانی نشده است تصمیم گرفت دل به دریا بزند

وتمام آنچه را که از راه تجربه کسب کرده به سایر هنر دوستان ونسل هنر انتقال دهد .

مرتب برای شروع آموزش کلاس های نقاشی  پیگیری می کندتا سرانجام می تواند اولین قدم رادرحل این مشکل بردارد.

خیلی زود هنری که خود آموخته است را برای نسلی دیگر انتقال می دهد ونتیجه آن تربیت هنر جویانی است که در مدتی کوتاه توانستندبه این هنر زیبا وچشم نوازروی بیاورند.

هنر جویانی که پس از گذشت مدتی خود استاد شدندوتوانستند آثار هنری ، (نقاشی وطراحی)بیا فرینند.ونمایشگاه های نقاشی در سطح شهرستان وخارج از شهرستان بر پا کنند،واین سخن کمی برای رشد هنر  در شهر چابهار نیست.

تربیت هنر مندانی چون:اصغر تباور،ادهم آزرپیرا،اسلم محتاج زهی،رضا نوکری،سیما سردارزهی،وبسیاری دیگر که امروز دستی در هنر نقاشی دارند.

این مقدمه بهانه ای است برای معرفی یکی از هنر مندان نقاش  شهرستان چابهار که هنر نقاشی را از تجربیات  استاد حسن یادگار زاده آموخته است.  ...

                                   خانم سیما سردار زهی

سیما  سردار زهی هنر مند نقاشی است که قریب چهار سال است نامی آشنا در عرصه هنر نقاشی پیدا کرده است.او اولین هنر مند زنی است که با جان ودل  این شاخه هنری را پذیرفت وخستگی ناپذیر با تمام مشکلاتی که داشت روی به این هنر نهاد وتوانست از تجربه استاد یادگار زاده پیشرفت چشمگیری داشته باشد طوری که او توانست در آغاز کار هنری اش موفقیت های  فراوانی کسب کند.

اوتوانست در یکی دوسال اخیر واقعا هنر ش را  به همه نشان دهد وثابت کند که زنان بلوچ مشتاق به هنر توانایی هنر آفرینی را دارند واو یکی از آنها است.

خانم سردار زهی از آغاز فعالیت  هنری اش تا حالا چندین نمایشگاه نقاشی وطراحی  برپا کرده است که یکی از دیگری بهتر وپر بار تر بوده است

آلبوم آثار این هرمند را می توانیددر همین وبلاگ درقسمت آثار هنر مندان ببینید.

برای این هنرمند پرتلاش زن بلوچ آرزوی سلامتی وموفقیت داریم وامید است در آینده نزدیک شاهد افزایش هنر مندان زن در جمع سایر هنر مندان چابهار باشیم.                                        

                            

 

                               انشاءالله      

   

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •