تبليغاتX
بچـه هـای دریــا

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

از قصه های پدر بزرگ

از قصه های پدر بزرگ (1)


دوستان اگر  یادتان باشد وپست قبلی را نگاه کرده باشید قرار بر این بود مجموعه ای از قصه های عامیانه را که پدربزرگ ها ومادر بزرگ ها برای بچه ها تعریف می کردند را با کمک شما جمع آوری کنم ودر آینده آنها را به صورت کتاب در اختیار دوستان نوجوان قرار بدهم.در این وادی به کمک شما دوستان اهل قلم ومشتاق به قصه های قدیمی وعامیانه شدیداً نیازمندم امید وارم تنهایم نگذارید.استارت کار را ، خودم با اولین قصه از سری قصه های پدر بزرگ می زنم ومنتظر رسیدن مطالب خوب شما می مانم.

نه، شاهی آمده ، نه، شاهی رفته

سالها پیش ودر روزگاران قدیم مردی روستایی زندگی می کرد که صاحب بز وگاو وگوسفند فراوان بود.او هر از چند وقت یک بار کشک ودوغ ووماست وکروه وپشم دام هایش را برای فروش به شهر می برد.  واز آن طرف ، چای ،قند،پارچه وهرچیز دیگری که نیاز داشت می خرید وبا خود به روستا می آورد.روزی از روزها مرد روستایی جنس هایش را فروخت وحرید هایش را انجام داد همینکه خواست سوار خرش شود وبه ده برگردد ،در گوشه ای از میدان شهر چشمش به مرد خربزه فروشی افتاد که با آب وتاب  از شیرینی وخوشمزگی خربزه هایش می گفت.روستایی قصه ما به فکر افتاد خربزه ای بخرد وبرای زنش سوغات ببرد، همین کار را هم کرد. در راه برگشت به خانه ، مرد به خورجین خرش نگاهی کرد وباخود گفت:خربزه قیمت گرانی دارد ، هرکسی هم نمی تواند بخرد.اگر این خربزه را برای زنم ببرم  او خیلی خوشحال می شود.آن را توی ظرفی روی سفره می گذارد، آن وقت دوتایی باهم سر سفره می نشینیم وبا لذت آن را می خوریم. از فکر خوردن خربزه دهانش آب افتاد.زیردرختی ایستاد به جوی آب ، چشم دوخت. با خودش گفت:«کاش خربزه را از خورجین در بیاورم ،فقط قاچ کوچکی از آن را با چاقو ببرم وبخورم.تازه،هرکس هم که از این جا بگذرد با دیدن پوست خربزه با خودش می گوید:حتماً، شاهی ، از اینجا گذشته وقاچی خربزه خورده.»همین کار را هم کرد زیر سایه درخت ، در کنار جوی آب ،مشغول خوردن شد؛ اما خربزه آن قدر شیرین بود که مرد را برای خوردن قاچی دیگر وسوسه کرد. با خودش گفت هرکه از اینجا رد شود با دیدن پوست خربزه می گوید، شاهی آمده ودو قاچ خربزه خورده وردشده . خربزه آنقدر آبدار وشیرین بود مرد قاچ دوم، سوم،وآخر را هم  با همین فکرها خورد.مرد که هنوز سیر نشده بود کم کم به خوردن پوست خربزه مشغول شد. با خو.د گفت:«خالا کسی اگراز اینجا بگذرد فکر می کند : شاهی از این مسیر رد شده وخربزه را با پوست خورده،وتخمه هایش را گذاشته ورفته است.اما کار به همین جا هم تمام نشد ، مرد شروع کرد به خوردن تخمه های خربزه  شیرینی ، که مثلا می خواست آن را برای زنش سوغات ببرد.تخمه ها هم تمام شد.مرد روستایی دست ودهانش را از  آب رودخانه شست وبا صدای بلندی گفت:  اصلا ولش کن! نه شاهی آمده ونه شاهی رفته!»سوار خرش شد وراه روستا را در پیش گرفت.

در زبان شیرین فارسی نیز این مثل وجود دارد.«نه خانی آمده ونه خانی رفته»
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391


دوستان دستم را بگیرید


به یاد دارم روزهای خوب دوران نوجوانی را.بازی کردن با هم سالان وبه مدرسه رفتن آن روزگاران را.دوست دارم یاد شبهای سرد زمستانهای کودکی ام را که به پای آتش کرسی ، کنار،  خدا بیامرز پدر بزرگم می نشستم واو به همراه مادر بزرگ مهربانم که هنوز درقید حیات است برایم فصه می گفتند.آن وقت ها هنوز تلویزیون  جایگاه بالایی برای کودکان ونوجوانان مثل حالا نداشت و شبکه های مخصوصی که برای کودکان  ونوجوانان برنامه  مدون بخش کنند موجود نبود .وهمین عامل باعث شده بودکنار پدر بزرگ ها ومادربزرگ ها  نشستن وگوش دادن به قصه آنها لذت بخش باشد . تعجب می کنم پدربزرگ چگونه آن قصه های بلند را که گاهی اتفاق می افتاد یک قصه را در چند شب بصورت  دنباله دار تعریف کند مو به مو وقدم به قدم برایم تعریف می کرد.جالب اینجاست که پدر بزرگ بعضی از قصه ها را از متون کهن ادبیات ایران برایم نقل می کرد که بعدا به این موضوع پی بردم اما بعضی از قصه ها را خودش می بافید وبرای من باز گو می کرد. به هر حال می خواهم این را بگویم پدربزرگ خدا بیامرزم قصه گو وقصه پرداز خوبی بود. اونه تنها برای ما بچه ها بلکه گاه گاهی برای بزرگسالان نیز قصه گویی می کرد.این مقدمه را بهانه قرار دادم تا در بخشهایی از وبلاگم مجموعه ای از آن قصه ها را که پدربزرگ ، در آن سالها برایم گفته بصورت ساده تر ودر زبان نوشتاری در اختیار دوستداران داستان وقصه های عامیانه  قرار بدهم. وانشاتءالله در آینده نزدیک آنها را به چاپ برسانم اما قبل از چاپ این داستان ها وحکایات ، از آندسته از دوستانی که با قلم میانه خوبی دارند،  یعنی اینکه اهل قلم هستند خیلی بد نمی نویسند وعلاقمند به جمع شدن قصه ها ، حکایات وافسانه های قدیمی بومی  هستند می خواهم دست بنده را برای تکمیل کردن این مجموعه بگیرند ومطالب نوشته شده را به صورت ایمل، معرفی وب سایت خود، یا از طریق پست  در اختیارم قرار دهند تا بتوانم مجموعه ای کامل تر برای چاپ در اختیار داشته باشم.آدرس ایمل که مشخص است ودر همین وبلاگ وجود دارد اما ان دسته از دوستانی که تمایل دارند مطالب  ونوشته های خود را از طریق پست برایم ارسال کنند این نشانی می تواند مطالب آنان را بدستم برساند:پیشا پیش از همکاری همه شما خوبان سپاسگزارم.

        چابهار صندوق پستی  99715/179 عبدالحکیم بهار


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

ماندگارترین کتاب کودک ایران از نگاه مصطفی رحماندوست
در آستانه روز جهانی کتاب کودک که هرساله در 14 فروردین (2آوریل) در سراسر دنیا جشن گرفته می‌شود، مصطفی رحماندوست کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی را یکی از ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران معرفی کرد و پدر و مادر‌ها را به کتابخوانی برای بچه‌های‌شان توصیه کرد. مصطفی رحماندوست - نویسنده ادبیات کودک و نوجوان- در گفت‌وگویی با  (ایسنا)، درباره‌ی ماندگارترین کتاب‌های کودک در ایران گفت: به نظر من کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مهدی آذریزدی ماندگارترین کتاب کودک ایران بوده، زیرا چهار نسل آن را خوانده و هم‌چنان هم آن را می‌خوانند.او درباره‌ی راز ماندگاری این دست کتاب‌ها گفت: برای راز ماندگاری کتاب‌ها چه می‌توان گفت، شاید خدا خودش به این کتاب‌ها عزت می‌دهد. ما می‌نشینیم و برای راز ماندگاری کتاب‌ها دلیل پیدا می‌کنیم، اما اگر دلیلی برای ماندگاری این کتاب‌ها وجود داشت، همه از آن پیروی می‌کردیم و کتاب‌های ما مانند شاهنامه فردوسی ماندگار می‌شد. شاید بتوان مولفه‌هایی برای کتاب ماندگار پیدا کرد، اما این مولفه‌ها به تنهایی کافی نیستند، زیرا می‌بینیم که این مولفه‌ها در کتاب‌های دیگر هم وجود دارد، اما این کتاب‌ها ماندگار نشده‌اند.این نویسنده با اشاره به مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» عنوان کرد: این کتاب در زمان حیات مهدی آذریزدی چاپ‌های زیادی شده و هم‌اکنون هم با وجود این‌که در 50 ،60 سال پیش نوشته شده است، اما هم‌چنان از آن استقبال می‌شود. شاید یکی از دلایل این استقبال این است که یکی از اولین‌ کتاب‌هایی بوده که با تکیه با ادبیات کلاسیک باز‌نویسی شده و لحنی قصه‌گویانه دارد. حرف‌های عادی آذریزدی هم قصه‌گویانه بود و این کتاب حالت نوستالژیکی برای خانواده‌ها دارد، زیرا پدربزرگ و پدر آن را خوانده‌اند و بچه‌ها هم به خواندن آن علاقه نشان می‌دهند.این نویسنده کتاب کودک درباره کتاب‌های خارجی که در ایران ماندگار شده‌اند، گفت: در میان کارهای خارجی، بیش‌تر از آن‌هایی استقبال می‌شود که از روی آن‌ها کارتون ساخته شده است، البته همین کتاب‌ها هستند که چون مفاهیم عام دارند، از روی آن‌ها کارتون ساخته می‌شود. داستان‌هایی چون «شنل قرمزی»، «دختر کبریت‌فروش»، «شازده کوچولو»، «الیور توییست»، «هاکل برفین» در ایران ماندگار شدند. من سعی کرده‌ام بفهمم چگونه این آثارماندگار شدند، تا بتوانم آثارم را مانند آن‌ها بنویسم، اما این راز ماندگاری دست‌نیافتنی است.رحماندوست درباره‌ی وضعیت کتاب کودک در ایران به ایسنا گفت: در کشور ما طبق آمار منتشر شده وزارت ارشاد، هرسال برای دو بچه یک کتاب چاپ می‌شود، یعنی کتاب‌های چاپ‌شده در کشورنصف تعداد‌ کودکان و نوجوانان ماست و به نظر من این تعداد کتاب در شان ایران که سابقه‌ی هزار ساله دارد، نیست.او افزود: اما این‌که چرا سطح مطالعه پایین است، باید گفت؛ گذشته از آمار دروغ و راست، اگر دوروبرمان را نگاه کنیم، می‌بینیم که کتاب جزو نیازهای ضروری خانواده متوسط به بالای ما نیست، چه برسد به خانواده‌های متوسط به پایین. من فکر می‌کنم امیدی به این‌که ما انتظار داشته باشیم دست‌اندکاران عادت به مطالعه را نهادینه کنند، نیست. چون این همه در این باره حرف زده شده است، ولی کسی در پی برنامه‌ریزی دراز‌مدت برای این موضوع نیست. بنابراین من به خانواده‌ها می‌گویم که آدم اهل مطالعه عاقلانه رفتار می‌کند، تواناتر است، کم‌تر گول گروه‌های سیاسی را می‌خورد، قدرت تصمیم‌گیری دارد و راه‌های بیش‌تری برای مشکلات می‌یابد و بنابراین اگر بچه‌های‌تان را دوست دارید، آن‌ها را به مطالعه ترغیب کنید.رحماندوست همچنین ادامه داد: باید در کنار همه برنامه‌ها، برنامه‌ی همیشگی مطالعه ایجاد کنیم. اگر پدر و مادرها روزی نیم‌ساعت به صورت مداوم و هر روزه برای بچه‌های‌شان کتاب بخوانند و شعر و قصه بگویند، مشکل مطالعه در کشور حل می‌شود.او در پایان تاکید کرد: من دستم را به سوی خانواده‌های جوانی دراز می‌کنم که تازه صاحب فرزند شده‌اند و امیدوارم آن‌ها در کنار فراهم‌کردن غذای خوب و رفاه برای فرزندان‌شان ساعتی را هم به مطالعه فرزندان‌شان اختصاص دهند و بگویند حالا دیگر وقت کتاب است. با انجام این کار، خودشان می‌فهمند که چه اتفاق‌های عاطفی بزرگی ببین آن‌ها و فرزندانشان می‌افتد و خودشان و فرزندان‌شان به مطالعه علاقه‌مند می‌شوند. بنابراین اگر می‌خواهید بچه‌ها فردا بهتر زندگی کنند، زمانی را برای مطالعه آن‌ها اختصاص دهید و برای آن‌ها کتاب بخوانید.به گزارش ایسنا، روز جهانی کتاب کودک 14 فروردین(2آوریل) به مناسبت زادروز هانس کریستین اندرسن، نویسنده داستان‌های کودکان نام‌گذاری شده‌است.هر سال در این روز واز سوی «دفتر بین‌المللی کتاب برای نسل جوان» (IBBY) مراسمی برای بزرگداشت کتاب کودک و ادبیات کودک و نوجوان در کشورهای جهان برگزار می‌شود و مدیریت آن را این دفتر که از سال 1953 میلادی در سوئیس آغاز به کار کرده‌است، بر عهده دارد. مراسم این روز هر سال در یکی از کشور جهان که عضویت دارد، برگزار می‌شود و این کشور پوستر و پیام روز جهانی کتاب را تهیه می‌کند.روز جهانی کتاب کودک از سال 1349 در ایران به رسمیت شناخته شده‌است و ایران در سال 1371 (1992) برگزارکننده این مراسم بوده است.
نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 4:8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391

من، نخل ودیگر قصه های مرادی کرمانی

 

نمی دانم « هوشنگ مرادی کرمانی» را تا چه حد می شناسید وبا کارهای ادبی او تا چه اندازه آشنا هستید.این را می دانم آن دسته از دوستانی که به دنبال ادبیات روستایی هستند حتماً  کارهای خوب این نویسنده را خوانده اند. به آن دسته از دوستانی که علاقه مند به ادبیات روستا هستند  می خواهم کارهای « هوشنگ مرادی کرمانی» را از دست ندهند.

دوسال بیشتر نداشتم که« هوشنگ مرادی کرمانی» ، داستان های  «بچه های قالیباف خانه» را نوشت. درست تابستان 1354.البته این را من بعد از 39 سال فهمیدم.زمانی که مرادی کرمانی در 15 اسفند  1378 بعد از 18سال این مجموعه را برای چاپ مجدد ، ویرایش ، وبه قول خودش غلط گیری ونگاهی دوباره به آن کرده بود. کار ندارم دیگران به کارهای خوب استاد مرادی کرمانی چگونه نگاه می کنند.بارها  اتفاق افتاده درمطبوعات وجراید ، بسیاری از افراد، در نقدهای تند  ادبی خود، به  کارهای ارزشمند مرادی کرمانی بی رحمانه حمله  کرده اند . بعضی از منتقدین  مغرضانه کارهای او را مورد برسی قرارداده وزیر پرسش های پوچ خود برده اند که خوشبختانه هیچ کدام از این نوع نگاه ها  تا حالا نتوانسته اند به ارزش های کارهای ادبی  مرادی کرمانی خللی وارد کنند.نه تنها مرادی کرمانی از نظر روحیات ادبی  وآن احساسات شیرینی که در آثارش مشهود است، دچار افت نشده، بلکه توانسته است در این مدت زمان  پله های ترقی را  یکی پس از دیگری طی کند. از نگاه دیگران فاصله می گیرم و با نگاه خویش به کارهای مرادی کرمانی خیره می شوم. فضای کویری کرمان، بوی گلها وگیاهان ودارویی و صحرایی شهداد، ماهان، بردسیرو بم، و ... در فضای قصه هایش جاریست  فکر نمی کنم هیچ کس  لحظه ای در آغوش فضای قصه های او قرار بگیرد و نا خواسته اشک هایش جاری  نشود.من با چاپ دوره پنج جلدی « قصه های مجید» ، تقریباً  سی سال پیش ، این را فهمیدم. همان طنز های تلخی که به جای خندیدن چشمه های  اشک چشمان مان را جاری می کند. ماجراها وشیرینکاری های  مجید  در کنار مادر بزرگ، همان  بی بی صمیمی ودوست داشتنی  که همه مان مثل مرادی کرمانی دوستش داریم واز  کنار او بودن لذت می بریم .همان اتفاقات زیبا وملموسی که بسیاری از آنها را « کیومرث پور احمد»  کاگردان ماهر سینما  در پرده هنر هفتم به تصویر کشید. وانجام همین کار سبب شد تعداد زیادی از نوجوانان آن روزگار مخاطبین پر پا قرص قصه های مرادی کرمانی بشوند و شدیداً دنبال کتابهای او باشند.فضای زیبای روستاهای کرمان وکویر در تمام قصه های مرادی کرمانی  موج می زند همیشه در قصه های مرادی نوجوانی به چشم می خورد که هنگام خواندن قصه آن نوجوان همان خواننده  ومخاطب قصه هایش می شود. {در« قصه های مجید» شخصیت شیرین مجید آشکار است.}

{آقای صمدی معلم روستا ،  محمد علی و... دانش آموزان مدرسه روستا ، وخمره ای بدون شیر در محوطه مدرسه و اتفاقات شیرینی که برای دانش آموزان مدرسه روستا و خمره می افتد و اهالی روستا  در داستان « آن خمره».}

{هرکس در روستا می مرد شناسنامه اش را می آوردند ومی دادند دست کدخدا .کدخدا هم مهر باطلی روی سجل می زد ومی گذاشت تا تحویل مامور ثبت احوال بدهد که سالی یک بار به ده می آمد. وماجراهایی که بر سر شناسنامه ها می آمد و...در قصه نقاشی از مجموعه قصه های « تنور»} {کارهای متعدد  دانش آموزان کارگر در « بچه های قالی باف خانه»}مجموعه « لبخند انار» ،    « مربای شیرین» ، « نخل » ودهها مجموعه دیگر. که هرکدام ویژگی های خاص خود را دارند. آنچه قصه های مرادی کرمانی را برای شخص  من  شیرین کرده تشابهات فرهنگی کرمان وبلوچستان است.در بسیاری از قصه هایش فضای داستان کوچه باغ های کرمان است اما حس می کنم  آن فضای دل انگیز را من بار ها وبارها از نزدیک در بلوچستان دیده ام. بخصوص درقصه بلند « نخل». انصافاً داستان بلند نخل مانند چشمه ای از دل باورهای پاک مردم کویرجوشیده،از دره ها وجویبارهای پر فراز ونشیب سالهای دور عبور کرده ودر بستر زندگی روز مره مردم آن نواحی در جریان است.  من زمانی که نوجوان بودم مرادی کرمانی را از طریق قصه هایش شناختم وخیلی دوست داشتم همه کتابهای چاپ شده ومجموعه قصه هایش را بخوانم ، اما به دلیل اینکه در شهرمان کتاب فروشی مناسبی نبود ، من ودوستان مشتاق به کتاب ومطالعه که شناخت کافی چندانی  از کتابخانه های عمومی شهر ومراکز فرهنگی همچون« کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان» نداشتیم و به کتابهای دلخواه دسترسی پیدا نمی کردیم، مگر اینکه قصه های دلحواه مان  گاه گاهی در نشریاتی مثل «کیهان بچه ها» چاپ می شد وما از این طریق تا حدودی  به خواسته هایمان می رسیدیم. اگر بگویم در سن 20 سالگی به بعد توانسته ام کتابهای مرادی کرمانی را تهیه کنم دروغ نگفته ام. درست زمانی که خدمت سربازی را در شهر اهواز می گذراندم برای رسیدن به محل خدمت سربازی یا هنگام رفتن به مرخصی به سوی خانه، گاه گاهی از  مسیر شهرستانهایی  چون کرمان ، شیراز ، وگاهی هم از تهران رد می شدم ،گذرم به کتاب فروشی هایی می افتاد. ومن تازه آنوقت به بعضی از کتاب های مورد علاقه ام می رسیدم. آن بماند ، هنوز هم که هنوز است بسیاری از کتابهای مورد علاقه ام را بدست نیاورده ام....

 داشتم در مورد کتاب بلند « نخل » می گفتم. با  این کتاب مرادی کرمانی در دوران نوجوانی آشنا شدم درست یادم نیست کدام یک از مجلات کودکان آن را معرفی کرده بود اما اگر اشتباه نکنم آن مجله « کیهان بچه ها» بود.به هر حال برای معرفی کتاب  قسمت هایی از آن نقل شده بود. بگذارید اینگونه بگویم انسانی که خیلی گرسنه باشد،  سفره ای پر زرق وبرق ومملو از غذاهای رنگین را ببیند وتنواند از آنجا تغذیه کند چه حالی پیدا می کند. معرفی کتاب « نخل» برای من آن روز چنین حالی داشت .ومن طعم شیرین «نخل» را بعد از22 سال دوری  بالا خره در سال 1390 چشیدم.

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 1:54 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

 

 

به یاد روزهایی که جرات قلم به دست گرفتن پیدا کردم

از زمانی که دانش آموز کلاس چهارم دبستان بودم احساس کردم می توانم چیزهایی بنویسم که به نظرم زیبا بودند.یعنی اینکه می توانستم حرف های دلم را روی  کاغذ بیاورم.پایان سال تحصیلیی بود که من کلاس پنجم دبستان بودم.آن زمان امتحانت نهایی پایان دوره ابتدایی همه دانش آموزان شهرستان در یک محیط برگزار می شد که بیشتر هم سالن بزرگ ورزشی میزبان این کار بود .روز برگزاری امتحان انشاء یادم است از چند موضوع انشا که برای نوشتن در اختیار گذاشته بودند موضوعی را انتخاب کردم که تا آن روز کمتر دانش آموزی به آن پرداخته بود. یادم است موضوعی که برای نوشتن انشاء انتخاب کرده بودم در مورد « قلم » بود وتوانستم انشایی قابل قبول از نظر معلمان در آن روز بنویسم. در دوره ای که دانش آموز سال اول راهنمایی بودم  معلم ادبیات فارسی  متوجه متوجه موضوع دوستی من با قلم شد.یادش بخیر، منظورم از دبیر ادبیات همان « محمود عارف نژاد» ی است که همه بچه ها او را دوست داشتند ومن بیشتر از سایر همکلاسی هایم به او عشق می ورزیدم.تشویق های صادقانه او بود که من را با قلم بیشتر نزدیک کرد. از همان سالهای بعد از دوره راهنمایی  بود که دیگر اورا ندیده ام.اوبعد از آن سالها از چابهار به شهری دیگر منتقل شد.اما امروز که گاه گاهی دست به قلم می برم ومطلبی می نویسم، ویا شعری می سرایم ودر جایی آن را چاپ می کنم  ، مدیون محبت ها وتشویق های صادقانه آن استاد بزرگوار « محمود عارف نژاد»  هستم.مطمئنم اگر تشویق های او نبود امروز من جایی در در دنیای کتاب ومطبوعات وهنر نداشتم. امید وارم او در هر کجا که باشد در سایه الطاف الهی روزگاری سرشار از موفقیت وشادی داشته باشد.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:54 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

بمناسبت فرارسیدن اول اردیبهشت،روز در گذشت سهراب سپهری شاعر معاصر کاشانی

«به یاد سهراب سپهری»

 

اول اردیبهشت هرسال مقارن است با سال روز درگذشت شاعر  ونقاش معاصر ایران زنده یاد سهراب سپهری. نمی خواهم در این پست  در مورد زندگی او برایتان بگویم  . چون می دانم همه شما کم وبیش با زندگی این مرد آشنایی دارید. ومی دانید سهراب در 15 مهر ماه 1307 در کاشان متولد شده است. در تهران تحصیل کرده است ودر سال 1325 به استخدام آموزش وپرورش درآمده بعد از 2 سال از این شغل استعفا داده است.می دانم که می دانید سهراب در سال 1330نخستین مجموعه شعرش به نام«مرگ رنگ» را منتشر کرده است.ودوسال بعد از چاپ این مجموعه دوره لیسانس دانشکده هنرهای زیبای  تهران را به پایان رسانده وبا دریافت نشان درجه اول علمی  رتبه نخسنت را از آن خود ساخته است.او به نقاط زیادی از کشورهای دنیا سفر کرده وتجربه اندوخته است.وبسیاری از گفتنی ها در مورد سهراب  وجود دارد که مجالی برای شنیدن همه آنها در این مطلب نیست  وآن را به شما دوست عزیز می سپارم تا با گسترده تر کرذن مطالعات خود بیشتر در مورد سهراب مطلع شوید فقط در پایان می گویم سهراب در نخستین روز دومین ماه بهار دار فانی را وداع گفته وپیکر عزیزش در روستای مشهد اردهال  شهرستان کاشان آرمیده است.به همین مناسبت و بهانه نوشته زیر را تقدیم همه سهراب دوستان می کنم.

 «عبدالحکیم بهار»

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه شاعر است وشعر می گوید وشعرهایش هم خیلی قشنگ است.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه بی ریاست وبی هیچ دغدغه ای شعر می گوید وصدای باران ورود آهنگ شعرهای دلنشینش هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه اهل کاشان است وکاشان شهر گلاب قمصر.

سهراب را دوست دارم ؛  اما  نه به خاطر نقاشیهایش که توی آنها می شود رد پای شعرهایش را دید.ومثل شعرهایش  ساده وبی ریا هستند.

سهراب را دوست دارم ؛ اما نه به خاطر اینکه تا بود، نفهمیدیمش وحالا که رفته « سهراب ، سهراب می کنیم » وبه نبودنش افسوس وحسرت می خوریم.

سهراب را دوست درم  ،چون فهمیده بود که باید سهراب باشد ، چون چون فهمیده بود  نباید توی چیزی دست ببرد ، نه گلاب های قمصرش ، نه شعر هایش ، نه  نقاتشی هایش ، ولی حق دارد به آنها روح بدهد.

به آنها زندگی وحیات ببخشد وآنها را زیبا تر بکند....

تا به حال هرچه سهراب  دیده ام ، مظلوم بوده. دلم برای  تمام سهراب ها می سوزد  واز همه بیشتر  برای سهراب  سپهری  خودمان .

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 5:26 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

آسمان ادبیات ایران زمین

وقتی به روزهای تقویم نگاه می کنیم  می بینیم روزهای بزرگی در زندگی ما وجود دارد. بعضی از این روزها ،حرف های زیادی برای گفتن دارند. وما هرسال با فرا رسیدن این رزوزها، یاد آن روزها را گرامی وبزرگ می داریم.امسال سعی دارم در بزرگداشت های ستاره های آسمان  شعر وادب ایران زمین مطالبی را در بخش های « بچه های دریا » بگنجانم امید وارم مورد توجه علاقه مندان به این بخش قرار بگیرد.

 

جمعه 25 فروردین 1391 روز بزرگداشت شاعر ، نویسنده، وعارف بزرگ ایران زمین، شیخ فریدالدین  ابو حامد، محمد ابن ابوبکر،  ابراهیم ابن ابویعقوب ، اسحق ابن ابراهیم ، معروف به شیخ عطار نیشابوری بود. شاعری که در زندگی خود انسان عجیبی بود. گفته شده است شغل پدر شیخ فرید الدین ،  عطاری بوده است و خودش نیز پیشه پدر را داشته وعطاری می کرده  است . از عطاری با درس گرفتن از زندگی دراویش به عرفان رسید. وآن ماجرای معروف که همه ما شنیده ایم:

«مرد درویشی بود ومکرر به دکان عطاری  شیخ فرید الدین می آمد و عطار همیشه به او چیزی می داد چون کار درویش مکرر شد ، عطار گفت: ای درویش ، چرا حرص می نمایی ودر بستر قناعت نمی آسایی؟ درویش گفت: ای شیخ تو با این تملق چگونه خواهی مرد، ؟ وچگونه جان به جهان آفرین خواهی سپرد؟ عطار گفت: تو با این همه حرص چگونه خواهی مرد وچه طریق به وادی خاموشان خواهی شتافت؟؟ درویش گفت: چشم عبرت بگشای  ومردن درویشان را مشاهده نمای.این بگفت وکشکول زیر سر گذاشت ، الله گفت و لوای عزیمت به سوی آخرت افراشت. این پرواز آسمانی درویش،عطار را ازدنیا دوستی باز داشته واورا  به سوی  عرفان کشاند وخیلی زود عطار به خدا نزدیک تر شد»

بزرگی شیخ عطار در کلام بزرگانی چون مولانا جلال الدین رومی به وضوح آشکار است او در وصف عطار چنین گفته:

«عطار روح بود وسنایی دوچشم او  

  ما از پی سنایی وعطار آمدیم»

« هفت شهر عشق را عطار گشت   

   ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم »

« من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد

      ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم »

«گرد عطار گشت مولانا    

      شربت از دست شمس بودش دست »

گفته شده از عطار بیش از 37 رساله وکتاب برجای مانده است که :

 « منطق الطیر » ، « الهی نامه » ،  « سیاست نامه » ، « مصیبت نامه » ، « اخوان الصفا» ،      « اسرار نامه » ، « تذکره الا ولیاء »،« بلبل نامه » ، « بیسر نامه » ، « پسر نامه » ،  « پند نامه » ،  و... تعدادی از آنها است

در کتیبه ای که بر سرقبر عطار مکتوب است طول عمر حضرت عطار 114 سال بوده است .او 82سال در « نیشابور» و32 سال در« شادیاخ» زندگی کرده است.

  شیخ دنیا ودین فریدالدین     

  آفتاب سپهر صدق ویقین

           عمر او یکصدو چهارده سال       

            بود از لطف ایزد متعال     

        سال ترحیل آن مه دوران        

          قبله اهل جنت است عیان    

     عقل تاریخ نقل آن مسعود        

      بلبل جنت و جنان فرمود   

         مرقد عالیش به نیشابور        

       زائرش سر به سر ملائک و حور       

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 جمعه 1 اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ اجل سعدی شیرازی

 

 

آفتاب زندگی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ،در اوایل قرن هفتم هجری قمری دمید.در روزهای  رویایی کودکی  در کوچه باغ های شیراز دوید.وبازی کرد.او در همان سال ها از مهر پدر محروم شد.که خودش در این مورد می گوید:

«مرا باشد از درد طفلان خبر         که در طفلی از سر برفتم پدر»

به ناگاه  سواران وحشی وخشمگین مغول  به سرزمین پهناور وهنر خیز ایران هجوم آوردند،ولی در آن میان شهر زیبای شیراز از آسیب سم اسب های آنان  مصون ماند. سعدی دلباخته سفر بود.برای همین در جوانی به شهر افسانه ای بغداد رفت.ودر مدرسه نظامیه بغداد که از مکان های مهم ودرخشان علمی جهان به شمار می رفت  به فرا گیری علم وادب پرداخت. او به شهرهای دیگری همچون شام وحجاز نیز سفر کرد و تجربه ها اندوخت. سالها بعد ، با چشمان خیس به زادگاهش شیراز  بازگشت ودر سال 655 هجری قمری  منظومه  اخلاقی « بوستان » را سرود. یک سال بعد، کتاب زیبا ومشهور دیگرش یعنی « گلستان » را نگاشت. سعدی با دو بال « بوستان » و «گلستان » ، در آسمان ادب  جهان  به پرواز در آمد تا نامش برای همیشه  ماندگار بماند.از آثار دیگر سعدی می توان به  « مجالس پنچگانه» ،  «نصیحه الملوک» ، « تعزیرات ثلاثه » و      « رساله عقل وعشق» نام برد.

اشعار وحکایت های سعدی از شیرین ترین ، پند آموز ترین ولطیف ترین آثار ادبیات ایران وجهان  است. سعدی در اواخر قرن هفتم  هجری قمری چشم از دنیا فرو بست.آرامگاه او در شیراز ، محبوب چشم ودل ایرانیان است. سعدی را باید از درخشان ترین ستارگان  آسمان شعر وادب فارسی دانست.

حکایتی از گلستان:

پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است. گفتا: به صلاحش خجل کن.

تو نیکو روش باش تا بد سگال        به نقص تو گفتن نیاید مجال

چو آهنگ بر بط بود مستقیم        کی از دست مطرب  خورد گوشمال

( بد سگال : بد اندیش )

 

 

روایتی ز بوستان:

شنیدم که از پارسایان یکی           به طیبت بخندید با کودکی

دگر پارسایان خلوت نشین         به عیبش فتادند در پوستین

به آخر نماند این حکایت نهفت        به صاحب نظر باز گفتند وگفت:

مدر پرده بر یار شوریده حال         نه طیبت حرام است وغیبت حلال

گلی از  باغ غزلیات سعدی:

 

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست 

    گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست      

             خلق را بیدار باید بود  ز آب چشم من            

 وین عجب کان وقت می گریم که کس بیدار نیست

   نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد   

                قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست                

                ای نسیم صبح اگر باز اتفاقی افدت               

    آفرین گویی بر آن حضرتکه ما را بار نیست

              بارها روی از پریشانی به دیوار آورم          

       ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

                 ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق وروی           

        گر حدیثی هست با یار است با اغیار نیست

               قادری بر هرچه می خواهی مگر آزار من       

  زان که شمشیر بر فرقم نهی آزار نیست

                  احتمال نیش کردن واجب است از بهر نوش              

   حمل کوه بیستون  بریاد شیرین  بار نیست

         سرو را مانی ولیکن سرو را رفتار نه              

                        ماه را مانی ولیکن ماه را گلزار نی                            

           گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن             

          بدر بی نقصان وزر بی عیب  و  گل بی خار نیست      

         اوحش الله از قدو بالای آن سرو سهی               

  زانکه همتایش به زیر گنبد دوار نیست    

           دوستان گویند سعدی،  خیمه بر گلزار زن           

        من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست        

 

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 11:35 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم اردیبهشت 1391

به یاد قیصر

                                               



  

نمی دانم تا به حال به این دو واژه «تلخ» و« شیرین» دقت کرده ای؟دوکلمه که در ادبیات فارسی،  ما آنها رامتضاد هم می شناسیم.وهمیشه هم که نوشته می شوند این گونه کنارهم قرار می گیرند : ابتدا « تلخ» وسپس «شیرین».برای خود من هم پرسش  شده است که چرا همیشه این دو کلمه را این گونه می شنویم . وکمتر گفته می شود :   « شیرین وتلخ»؟ در زندگی ما، ماجرا هایی اتفاق می افتد که ممکن است او  مارا برای مدت ها شاد مان بکند یا برعکس این ماجرا به گونه ای دیگر روی دهد و باعث ناراحتی ونگرانیمان برای مدت ها گردد  با این مقدمه می خواهم از روزهای شیرین  بهمن ماه سال1380 بگویم  .زمانی که پنجمین جشنواره مطبوعات کودک ونوجوان در تهران برگزار شده بود. و در آن سال مشکلات کمتری سر راه بود و من توانسته بودم به این جشنواره خودم  را برسانم.دقیقاً یادم نیست چندمین روز جشنواره بود اما تا اینجا به یادم مانده است قرار بود بعد از ظهر آن روز مراسم نکوداشت یکی از شاعر کودک ونوجوان در سالن کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان برگزار شود .تقریبا نیم ساعت شاید هم بیشتر  به زمان شروع مراسم مانده بود وبیشتر دعوت شدگان آمده بودند. فرصت کوتاهی تا زمان شروع برنامه مانده بود دعوت شدگان ویژه  ( شاعران ونویسندگان) از فرصتی که تا شروع برنامه در اختیار داشتند  ترجیح دادند از فرصت استفاده کنند ونگاهی به غرفه های مجلات در سالن محل برگزاری نمایشگاه بیاندازند.  توی سالن دوست شاعرم« افشین علاء »  را دیدم در غرفه  «کودک بلوچ». گرم صحبت با او بودم که مردی با موهای جو  وگندمی با دیدن آقای« علاء »وارد غرفه شد بعد از سلام واحوال پرسی آقای« علاء» او را برایم با نام « قیصر امین پور» معرفی کرد. تا آن وقت ندیده بودمش فقط نامش را خیلی شنیده بودم ، نام او از زمانی برای من آشنابود که من با «سروش نوجوان» آشنا شده بودم. بیشتر شعرهایش را در آن مجله خوانده بودم و گاه گاهی هم عکسی از او در این مجله به چشمم خورده بود اما انگار خیلی چهره اش عوض شده بود.بیشتر موهایش سفید نشان می داد . خیلی زود با من صمیمی شد انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم .خیلی ساده وبا مهربانی از من در مورد  بلوچستان و بچه های بلوچ می پرسید .با پرسش های او در باره مناطق بلوچستان  که .در پاسخ دادن به سئوالاتش  « علاء» به من کمک می کرد.  یاد داستان «دو خرمای نارس » رهایم نمی کرد وقتی آقای علا حرف می زد لبخندی زیبا بر روی لبان « قیصر » می نشست ومن با نگاه کردن به آن لبخند آرامش پیدا می کردم. خیلی زود زمان برگزاری مراسم از راه رسید وما سه نفر باهم به سوی سالن رفتیم.مراسم تمام شد ووقت خدا حافظی از راه رسید. اما از آن روز به بعد من قیصر رافقط یک شاعر بلند آوازه نمی شناختم بلکه او یکی از دوستان خوبم شده بود. بعد از آن روز هر از چند وقت یک بار سراغ شماره تلفنش می رفتم ودورا ودور احوالش را می پرسیدم.قیصر اگر چه بیمار بود و با بیماری دست وپنجه نرم می کرد اما هیچ وقت از درد ورنجش برای ما نمی گفت.قبل از آبان ماه سال 1386 بود دلم برای قیصر شور می زد.در این شرایط بیماری اش اصلاً دوست نداشتم مزاحمش بشوم اما با اصرار همسرم مجبور شدم با او تماس بگیرم  واحوالش را بپرسم مثل همیشه چیزی از شدت یافتن بیماری اش نگفت.

صبح روزچهارشنبه ، نهم آبان بود ، در محیط کارم توی اداره بهداشت روستا مشغول انجام کارهایم بودم که همسرم به آنجا آمددر حالیکه اضطراب از رنگ رویش نمایان بود  از من پرسید:« خبر داری دوستت قیصر از دنیا رفته است؟»باتعجب ونا باوری از او پرسیدم کی این حرف را زده است؟چه کسی گفته قیصر.....؟...؟ کی این اتفاق...؟وفقط از زبان اوشنیدم: « دیروز» ودیگر هیچ نشنیدم.

خدایا چی می شنیدم ؟باورکردنش برایم سخت بود. احساس کردم با جسمی سنگین روی سرم می کوبیدند . چشمهایم تاریک وغرق اشک شده بود ودنیا را برسرم خراب شده می دیدم .آن روز نفهمیدم چطور ظهر شده بود ، چگونه به خانه رفته بودم.وزمان چرا با آن همه سختی پشت سر می شد . قیصر تمام ذهنم را مشغول کرده بود. قیصری که واقعا سبکبال به آسمانها پر کشیده بود وهنر دوست داشتن وصداقت  را به جای گذاشته بود.تاهمه بدانند قیصر برای همیشه زنده است.

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 9:59 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391

سنگار وصیدگاه

 

 داستان کوتاه

سنگار وصیدگاه

روی شن های نرم ساحل دراز کشیده بود وچشمانش را به آب دریا که آهسته موج بر می داشت ، دوخته بود.چهره آفتاب سوخته اش در زیر نور ملایم خورشید برق می زد .پیراهنش  را از تن در آورده و آن طرف تر کنار دست خود گذاشته بود.شن های ساحل به تنش چسبیده بود.شلواری کوتاه تا زیر زانوش را می پوشاند.نگاه خود را از دریا جمع کرد وبه تن نرم ساحل کشید.چند تا از بچه های بازیگوش کنار ساحل بازی می کردند. چندتایی هم قلاب به آب انداخته بودند وماهی می گرفتند، وبعضی هم با شنهای نرم ساحلی برای خود خانه می ساختند.دستانش را به هم قلاب کرد وزیر سرش گذاشت ودوباره  دراز کشید.پیش خود فکر کرد:«این بار حتماً مرا می برد، ...خودش به من قول داد. اگر باز هم گفت : نه بابا ، تو هنوز بچه ای به او می نویسم  : «ولی خودتان گفتید که من پیشه ماهیگیری وصیادی را از سیزده سالگی شروع کردم وتنهایی به دریا می رفتم ،...و من حالا پانزده سال دارم ...تازه عبدالقدوس یک سال از من کوچکتر است چرا اورا پدرش به دریا می برد.»دوباره با خود گفت:«اگر شده گریه هم می کنم»غلتی زد ونگاهی به اطراف خانه های نزدیک ساحل انداخت که مانند زنجیری به هم وصل بودند.اما از پدر خبری نبود.زیر لب گفت:«چرا این همه دیر کردند؟هر روز زودتر از این می آمدند.! » آفتاب هنوز خیلی بالا نیامده بود.آهسته برگشت نگاهی به قایق کرد که پایین تر از شنهای خشک ساحل لب آخرین موج ها  آرمیده بود.به عبدالقدوس حسودی اش می شد  با خودمی گفت :«چراعبدالقدوس با آن هیکل ریزه میزه اش دائم به در یا می رود ؟»بعد نگاهی به پاهای خود انداخت وادامه داد:«اما من ، با اینکه از او خیلی هم بزرگترم ونباید مثل بچه های کوچک دنبال پدرم گریه کنم ولی این بار گریه می کنم، نه ، اگر زیاد اصرار کنم پدرم از کوره در می رود و بعدش هم معلوم است.اما من دست بردار نیستم.»

خیلی خسته شده بود.نور ملایم آفتاب ونسیم خنکی که از از« زر»، به« تیاب » می وزید صورتش را نوازش می کرد.پلک هایش کمی سنگین شدند وچون بیش از حد به دریا نزذدیک شده بود ، هرچه تلاش کرد نتوانست چشم هایش را باز نگه دارد. برای آخرین بار پلک هارا باز کرد ولی طولی نکشید که پلک هایش روی هم افتاد.

*******

صدای صحبت چند نفر  که نزدیک تر می شدندبه گوشش رسید ازجا مثل فنر کشیده وسپس آزادشده از جا پرید.بالاخره آمدند با آن ها کمی فاصله داشت در حالی که آنها را می پایید زیر لب گفت:«ناخدا ارمغان،...آن هم پدرم، آن یکی هم عبدالقدوس!»آنها نزدیک شدند،پدر تور را توی قایق انداخت وبعد رو به او کرد وگفت:« ملک باز که آمدی اینجا...چند دفعه به تو بگویم ،بچه جان تو هنوز خیلی بچه ای ...تو...»ملک حرف پدرش را برید وگفت:«عبدالقدوس از من کوچکتراست .چرا پدرش او را با خود به دریا می برد....»پدر با عصبانیت فریاد زد : «دیگر دادی عصبانی ام می کنی ، نگذار کتکت بزنم بچه!بر گرد برو خانه ...دفعه بعد تو را با خود می برم.»رنگ صورت پدر از شدت خشم سرخ شده بود ولی سعی کرد خود را آرام کند.

ملک گریه اش گرفت وبا بغض گفت:«ولی دیروز شما به من قول دادید که امروز...»پدر با فریاد بلند تر حرف ملک را قطع کرد وگفت :«همان که گفتم زود برگرد بروخانه مادرت با تو کار دارد.» ناخدا ارمغان از توی قایق فریاد زد:«آهای هاشم ، دارد دیر می شود ها! سنگار به صیدگاه رسیده اگر دیر تر برسیم جا برای انداختن تور پیدا نمی کنیم. هاشم از توی قایق فریاد زد :« آمدم بابا ،آمدم!!...»بعد روبه ملک کرد وگفت:«من دیگر دارم می روم ... مبادا دنبال قایق بدوی ها!...اگر پسر خوبی باشی دفعه بعد حتما ًتو را با خودم می برم .حالا برو خانه .آفرین. وبعد به طرف  قایق دوید  چند قدم دنبال قایق تاخت و بعد هم پرید توی قایق .قایق حرکت کرد واز ساحل فاصله گرفت.ملک با گریه فریاد زد:«پدر مرا باخودت ببر...می خواهم باشما، به دریا بیایم....پدر صبر کن.! ملک چند قدم به طرف دریا برداشت .دریا نا آرام شده بود  پدر برای آخرین بار از توی فایق فریاد زد :«برگرد ممکن است غرق بشوی»ولی صدای او در صدای امواج خروشان دریا گم شد وامواج ملک را در آغوش کشیدند.ملک فریاد زد او از ساحل دور شده بود . هرچه تلاش میکرد خود را بیرون بکشد،نمی شد ، او در آب معلق شده بود وپاهایش ، به وشنهای سطح زمین ساخل نمی رسید. ملک پدر را صدا کرد، او داشت غرق می شد آنچه را که پدر گفته بود داشت به واقعیت می رسید .اما هیچ اثری از قایق پدرو دیگر سنگار نبود .باز هم با تمام قوایی که داشت فریاد زد:« پدر ،کمک! کمک !دارم غرق می شوم»اما هیچ کس آن دور وبرها نبود تا به کمک ملک بشتابد.موجی بزرگ روی سرش افتادواورا به عمق آب کشانید....

******

 یک دفعه از جا پرید نگاهی به دور وبر انداخت آب دریا به طرف ساحل پیش روی  کرده بود. پیراهنش را برداشت واز روی شنهای نرم ساحل بلند شد . نگاهی به خانه های کنار ساحل کرد .چشمانش ازخوشحالی برق می زد.پدرش به همراه ناخدا رمضان به طرف ساحل می آمدند اما هرچه دنبال عبدالقدوس گشت اورا ندید. زیر لب گفت :« پس چرا ناخدا رمضان عبدالقدوس را با خود نیاورده است؟؟» پیراهنش را پوشید نزدیک تر آمد  پدر در حالی که تور ماهی گیری را توی قایق می گذاشت گفت:«چطوری ملک جان؟...؟بیا بابا جان ، بیا تور را بگذار تو قایق وبعد خودت هم سوار شو .من دیروز بهت قول داده بودم که امروز تورا با خود ببرم.بجنب که دارد دیر می شود  سنگار خیلی وقت است که رفته ممکن است بعدا برای تور انداختن جا پیدا نکنیم..ناخدا رمضان هم نزدیک تر آمد ملک هنوز هم  باورش نمی شد .تور را گرفته بود وهمچنان به پدرش نگاه می کرد. پدر گفت:«چیه ... انگار دوست نداری با ما بیایی ...ها ...؟!!ولی من فکر می کردم خوشحال می شوی ...کجا را نگاه می کنی ، اگر دوست نداری نیا...»ملک به خود ؟آمد حرف پدرش را برید وگفت:«نه، نه، نه من می آیم!من عاشق دریا هستم»وبعد با چابکی دوید وتور را توی قایق انداخت.  .غنچه لبخند بر لبانش شکفت.خیلی خوشحال بود.امواج آرام دریا خود را به تن قایق می زدند.آفتاب به سینه آسمان چسبیده بود وداشت داغ تر می تابید. ملک با خود گفت:« دریای عزیز تو بهترین دوست منی»

 

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 10:22 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391

دریای بهار

دریای بهار

                                          وشن تئی چولانی توار دریا

                                          تی زرء شپ نمبین غبار دریا

                                         صخره وکوه وتیاب دپ ء ماسگ

                                          آپ جلین گورمانی توار دریا

                                          شینزوک وسیس وسبز بهارانی

                                          ساحل ء سبز کوهین بهار دریا

                                          کل وآپ راه و ورنگین سهر ریکان

                                            تیابء زیچان وچم سار دریا

                                            کوش وزرگوات وکنذوء ناشی

                                            نالگنت ملیر چیر وچار دریا

                                           گون تو دلگوش انت ناخدا دائم

                                            درد ودوران ء گوش بدار دریا

                                           رند چه رب ء شکر کننت جاشو

                                             چه ترا روچ ء صد هزار دریا

                                            دل حکیم ء بی ترا هرپیم

                                            هستن غمگین وبی قرار دریا

نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در 7:50 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •