تبليغاتX
بچـه هـای دریــا

  بابای پیری

داشت هفت فرزند

ازبهر بابا

بودند چون قند

 

 *****

هنگام مرگش

  فرزندها را

           نزدیک خود خواند               

 بابای آن ها

 

*****

                       داد دست هریک                         

یک چوب نازک

            از محمدوک تا           

  میران و عبدک

 

*****

                                   گفت هریکی را                                   

بشکن ببینم

            چوب های خود را              

  ای نازنینم

 

*****

    چوب های نازک    

بشکست راحت

                       در دست آن ها                      

  بی زور و زحمت

 

*****

       خندید بابا       

رو سوی آنها

                                  داشت درس می داد                                  

   بابای دانا

 

*****

                                      این بار مساوی                                       

هفت چوب دیگر

                                         پهلوی هم چید                                        

 داد دست اکبر

 

*****

                                     یک دسته  ای هم                                     

 دردست محمود

                          تقسیم می کر د                          

 چوب ها را زود زود

 

*****

                     هرکاری کردند                    

 با زور و زحمت

                     نشکست چوب ها                   

آسان وراحت

 

*****

   با مهر ودوستی    

پیر خردمند

                  گفت بچه ها را                  

 ای هفت فرزند

 

*****

                         آزاد  وراحت                       

  هستید محکم

                    در زندگی گر                    

باشید باهم


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در سه شنبه ششم بهمن 1388 ساعت 6:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

به یاد قیصر

     به یاد «قیصر»

نمی دانم تا به حال به این دو واژه «تلخ» و« شیرین» دقت کرده اید؟دوکلمه که در ادبیات فارسی ما آنها رامتضاد هم می شناسیم.وهمیشه هم اگر کنار هم قرار می گیرندابتدا « تلخ» وسپس «شیرین» نوشته می شوند.برای خود من هم پرسش  شده است که چرا این دو کلمه را این گونه کنار هم قرار داده اند وکمتر گفته شده است :« شیرین وتلخ»؟

اما این بار من می گویم « شیرین وتلخ »

در زندگی هر انسان ماجرا هایی می افتد که ممکن است او را برای مدت ها شاد بکند یا برعکس این ماجرا به گونه ای دیگر روی میدهد و باعث ناراحتی ونگرانی فرد برای مدت ها می شود.می خواهم از روزهای شیرین  بهمن ماه سال۱۳۸۰ شروع بکنم .زمانی که پنجمین جشنواره مطبوعات کودک ونوجوان در تهران برگزار شده بود.در آن سال مشکلات کمتری سر راه بود و من توانسته بودم به نمایندگی از شما به این جشنواره خود را برسانم.دقیقاً یادم نیست چندمین روز جشنواره بود اما تا اینجا به یادم مانده است قرار بود بعد از ظهر آن روز مراسم نکوداشت شاعر نام آشنای کودک ونوجوان آقای « جعفر ابراهیمی(شاهد) » در سالن کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان برگزار بشود .تقریبا نیم ساعت شاید هم بیشتر  به زمان شروع مراسم مانده بود وبیشتر دعوت شدگان آمده بودن به جهت اینکه فرصت کوتاهی تا زمان شروع برنامه مانده بود شاعران ونویسندگان دعوت شده در این مراسم ترجیح دادند از فرصت استفاده کنند ونگاهی به غرفه های مجلات در سالن محل برگزاری نمایشگاه بزنند.دوست خوب وقدیمی شاعرمان« افشین علاء » مهمان غرفه مجله کودک مسلمان بلوچ بود.توی غرفه گرم صحبت بودیم که مردی با موهای جو  وگندمی اش با دیدن آقای« علاء »وارد غرفه ما شد بعد از سلام واحوال پرسی آقای« علاء» او را برایم با نام « قیصر امین پور» معرفی کرد.نامش را خیلی شنیده بودم ، بیشتر شعرهایش را خوانده بودم ، گاه گاهی هم عکسی از او را در مجله « سروش نوجوان»هم دیده بودم اما انگار خیلی چهره اش غوض شده بود.بیشتر موهایش نشان می داد .قیصر خیلی زود با من صمیمی شد انگار سالها بود که همدیگر را می شناختیم .خیلی ساده وبا مهربانی از من در مورد بچه های سیستان وبلوچستان سئوال می کرد .در پاسخ دادن به سئوالاتش آقای « علاء » به من کمک می کرد. وقتی آقای علا حرف می زد لبخندی زیبا بر روی لبان « قیصر » می نشست ومن با نگاه کردن به آن لبخند آرامش پیدا می کردم. خیلی زود وقت برگزاری مراسم نکو داشت آقای ابراهیمی از راه رسید وما سه نفر باهم به سوی سالن رفتیم.مراسم تمام شد ووقت خدا حافظی از راه رسید.اما از آن روز به بعد من قیصر رافقط یک شاعر بلند آوازه نمی شناختم بلکه او یکی از دوستان خوبم شده بود.بعد از آن روز هر از چند وقت یک بار سراغ شماره تلفنش می رفتم ودورا ودور احوالش را می پرسیدم.او هم با مهربانی جواب سئوالاتم را می داد.

قیصر اگر چه بیمار بود و با بیماری دست وپنجه نرم می کرد اما هیچ وقت از درد ورنجش نمی گفت.قبل از آبان ماه سال ۱۳۸۶ بود دلم برای قیصر شور می زد.در این شرایط بیماری اش اصلاً دوست نداشتم مزاحمش بشوم اما با اصرار همسرم مجبور شدم با او تماس بگیرم  وحالش را بپرسم مثل همیشه چیزی از شدت یافتن بیماری اش چیزی نگفت.

صبح روز هشتم آبان بود در محیط کارم توی اداره بهداشت روستا مشغول انجام کارهایم بودم همسرم به آنجا آمددر حالیکه اضطراب از رنگ رویش دیده می شد از من پرسید:« خبر داری دوستت قیصر از دنیا رفته است؟»باتعجب ونا باوری از او پرسیدم کی این حرف را زده است؟چه کسی گفته قیصر.....؟...؟

خانم در ادامه به من گفت از تلویزیون اعلام شده است.

خدایا چی می شنیدم ؟باورکردنش برایم سخت بود. احساس کردم با جسمی سنگین روی سرم کوبیدند . چشمهایم تار می دید.دنیا را برسرم خراب شده می دیدم .آن روز نفهمیدم چطور ظهر شده بود.چگونه به خانه رفته بودم. اصلاً اشتهایی برای خوردن غذا نداشتم سرم درد می کرد واز چشم هایم اشک می ریخت. قیصر تمام ذهنم را مشغول کرده بود. قیصری که واقعا سبکبال به آسمانها پر کشیده بود وهنر زنده اش را جای گذاشته بود.تاهمه بدانند قیصر برای همیشه زنده است.


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 8:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

در کوچه باغ خاطرات

بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزکه هنوز چند روزی از باز شدن مدرسه ها نگذشته بود، توی خانه مشغول انجام کار ی بودم پسزر بزرگترم ، « نعیم »تازه از مدرسه آمده بود درس ومشقش را که سر وسامان داد انگار تازه چیزی یادش آمده باشد آمد کنارم وگفت: بابا ، اگه یک چیز به تو بگویم  می دانم خیلی خوشحال می شوی . کنجکاو شدم واز او پرسیدم چی می خواهی بگویی؟

حتماً مجله جدید «کودک مسلمان بلوچ» را برایم آورده ای ! درسته؟ می خندد و می گوید نه ولی به مجله ربط دارد.. کمی سر به سرم می گذاردواز من می پرسد؟

- بابا ! ما ، دراستان منطقه ای  به نام لاشار وپیپ داریم ؟

می گویم: خوب آره داریم. ولی پیپ و لاشار چه ربطی به مجله دارند؟

می گوید:

- باباشما دردر پیپ دوستی به نام آقای دانش دارید؟

ازسئوالات پی در پی وکنجکاوانه نعیم غرق در حیرت می شوم. آخر او انگار از چیزهایی خبر داشت. ولی چگونه؟این حقیقت داشت که من در پیپ لاشار دوستی به نام دانش داشتم ولی نعیم از کجا خبر داشت آن وقت که من با دانش در یکی از جشنواره ها آشنا شده بودم اصلاً نعیم به دنیا نیامده بود. نعیم از اینکه می دید بابا یش را کاملا گیج کردهاست به پرسش هایش ادامه داد:

- بابا آقای دانش اسم کوچکشان « عادل »است ؟ او شعر می گوید و شاعر هستند؟

می گویم بله ولی تو این ها را از کجا می دانی؟

جوابم را نمی دهد باز هم سئوال می کند :

-    آقای دانش عینک هم دارند؟ ...؟ وفرم موهایش را برایم می گوید.نعیم نشانه های درست عادل دانش را به من می دهد. لحظه ای دلم برایش تنگ می شود. طوری که احساس می کنم نعیم هم به دلتگ بودن من پی برده است. لبخندی زیبا وکودکانه روی لبانش می نشیند دستش را به جیب می برد وکاغذی را  از توی جیب بیرون میکشد آن را باز میکند وفقط انتهای کاغذ را به من نشان  می دهد امضاء عادل را از دور می شناسم.نامه را به طرفم دراز می کند ومی گوید بابا برای آقای دانش  دلتنگ نباش ! . فردا بیا مدرسه .آقای دانش می آید آنجا.آخر او معلم زبان انگلیسی ما هست .اوتوانسته بود من  را از طریق نام خانوادگی ام شناسایی بکند. بعداً هم همه چیز را برایم تعریف کرده است. تازه همه بچه های کلاس  هم از حرفهای آقای دانش که چگونه شما را می شناخت تعجب کرده بودند.

همه چیز دستگیرم شده بود. خوشحال بودم از اینکه  نعیم ابتدا من را دلتگ عادل کرد ودر تهایت به دلتنگی ام پایان داده بود.روز بعد به مدرسه رفتم. قبل از اینکه هنوز عادل را ببینم با موج سئوالات وحرفهای بچه های دانش آموز روبرو شدم درست همان سئوالاتی که دیروز نعیم با آنها من را گیج کرده بودبه دفتر مدرسه رفتم وبعد از مدت ها دوری آنچه را که دیروز برایم اتفاق افتاده بود برای « عادل دانش » تعریف کردم .


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 10:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

کیهان بچه ها پنجاه و چهار ساله شد

 

 به بهانه پنجاه وچهارمین سال تولد «کیهان بچه ها»

اگر عدد35را برعکس کنیم چه اتفاقی می افتد؟

حتماًتعجب می کنید وباخود می گویید : هیچ اتفاقی نمی افتد فوقش هم اگر ما فکربکنییم عدد 35می شود 53 ، هدف من هم از اتفاق عدد 35همین است.با این مقدمه کوتاه شما بچه های عزیز را به 53 سال پیش یعنی سال 1335 می برم درروز پنجم دیماه آن سال  که نه من به دنیا آمده بودم ونه شما وهم شاید پدران و بزرگتر هایتان هم پا به این دنیا نگذاشته بودند. چند نفراز  انسان های با فکرآنروزگار با کمترین امکانات تصمیم می گیرند برای بچه های ایران زمین مجله ای چاپ ومنتشر بکنند.. خدا رحمت کند « عباس یمینی شریف»را زمانی که ما بچه مدرسه ای کلاس سوم دبستان بودیم شعر درختکاری او  سر زبان مان بود نمی دانم هنوز هم در کتابهای درسی بچه های امروزی شعر:

 

«به دست خود درختی می نشانم        به پایش جوی آبی می کشانم

کمی تخم چمن بر روی خاکش              برای یادگاری می فشانم

درختم کم کم آرد برگ وباری              خنک سازد در آنجا شاخ ساری

به تابستان چو گرما رونماید                درختم چتر خود را می گشاید

.....     ......      .........                         دل هر رهگذر را می رباید»

  یا شعر

 

                                  ما گلهای خندانیم            فرزندان ایرانیم

                                    ازبهر حفظ ایران            مانند جان می دانیم

                                 آزادباش ای ایران                آباد باش ای ایران     

                                 از ما فرزندان خود             دلشاد باش ای ایران

                                       .........                       ........

 

 چاپ می شود یا نه؟ مرحوم یمینی شریف ودوستانش زود تصمیم می گیرند مجموعه ای از مطالب شعر وقصه را در مجله ای با عنوان « کیهان بچه ها»منتشر کنند  تا آن وقت شاید خودشان هم فکر نمی کردند شروع این کار آنها دنیای کودکان ونوجوانان را از این رو به آن رو بر می گرداند . اولین شماره های مجله خیلی ساده وصفحه آرایی ابتدایی چاپ ومنتشر می شود  ( این را من از چند شماره اول مجله  که بعد ها با زحمت از همکاران فعلی مجله در موسسه کیهان تهیه کردم فهمیدم)

چاپ اولین شماره های مجله کیهان بچه ها مسر زندگی بسیاری خوانندگان زمان خود را عوض کرد . به جر اٌت می توانم بگویم خانواده بزرگ ادبیات کودک ونوجوان امروزی کشور ما از خوانندگان اولیه ی کیهان بچه ها هستند یا اینکه تعداد اندکی از این خانواده بزرگ از گردانندگان آن وقت مجله بوده اند. دفترمجله «.کیهان بچه ها»تا مدت ها مرکز جلسات  وشوراهای شعر وادبیات کودک ونوجوان ایران بود.

فراموش کردن آن روزها برای « کیهان بچه ها » سخت است. او توانسته بود در طول مدت چند سال اول همه شاعران ونویسندگان توانمند کودک ونوجوان را گرد خود جمع کند. استعداد های آنها را شکوفا کند وبسیاری از نویسنده ها را صاحب چندین کتاب نماید.

****

اولین آشنایی وپنجاه وسه بهار عمر

از سال 1366 - 1367 زمانی که «کیهان بچه ها» 32 – 31 ساله بود ومن در این مدت تشنه دنبال مجلات کودک  ونوجوان بودم  در کنار « کودک مسلمان بلوچ» با این نشریه دوست داشتنی آشنا شدم برای اولین بار شماره 444 کبهان بچه ها را توی دستان کوچکم لمس کردم . برای اولین بار بود که نام« افشین علاء » را دکنار شعری با عنوان « افسوس»  دیدم ودر شماره های دیگر نام شاعران ونویسندگان نام آشنای کودکان ونوجوانان را که اشعار ونوشته های آنان در کتابهای درسی به چشم می خورد را ببینم  با دیدن همان شماره های اولیه حس عجیبی برای به دنبال افتادن این مجله در من ایجاد شد گرچه  مجله بصورت هفتگی منتشر می شد   اما باز هم احساس می کردم یک هفته انتظار کشیدن کار سختی است  . روش اشتراک شدن مجلات را کم و بیش بلد بودم   دقیقاً یادم است در یک پاکت نامه مبلغ 50 تومان  پول نقد به دفتر مجله فرستادم  وتقاضای اشتراک کردم که بعد ازیکی دو هفته نامه رسان محله با بسته ای بزرگ جلوی در خانه ما سبز شد پاکت را که تحویل گرفتم همان ابتدای کار فهمیدم  پاکت از طرف کیهان بچه ها به دستم رسیده است.با خوشحالی به طرف خانه رفتم در پاکت را باز کردم 12 جلد مجله در پاکت بود وتعداد چند عدد هم تمبر باطل نشده داخل پاکت کنار نامه ای بود که در کنار مجلات توی  پاکت جا خوش کرده بود.تمبرها را برداشتم نامه را خواندم تازه متوجه شده بودم که جریان تمبرها ی باطل نشده چیست. قیمت مجله هرجلدش 4 تومان بود 12 جلد می شد 48 تومان  2تومان باقی مانده را  برایم تمبر فرستاده بودند

.( بین خودمان باشد شاید آن تمبر ها را هنوز هم داشته باشم) حساب کتاب مجله کیهان بچه ها درست ودقیق بود. اما بشنوید از نامه مجله:

در جواب درخواست اشتراک من برایم نوشته بودند  کیهان بچه ها  از شهرستان ها بصورت  تک تک  مشترک نمی پذیرد  . از اینکه نتوانسته بودم مشترک هفتگی کیهان بچه ها بشوم ناراحت بودم اما از اینکه می دیدم تعداد زیادی مجله شماره های گذشته به دستمم رسیده است خوشحال بودم. یک هشدار هم در نامه به من داده شده بود  که دیگر در پاکت نامه پول نقد نفرستم  ممکن است نامه گم شود آن وقت موسسه کیهان مسئولیت قبول نمی کند. اما شما چه فکر می کنید؟ با  این حرفها من قانع شدم؟ شیرینی رسیدن چند جلد مجله را تازه داشتم مزمزه می کردم کجا تحمل می کردم که دست از کارم بردارم و به محتوای نامه رسیده توجه کنم  . آن وقت  من با مادر بزرگم در شهر زندگی می کردم . چند روز دیگر که گذشت باز رفتم سراغ مادر بزرگ واز او خواستم مقداری پول برای خرید مجله به من بدهد. بیچاره مادر بزرگ هم دلش نمی آمد من را ناراحت ببیند هیچوقت درخواست من را رد نمی کرد .آخر او هم گاه گاهی در عوض از من کار می کشید برای انجام خرید هایش، کارهای خانه و... 

اما این بار داستان فرق کرد بعد از گذشت یکی دوهفته  برای من بسته مجله نیامد در عوض یک پاکت نامه کو چو لویی را پستچی به من داد .وقتی در پاکت را که باز کردم همه چیز دستگیرم شد پول فرستاده شده من برگشت خورده بود نامه را که خواندم متوجه شدم  دیگر برایم مجله « کیهان بچه ها» ی پستی نمی آید اما در نامه راهنمایی  خوبی به من  شده بود  وآن اینکه اگر امکان داشتسری به کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان  شهرم بزنم آنجا شماره های قدیمی مجله کیهان بچه ها را دارند از فردا به سوی کانون روانه شدم تا شاید از طریق آنجا بتوانم مجلات قدیمی را بخوانم.

همانگونه که راهنمایی شده بودم همه چیز را از نزدیک دیدم شاید بیش از 10 کارتن کیهان بچه ها در گوشه ای از کتابخانه کانون گردو خاک می خوردند  با دیدن آن صحنه آه از نهادم بلند شد من آنگونه دنبال این دوست خوب اینجا وآنجا می دویدم وکیهان بچه ها اینگونه در گوشه کانون  پرورش فکری کودکان ونوجوانان گرد وخاک می خورد . از همان روز تصمیم گرفتم همه این مجلات را کم کم امانت بگیرم وبعد از خواندن آنها را بر گردانم.

تا یکی دو ماه اول ، روال امانت گرفتن کیهان بچه ها ی شماره های گذشته در کنار خریدن شماره های تازه منتشرشده هر هفته  ادامه یافت  تا اینکه در یک صبح تابستانی ،  وقتی پا به  کتابخانه کانون گذاشتم متوجه شدم مسئولین کانون  قصد جابجایی دکوراسیون کتابخانه را دارند .آقای امیری مسئول کتابخانه با دیدن من انگار چون پرنده ای از قفس آزاد شده باشد به من گفت : « عبدالحکیم می خواهیم کتابخانه را کمی جا به جا بکنیم اگر کمک مان کنی مزد خوبی  به ات می دهیم » بی کار بودم ومعمولا ً از انجام اینگونه کارها خوشم می آمد با این فکر که  تنوعی هم در کتابخانه ایجاد بشود سریع شروع به کار شدیم قفسه ها را از کتاب خالی کردیم وروی میزهای مطالعه گذاشتیم به اتفاق آقای حیدری مستخدم کانون وچند تا از بچه ها که اعضاء کانون بودند  وآقای امیری ، در طول یک ساعت همه میز وکتابها جا به جا کردیم نزدیک ظهرآن روز بود، طبق معمول رفتم تا با آقای امیری هما هنگ کنم وجند جلد کیهان بچه های قدیمی دیگر تحویل بگیرم.

آقای امیری گفت اگر عجله ای نیست صبر کنم تا او من را با ماشین خود  به خانه برساند .اولین باری بود که اقای امیری این حرف را می زد .با خود فکر کردم آقای امیری به خیال اینکه شاید خسته هستم وخانه ما نسبت به خانه دیگر دوستان دور تر است من را برساند ومن قبول کردم .آقای امیری از همه بچه هایی که در جابجایی کانون کمک کرده بودند تشکر کرد ورو به من کردو گفت حالا نوبت این است که مزد« عبدالحکیم »  عضو پر کار کانون را همانطور که صبح به او  قول داده ام بپردازم وایشان را به خانه اش برسانم. تازه یادم آمد که آقای امیری اول وقت این قول را به من داده بود اما نمی دانستم مزد من یکبار سوار شدن به ماشین آقای امیری تا خانه باشد. اما داستان فقط یک بار سوار شدن به ماشین آقای امیری نبود . آقای امیری با کمک دوستانی که هنوز کانون را ترک نکرده بودند همه مجلات کیهان بچه هایی را که در گوشه ای از  کانون بود بار ماشینش کرد وآن ها را به من هدیه نمود.دقیقاً یادم است که به من گفت تواولین کسی هستی که  اینقدر با این مجلات قدیمی دل بسته ای.  این مجلات قدیمی دیگر اینجا استفاده نمی شوند حیف است شما در آنها را منزل استفاده نکنید واینجا آنها از بین بروند.  نمی دانستم با چه زبانی ازآقای امیری به خاطر این همه لطف  تشکر بکنم او واقعاً بهترین مزد را به من داده بود . حالا سالها از آن روزها و53 سال از بهار عمرکیهان بچه ها می گذرد وهنوز هم مثل گذشته بصورت هفتگی منتشر می شود وبه خانه نوجوانان می رود. « کیهان بچه ها» یی که شاید بسیاری از یاران قدیمی  به خاطر پاره ای از مشکلات آن را تنها گذاشته اند اگر چه می دانیم آنها لحظه ای از یاد این دوست قدیمی خود غافل نیستند و با یاد این دوست خوب زندگی می کنند . آشنایی کیهان بچه ها را برای خود سعادت بزرگی می دانم از زمانی که بچه  کوچولویی مدرسه ای بودم وتا زمانی که در نو جوانی ارتباط خود را فقط با خواندن مطالب مجله  حفظ کردم واز خوانندگان پروپا قرصش بودم وشماره به شماره آن را با شوق تهیه می کردم

وبرای خود آرشیوی از مجلات تهیه کردم وبعد هم که پا به بزرگ سالی نهادم  به بهانه اینکه کیهان بچه ها را برای بچه هایم تهیه می کنم  آن را  زود تر ازبچه ها خودم مطالبش را می خواندم 

 وتا سالهای 1374- 1375 که این دوست دیرینه به سن 40 سالگی رسید توانسته بود بیشتر کسانی که برای او مطلب می نوشتند را با من آشنا کند.در حالیکه من در این زمان برای مجله « کودک مسلمان بلوچ»  مطلب می نوشتم مجله کودک مسلمان بلوچ اقدام به برگزاری جشنواره های شعر وقصه کودک ونوجوان هرسال در یکی از شهر های استان سیتان وبلوچستان می نمود که این جشنواره ها فرصت های خوبی ایجاد می کرد تا با همکاران ونویسندگان کیهان بچه ها در طول سال دیداری تازه کنم .

( ، امیر حسین فردی، مصطفی رحماندوست- افشین علاء ناصر کشاورز، محمد علی دهقانی، محمد میر کیانی، حسین فتاحی، حسین کیانپور، جعفر ابراهیمی، اعظم کاوه، جواد محقق ، محمد عزیزی، محمد عزیزی« نسیم»، حسین فریدونی، افسانه شعبان نژاد، مهری ماهوتی، فرهاد حسن زاده، بیوک ملکی، مرحوم قیصر امین پور، مرحوم منصور حسین زاده، رضا پریزاد، حمید محمدی محمدی، حمید هنرجو، بابک نیک طلب، خسرو بابا خانی، غلامرضا بکتاش، عباسعلی سپاهی یونسی، فزیبا کلهر، حسین احمدی،و...)

در حاشیه یکی از جشنواره ها در بلوچستان بود که آقای جواد محقق و امیر حسین فردی از من خواستند با کیهان بچه ها همکاری بکنم واین توفیق برای مدتی نصیبم شد و تعدادی از کارهایم را در طول آن سال توانستم در کیهان بچه ها چاپ ومنتشر کنم . واین همکاری با کیهان بچه ها را برای خود افتخار بزرگی می دانستم. هنوز هم هر از چند وقت که فرصتی به دست می آید از همکاری با این دوست دوران نوجوانی ام دریغ نمی کنم.حالا که در آستانه پنجاه وسومین سال تولد این دوست خوب واین نوجوان 53 ساله قرار گرفته ایم خدا را به خاطر تمام لطفش به جهت موفق بودن این مجله سپاس می گوییم وبرایش طول عمر بابرکت آرزو می کنیم. وبرای شادی روح عزیزان سفرکرده بخصوص« عباس یمینی شریف، منصور حسین زاده عزیز، وقیصر امین پور درود می فرستیم.وبا این امید که جمع دوستان کیهان بچه ها دوباره  همان جمع سالهای 1366-1367 بشود


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 ساعت 9:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |

پرواز در آسمان کودکی

 

پرواز در آسمان کودکی

به بهانه نزدیک شدن به سی امین سال تولدمجله

 « کودک مسلمان بلوچ»

 

 عبدالحکیم بهار« آشنا »

سال 1359دقیقاً سی سال پیش، شهر کوچک «ایرانشهر» در تب وتاب معروف شدن می سوخت.از بین بچه های دانش آموز آن وقت استان کمتر کسی نام کوچک شهر «ایرانشهر» را شنیده بود. اما انگار همه چیز دست در دست هم داده بودند  تا برای اولین بار چهره «ایرانشهر» را به بچه های استان سیستان وبلوچستان معرفی کنند.

***

همه چیز از آنجا شروع می شود که «ایرانشهر» بی صبرانه ، بی قرار ومنتظر لحظه شماری می کند تابرای اولین بار تولد مجله «کودک مسلمان بلوچ »را در وجود خود ببیند.به نظر من حق هم داشت لحظه های سرنوشت سازی برایش پیش و رو بود.چه کسی از بزرگ ومعروف شدن بدش بی آید.؟

***

دستگاههای ساده پلی کپی در سپاه پاسداران شهرستان ایرانشهرمنتظر بودند  تا دستانی به سراغ آنها بروندوسکوت دلگیرانه آنها را به صدا تبدیل کنند.

سر انجام انتظارها به سر می رسد ودر مهر ماه سال  ،1359 دل «ایرانشهر»به تپش می افتد سکوت دستگاههای پلی کپی می شکند ودست هایی به طرف آنها کشیدده می شود.وحرکتی شیرین در تلاش مشتاقانه :«رمضانی، رجبی، ناصحی،  نطقی، طاهر علی، جعفری ، رضا شجری ودیگر دوستان آغاز می گردد.آقای ناصحی می شود مسئول تهیه وتنظیم مطالب مجله ؛ یعنی سردبیر ومدیر مسئول !... طرح ساده ی روی جلد مجله با دورنگ سبز وقهوه ای  کم رنگ زده می شود کار صفحه آرایی را یکی از بچه ها انجام می دهد ، مطالب در نظر گرفته شده را آماده چاپ می کنند چند نفر شبانه روز وخستگی  ناشناس مشغول کارهای تصویر گری را به اتمام می رسانند. در 15 روز اول مهر ماه آن سال با انتشار اولین شماره، مجله «کودک مسلمان بلوچ»درشهرستان  ایرانشهر متولد می شود.به جای اینکه بچه های سپاه منطقه  ایرانشهر از تولد مجله،خوشحال باشند، بر خلاف شهر ایرانشهر که از شادی، سر از پا نمی شناخت ، نگران بودندو دریای اظطراب در چهره های آنها موج می زد. آنها نگران مراقبت بعد از تولد مجله می شوند.حق هم دارند آخر تولد هر کودکی همان اندازه که برای پدر ومادر خوشحال کننده است تضمین وامین سلامت کودک نگرانی هایی هم به همراه دارد. تامین سلامت کودک بستگی واحتیاج به مراقبت بعد از تولد، انجام واکسیناسیون، تامین پوشاک وتغذیه دارد.  مجله هم چنین حالی داشت.

 

-         آیا برای کودک اتفاقی نمی افتد؟

-          آیا مراقبت بعد از تولد به خوبی انجام می شود؟

-         آیا رشد کودک دچار مشکل  نخواهد شد؟

-         آیا هیچ گونه خطری سلامت کودک را تهدید نمی کند؟

-         بچه ها با کودک  دوست می شوند؟

-         آیا کودک بادوستان خود رابطه دوستانه برقرار می کند؟

-         آیا کودک به دوستانش به خوبی سر می زند؟

-          آیاکودک،برای دوستانش دوست خوبی می شود؟

-         ...؟؟؟؟...؟؟؟

لشکربزرگی از سئوالات  هستند که در همان آغاز تولد مجله بر سر بچه های تحریریه هجوم می آورند.اما ...

***

بچه های تحریریه سرانجام دل به دریا می زنند وهمچون کوهی استوار برای جنگیدن با هر گونه مشکلاتی آماده می شوند.خیلی زود نور امید بر دل پریشان  بچه ها ی تحریریه مجله می تابد  ودر 15روز اول پس از تولد،  اولین شماره «کودک مسلمان بلوج »در مدارس ایرانشهروروستاهای اطراف توزیع می شود ومجله سر از خانه های دوستان بلوچ وسیستانی در می آورد.احساس خوشایندی به اودست می دهد.

***

بچه های تحریریه کار  شماره بعدی مجله را شروع می کنند .در طول مدت کمتر از 15 روز شماره دوم آماده می شود هنوز شماره دوم توزیع نشده است که سیل خروشان نامه ها ی محبت آمیزدوست داران مجله  از شهرهای مختلف استان راه می افتد..بچه های تحریریه اصلا تا آن وقت حتی  فکرش را هم نکرده بودند. برایشان جای تعجب بود به جاهایی  که حتی مجله توزیع نشده بود هم نامه آمده بود ، :

 

-    هرنامه چندین پیشنهاد، راهکار وتقاضا، : (تیراژ مجله را بالا ببرید قیمت را افزایش دهید، از رنگهای متنوع تری استفاده شود،بیشتر داستان وشعر چاپ بکنید، سرگرمی و جدول وگزارش فراموش نشود، اگر ازسطح مدارس مشترک جذب بشود مجله دوستان بیشتری خواهد داشت، مطالب را پر بار بکنید. از بچه ها بخواهید مطالب  بفرستند واز مطالب آنها در مجله استفاده بکنید و... )

-    صدها نامه ی آمیخته با گلایه های  پاک کودکانه : ( چرا به مدرسه ما مجله توزیع نشده؟ما هم حق داریم کتاب ومجله بخوانیم. مجله عادلانه توزیع نشده. به ما چند نفر دانش آموز فقط یک مجله داده اند وگفته اند همه باهم بخوانید ، چند روز نوبت بودم تا مجله را خواندم  و...)

 هرنامه آرامشی برای حفظ سلامت مجله است.نامه های ارسال شده بچه های دانش آموز در همان اوایل کار، سلامت مجله را بیمه می کنند، ریشه های بذر ناامیدی می  خشکد وهمه باور می کنندکه مجله  جای خود را در بین دوستانش باز کرده است، وفقط بچه های تحریریه نیستند که فکرحفظ سلامت مجله هستند بلکه همه بچه های استان که از خوانندگان اولیه آن هستند  به ترقی مجله فکر می کردند.

عبدالصمد نارویی(بمپور)- شعبان بامری(ایرانشهر)-عباس زارع (زاهدان)- مریم زارع (زاهدان)- غلام محمد جهانگیر(بزمان)- مریم میرکمال(خاش)-ارسلان امیری (ایرانشهر)- عادل مزاری(زاهدان)-عبدالحمید پناه(راسک)- سید غلامحسین حسینی( چابهار) سعید هادی زاده (قاسم آباد)- عبدالقیوم بهرام زهی (پیشین)- عبدالواحد دهقانی-(راسک)- حسین مرادی (سراوان)- رسولبخش جهاندیده (بمپور)- محمد اسلام ارباب (سراوان) -  شهروز نوروزی (اسپکه)- ایوب آبرون (اسپکه)- اسماعیل ستوان ( ابتر ) پیربخش نارویی( خیر آباد) – عبدالرضا آبسالان( ایرانشهر) – مسعود صادقی( دامن)- فاطمه رکن آبادی( گندمکان) – سید علی صابری( چابهار)عبدالحمید حمل زهی( چابهار)- رحمدل محتشمی(سرباز)

تعداد کمی از صدها دوست مجله در شهرهای مختلف استان است که تا سال 1360 با مجله دست دوستی برای همکاری داده اند.

بچه های  تحریریه وقتی  نامه های رسیده را باز می کنند  با دیدن نامه های گلایه مند بچه ها از خجالت می خواهند آب شوندوعرق شرم بر پیشانی آنها می نشیند ، و آنها می مانند که به نامه ها چه جوابی بدهند.؟ برای به تحقق پیداکردن درخواست های آنها چه چاره ای بیاندیشند؟ چه کار باید بکنند تا از خجالت دوستان مجله  بیرون بیایند؟

راهکارها وپیشنهادهای  سازنده خوانندگان برای هرچه بهتر شدن مجله ، سردبیر وهیت تحریریه را امید وارتر میکند....

***

خوانندگان هم مجله به این نتیجه می رسند که فقط خواندن مطالب چاپ شده در مجله کافی نیست  برای کسب تجربه احتیاج به دست بردن به طرف قلم ونوشتن مطالب وکمک کردن  بچه های تحریریه با ارسال مطالب از طریق پست  مورد نیاز است. واین اتفاق خیلی زود  به وقوع می پیوندد .بچه ها روی به نوشتن آورند آنها بدون در نظر گرفتن قواعد دستور زبان فارسی و فوت وفن نویسندگی، وشاید هم با غلط های املایی فراوان  بدون هیچ گونه دلهره وبه امید اینکه کسب تجربه می کنند   مطالب ساده خود را برای مجله ارسال می کنند .عده ای سروده های خود رامی فرستند بعضی ها هم که قلم آنها بد نمی نوشت، داستانهایی برای مجله ارسال می کنند ، تعدادی از بچه ها هم با فرستادن مطالب علمی ، لطیفه، معرفی روستا محل زندگی خود، خاطره،و ..دیگر بخشهای مجله را پوشش می دهند.

«ایرانشهر –صندوق پستی شماره 33- روابط عمومی سباه پاسداران انقلاب اسلامی تلفن:2163 » نشانی خانه بهترین دوست بچه های استان می شود.خیلی زود یک سال از بهار عمر مجله می گذرد وتابستان از راه می رسد.اگرچه تعطیلات سه ماهه تابستان برای بچه هایی که در خرداد ماه قبول شده اند شیرین است  اما سه ماه ندیدن روی  بهترین دوست( مجله)  شیرینی تعطیلات تابستان را تا حد زیادی از کام آنها  می کاهد وآنها را برای رسیدن هرچه زود تر مهر ماهدلتنگ و آرزو به دل می کند.

در سومین سال ، سردبیر به اتفاق دوستانش برای انتشار بهترمجله آنطور که دوستان مجله در نامه های خود می خواستند به فکر چاره می افتند . دیگر گردانندگان مجله نمی خواهند شرمنده نگاههای پاک بچه ها در مدارس باشند ویا  پاسخ نامه های آنان را با شرمندگی بدهند. دوسال دستگاههای پلی کپی قدمهای مجله را پیش بردند اما دیگر این دستگاهها ی ساده نمی توانست به درخواست های دوستان مجله پاسخ دهند .خوانندگان، مجله ای با کیفیت بهتر وبالاتر می خواستند. اما چاره کار چیست؟؟

دوستان کم کم به این نتیجه می رسند مطالب مجله را در ایرانشهر تهیه وجمع بندی بکنند وبرای چاپ در چاپ خانه بزرگتری به استان کرمان ببرندوآنجا مجله را چاپ بکنند. این تصمیم، قطعی می شود. مسئولین سپاه استان موافقت واستقبال می کنند  و«کودک مسلمان بلوچ»قدم به خارج از استان می گذارد وبه استان کرمان می رود.بچه های ستاد منطقه 6 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کرمان وقتی این کار بزرگ بچه های سپاه استان ما را می بینند حیرت زده می شوند.با کمک ستاد منطقه 6 کرمان  توی چاپ خانه بزرگ این شهر «مجله کودک مسلمان بلوچ» چاپ می شود وبرای توزیع به استان بازمی گردد.!بذر بربار فرهنگی انقلاب در سرزمین کویری بلوچستان جوانه می زند.

***

رنگ ورویش عوض می شود کیفیت چاپ با دستگاههای بزرگ چاپ خانه به نسبت چاپ با دستگاههای ساده پلی کپی خیلی  بالا می رود ! تا حد زیادی خواسته های خوانندگانش بر آورده می شود.حدوداً سالهای 1361تا 1363مجله میهمان کرمانی ها است بچه های تحریریه خستگی ناشناس یک پایشان ایرانشهر واستان است ومطالب را آماده می کنند از روستاها ومدارس استان گزارش تهیه می کنند وبه نامه های دوستان خوانندگان جواب می دهند  ویک پایشان هم در کرمان است وکارهای قبل از چاپ مجله را انجام می دهند، به چاپ خانه سرمیزنند  وبا کارگران چاپ خانه « چاق سلامتی» می کنند  تا ...! تا اینکه مجله با کیفیت تر  وبه موقع به دست دانش آموزان برسد.( که می رسید) البته گاهی اقات یک کمی دیر می شد اما خوانندگان آنقدر با مجله  دوست هستند که بار تاخیر ها را بردوش می کشند وآنهارا تحمل می کنند..تا به هرحال مجله به دستشان برسد. دیگر در استان کمتر دانش آموزی پیدا می شود که با نام  کودک مسلمان بلوچ آشنا نباشد.دیگر فقط بچه های «  زاهدان وچابهار وایرانشهر وخاش و نیکشهر» نیستند که مجله را می شناسند بلکه او توانسته است در دورافتاده ترین روستاها»و : « سربازو آشار وابتر ودامن وسیب سوران وزابلی و آسپیچ ونوک آباد وخیر آباد و سنگان وپیشین وهریدوک وچانف و نگورو دشتیاری و راسک وکنارک وساربوک وآبند وکشیگ و کوشک و حیط وبمپور وبزمان و چاه هاشم وجلگه ...» دوستانی برای خود پیدا بکند.

***

 در پنجمین سال انتشار،دیگر ساختمان سپاه ایرانشهر نمی تواندهمه امور مجله را که روز به روز در حال گسترش است را بر عهده بگیرد.تیزاژ تاحدود 5000نسخه رسیده است،توزیع این همه نشریه، پاسخ دادن به مخاطبان ، برنامه ریزی بهتر، بایگانی، راه انداختن بخش آرشیووانجام سایر کارهای مطبوعاتی مجله نیاز به امکانات بیشتری دارد.این بار کوچی اساسی ومهاجرتی باور نکردنی در انتظار است.«کودک مسلمان بلوچ»بار خود را می بندد وبا چشمانی اشکبار ایرانشهر عزیزش را ترک می کند.دل کندن برایش دشوار است درست مثل هرکسی که زادگاهش را  دوست داردونمی خواهد از آن جدا بشود.

***

توی تبلیغات وانتشارات سپاه باسداران استان دفتر وتشکیلاتی تاسیس می شود بر وبچه های زاهدان راه می افتند به طرف دروازه خاش که از «کودک مسلمان بلوچ»استقبال بکنند.

«کودک مسلمان بلوچ» چهار ساله است که مقیم شهرزاهدان مرکز استان می شودبا آمدن در زاهدان ارتباطات وسیع تر می شود به صورت ناگهانی تعداددوستان مجله افزایش چشم گیری پیدا می کنند..درخواستها بیشتر می شود.حالا دیگر چاپخانه کرمان هم از پس کار بر نمی آید.خوانندگان درخواست می کنند صفحات مجله رنگی باشند .تنها راه و چاره مشکل تغییر چاپخانه است . از توان بچه های دست اندر کار مجله زره ای هم کاسته نشده است با همان شور  وشوق گذشته، این بار چاپخانه را عوض می کنند  .پرونده امور چاپ در چاپخانه کرمان در سال 1365 بسته می شود ومجله در هفتمین سال پس از تولدبرای چاپ، شلوغی وترافیک تهران پایتخت را می پذیرد.

چاپ در چاپخانه های تهران رنگ وروی مجله را کاملاً عوض می کند.. «کودک مسلمان بلوچ»می شود مثل همه نشریه های کشور یعنی یک صفحه در میان رنگی. وحتی از بعضی از مجلات  هم بعضی وقت ها زیبا تر وقشنگ تر به چشم می خورد.« کودک» کوچولوی ما در آستانه 8سالگی اش در خردادماه1367صاحب یک برادر کوچولوی دیگر می شودوآن هم «جشنواره شعر وقصه»است.اما امان از دست این بچه پر سروصدا.این کوچولوی دومی در هر شهری که سر در می آورد همه نگاهها را به طرف خود می کشد.تا حالا چندین سفر در شهرهای استان داشته است در هرسفر هم دوستان خود وبرادر بزرگترش را باخود کشانیده است.اول از زاهدان بعد ایرانشهر وبعد چابهاروبعد سراوان وبعد خاش وبعدزابل وبعد نیکشهرو بعد که همه شهرها را را رفت شروغ کرد به تجدید سفرها دوباره از زاهدان وهمه آن شهرهایی که یک بار قبلاً رفته بود.

حالا 30سال از آن روزها ی اولی کهدر ایرانشهر زمزمه تولد یک نشریه بود می گذردراستی بچه ها کدام یک از شما ها یا دوستانتان متولد مهر ماه1359 هستید؟«کودک مسلمان بلوچ»همسن شمااست اما بعید می دانم که از بین شما بچه ها کسی متولد 1359 باشد .اما این را می دانم که پدر ومادرهای بعضی از شماها هم سن وسال مجله هستند شاید هم از خوانندگان آن وقت مجله بوده اند.یا اینکه شاید مثل خود من هنوز هم از خوانندگان مجله هستند وقتی شما مجله را می آورید خانه او هم در فرصتی مناسب طوری که شما او را نمی بینید به دور ازچشم شما مخفیانه مجله را می خواند تا وقتی که شما را ندیده جدولش را هم حل می کند وآن وقت است که شما تصمیم حل جدول مجله رامی گیرید  ناگهان متوجه می شوید با یک جدول حل شده رو برو هستید وآن وقت شاید هم از دست بچه های مجله ناراحت بشوید.یادتان باشد دراینگونه جاهها مجله وبچه های مجله تقصیری ندارندآنها جدول حل نشده برایتان فرستاده اند . جدول را دوست قدیمی تراز شما مجله،  پدرتان،  حل کرده است.

 

***


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 9:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |

در حواشي سفر به شهر كهن « نيشابور »

 

در حواشي سفر به  شهر كهن « نيشابور »

 

                                                      

 

 

کم کم داریم به پایان روزهای اولین ماه فصل گرم تابستان نزدیک می شویم.تیر ماه کم کم آماده می شود بند وبساط خود را جمع کند وجای خود را به روز های بلند مرداد بدهد.

 پار سال دقیقاْ همچنین روزهایی بود که خودم را برای سفری دوهفته ای به استان خراسان آماده کرده بودم این سفرروزشنبه 11 تير ماه آغاز شد. ومسير طولاني چابهارتا مشهد بعداز يكی دو روز بعد پيموده شد.اول سفر كمي به خاطر طولاني بودن مسافت وخستگي راه برايم كسل كننده بود . اما گشتن وديدن مناطق گردشگري خراسان توانست كسالت بوجود آمده را از بين ببرد.

14تير ماه برايم جمعه اي به ياد ماندني شد .ديدن «گل مكان» فقط يك نقطه از صدها نقاط كشاورزي وباغي خراسان ورويت بهشتي زيبا در سرمين اين ديار. وعصر اين روز بياد ماندني در كنار آرامگاه حماسي سراي بزرگ ايران زمين ، سراينده رستم وسهراب در گنجينه شاهنامه« فردوسي » نامدار سراسر لطف بود .از 15تا 19 تير ماه  توانستيم بيشتر جاهاي ديدني شهر مشهد راببينيم.

قرار بود 24تيرماه سفر ما پايان پذيرد.چيزي به پايان سفر باقي نمانده بود كه مرور تاريخ شهر نيشابور كهن  ما را براي يك روز تمام به طرف خود كشانيد .پنجشنبه  20تير ماه اين اتفاق رخ داد بسياري از قسمت هاي تاريخ ايران را كه در سالهاي مدرسه در كتاب تاريخ  خوانده بوديم را از نزديك ببينيم .محل غارتگري هاي چنگيز مغول، شهر مدفون شده قديمي نيشابور كه بر اثر زلزله يا اتفاقاتي از بين رفته بود، شهر مدفون شده« شاد ياخ»،قرار گرفتن در كنار آرامگاههاي اديبان بزرگ ايران زمين حضرت شيخ عطار نيشابوري وحكيم رباعي سراي عارف ، عمر خيام نيشابوري وقرائت حمد وسوره به لذت سفر ما افزود.

                                                  

در حالي كه به اتفاق خانواده كه در كنار آرامگاه عطار قدم مي زديم  ومن براي آنها از عطار  وبزرگي او مي گفتم اتفاق خيلي جالبي افتاد.اصلا فكرش را هم نكرده بودم.نزديك ظهر بود كه خود را براي  خوردن ناهارآماده مي كرديم بايدكم كم از« عطار»  و«كمال الملك» نقاش معروف ايران زمين جدا شويم وبراي صرف ناهار به مجتمع خيام برويم .آن طرفتر از آرامگاه عطار  چشمم به دكه اي افتاد كه در آن كتاب مي فروختند با خود گفتم حالا كه تا اينجا آمده ام بد نيست چند جلد كتاب از همسايگي عطار به رسم يادگاري باخود ببرم... دكه كتاب فروشي خلوت بودآفتاب نيشابور به تنمان مي تابيد مردي درويش با موهايي تقريبا بلند مشغول كتاب فروشي بود. در كنار مرد كتاب فروش خانواده اش نشسته بودند وبا مرد كتاب فروش گرم گفتگو بودند.با حضور ما در جلوي دكه كتاب فروشي خلوت آنها به هم خورد تا ما را ديدند زود فهميدند كه از بلوچستان آمده ايم. آنها در مورد  منطقه بلوچستان سئوالاتي از من پرسيدند تا جايي كه توانستم  جواب آنها را دادم . طولي نكشيد كه همه چيز دستگيرم شد.فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاده بود؟...؟

باور كردنش براي خود من هم خيلي سخت بود من روبروي يكي از بزرگ مردان هنر معاصر ايران ايستاده بودم  وجواب سئوالاتش را مي دادم..تا قبل از اينكه خودش را معرفي كند نمي دانستم...

استادمعاصر هنرهاي تجسمي، عليرضا قدمياري در مقابل من بودتا فهميدم ايشان خود استاد هستند به طرفش قدم برداشتم به آغوشش كشيدم واينجا بود كه باهم دوست شديم  وادامه سفر در شهر نيشابور را با زحمات ايشان بيشتر به تما شا پرداختيم. امروز من از وجود دوستان بزرگي چون عليرضا قدمياري و... به خود مي نازم وافتخار مي كنم .

نمونه ای از آثار استاد«علیرضا قدمیاری »هنرمند نقاش ومجسمه ساز نیشابوری را در وبلاگ او مشاهده نمایید.


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 8:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |

باز هم سلام

دوستان نمی دانم چگونه از کجا شروع به نوشتن بکنم؟

می خواهم این را بگویم روستای «کیژدف» زادگاه من است من در این روستا در دامنه کوه نزدیک یک غار به دنیا آمدم از دامنه کوه اگر به طرف بالا وقله کوه بروید به درخت انجیرهایی می رسید که تابستان خوردن آن انجیرها نمی گذارد دوباره از آن بالا به طرف پایین سراشیب شوید.اما در پایین کوه درخت بزرگ وکهن سالی که لازم است حالا بگویم وجود داشت  (چون دیگر  وجود ندارد.) از خاطرات کودکی من خاطره ها دارنداین درخت کهن سال که اسم محلی آن «کرگ» است یک سال پیش به علت سهل انگاری عده ای که برای تفریح زیر آن درخت رفته بودند وبی پروا زیر آن اتش روشن کرده بودند  وبه هنگام برگشتن بدون اینکه آتش روشن شده خود را خاموش کنندسبب شدند آن درخت  دچار حادثه آتش سوزی بشود وبسیاری از خاطرات من که گه گاه گاهی از زبان این درخت می شنیدم از بین رفتند. نابودی «کرگ» غم بزرگی برای من به همراه آورد روزی که وجودش آتش گرفته بود من نبودم اما کسانی بوده اند که صحنه را از نزدیک دیده ان .وقتی تعریف می کردند بغض گلویشان را فشرده بود .آنها هم نای دین صحنه را نداشتند  نمی دانم انجیرهای بالای کوه با کدام درد وچگونه  به این منظره تاسف بار را تظاره کرده اند.دلم برای «کرگ» وانجیرهای تنها می سوزد انجیرهایی که روزگاری همسایه «کرگ» بودند....

 

 

 

 

روزگاری سبز

پر زور وجوان بودی تو

در وجودت برگهایی بود،

سبز تر از رنگ سبز

شاخه هایت چهار شانه

من تورا می گویم!

که وجودت تا دیروز

دیده می شد اماامروز

 دیگر نیست!

وچه خیلی زود

شاخه هایت خشکید

برگ هایت افتاد

و

تن    پرقدرت تو

ناگهان

خاکستر شد.

من تورا می گویم

با تو هستم که

روزگار با نشاطی داشتی.

لحظه لحظه هم نفس باسارها

هم صدا با نغمه گنجشک ها

...

باتو هستم من

باتویی که شاد بودی

روزگاری تکیه گاه باد بودی

من تو را می گویم

تک درخت پیر غار

همنشین با

شاخه انجیر  غار

 

از تو سراغ می جویم

از تویی که می دانم

« دیگر نیستی »

 

 


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 11:11 بعد از ظهر | لینک ثابت |

همين يكي دو روز پيش بود كه داشتم مطالب وبلاگم را برسي مي كردم

 ونظرات دوستان را نگاه مي كردم.يكي از دوستان من را براي دين وبلاگش

 دعوت كرده بود وقتي كه وارد وبلاگش شدم به نكته هاي زيبا وظريفي در

 وبلاگش روبرو شدم با حوصله آن راخواندم وقتي كه داشتم وبلاگ را مي

 خواندم لحظه اي احساس كردم  با دوبال كوچك خيال در آسمان پاك

 كودكي پرواز مي كنم . دلم بد جوري هواي كودكي كرد آن گونه كه من  از

 وبلاگ او فهميدم نويسنده وبلاگ بايد اهل انديمشك مي بود .نقطه جالب

 اين است وقتي من با دوره  نوجواني  وداع كردم براي خدمت سربازي در

 سن 17 سالگي  عازم انديمشك شدم ودر حاشيه دوران نوجواني و ابتداي

 دوره جواني را در انديمشك شروع كردم وآن شهر نيز برايم دوست داشتني

 است ومثل دوران كودكي دلم براي او هم مي تپد.

نمي دانم شايد  من هم به دنبال  پانزده سالگی ام می گشتم.

 اما هرچي به دنبالش ميگردم پیدایش نمی کنم من آن را 23سال پیش تنها

 گذاشتم  . وفقط خاطراتش را به همراه دارم  خیلی دلم برایش تنگ شده

 است  .هروقت دلم برایش بی تابی می کند به سراغ یادش میروم دلم آن

 وقت کمی آرام می گیرد.

من  خاطرات کودکی خود را طوری حفظ کرده ام که هر وقت دلتنگ می

 شوم فوری به سراغش می روم .

اگه باورتان بشود بوی نوجوانی ام را واقعی احساس می كنم انگار بن بوي

 به ياد ماندني را قاب گرفته ام . حتما تعجب می کنید چطور توانسته ام بوی

 کودکی ام را حفظ کنم . آری من بوی واقعی کودکی را هنوز هم تو خانه

 امروزی دارم .نمی دانم شاید شما هم همین کار را کرده اید  . اما من

 هرچی مجله کیهان بچه ها که درسن  8تا 15 سال نوجوانی خریده ام

 وکتابهایی که در آن زمان جمع کرده ام را دارم  واینجاست که هر وقت دلم

 به یاد آن روزها می افتد ، فورا سراغ کتابهای آن دوران  و مجلات وکیهان

 بچه سروش نوجوان هاي آن زمان می روم .باور کنيد در آن دم احساس

 می کنم نوجوانی ام را یافته ام اما خیلی زود وتوجه می شوم ؛  نه من

 نوجوانی خود را 23 سال پیش تنها گذاشته ام وآن وقت است كه متوجه

 می شوم  اشکهایم ورق های کاهی کیهان بچه های 20 ریالی را خیس

 کرده است . ...   واقعاً کودکی  یادش بخیر  ...

به ياد روزهاي كودكي تقديم به همه دوستاني كه به دنبال سيزده سالگي

 خود مي گردند.

           

 

     لحظه های سبز رویایی گذشت

    آبی نیلی  دریایی گذشت

    روزهای بانشاط    کودکی

    پیش چشمان تماشایی گذشت

 

  لحظه های «باز باران ، با ترانه»

   داستان «رودخانه ،سنگ وجوانه»

    ماجرای «چشمه سار وسنگ سخت»

  باز« پترس» سد آب وپشت خانه

 

  ریز علی «دهقان فداکارو چراغ»

  قصه شیرین  « روباه وکلاغ»

  افتادن « دندان شیری هما»

دفتر «تصمیم کبری» توی باغ

 

...

 


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 0:32 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

«نگذاريم طبيعت افسانه شود»

 

ديگربار ، خوشبويي شب بوهاي فراموش شده  ومهرباني نگاه نرگس هاي پرپر ، تمام وجودم را در بر مي گيرد.راستش باز هم دلم گرفته است ودر زميني كه تملق وريا حرف اول را مي زند ، دلم براي حرف هاي  ساده وشيرين مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها  تنگ شده است. درميان هيا هو وبوق ماشينها دلم براي آشناي رهگذري تنگ شده است. دلم براي بوييدن گلها ،هديه دادن لبخند ها وقصه گفتن براي ياسها  تنگ شده است.

نمي دانم چرا همه انسانها دانه دادن به كنجشك ها و آب  دادن به اطلسي هاي تشنه را فراموش كرده اند.

كسي به نگاه نرگس ها  اعتماد نداردوبا لبخند شيرين هميشه بهارها شاد نمي شود. ديگر كسي براي تولد غنچه گل سرخ توي باغچه جشن نمي گيرد وشادي نمي كند.حالا همه گوش ها به شنيدن پيانو عادت كرده  وهيچ گوشي  تاب شنيدن  ترانه هاي مرغ عشق را ندارد.

آري حالا ديگر همه افكار اطراف  هواپيما و ماشين و وموشك  و... پرسه مي زند.

كاش مي فهميديم كه طعم نان برشته  داخل تنور ،  هزاران بار بهتر از نان هاي  ماشيني است !كاش حس مي كرديم  كه سلام كردن  حتي با يك لبخند كمرنگ ، شيرين تر از سلام دادن  با بوق گيج كننده ماشين ها است !كاش درك مي كرديم احساس ماهي  سرخ توي تنگ را كه فقط با اميد بازگشت به دريا ودرياچه  در آن شنا مي كند!

پس بياييد اگر كاشفيم  راز گل شب بو را كشف كنيم؛ واگر مخترعيم ،دستگاهي براي گرم  نگه داشتن  نان هاي برشته  اختراع كنيم. اگر پزشك هستيم ، پژمردگي پري وش ها را درمان  كنيم؛ واگر مهندسيم  برنامه اي براي آبياري شعمداني ها  بريزيم.

به اميد روزي  كه تنگ ها بشكنند ،گل ها شاداب شوند، صداي بوق هميشگي ماشين ها قطع شود ونان، همان نان برشته  توي تنور باشد . بياييد تا نگذاريم طبیعت افسانه شود.


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |

 

به بهانه نزديك شدن به دوازده ارديبهشت روز معلم:

 

     تقديم به : همه آنان كه معلم اند

 

از لحظه اي كه قدم در مدرسه خوبي ها گذاشتم ،نگاهي بود كه ياري ام مي داد ، و آن  نگاه تو بود.

از آن زمان كه تو را شناختم ، كلامت نسيم بهاري دلم شدومحبتت چشمه سار جاري بيكران  درونم ؛ چشمه ساري كه طنين دلنوازش زيبا تر از هر آواز ونغمه اي است.

آري تو به من الفباي بي انتهايي آموختي تا بر دشت دلم حك كنم؛الفباي محبت را؛الفباي  دوستي ومهر وصداقت را! ومن آن را آموختم وفهميدم كه چگونه تو را دوست داشته باشم .

آيا مي داني هرگاه به چشمان پرمحبتت نظاره مي كنم ،آسماني از از گلستان زيبا مي بينم؛آسماني مملو از مود َت  وصفا ؛ آسماني پر از نور، كه هيچ گاه تاريك نمي شود.

تو را آينه تمام نماي عشق مي بينم، به معناي واقعي آن .چون تو درياي بيكران  محبتي، توفرشته جاويدان عشقي؛آنچنان كه هرگاه در پاي كلامت مي نشينم آرامشي تازه مي يابمو التهاب درونم فرو مي نشيند.

حال خود بگو، با كدام زبان وكدام قلم تقديرت كنم كه شايسته تو باشد؟  با كدام كلمات خوبيهايت را تكرار كنم؟ مگر نه اينكه شغل تو شغل انبيا است وعظمت كار انبيا را هيچ قلمي نمي تواند وصف كند ...!

پس سخن دلم را از نگاهم بخوان وچشمه سار جوشان وروحبخش محبتت را همواره بر جانم  جاري ساز؛كه تشنه آنم ؛ وبدان كه از صميم قلب  دوستت دارم


نوشته شده توسط عبدالحکیم بهار در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 10:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی ما


نویسندگان

عبدالحکیم بهار
شوراي نويسندگان

مطالب گذشته

88/11/01 - 88/11/30
88/10/01 - 88/10/30
88/08/01 - 88/08/30
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
86/12/01 - 86/12/29
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/11/01 - 85/11/30
85/06/01 - 85/06/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
84/11/01 - 84/11/30

دوستان من

بانوی باران
جوانان بریس
سایت پیام بلوچ
افسانه بلوچ
راحله يار شا عر
فرهاد حسن زاده (( نویسنده ))
صوت القرآن
طهــــــــــــــــــــــــــورا (( شاعر ))
شورای کتاب کودک
علــــــــــــــــــــی قدمـــــــــــــــــــــیاری ((مجسمه ساز))
عباسعلی سپاهی یونسی (( شاعر ))
ادبیات کودک ونوجوان
کامران نجف زاده
شاهین رهنما (( شاعر ))
سوره مهر - هنرمندان
بهــــــــــــــــــــــــــــار ((شاعر))
هنر قهوه ای
غلامرضا بکتاش ((شاعر))
مطالعه کتب ای سی دی ال
دانشگاه علوم پزشکی زاهدان
سید احمد میر زاده ((شاعر ))
خاطرات دوران کودکی
دوست داشتني (( مژگان ))
سوسوي چراغ احساس
زهرا نوروزي (( شاعر ))
(( سخن دل هستي ))
نگارخانه ايراني" هنرمندان ايران "
ترنج گرافيك
درج تصوير
نقش باران ( ناهيد بشر دوست شاعر ونويسند)
رنگیم کمان
قالب وبلاگ
بازی آنلاین فلش
طراحی سایت ، هاست و دامنه

ابزار

RSS
Powered by
Blogfa

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ bachehayedarya محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم